عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدونوزده همینکه برای دیدنم نمیومد خودش خیلی بود و نمیخواستم با بی محلی کردن به تماس هاش مجبورش کنم حضوری به دیدنم بیاد... توسط همون تماس ها با خبر شده بودم که از آقاجون و رضا گرفته تا رحیم، همه و همه دنبال من می‌گردن، همشون هم اول از همه به سراغ فرامرز رفتن! فرامرز میگفت آقاجونت تهدیدم کرده که اگر جای تو رو بهشون نگم ازم شکایت میکنن! هربار هم من نگران شکایت کردن آقاجون میشدم فرامرز می‌خندید و میگفت خیالت راحت باشه، حرف اقاجون تو باد هواس! اگر میخواست شکایت کنه زودتر از این ها شکایت میکرد، تازه شکایت هم بکنه! مدرکی علیه من نداره! حتی اگر تو رو هم پیدا کنن حق ندارن برت گردونن ده! اردیبهشت ماه تازه شروع شده بود که بعد از چند مصاحبه ی کاری و رفتن به چند شرکت کوچک و بزرگ بالاخره تونستم تو یک شرکت حمل و نقل تقریبا بزرگ به عنوان منشی معاون استخدام بشم... محل کار خوبی داشتم، اغلب کارمند ها قدیمی و سن بالا بودن و با مهربونی من رو تو انجام کارها راهنمایی میکردن، مردی که براش کار می‌کردم هم یک مرد کرد تقریبا شصت ساله ی بسیار با محبت بود که من رو دخترم صدا میکرد، از شانس خوبم منشی قبلی به خاطر باردار شدنش از کارش استعفا داده بود و اون ها هم سریع من رو استخدام کردن... ساعت کاریم از هشت صبح بود تا چهار بعد از ظهر، یک ساعت زمان برای ناهار و نماز داشتم و کل کارم پشت میز بود و با کمک همکارها کم کم تونسته بودم کار با کامپیوتر و تایپ رو هم یاد بگیرم. شش صبح از خواب بیدار میشدم، ناهار مختصری برای خودم درست میکردم و دوش میگرفتم و بعد از جمع و جور کردن وسایلم از خونه بیرون میزدم، اگر هوا خوب بود و زمان داشتم اغلب تا محل کار پیاده میرفتم و گاهی هم تاکسی میگرفتم، بعد از تموم شدن کارم دو ساعت به آموزشگاه نزدیک محل کارم میرفتم تا مدرک کامپیوترم رو بگیرم و برای هرکار کوچک و بزرگی از کسی کمک نخوام.... بعد از اون وسایلم رو جمع میکردم و راهی خونه میشدم، هوا تاریک بود وقتی می‌رسیدم خونه، لباس عوض میکردم و برای خودم چایی درست میکردم و می‌نشستم پای خوندن کتاب های درسی و کنکوری که خورد خورد میخریدم...اغلب تا ساعت یازده درس میخوندم و بعد خسته از روز شلوغی که داشتم به اتاقم پناه میبردم.... با وجود سنگینی برنامه ام از زندگیم راضی بودم، از اینکه هدفی داشتم و در حال پیشرفت بودم راضی بودم... وقتی به آفاق سال گذشته فکر میکردم باورم نمیشد اون دختر بیچاره ای که تمام تلاشش رو میکرد تا زندگی حفظ کنه من بودم! آفاق عوض شده بود، بزرگ شده بود... تو یک کلام عاقل شده بود و تمام تلاشش رو برای پیشرفتش گذاشته بود... آفاقی که دیگه نه به رحیم فکر می‌کرد، نه به سحر و نه به زندگی گذشته اش... و نه حتی به آدم هایی که زندگیش رو نابود کرده بودن... انگار دیگه هیچی جز پیشرفت خودم واسم مهم نبود... یادمه خرداد ماه بود و من حسابی خو گرفته بودم با زندگی جدیدم، روز جمعه بود و به عادت اون مدت مشغول گردگیری اساسی خونه بودم، بوی خوش خورشت قیمه کل خونه رو گرفته بود، به خاطر شرایط کارم فقط جمعه ها غذای مفصل برای خودم درست میکردم و باقی روزها رو حاضری میخوردم.... مشغول جارو زدن خونه بودم که صدای زنگ در ورودی به گوشم رسید... حدس زدم یکی از همسایه ها باشه،عادت داشتن گاهی جمعه ها برام غذا یا نون گرم یا سبزی تازه میاوردن و منم هربار ظرفشون رو با چیزی پر میکردم و بهشون برمیگردوندم.. به سمت در رفتم، در رو که باز کردم با دیدن فرامرز شوکه شدم.انتظار دیدنش رو نداشتم چون دو ساعت قبل باهاش تلفنی صحبت کرده بودم. فرامرز هم دست خالی نیومده بود، یک عالمه خرید کرده بود، از روغن و گوشت و مرغ گرفته، تا برنج و حبوبات و شکر و قند... بهت و تعجب من رو که دید لبخندی زد و گفت:اجازه میدی بیام تو؟ شرمنده کنار رفتم و گفتم:چرا زحمت کشیدین!باور کنید من هنوز مواد غذایی که سری قبل گرفتین رو مصرف نکردم! یک نفر آدم این همه خورد و خوراک لازم ندارم که! فرامرز وسیله ها رو روی پیشخون گذاشت و نگاهی به اطراف انداخت و گفت:چه بوی خوبی میاد. در رو بستم و لبخند نصفه نیمه ای زدم:قیمه درست کردم، موقع هم زدنش مدام لپه اش می‌پرید بیرون، مادرم میگفت وقتی یه تیکه از غذا بپره بیرون یعنی مهمون ناخونده میاد. فرامرز روی مبل نشست و گفت:ببخشید اگر بی خبر اومدم، موضوعی بود که باید حضوری در موردش باهات حرف میزدم... نگران کیسه های خرید رو رها کردم و گفتم:چیزی شده؟خبری از ده دارید؟ اشاره کرد تا بشینم..بی جون روی مبل نشستم،یه هزار اتفاق بد فکر کرده بودم.. فرامرز بعد مکث کوتاهی گفت:ناصر رو پیدا کردم. برای لحظه ای انگار مغزم کار نمی‌کرد! انگار یادم رفته بود ناصر کیه!گیج و منگ نگاهش کردم.. ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیست


