#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستویک
صداش رو بالا برد و فریاد زد:به چه حقی مزاحم زن من شدی؟
وحشت زده نگاهش کردم.
رحیم شوکه گفت:چی؟ زنت؟ این... زن تو؟
فرامرز براق شد تو صورتش:آره، زنم... آفاق زن منه، عقدش کردم، حرف حسابت چیه؟ زنگ بزنم پلیس به جرم مزاحمت واسه زن شوهردار بندازنمت زندون؟
رحیم پوزخندی زد و گفت:زنته؟ زنته و آوردیش اینجا؟ انتظار داری باور کنم؟
فرامرز هولش داد سمت در:ایناش به تو مربوط نیست، تو برو زنت رو جمع کن ...
رحیم دندون هاش رو بهم فشرد و گفت:من هرچی باشم از تو بهترم..
حرفش تموم نشده بود که فرامرز افتاد به جونش، جیغی کشیدم و جلو رفتم..
با التماس گفتم:تو رو خدا... تو رو خدا ولش کن... بذار بره... فرامرز...
فرامرز دستی به پیشونی خیس عرقش کشید و لگدی به پهلوی رحیم زد و غریددبدبخت، زنت انقد پاک بود که تو صورت منم نگاه نمیکرد، این زن انقدر پاک بود که وقتی ازش خواستم تو خونه ی من بمونه تا هرچی دارم و ندارم رو به پاش بریزم قبول نکرد و اومد تو این خونه تا مستقل باشه... تو لیاقت این زن رو نداشتی... لیاقت تو همون زنه ..
یکی از همسایه ها که از سر و صدای ما اومده بود پایین با اشاره ی فرامرز زیر بازوی رحیم رو گرفت و بردش از خونه بیرون...
سریع در خونه رو بستم و به سمت فرامرز برگشتم، از عصبانیت قرمز شده بود...
با صدای ضعیفی گفتم:نباید بهش دروغ میگفتید...
نگاه تندی بهم انداخت و گفت:چیکار میکردم پس؟ اجازه میدادم هر کاری دلش میخواد بکنه؟
روبه روم ایستاد و با جدیت گفت:تا وقتی اسم من کنار اسمت باشه میتونی تو این زندگی آرامش داشته باشی... اما... بدون اسم من، یک روز رحیم میاد سراغت، یک روز آقاجونت، یک روز هم برادرت... ایتو میفهمی؟
با بغض نگاهش کردم، این حقیقت تلخ رو قبول داشتم... اما نمیخواستم زیر بار حرف زور برم... نمیخواستم زود تصمیم بگیرم و دوباره اشتباه کنم...
اشک که نشست روی گونه ام...
فرامرز گفت:بیا بریم محرمیت بخونیم و بیا خونه من، هرجوری که دوست داری من رو بشناس... بعدش تو تصمیم بگیر این محرمیت دائمی بشه یا نه....
نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم:فکر کنم برنجم ته گرفت...
نیشخندی زد و گفت:باشه، حرف رو عوض کن...
دستپاچه به سمت آشپزخونه رفتم، تند تند غذا رو کشیدم و بردم تو سالن، روی میز وسط سالن غذا رو گذاشتم، خواستم برای فرامرز بکشم که از روی مبل اومد پایین و روبه روم نشست و گفت:همینجا میخورم...
کلافه خودم رو سرگرم خوردن غذا کردم، چند دقیقه که گذشت فرامرز با جدیت گفت:من امروز اینجا میمونم...
با چشم های گرد نگاهش کردم و گفتم:امروز؟ اینجا؟
سری تکون داد و گفت:بله، امروز اینجا میمونم. چیه؟ انتظار داری برم تا اون مرد دوباره بیاد سراغت؟ فکر کردی بعد این تو این خونه آرامش داری؟ امنیت داری؟
سری تکون دادم و گفتم:خب اینجوری که نمیشه! یعنی منظورم اینکه نمیشه تا ابد اینجا بمونید که! نمیشه یک فکر دیگه کرد؟
شونه ای بالا انداخت و خونسرد گفت:چرا، یک فکر دیگه ام هست...
+زنم شو، اونوقت بهت قول میدم هیچ بنی بشری جرات نکنه از گل نازکتر بهت بگه...
