عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوبیست فرامرز هول زده گفت:چی شد؟ چرا رنگ از صورتت پرید! نیازی نیست بترسی! با اطمینان گفت:اینبار یکی دیگه باید بترسه... اینبار زور دست ما هستش... آب دهنم رو به سختی قورت دادم، از کینه ی ناصر میترسیدم...از اینکه با دروغ هاش باعث بشه حمایت فرامرز و آرامش زندگیم رو از دست بدم... با حالی خراب گفتم:من... دیگه کاری به کار ناصر و اون برادرش ندارم، هم زدن گذشته هیچ دردی از من دوا نمیکنه... ناصر بد کینه ایه، اگر شما بخوایید بلایی سرش بیارید، آسمونم به زمین برسه میگرده و باعث و بانیش رو پیدا میکنه. فرامرز گفت:نترس آفاق... نترس... گوش بده به من... من پیگیری کردم، دو دختر جوون از این مرد شکایت کردن... ولی بعد یک مدت بدون هیچ دلیلی شکایتشون رو پس گرفتن، حدس می‌زنم ناصر اون ها رو ترسونده باشه، یا شایدم عین تو از ترس ، یا از دست دادن آرامش زندگیشون شکایتشون رو پس گرفتن...من تا آخرش پشت توام، حمایتت میکنم، نمیذارم این آدم قسر در بره... و با اصرار گفت:من و سوزان طلاق گرفتیم آفاق... باور کن این طلاق هیچ ارتباطی به تو نداشت... خیلی قبل تر از این قائله ما می‌خواستیم طلاق بگیریم... پدر سوزان مانع میشد... الان شش ماهی هست پدرش فوت شده... این وسط اصرار سوزان برای طلاق بیشتر از من بود... زندگی ما هیچوقت عین یک زندگی عادی نبود، با چشم های خیس اشک نگاهش کردم، نمیتونستم... بعد اون همه اتفاق های جورواجور نمیتونستم به هیچ مردی اعتماد کنم، حتی اگر اون مرد فرامرز بود... فرامرز حمایت گری که مردونگیش رو خیلی وقت بود بهم ثابت کرده بود.. گفتم:من... هنوز نتونستم خیلی چیزها رو هضم کنم، من تازه دارم با زندگی جدیدم خو میگیرم... خواهش میکنم من رو تحت فشار نذارید... فرامرز کلافه دستی به صورتش کشید و بعد مکث کوتاهی گفت:به هرحال ناصر و اون برادرش الان تو چنگ منن، بردمشون تو یک سوله خارج شهر، نمیخوام ولشون کنم به امون خدا... نمیخوام این آدم راست راست تو شهر بگرده و یکی دیگه رو اذیت کنه.... با صدای لرزونی گفتم:برام مهم نیست چی به سر اون و برادرش میاد، فقط اطراف زندگی من پیداشون نشه... من... نمیخوام این آرامشی که دارم رو از دست بدم... فرامرز از جا بلند شد و گفتدخیلی خب... باشه... من دیگه در مورد این دو نفر با تو صحبتی نمیکنم، الانم اگر گفتم فقط به خاطر این بود که میخواستم خیال تو راحت بشه... خیالت راحت بشه که این دو نفر دیگه نمیتونن مزاحمتی برای تو داشته باشن...مطمئن باش هر بلایی سرشون بیاد محاله بفهمن از طرف تو بوده... لبخند تلخی زدم و کوتاه تشکر کردم فرامرز با قدم های کوتاه به سمت در خروجی رفت، عذاب وجدان گرفتم... بوی غذا رو شنیده بود، از طرفی به خاطر من اون همه به خودش زحمت داده بود... از طرف دیگه نمیخواستم امیدوارش کنم... صدایی تو سرم گفت این مرد دیگه متاهل نیست... چرا سعی نمیکنی بشناسیش؟ نرسیده به در با صدای لرزونی گفتم:بمونید... برای ناهار...