فرامرز هول زده گفت:چی شد؟ چرا رنگ از صورتت پرید! نیازی نیست بترسی!
با اطمینان گفت:اینبار یکی دیگه باید بترسه... اینبار زور دست ما هستش...
آب دهنم رو به سختی قورت دادم، از کینه ی ناصر میترسیدم...از اینکه با دروغ هاش باعث بشه حمایت فرامرز و آرامش زندگیم رو از دست بدم...
با حالی خراب گفتم:من... دیگه کاری به کار ناصر و اون برادرش ندارم، هم زدن گذشته هیچ دردی از من دوا نمیکنه... ناصر بد کینه ایه، اگر شما بخوایید بلایی سرش بیارید، آسمونم به زمین برسه میگرده و باعث و بانیش رو پیدا میکنه.
فرامرز گفت:نترس آفاق... نترس... گوش بده به من... من پیگیری کردم، دو دختر جوون از این مرد شکایت کردن... ولی بعد یک مدت بدون هیچ دلیلی شکایتشون رو پس گرفتن، حدس می‌زنم ناصر اون ها رو ترسونده باشه، یا شایدم عین تو از ترس ، یا از دست دادن آرامش زندگیشون شکایتشون رو پس گرفتن...من تا آخرش پشت توام، حمایتت میکنم، نمیذارم این آدم قسر در بره...
و با اصرار گفت:من و سوزان طلاق گرفتیم آفاق... باور کن این طلاق هیچ ارتباطی به تو نداشت... خیلی قبل تر از این قائله ما می‌خواستیم طلاق بگیریم... پدر سوزان مانع میشد... الان شش ماهی هست پدرش فوت شده... این وسط اصرار سوزان برای طلاق بیشتر از من بود... زندگی ما هیچوقت عین یک زندگی عادی نبود،
با چشم های خیس اشک نگاهش کردم، نمیتونستم... بعد اون همه اتفاق های جورواجور نمیتونستم به هیچ مردی اعتماد کنم، حتی اگر اون مرد فرامرز بود... فرامرز حمایت گری که مردونگیش رو خیلی وقت بود بهم ثابت کرده بود..
گفتم:من... هنوز نتونستم خیلی چیزها رو هضم کنم، من تازه دارم با زندگی جدیدم خو میگیرم... خواهش میکنم من رو تحت فشار نذارید...
فرامرز کلافه دستی به صورتش کشید و بعد مکث کوتاهی گفت:به هرحال ناصر و اون برادرش الان تو چنگ منن، بردمشون تو یک سوله خارج شهر، نمیخوام ولشون کنم به امون خدا... نمیخوام این آدم راست راست تو شهر بگرده و یکی دیگه رو اذیت کنه....
با صدای لرزونی گفتم:برام مهم نیست چی به سر اون و برادرش میاد، فقط اطراف زندگی من پیداشون نشه... من... نمیخوام این آرامشی که دارم رو از دست بدم...
فرامرز از جا بلند شد و گفتدخیلی خب... باشه... من دیگه در مورد این دو نفر با تو صحبتی نمیکنم، الانم اگر گفتم فقط به خاطر این بود که میخواستم خیال تو راحت بشه... خیالت راحت بشه که این دو نفر دیگه نمیتونن مزاحمتی برای تو داشته باشن...مطمئن باش هر بلایی سرشون بیاد محاله بفهمن از طرف تو بوده...