مات و مبهوت نگاهش کردم، گفت:یک نگاه به من بنداز آفاق!ده بار تا در این خونه اومدم و حین رفتن و اومدن به محل کار دیدم... کل روز دارم بهت فکر میکنم... چرا اینا رو نمیبینی؟ زندگی برات
فراهم میکنم که تو خواب هم ندیده باشی! میتونی بری دانشگاه، هر کلاسی که دوست داری، هر هنری که بهش علاقه داری رو تو بهترین آموزشگاه ها یاد بگیری...
سرم پایین بود و خیره بودم به سالادی که درست روبه روم بود،عقلم میگفت قبول کن این پیشنهاد رو... چی میخوای بهتر از این؟ اما دلم راضی نمیشد، وحشتی که از آینده داشتم، رابطه ی فامیلی فرامرز و رحیم... همه و همه باعث میشد راضی نشم....
خودم رو عقب کشیدم،دست های سردم رو تو هم قفل کردم و با صدای لرزونی گفتم:من... یک خونه ی دیگه اجاره میکنم... میرم جایی که دردسری برای شما نداشته...
حرفم با صدای مشتی که به میز خورد نصفه موند، وحشت زده به فرامرز خشمگینی که روبه روم بود نگاه کردم
از شدت عصبانیت تمام اعضای صورتش میلرزید، با صدایی که سعی میکرد بالا نره گفت:چیکار کنم آفاق؟ اصلا من چی کم دارم از اون رحیم که انقدر سخته جواب دادن بهم؟
سرم رو پایین انداختم و صادقانه گفتم:میترسم... میترسم آقا فرامرز، از همه چی... از آینده، از زندگی با شمایی که به قول خودت لب تر کنی دختری نیست که بهت نه بگه! میترسم این علاقه زودگذر باشه که ماه به سال نکشیده دوباره تو زندگیم شکست بخورم.. من از شروع دوباره میترسم...
گفت: از هیچی و هیچکس... من پشتت نیستم، کنارتم... تا هروقت تو بخوای...
بی حرف از جا بلند شدم و بدون جمع کردن میز به اتاقم پناه بردم، حرف کمی نبود...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیستویک
صداش رو بالا برد و فریاد زد:به چه حقی مزاحم زن من شدی؟
وحشت زده نگاهش کردم.
رحیم شوکه گفت:چی؟ زنت؟ این... زن تو؟
فرامرز براق شد تو صورتش:آره، زنم... آفاق زن منه، عقدش کردم، حرف حسابت چیه؟ زنگ بزنم پلیس به جرم مزاحمت واسه زن شوهردار بندازنمت زندون؟
رحیم پوزخندی زد و گفت:زنته؟ زنته و آوردیش اینجا؟ انتظار داری باور کنم؟
فرامرز هولش داد سمت در:ایناش به تو مربوط نیست، تو برو زنت رو جمع کن ...
رحیم دندون هاش رو بهم فشرد و گفت:من هرچی باشم از تو بهترم..
حرفش تموم نشده بود که فرامرز افتاد به جونش، جیغی کشیدم و جلو رفتم..
با التماس گفتم:تو رو خدا... تو رو خدا ولش کن... بذار بره... فرامرز...
فرامرز دستی به پیشونی خیس عرقش کشید و لگدی به پهلوی رحیم زد و غریددبدبخت، زنت انقد پاک بود که تو صورت منم نگاه نمیکرد، این زن انقدر پاک بود که وقتی ازش خواستم تو خونه ی من بمونه تا هرچی دارم و ندارم رو به پاش بریزم قبول نکرد و اومد تو این خونه تا مستقل باشه... تو لیاقت این زن رو نداشتی... لیاقت تو همون زنه ..
یکی از همسایه ها که از سر و صدای ما اومده بود پایین با اشاره ی فرامرز زیر بازوی رحیم رو گرفت و بردش از خونه بیرون...
سریع در خونه رو بستم و به سمت فرامرز برگشتم، از عصبانیت قرمز شده بود...
با صدای ضعیفی گفتم:نباید بهش دروغ میگفتید...
