عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوبیستویک صداش رو بالا برد و فریاد زد:به چه حقی مزاحم زن من شدی؟ وحشت زده نگاهش کردم. رحیم شوکه گفت:چی؟ زنت؟ این... زن تو؟ فرامرز براق شد تو صورتش:آره، زنم... آفاق زن منه، عقدش کردم، حرف حسابت چیه؟ زنگ بزنم پلیس به جرم مزاحمت واسه زن شوهردار بندازنمت زندون؟ رحیم پوزخندی زد و گفت:زنته؟ زنته و آوردیش اینجا؟ انتظار داری باور کنم؟ فرامرز هولش داد سمت در:ایناش به تو مربوط نیست، تو برو زنت رو جمع کن ... رحیم دندون هاش رو بهم فشرد و گفت:من هرچی باشم از تو بهترم.. حرفش تموم نشده بود که فرامرز افتاد به جونش، جیغی کشیدم و جلو رفتم.. با التماس گفتم:تو رو خدا... تو رو خدا ولش کن... بذار بره... فرامرز... فرامرز دستی به پیشونی خیس عرقش کشید و لگدی به پهلوی رحیم زد و غریددبدبخت، زنت انقد پاک بود که تو صورت منم نگاه نمی‌کرد، این زن انقدر پاک بود که وقتی ازش خواستم تو خونه ی من بمونه تا هرچی دارم و ندارم رو به پاش بریزم قبول نکرد و اومد تو این خونه تا مستقل باشه... تو لیاقت این زن رو نداشتی... لیاقت تو همون زنه .. یکی از همسایه ها که از سر و صدای ما اومده بود پایین با اشاره ی فرامرز زیر بازوی رحیم رو گرفت و بردش از خونه بیرون... سریع در خونه رو بستم و به سمت فرامرز برگشتم، از عصبانیت قرمز شده بود... با صدای ضعیفی گفتم:نباید بهش دروغ میگفتید... نگاه تندی بهم انداخت و گفت:چیکار میکردم پس؟ اجازه میدادم هر کاری دلش میخواد بکنه؟ روبه روم ایستاد و با جدیت گفت:تا وقتی اسم من کنار اسمت باشه میتونی تو این زندگی آرامش داشته باشی... اما... بدون اسم من، یک روز رحیم میاد سراغت، یک روز آقاجونت، یک روز هم برادرت... ایتو میفهمی؟ با بغض نگاهش کردم، این حقیقت تلخ رو قبول داشتم... اما نمیخواستم زیر بار حرف زور برم... نمیخواستم زود تصمیم بگیرم و دوباره اشتباه کنم... اشک که نشست روی گونه ام... فرامرز گفت:بیا بریم محرمیت بخونیم و بیا خونه من، هرجوری که دوست داری من رو بشناس... بعدش تو تصمیم بگیر این محرمیت دائمی بشه یا نه.... نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم:فکر کنم برنجم ته گرفت... نیشخندی زد و گفت:باشه، حرف رو عوض کن... دستپاچه به سمت آشپزخونه رفتم، تند تند غذا رو کشیدم و بردم تو سالن، روی میز وسط سالن غذا رو گذاشتم، خواستم برای فرامرز بکشم که از روی مبل اومد پایین و روبه روم نشست و گفت:همینجا میخورم... کلافه خودم رو سرگرم خوردن غذا کردم، چند دقیقه که گذشت فرامرز با جدیت گفت:من امروز اینجا میمونم... با چشم های گرد نگاهش کردم و گفتم:امروز؟ اینجا؟ سری تکون داد و گفت:بله، امروز اینجا میمونم. چیه؟ انتظار داری برم تا اون مرد دوباره بیاد سراغت؟ فکر کردی بعد این تو این خونه آرامش داری؟ امنیت داری؟ سری تکون دادم و گفتم:خب اینجوری که نمیشه! یعنی منظورم اینکه نمیشه تا ابد اینجا بمونید که! نمیشه یک فکر دیگه کرد؟ شونه ای بالا انداخت و خونسرد گفت:چرا، یک فکر دیگه ام هست... +زنم شو، اونوقت بهت قول میدم هیچ بنی بشری جرات نکنه از گل نازک‌تر بهت بگه... مات و مبهوت نگاهش کردم، گفت:یک نگاه به من بنداز آفاق!ده بار تا در این خونه اومدم و حین رفتن و اومدن به محل کار دیدم... کل روز دارم بهت فکر میکنم... چرا اینا رو نمیبینی؟ زندگی برات فراهم میکنم که تو خواب هم ندیده باشی! میتونی بری دانشگاه، هر کلاسی که دوست داری، هر هنری که بهش علاقه داری رو تو بهترین آموزشگاه ها یاد بگیری... سرم پایین بود و خیره بودم به سالادی که درست روبه روم بود،عقلم میگفت قبول کن این پیشنهاد رو... چی میخوای بهتر از این؟ اما دلم راضی نمیشد، وحشتی که از آینده داشتم، رابطه ی فامیلی فرامرز و رحیم... همه و همه باعث می‌شد راضی نشم.... خودم رو عقب کشیدم،دست های سردم رو تو هم قفل کردم و با صدای لرزونی گفتم:من... یک خونه ی دیگه اجاره میکنم... میرم جایی که دردسری برای شما نداشته... حرفم با صدای مشتی که به میز خورد نصفه موند، وحشت زده به فرامرز خشمگینی که روبه روم بود نگاه کردم از شدت عصبانیت تمام اعضای صورتش میلرزید، با صدایی که سعی می‌کرد بالا نره گفت:چیکار کنم آفاق؟ اصلا من چی کم دارم از اون رحیم که انقدر سخته جواب دادن بهم؟ سرم رو پایین انداختم و صادقانه گفتم:میترسم... میترسم آقا فرامرز، از همه چی... از آینده، از زندگی با شمایی که به قول خودت لب تر کنی دختری نیست که بهت نه بگه! میترسم این علاقه زودگذر باشه که ماه به سال نکشیده دوباره تو زندگیم شکست بخورم.. من از شروع دوباره میترسم... گفت: از هیچی و هیچکس... من پشتت نیستم، کنارتم... تا هروقت تو بخوای... بی حرف از جا بلند شدم و بدون جمع کردن میز به اتاقم پناه بردم، حرف کمی نبود... ادامه دارد...
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستودو


با مردی که زن پزشکش رو به تازگی طلاق داده بود! اصلا من چه جذابیتی برای این مرد داشتم؟
تصمیم گرفتن خیلی سخت بود، البته که من شک نداشتم کنار فرامرز میتونستم زندگی خوبی داشته باشم، اما از کجا معلوم که اطرافیان میذاشتن من تو آرامش زندگی کنم؟
فرامرز طبق حرف خودش شب رو همونجا موند، منم خودم رو تو اتاق حبس کرده بودم و داشتم با عواقب تصمیمی که میخواستم بگیرم فکر میکردم،به زندگی تو اون خونه‌ی لوکس،به بودن کنار مردی که پیر و جوون یک ده روش حساب میکردن
چهار ماه از طلاقم گذشته بود، نزدیک به سه ماه بود داشتم تنها زندگی میکردم و دروغ چرا؟از اون استقلال و تنهایی داشتم لذت می‌بردم، از اینکه دستم تو جیب خودم بود، از اینکه داشتم برای پیشرفتم تلاش میکردم... همه و همه برام خوشایند بود... اما در نهایت میدونستم که نمیتونم تا ابد تنها زندگی کنم... برای همین میخواسنم یک مهلت یک هفته ای از فرامرز بگیرم تا به پیشنهادش فکر کنم!
فردای اون روز وقتی از خواب بیدار شدم فرامرز رو روی مبل خونه دیدم،یک ملحفه انداخته بود روی خودش و خواب بود... نگرانیش برام با ارزش بود،حتی لحظه ای به رحیم و آقاجون و دردسرهایی که میتونستن برام درست کنن فکر نمیکردم... وقتی داشتم بی صدا وسایل ناهارم رو تو کیفم میذاشتم صدای جیر جیر مبل به گوشم رسید و کمی بعد فرامرز رو دم ورودی آشپزخونه دیدم...
با دیدن من دستی به صورتش کشید و گفت:میری سرکار؟
+بله، یکم دیرم شده...
سری تکون داد و گفت:وایستا صورتم رو بشورم، خودم میرسونمت...
چشمی گفتم و تا رفت دست و صورتش رو بشوره سریع بساط صبحانه رو به پا کردم....
فرامرز که از دستشویی بیرون اومد ماهیتابه ی نیمرو رو روی سفره گذاشتم و گفتم:بفرمایید صبحانه بخورید، من عادت به خوردن صبحانه ندارم... اما یادمه ستاره خانم میگفتن اگر صبحانه نخورید سر درد میشید...
لبخند محوی زد و نشست پای سفره و گفت:پس اونقدرام که نشون میدی به من بی توجه نیستی! یادت بوده که عادت به خوردن صبحانه دارم...
دستپاچه گفتم:آخه ستاره خانم خیلی تکرار میکرد این حرف رو...
دروغ گفته بودم، ستاره خانم فقط یکبار که میخواست سینی صبحانه ی فرامرز رو حاضر کنه گفته بود فرامرز اگر صبحانه نخورده از خونه بره بیرون سر درد میشه، من اما خیلی خوب این نکته تو ذهنم مونده بود...
فرامرز گفت:بهتره اول صبح یک چیزی بخوری...
