#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیست
فرامرز هول زده گفت:چی شد؟ چرا رنگ از صورتت پرید! نیازی نیست بترسی!
با اطمینان گفت:اینبار یکی دیگه باید بترسه... اینبار زور دست ما هستش...
آب دهنم رو به سختی قورت دادم، از کینه ی ناصر میترسیدم...از اینکه با دروغ هاش باعث بشه حمایت فرامرز و آرامش زندگیم رو از دست بدم...
با حالی خراب گفتم:من... دیگه کاری به کار ناصر و اون برادرش ندارم، هم زدن گذشته هیچ دردی از من دوا نمیکنه... ناصر بد کینه ایه، اگر شما بخوایید بلایی سرش بیارید، آسمونم به زمین برسه میگرده و باعث و بانیش رو پیدا میکنه.
فرامرز گفت:نترس آفاق... نترس... گوش بده به من... من پیگیری کردم، دو دختر جوون از این مرد شکایت کردن... ولی بعد یک مدت بدون هیچ دلیلی شکایتشون رو پس گرفتن، حدس میزنم ناصر اون ها رو ترسونده باشه، یا شایدم عین تو از ترس ، یا از دست دادن آرامش زندگیشون شکایتشون رو پس گرفتن...من تا آخرش پشت توام، حمایتت میکنم، نمیذارم این آدم قسر در بره...
و با اصرار گفت:من و سوزان طلاق گرفتیم آفاق... باور کن این طلاق هیچ ارتباطی به تو نداشت... خیلی قبل تر از این قائله ما میخواستیم طلاق بگیریم... پدر سوزان مانع میشد... الان شش ماهی هست پدرش فوت شده... این وسط اصرار سوزان برای طلاق بیشتر از من بود... زندگی ما هیچوقت عین یک زندگی عادی نبود،
با چشم های خیس اشک نگاهش کردم، نمیتونستم... بعد اون همه اتفاق های جورواجور نمیتونستم به هیچ مردی اعتماد کنم، حتی اگر اون مرد فرامرز بود... فرامرز حمایت گری که مردونگیش رو خیلی وقت بود بهم ثابت کرده بود..
گفتم:من... هنوز نتونستم خیلی چیزها رو هضم کنم، من تازه دارم با زندگی جدیدم خو میگیرم... خواهش میکنم من رو تحت فشار نذارید...
فرامرز کلافه دستی به صورتش کشید و بعد مکث کوتاهی گفت:به هرحال ناصر و اون برادرش الان تو چنگ منن، بردمشون تو یک سوله خارج شهر، نمیخوام ولشون کنم به امون خدا... نمیخوام این آدم راست راست تو شهر بگرده و یکی دیگه رو اذیت کنه....
با صدای لرزونی گفتم:برام مهم نیست چی به سر اون و برادرش میاد، فقط اطراف زندگی من پیداشون نشه... من... نمیخوام این آرامشی که دارم رو از دست بدم...
فرامرز از جا بلند شد و گفتدخیلی خب... باشه... من دیگه در مورد این دو نفر با تو صحبتی نمیکنم، الانم اگر گفتم فقط به خاطر این بود که میخواستم خیال تو راحت بشه... خیالت راحت بشه که این دو نفر دیگه نمیتونن مزاحمتی برای تو داشته باشن...مطمئن باش هر بلایی سرشون بیاد محاله بفهمن از طرف تو بوده...
لبخند تلخی زدم و کوتاه تشکر کردم
فرامرز با قدم های کوتاه به سمت در خروجی رفت، عذاب وجدان گرفتم... بوی غذا رو شنیده بود، از طرفی به خاطر من اون همه به خودش زحمت داده بود... از طرف دیگه نمیخواستم امیدوارش کنم... صدایی تو سرم گفت این مرد دیگه متاهل نیست... چرا سعی نمیکنی بشناسیش؟
نرسیده به در با صدای لرزونی گفتم:بمونید... برای ناهار...زیاد درست کردم...
از خدا خواسته گفت:تعارف اومد نیومد داره ها!
خندیدم و گفتم:تعارف نبود، بمونید ناهار منم آماده است...
لبخندی زد و برگشت سمت مبل، نگاهی به کانال کولر انداخت و گفت:تا ناهارت آماده میشه، من میرم یک نگاهی به کولر بندازم، دیگه هوا حسابی گرم شده، باید کولر رو راه بندازی...
