عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوهجده از ماشین که پیاده شدم فرامرز گفت:ساک وسایلت رو بردم داخل، من دیگه مزاحمت نمیشم... شماره تلفنم رو که داری، هرچیزی لازم داشتی کافیه زنگ بزنی... هیجان زده تشکر کردم و تند تند خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم، در واحد رو که باز کردم بوی خوش مواد شوینده خورد تو صورتم... مشخص بود تو اون چند ساعت کسی اومده و حسابی خونه رو تر و تمیز کرده... در رو بستم و قفل کردم و به سمت آشپزخونه رفتم... با دیدن یخچال پر و کابینت های پر از مواد خوراکی اشک تو چشمم حلقه زد، فرامرز واقعا سنگ تموم گذاشته بود و من نمیدونستم این لطفش رو چطور میتونم جبران کنم... با شوق به سمت اتاق رفتم، ساک لباس هام گوشه ی اتاق بود، انگار هنوز باورم نشده بود اون خونه برای منه! نشستم بالای سر ساکم و خیره شدم به اتاق... به اتاقم... خوشحال بودم... اما در کنار خوشحالی غمی ته وجودم بود، غمی که به خاطر نداشتن حامی تا ابد تو قلبم باقی میموند... بی اختیار با صدای بلندی زدم زیر گریه، گریه ی شادی و غم... نیم ساعتی طول کشید تا کمی آروم شدم... انگار بار قلبم سبک شده بود... ساعت تازه هشت صبح بود وقتی تصمیم گرفتم به جای گریه کردن و غصه خوردن خونه و کمدم رو بچینم... لباس ها رو از ساک بیرون آوردم و مرتب تو کمد چیدم، حوله رو برداشتم و راهی حمام شدم، با دیدن ماشین لباسشویی گوشه ی سرویس بهداشتی ابرویی بالا انداختم، شک نداشتم روز قبل اون لباسشویی هم اونجا نبود! حسابی سر حال شدم، بعدم با شوق مشغول جابه جا کردن وسایل تو کابینت شدم... ساعت دوازده ظهر بود که کارم تموم شد، یک ساندویچ مختصر واسه خودم درست کردم و لم دادم روی کاناپه ی سه نفره، تازه فهمیده بودم کل اون مدت لبخند به لب داشتم... بعد خوردن ساندویچم روی همون مبل خوابم برد... وقتی بیدار شدم غروب بود! باورم نمیشد اون همه وقت خوابیدم... کش و قوسی به بدنم دادم و از جا بلند شدم، تازه هوشیار شده بودم که تلفن خونه به صدا دراومد... سریع به سمت تلفن رفتم و برش داشتم، فرامرز بود... تا صدام رو شنید نگران گفت:خوبی؟ چند بار تماس گرفتم جواب ندادی! کم کم داشتم میومدم... با صدای گرفته ای گفتم:ببخشید... من.. خوابم برده بود...متوجه تماس شما نشدم... آهسته گفت:برادرت اومده بود در خونه... شاکی بود و عصبانی...مادرت هم همراهش بود فکر میکردن خونه ی منی... همه جا رو گشتن، بعدم کلی تهدیدم کردن و رفتن... شرمنده گفتمدوای ببخشید... من واقعا شرمنده ی شمام... +اینو نگفتم که شرمنده ات کنم، فقط خواستم حواست رو جمع کنی، یک وقت به سرت نزنه بری سری بهشون بزنی، یا چه میدونم بهشون زنگ بزنی و رد و اسمی از من ببری! هرچند نمیتونن از من حرف بکشن! اما میتونن برای تو دردسر درست کنن... +نه، خیالتون راحت باشه، من خیلی فکر کردم، از خانواده ام کندم ، بعد اینم هیچ کاری به کارشون ندارم... فقط شرمنده ی شمام تا ابد... گفت:شرمنده ی من نباش... یک زندگی جدید رو شروع کن، منم هرجا بتونم بهت کمک میکنم... هرچی خواستی فقط کافیه بهم بگی... برای کار هم عجله نکن، خیلی دوست دارم پیش خودم کار کنی، اما با شرایط فعلی بهتره این اطراف دیده نشی ... چند روز بهم زمان بده، میگردم برات یک کار مناسبت پیدا میکنم. سریع گفتم:خواهش میکنم آقا فرامرز... اجازه بدید باقی مسیر رو خودم برم... من... اونقدری بزرگ شدم که بتونم از پس مشکلات خودم بربیام، مطلقا هم نمیخوام شما رو گرفتار هزاران مشکل خودم بکنم، تا همینجام خیلی به من لطف کردید، لطفا بیشتر از این شرمنده ام نکنید... فرامرز مکثی کرد و با اکراه گفت:باشه... هرجور راحتی،به شرط اینکه هر زمان به چیزی نیاز داشتی تعارف نکنی و حتما بهم بگی... بهش قول دادم و بعد از چند کلمه صحبت کردن به بهانه ی خوندن نماز تلفن رو قطع کردم... هرگز نمیخواستم امیدی بهش بدم تا دل از زندگیش بکنه و وابسته ی من بشه... زندگی جدیدم تو اون خونه شروع شده بود، یکی دو روزی که به تموم شدن تعطیلات مونده بود رو اختصاص دادم به گشتن تو کوچه و خیابون های اطراف خونه، همسایه ها رو دیدم و باهاشون آشنا شدم، آدم های خوبی به نظر میومدن، همشون می‌دونستن من آشنای آقا فرامرزم و حسابی به احترام میذاشتن... سوپری و نونوایی و میوه فروشی رو پیدا کردم،بعد از تعطیلات هم اول از همه تو بانک سر خیابون حساب باز کردم و پولم رو تو بانک گذاشتم، بعدم رفتم سراغ مجله و روزنامه برای پیدا کردن کار مناسب! تو سرم بود بعد پیدا کردن کار با پس اندازم کتاب های کنکور رو بخرم و خودم رو برای کنکور سال آینده آماده کنم... رویای دانشگاه رفتن رو از بچگی داشتم، اما شرایط جوری پیش رفته بود که نشد... یه مدت فرامرز هم یک روز در میون تماس می‌گرفت تا به قول خودش خیالش بابت من راحت باشه! منم سعی می‌کردم به تماس هاش کوتاه جواب بدم، ادامه دارد.... ✾
thumbnail