نگاه تندی بهم انداخت و گفت:چیکار میکردم پس؟ اجازه میدادم هر کاری دلش میخواد بکنه؟
روبه روم ایستاد و با جدیت گفت:تا وقتی اسم من کنار اسمت باشه میتونی تو این زندگی آرامش داشته باشی... اما... بدون اسم من، یک روز رحیم میاد سراغت، یک روز آقاجونت، یک روز هم برادرت... ایتو میفهمی؟
با بغض نگاهش کردم، این حقیقت تلخ رو قبول داشتم... اما نمیخواستم زیر بار حرف زور برم... نمیخواستم زود تصمیم بگیرم و دوباره اشتباه کنم...
اشک که نشست روی گونه ام...
فرامرز گفت:بیا بریم محرمیت بخونیم و بیا خونه من، هرجوری که دوست داری من رو بشناس... بعدش تو تصمیم بگیر این محرمیت دائمی بشه یا نه....
نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم:فکر کنم برنجم ته گرفت...
نیشخندی زد و گفت:باشه، حرف رو عوض کن...
دستپاچه به سمت آشپزخونه رفتم، تند تند غذا رو کشیدم و بردم تو سالن، روی میز وسط سالن غذا رو گذاشتم، خواستم برای فرامرز بکشم که از روی مبل اومد پایین و روبه روم نشست و گفت:همینجا میخورم...
کلافه خودم رو سرگرم خوردن غذا کردم، چند دقیقه که گذشت فرامرز با جدیت گفت:من امروز اینجا میمونم...
با چشم های گرد نگاهش کردم و گفتم:امروز؟ اینجا؟
سری تکون داد و گفت:بله، امروز اینجا میمونم. چیه؟ انتظار داری برم تا اون مرد دوباره بیاد سراغت؟ فکر کردی بعد این تو این خونه آرامش داری؟ امنیت داری؟
سری تکون دادم و گفتم:خب اینجوری که نمیشه! یعنی منظورم اینکه نمیشه تا ابد اینجا بمونید که! نمیشه یک فکر دیگه کرد؟
شونه ای بالا انداخت و خونسرد گفت:چرا، یک فکر دیگه ام هست...
+زنم شو، اونوقت بهت قول میدم هیچ بنی بشری جرات نکنه از گل نازکتر بهت بگه...
مات و مبهوت نگاهش کردم، گفت:یک نگاه به من بنداز آفاق!ده بار تا در این خونه اومدم و حین رفتن و اومدن به محل کار دیدم... کل روز دارم بهت فکر میکنم... چرا اینا رو نمیبینی؟ زندگی برات
فراهم میکنم که تو خواب هم ندیده باشی! میتونی بری دانشگاه، هر کلاسی که دوست داری، هر هنری که بهش علاقه داری رو تو بهترین آموزشگاه ها یاد بگیری...
سرم پایین بود و خیره بودم به سالادی که درست روبه روم بود،عقلم میگفت قبول کن این پیشنهاد رو... چی میخوای بهتر از این؟ اما دلم راضی نمیشد، وحشتی که از آینده داشتم، رابطه ی فامیلی فرامرز و رحیم... همه و همه باعث میشد راضی نشم....
خودم رو عقب کشیدم،دست های سردم رو تو هم قفل کردم و با صدای لرزونی گفتم:من... یک خونه ی دیگه اجاره میکنم... میرم جایی که دردسری برای شما نداشته...
حرفم با صدای مشتی که به میز خورد نصفه موند، وحشت زده به فرامرز خشمگینی که روبه روم بود نگاه کردم
از شدت عصبانیت تمام اعضای صورتش میلرزید، با صدایی که سعی میکرد بالا نره گفت:چیکار کنم آفاق؟ اصلا من چی کم دارم از اون رحیم که انقدر سخته جواب دادن بهم؟
سرم رو پایین انداختم و صادقانه گفتم:میترسم... میترسم آقا فرامرز، از همه چی... از آینده، از زندگی با شمایی که به قول خودت لب تر کنی دختری نیست که بهت نه بگه! میترسم این علاقه زودگذر باشه که ماه به سال نکشیده دوباره تو زندگیم شکست بخورم.. من از شروع دوباره میترسم...
گفت: از هیچی و هیچکس... من پشتت نیستم، کنارتم... تا هروقت تو بخوای...
بی حرف از جا بلند شدم و بدون جمع کردن میز به اتاقم پناه بردم، حرف کمی نبود...
ادامه دارد...
۴۲۷
۱۸:۰۴