ازش تشکر کردم و بعد رفتنش به سمت آشپزخونه رفتم تا کمی برنجم رو بیشتر کنم و سالاد درست کنم....
تازه سرم گرم درست کردن سالاد بود که تقه ای به در خونه خورد، با فکر اینکه فرامرزه با عجله به سمت در رفتم و بی سوال در رو باز کردم...
اما به جای فرامرز، رحیم روبه روم ایستاده بود. با چشم هایی سرخ شده از خشم و ابروهایی گره کرده...
تا خواستم در رو ببندم سریع پاش رو گذاشت جلوی در و آهسته گفت:اینجاست؟همونی که به خاطر تو از کل خانواده اش برید؟
با صدای لرزونی گفتم:به تو چه مربوط ؟ ها؟ چرا دست از سر من برنمیداری؟ تو مگه زن و زندگی نداری؟
رحیم فشاری به در آورد و وارد خونه شد، با عصبانیت گفتم:بیا برو بیرون رحیم، فرامرز رفته رو پشت...
به سمتم برگشت، حرفم با سیلی محکمی که نثارم کرد نصفه موند، اما اینبار دیگه اون آفاق بدبختی نبودم که کتک بخورم و تماشا کنم...
خم شدم لنگه ی دمپاییم رو از پا درآوردم و تا بخواد به خودش بیاد محکم کوبیدم تو صورتش و جیغ کشیدم: بیرون... از زندگی من برو بیرون...
با خشم نگاهش میکردم، رحیم هم شوکه شده بود از رفتار من، انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم و غریدم:+ اون آفاقی که وقتی کتکش میزدی گریه میکرد دیگه تموم شد...
دوباره با دمپایی کوبیدم تو سرش...
رحیم خواست به سمتم حمله کنه که صدای جدی و عصبانیت فرامرز متوقفش کرد:سرجات وایستا رحیم...
اینو گفت و با عجله جلو اومد، یقه ی رحیم رو گرفت و هولش داد سمت در:به چه حقی اومدی تو خونه ی من؟
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوبیست
فرامرز هول زده گفت:چی شد؟ چرا رنگ از صورتت پرید! نیازی نیست بترسی!
با اطمینان گفت:اینبار یکی دیگه باید بترسه... اینبار زور دست ما هستش...
آب دهنم رو به سختی قورت دادم، از کینه ی ناصر میترسیدم...از اینکه با دروغ هاش باعث بشه حمایت فرامرز و آرامش زندگیم رو از دست بدم...
با حالی خراب گفتم:من... دیگه کاری به کار ناصر و اون برادرش ندارم، هم زدن گذشته هیچ دردی از من دوا نمیکنه... ناصر بد کینه ایه، اگر شما بخوایید بلایی سرش بیارید، آسمونم به زمین برسه میگرده و باعث و بانیش رو پیدا میکنه.
فرامرز گفت:نترس آفاق... نترس... گوش بده به من... من پیگیری کردم، دو دختر جوون از این مرد شکایت کردن... ولی بعد یک مدت بدون هیچ دلیلی شکایتشون رو پس گرفتن، حدس میزنم ناصر اون ها رو ترسونده باشه، یا شایدم عین تو از ترس ، یا از دست دادن آرامش زندگیشون شکایتشون رو پس گرفتن...من تا آخرش پشت توام، حمایتت میکنم، نمیذارم این آدم قسر در بره...
و با اصرار گفت:من و سوزان طلاق گرفتیم آفاق... باور کن این طلاق هیچ ارتباطی به تو نداشت... خیلی قبل تر از این قائله ما میخواستیم طلاق بگیریم... پدر سوزان مانع میشد... الان شش ماهی هست پدرش فوت شده... این وسط اصرار سوزان برای طلاق بیشتر از من بود... زندگی ما هیچوقت عین یک زندگی عادی نبود،
با چشم های خیس اشک نگاهش کردم، نمیتونستم... بعد اون همه اتفاق های جورواجور نمیتونستم به هیچ مردی اعتماد کنم، حتی اگر اون مرد فرامرز بود... فرامرز حمایت گری که مردونگیش رو خیلی وقت بود بهم ثابت کرده بود..