#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدونوزده


همینکه برای دیدنم نمیومد خودش خیلی بود و نمیخواستم با بی محلی کردن به تماس هاش مجبورش کنم حضوری به دیدنم بیاد...
توسط همون تماس ها با خبر شده بودم که از آقاجون و رضا گرفته تا رحیم، همه و همه دنبال من می‌گردن، همشون هم اول از همه به سراغ فرامرز رفتن! فرامرز میگفت آقاجونت تهدیدم کرده که اگر جای تو رو بهشون نگم ازم شکایت میکنن! هربار هم من نگران شکایت کردن آقاجون میشدم فرامرز می‌خندید و میگفت خیالت راحت باشه، حرف اقاجون تو باد هواس! اگر میخواست شکایت کنه زودتر از این ها شکایت میکرد، تازه شکایت هم بکنه! مدرکی علیه من نداره! حتی اگر تو رو هم پیدا کنن حق ندارن برت گردونن ده!
اردیبهشت ماه تازه شروع شده بود که بعد از چند مصاحبه ی کاری و رفتن به چند شرکت کوچک و بزرگ بالاخره تونستم تو یک شرکت حمل و نقل تقریبا بزرگ به عنوان منشی معاون استخدام بشم... محل کار خوبی داشتم، اغلب کارمند ها قدیمی و سن بالا بودن و با مهربونی من رو تو انجام کارها راهنمایی میکردن، مردی که براش کار می‌کردم هم یک مرد کرد تقریبا شصت ساله ی بسیار با محبت بود که من رو دخترم صدا میکرد، از شانس خوبم منشی قبلی به خاطر باردار شدنش از کارش استعفا داده بود و اون ها هم سریع من رو استخدام کردن...
ساعت کاریم از هشت صبح بود تا چهار بعد از ظهر، یک ساعت زمان برای ناهار و نماز داشتم و کل کارم پشت میز بود و با کمک همکارها کم کم تونسته بودم کار با کامپیوتر و تایپ رو هم یاد بگیرم.
شش صبح از خواب بیدار میشدم، ناهار مختصری برای خودم درست میکردم و دوش میگرفتم و بعد از جمع و جور کردن وسایلم از خونه بیرون میزدم، اگر هوا خوب بود و زمان داشتم اغلب تا محل کار پیاده میرفتم و گاهی هم تاکسی میگرفتم، بعد از تموم شدن کارم دو ساعت به آموزشگاه نزدیک محل کارم میرفتم تا مدرک کامپیوترم رو بگیرم و برای هرکار کوچک و بزرگی از کسی کمک نخوام....
بعد از اون وسایلم رو جمع میکردم و راهی خونه میشدم، هوا تاریک بود وقتی می‌رسیدم خونه، لباس عوض میکردم و برای خودم چایی درست میکردم و می‌نشستم پای خوندن کتاب های درسی و کنکوری که خورد خورد میخریدم...اغلب تا ساعت یازده درس میخوندم و بعد خسته از روز شلوغی که داشتم به اتاقم پناه میبردم....