زیاد درست کردم... از خدا خواسته گفت:تعارف اومد نیومد داره ها! خندیدم و گفتم:تعارف نبود، بمونید ناهار منم آماده است... لبخندی زد و برگشت سمت مبل، نگاهی به کانال کولر انداخت و گفت:تا ناهارت آماده میشه، من میرم یک نگاهی به کولر بندازم، دیگه هوا حسابی گرم شده، باید کولر رو راه بندازی... ازش تشکر کردم و بعد رفتنش به سمت آشپزخونه رفتم تا کمی برنجم رو بیشتر کنم و سالاد درست کنم.... تازه سرم گرم درست کردن سالاد بود که تقه ای به در خونه خورد، با فکر اینکه فرامرزه با عجله به سمت در رفتم و بی سوال در رو باز کردم... اما به جای فرامرز، رحیم روبه روم ایستاده بود. با چشم هایی سرخ شده از خشم و ابروهایی گره کرده... تا خواستم در رو ببندم سریع پاش رو گذاشت جلوی در و آهسته گفت:اینجاست؟همونی که به خاطر تو از کل خانواده اش برید؟ با صدای لرزونی گفتم:به تو چه مربوط ؟ ها؟ چرا دست از سر من برنمیداری؟ تو مگه زن و زندگی نداری؟ رحیم فشاری به در آورد و وارد خونه شد، با عصبانیت گفتم:بیا برو بیرون رحیم، فرامرز رفته رو پشت... به سمتم برگشت، حرفم با سیلی محکمی که نثارم کرد نصفه موند، اما اینبار دیگه اون آفاق بدبختی نبودم که کتک بخورم و تماشا کنم... خم شدم لنگه ی دمپاییم رو از پا درآوردم و تا بخواد به خودش بیاد محکم کوبیدم تو صورتش و جیغ کشیدم: بیرون... از زندگی من برو بیرون... با خشم نگاهش میکردم، رحیم هم شوکه شده بود از رفتار من، انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم و غریدم:+ اون آفاقی که وقتی کتکش میزدی گریه میکرد دیگه تموم شد... دوباره با دمپایی کوبیدم تو سرش... رحیم خواست به سمتم حمله کنه که صدای جدی و عصبانیت فرامرز متوقف‌ش کرد:سرجات وایستا رحیم... اینو گفت و با عجله جلو اومد، یقه ی رحیم رو گرفت و هولش داد سمت در:به چه حقی اومدی تو خونه ی من؟ ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستویک


صداش رو بالا برد و فریاد زد:به چه حقی مزاحم زن من شدی؟
وحشت زده نگاهش کردم.
رحیم شوکه گفت:چی؟ زنت؟ این... زن تو؟
فرامرز براق شد تو صورتش:آره، زنم... آفاق زن منه، عقدش کردم، حرف حسابت چیه؟ زنگ بزنم پلیس به جرم مزاحمت واسه زن شوهردار بندازنمت زندون؟
رحیم پوزخندی زد و گفت:زنته؟ زنته و آوردیش اینجا؟ انتظار داری باور کنم؟
فرامرز هولش داد سمت در:ایناش به تو مربوط نیست، تو برو زنت رو جمع کن ...
رحیم دندون هاش رو بهم فشرد و گفت:من هرچی باشم از تو بهترم..
حرفش تموم نشده بود که فرامرز افتاد به جونش، جیغی کشیدم و جلو رفتم..
با التماس گفتم:تو رو خدا... تو رو خدا ولش کن... بذار بره... فرامرز...
فرامرز دستی به پیشونی خیس عرقش کشید و لگدی به پهلوی رحیم زد و غریددبدبخت، زنت انقد پاک بود که تو صورت منم نگاه نمی‌کرد، این زن انقدر پاک بود که وقتی ازش خواستم تو خونه ی من بمونه تا هرچی دارم و ندارم رو به پاش بریزم قبول نکرد و اومد تو این خونه تا مستقل باشه... تو لیاقت این زن رو نداشتی... لیاقت تو همون زنه ..
یکی از همسایه ها که از سر و صدای ما اومده بود پایین با اشاره ی فرامرز زیر بازوی رحیم رو گرفت و بردش از خونه بیرون...
سریع در خونه رو بستم و به سمت فرامرز برگشتم، از عصبانیت قرمز شده بود...
با صدای ضعیفی گفتم:نباید بهش دروغ میگفتید...