گفتم:من... هنوز نتونستم خیلی چیزها رو هضم کنم، من تازه دارم با زندگی جدیدم خو میگیرم... خواهش میکنم من رو تحت فشار نذارید...
فرامرز کلافه دستی به صورتش کشید و بعد مکث کوتاهی گفت:به هرحال ناصر و اون برادرش الان تو چنگ منن، بردمشون تو یک سوله خارج شهر، نمیخوام ولشون کنم به امون خدا... نمیخوام این آدم راست راست تو شهر بگرده و یکی دیگه رو اذیت کنه....
با صدای لرزونی گفتم:برام مهم نیست چی به سر اون و برادرش میاد، فقط اطراف زندگی من پیداشون نشه... من... نمیخوام این آرامشی که دارم رو از دست بدم...
فرامرز از جا بلند شد و گفتدخیلی خب... باشه... من دیگه در مورد این دو نفر با تو صحبتی نمیکنم، الانم اگر گفتم فقط به خاطر این بود که میخواستم خیال تو راحت بشه... خیالت راحت بشه که این دو نفر دیگه نمیتونن مزاحمتی برای تو داشته باشن...مطمئن باش هر بلایی سرشون بیاد محاله بفهمن از طرف تو بوده...
لبخند تلخی زدم و کوتاه تشکر کردم
فرامرز با قدم های کوتاه به سمت در خروجی رفت، عذاب وجدان گرفتم... بوی غذا رو شنیده بود، از طرفی به خاطر من اون همه به خودش زحمت داده بود... از طرف دیگه نمیخواستم امیدوارش کنم... صدایی تو سرم گفت این مرد دیگه متاهل نیست... چرا سعی نمیکنی بشناسیش؟
نرسیده به در با صدای لرزونی گفتم:بمونید... برای ناهار...زیاد درست کردم...
از خدا خواسته گفت:تعارف اومد نیومد داره ها!
خندیدم و گفتم:تعارف نبود، بمونید ناهار منم آماده است...
لبخندی زد و برگشت سمت مبل، نگاهی به کانال کولر انداخت و گفت:تا ناهارت آماده میشه، من میرم یک نگاهی به کولر بندازم، دیگه هوا حسابی گرم شده، باید کولر رو راه بندازی...
ازش تشکر کردم و بعد رفتنش به سمت آشپزخونه رفتم تا کمی برنجم رو بیشتر کنم و سالاد درست کنم....
تازه سرم گرم درست کردن سالاد بود که تقه ای به در خونه خورد، با فکر اینکه فرامرزه با عجله به سمت در رفتم و بی سوال در رو باز کردم...
اما به جای فرامرز، رحیم روبه روم ایستاده بود. با چشم هایی سرخ شده از خشم و ابروهایی گره کرده...
تا خواستم در رو ببندم سریع پاش رو گذاشت جلوی در و آهسته گفت:اینجاست؟همونی که به خاطر تو از کل خانواده اش برید؟
با صدای لرزونی گفتم:به تو چه مربوط ؟ ها؟ چرا دست از سر من برنمیداری؟ تو مگه زن و زندگی نداری؟
رحیم فشاری به در آورد و وارد خونه شد، با عصبانیت گفتم:بیا برو بیرون رحیم، فرامرز رفته رو پشت...
به سمتم برگشت، حرفم با سیلی محکمی که نثارم کرد نصفه موند، اما اینبار دیگه اون آفاق بدبختی نبودم که کتک بخورم و تماشا کنم...
خم شدم لنگه ی دمپاییم رو از پا درآوردم و تا بخواد به خودش بیاد محکم کوبیدم تو صورتش و جیغ کشیدم: بیرون... از زندگی من برو بیرون...
با خشم نگاهش میکردم، رحیم هم شوکه شده بود از رفتار من، انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم و غریدم:+ اون آفاقی که وقتی کتکش میزدی گریه میکرد دیگه تموم شد...
دوباره با دمپایی کوبیدم تو سرش...
رحیم خواست به سمتم حمله کنه که صدای جدی و عصبانیت فرامرز متوقفش کرد:سرجات وایستا رحیم...
اینو گفت و با عجله جلو اومد، یقه ی رحیم رو گرفت و هولش داد سمت در:به چه حقی اومدی تو خونه ی من؟
ادامه دارد....
✾
۳۳۱
۱۱:۴۳