حس میکردم برای این مرد زیادی کمم! یه زن دیپلمه ی مطلقه، با اون همه حرف و حدیثی که پشت سرش بود... اصلا مناسب مردی عین فرامرز نبود!
چنگی به مانتوم زدم و آهسته گفتم:من... فرصت میخوام برای فکر کردن...یک فرصت یک هفته ای!
فرامرز شونه ای بالا انداخت و خونسرد گفت:اینجا میمونی یا خونه ی من؟
با تعجب نگاهش کردم، برای خودش چایی ریخت و گفت:انتظار نداری بعد ظاهر شدن رحیم، درست جلوی در این خونه، تو رو به حال خودت بذارم و برم پی زندگیم؟ تو این یک هفته ای که فرصت میخوای، باید جایی جلوی چشم خودم باشی، اگر به من باشه ترجیح میدم بیای خونه ی خودم، رحیم و آقاجونت جرات نمیکنن بیان اونجا... اما بازم هرجور تو راحتی، اگر میخوای اینجا بمونی، منم یک هفته کارم رو تعطیل میکنم و میام اینجا...
گیج و دستپاچه گفتم:من نمیخوام مزاحم شما بشم... در واقع نمیخوام شما رو از کار و زندگی بندازم....
نگاه کردن بهش:پس بیخیال این فرصت یک هفته ای شو، زنگ بزن از محل کارت مرخصی بگیر، بعدشم میریم محضر یک عقد موقت می‌خونیم، هرچند ترجیح من عقد دائمه... اما تو این مورد آزادت میذارم تا طبق نظر تو پیش بریم... بعدم میای وسایل شخصیت رو جمع میکنی و میریم خونه ی من... به بعد اونم،بعدا فکر می‌کنیم... شاید به خاطر امنیت خودت بهتر باشه قید کار رو بزنی، هرچند وقتی زن من باشی، به این پول ها نیاز نداری.. اما بازم من نمیخوام محدودت کنم... میتونی کار کنی، اما پیش خودم.. تو دفتر خودم، به عنوان منشی شخصی خودم... چطوره؟
هاج و واج مونده بودم، اگر یکم دیگه بهش فرصت میدادم تا تولد بچه و عروس و داماد کردنشون هم پیش می‌رفت و برای همه اش نقشه می‌کشید! شاکی گفتم:شما که بریدین و دوختین !
خندید ..
سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و گفتم:یکمم به من فکر کنید!
+باشه... بریم برسونمت، تو راه حرف میزنیم...
وسایلم رو برداشتم و پشت سرش از خونه بیرون زدم، ماشینش جلوی در بود، تا خواستم سوار شم فرامرز اشاره ای به جلو کرد و گفت:...اونجا رو
رد نگاهش رو دنبال کردم، کمی جلوتر از خونه ماشین رحیم رو دیدم، خودشم پشت فرمون بود، انگار سرش رو گذاشته بود رو فرمون و خوابش برده بود...
با صدای گرفته ای گفتم:حرف هایی که در مورد سحر میزدید راست بود؟ اینکه با... فرامرز سری تکون داد و گفت:رحیم خیلی زود تقاص پس داد...


ادامه دارد.....


undefined۲۱

۴۳۵

۱۸:۰۴