با وجود سنگینی برنامه ام از زندگیم راضی بودم، از اینکه هدفی داشتم و در حال پیشرفت بودم راضی بودم... وقتی به آفاق سال گذشته فکر میکردم باورم نمیشد اون دختر بیچاره ای که تمام تلاشش رو میکرد تا زندگی حفظ کنه من بودم! آفاق عوض شده بود، بزرگ شده بود... تو یک کلام عاقل شده بود و تمام تلاشش رو برای پیشرفتش گذاشته بود... آفاقی که دیگه نه به رحیم فکر می‌کرد، نه به سحر و نه به زندگی گذشته اش... و نه حتی به آدم هایی که زندگیش رو نابود کرده بودن... انگار دیگه هیچی جز پیشرفت خودم واسم مهم نبود...
یادمه خرداد ماه بود و من حسابی خو گرفته بودم با زندگی جدیدم، روز جمعه بود و به عادت اون مدت مشغول گردگیری اساسی خونه بودم، بوی خوش خورشت قیمه کل خونه رو گرفته بود، به خاطر شرایط کارم فقط جمعه ها غذای مفصل برای خودم درست میکردم و باقی روزها رو حاضری میخوردم....
مشغول جارو زدن خونه بودم که صدای زنگ در ورودی به گوشم رسید...
حدس زدم یکی از همسایه ها باشه،عادت داشتن گاهی جمعه ها برام غذا یا نون گرم یا سبزی تازه میاوردن و منم هربار ظرفشون رو با چیزی پر میکردم و بهشون برمیگردوندم..
به سمت در رفتم، در رو که باز کردم با دیدن فرامرز شوکه شدم.انتظار دیدنش رو نداشتم چون دو ساعت قبل باهاش تلفنی صحبت کرده بودم.
فرامرز هم دست خالی نیومده بود، یک عالمه خرید کرده بود، از روغن و گوشت و مرغ گرفته، تا برنج و حبوبات و شکر و قند...
بهت و تعجب من رو که دید لبخندی زد و گفت:اجازه میدی بیام تو؟
شرمنده کنار رفتم و گفتم:چرا زحمت کشیدین!باور کنید من هنوز مواد غذایی که سری قبل گرفتین رو مصرف نکردم! یک نفر آدم این همه خورد و خوراک لازم ندارم که!
فرامرز وسیله ها رو روی پیشخون گذاشت و نگاهی به اطراف انداخت و گفت:چه بوی خوبی میاد.
در رو بستم و لبخند نصفه نیمه ای زدم:قیمه درست کردم، موقع هم زدنش مدام لپه اش می‌پرید بیرون، مادرم میگفت وقتی یه تیکه از غذا بپره بیرون یعنی مهمون ناخونده میاد.
فرامرز روی مبل نشست و گفت:ببخشید اگر بی خبر اومدم، موضوعی بود که باید حضوری در موردش باهات حرف میزدم...
نگران کیسه های خرید رو رها کردم و گفتم:چیزی شده؟خبری از ده دارید؟
اشاره کرد تا بشینم..بی جون روی مبل نشستم،یه هزار اتفاق بد فکر کرده بودم..
فرامرز بعد مکث کوتاهی گفت:ناصر رو پیدا کردم.
برای لحظه ای انگار مغزم کار نمی‌کرد! انگار یادم رفته بود ناصر کیه!گیج و منگ نگاهش کردم..


ادامه دارد...
undefined۲۲

۳۱۵

۱۰:۵۳