نگاه تندی بهم انداخت و گفت:چیکار میکردم پس؟ اجازه میدادم هر کاری دلش میخواد بکنه؟
روبه روم ایستاد و با جدیت گفت:تا وقتی اسم من کنار اسمت باشه میتونی تو این زندگی آرامش داشته باشی... اما... بدون اسم من، یک روز رحیم میاد سراغت، یک روز آقاجونت، یک روز هم برادرت... ایتو میفهمی؟
با بغض نگاهش کردم، این حقیقت تلخ رو قبول داشتم... اما نمیخواستم زیر بار حرف زور برم... نمیخواستم زود تصمیم بگیرم و دوباره اشتباه کنم...
اشک که نشست روی گونه ام...
فرامرز گفت:بیا بریم محرمیت بخونیم و بیا خونه من، هرجوری که دوست داری من رو بشناس... بعدش تو تصمیم بگیر این محرمیت دائمی بشه یا نه....
نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم:فکر کنم برنجم ته گرفت...
نیشخندی زد و گفت:باشه، حرف رو عوض کن...
دستپاچه به سمت آشپزخونه رفتم، تند تند غذا رو کشیدم و بردم تو سالن، روی میز وسط سالن غذا رو گذاشتم، خواستم برای فرامرز بکشم که از روی مبل اومد پایین و روبه روم نشست و گفت:همینجا میخورم...
کلافه خودم رو سرگرم خوردن غذا کردم، چند دقیقه که گذشت فرامرز با جدیت گفت:من امروز اینجا میمونم...
با چشم های گرد نگاهش کردم و گفتم:امروز؟ اینجا؟
سری تکون داد و گفت:بله، امروز اینجا میمونم. چیه؟ انتظار داری برم تا اون مرد دوباره بیاد سراغت؟ فکر کردی بعد این تو این خونه آرامش داری؟ امنیت داری؟
سری تکون دادم و گفتم:خب اینجوری که نمیشه! یعنی منظورم اینکه نمیشه تا ابد اینجا بمونید که! نمیشه یک فکر دیگه کرد؟
شونه ای بالا انداخت و خونسرد گفت:چرا، یک فکر دیگه ام هست...
+زنم شو، اونوقت بهت قول میدم هیچ بنی بشری جرات نکنه از گل نازک‌تر بهت بگه...
مات و مبهوت نگاهش کردم، گفت:یک نگاه به من بنداز آفاق!ده بار تا در این خونه اومدم و حین رفتن و اومدن به محل کار دیدم... کل روز دارم بهت فکر میکنم... چرا اینا رو نمیبینی؟ زندگی برات
فراهم میکنم که تو خواب هم ندیده باشی! میتونی بری دانشگاه، هر کلاسی که دوست داری، هر هنری که بهش علاقه داری رو تو بهترین آموزشگاه ها یاد بگیری...
سرم پایین بود و خیره بودم به سالادی که درست روبه روم بود،عقلم میگفت قبول کن این پیشنهاد رو... چی میخوای بهتر از این؟ اما دلم راضی نمیشد، وحشتی که از آینده داشتم، رابطه ی فامیلی فرامرز و رحیم... همه و همه باعث می‌شد راضی نشم....
خودم رو عقب کشیدم،دست های سردم رو تو هم قفل کردم و با صدای لرزونی گفتم:من... یک خونه ی دیگه اجاره میکنم... میرم جایی که دردسری برای شما نداشته...
حرفم با صدای مشتی که به میز خورد نصفه موند، وحشت زده به فرامرز خشمگینی که روبه روم بود نگاه کردم
از شدت عصبانیت تمام اعضای صورتش میلرزید، با صدایی که سعی می‌کرد بالا نره گفت:چیکار کنم آفاق؟ اصلا من چی کم دارم از اون رحیم که انقدر سخته جواب دادن بهم؟
سرم رو پایین انداختم و صادقانه گفتم:میترسم... میترسم آقا فرامرز، از همه چی... از آینده، از زندگی با شمایی که به قول خودت لب تر کنی دختری نیست که بهت نه بگه! میترسم این علاقه زودگذر باشه که ماه به سال نکشیده دوباره تو زندگیم شکست بخورم.. من از شروع دوباره میترسم...
گفت: از هیچی و هیچکس... من پشتت نیستم، کنارتم... تا هروقت تو بخوای...
بی حرف از جا بلند شدم و بدون جمع کردن میز به اتاقم پناه بردم، حرف کمی نبود...


ادامه دارد...
undefined۱۷

۴۲۷

۱۸:۰۴