لبخند تلخی زدم و کوتاه تشکر کردم
فرامرز با قدم های کوتاه به سمت در خروجی رفت، عذاب وجدان گرفتم... بوی غذا رو شنیده بود، از طرفی به خاطر من اون همه به خودش زحمت داده بود... از طرف دیگه نمیخواستم امیدوارش کنم... صدایی تو سرم گفت این مرد دیگه متاهل نیست... چرا سعی نمیکنی بشناسیش؟
نرسیده به در با صدای لرزونی گفتم:بمونید... برای ناهار...زیاد درست کردم...
از خدا خواسته گفت:تعارف اومد نیومد داره ها!
خندیدم و گفتم:تعارف نبود، بمونید ناهار منم آماده است...
لبخندی زد و برگشت سمت مبل، نگاهی به کانال کولر انداخت و گفت:تا ناهارت آماده میشه، من میرم یک نگاهی به کولر بندازم، دیگه هوا حسابی گرم شده، باید کولر رو راه بندازی...
ازش تشکر کردم و بعد رفتنش به سمت آشپزخونه رفتم تا کمی برنجم رو بیشتر کنم و سالاد درست کنم....
تازه سرم گرم درست کردن سالاد بود که تقه ای به در خونه خورد، با فکر اینکه فرامرزه با عجله به سمت در رفتم و بی سوال در رو باز کردم...
اما به جای فرامرز، رحیم روبه روم ایستاده بود. با چشم هایی سرخ شده از خشم و ابروهایی گره کرده...
تا خواستم در رو ببندم سریع پاش رو گذاشت جلوی در و آهسته گفت:اینجاست؟همونی که به خاطر تو از کل خانواده اش برید؟
با صدای لرزونی گفتم:به تو چه مربوط ؟ ها؟ چرا دست از سر من برنمیداری؟ تو مگه زن و زندگی نداری؟
رحیم فشاری به در آورد و وارد خونه شد، با عصبانیت گفتم:بیا برو بیرون رحیم، فرامرز رفته رو پشت...
به سمتم برگشت، حرفم با سیلی محکمی که نثارم کرد نصفه موند، اما اینبار دیگه اون آفاق بدبختی نبودم که کتک بخورم و تماشا کنم...
خم شدم لنگه ی دمپاییم رو از پا درآوردم و تا بخواد به خودش بیاد محکم کوبیدم تو صورتش و جیغ کشیدم: بیرون... از زندگی من برو بیرون...
با خشم نگاهش میکردم، رحیم هم شوکه شده بود از رفتار من، انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم و غریدم:+ اون آفاقی که وقتی کتکش میزدی گریه میکرد دیگه تموم شد...
دوباره با دمپایی کوبیدم تو سرش...
رحیم خواست به سمتم حمله کنه که صدای جدی و عصبانیت فرامرز متوقف‌ش کرد:سرجات وایستا رحیم...
اینو گفت و با عجله جلو اومد، یقه ی رحیم رو گرفت و هولش داد سمت در:به چه حقی اومدی تو خونه ی من؟


ادامه دارد....



undefined۱۸
undefined۳

۳۳۱

۱۱:۴۳