#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدونوزده
همینکه برای دیدنم نمیومد خودش خیلی بود و نمیخواستم با بی محلی کردن به تماس هاش مجبورش کنم حضوری به دیدنم بیاد...
توسط همون تماس ها با خبر شده بودم که از آقاجون و رضا گرفته تا رحیم، همه و همه دنبال من میگردن، همشون هم اول از همه به سراغ فرامرز رفتن! فرامرز میگفت آقاجونت تهدیدم کرده که اگر جای تو رو بهشون نگم ازم شکایت میکنن! هربار هم من نگران شکایت کردن آقاجون میشدم فرامرز میخندید و میگفت خیالت راحت باشه، حرف اقاجون تو باد هواس! اگر میخواست شکایت کنه زودتر از این ها شکایت میکرد، تازه شکایت هم بکنه! مدرکی علیه من نداره! حتی اگر تو رو هم پیدا کنن حق ندارن برت گردونن ده!
اردیبهشت ماه تازه شروع شده بود که بعد از چند مصاحبه ی کاری و رفتن به چند شرکت کوچک و بزرگ بالاخره تونستم تو یک شرکت حمل و نقل تقریبا بزرگ به عنوان منشی معاون استخدام بشم... محل کار خوبی داشتم، اغلب کارمند ها قدیمی و سن بالا بودن و با مهربونی من رو تو انجام کارها راهنمایی میکردن، مردی که براش کار میکردم هم یک مرد کرد تقریبا شصت ساله ی بسیار با محبت بود که من رو دخترم صدا میکرد، از شانس خوبم منشی قبلی به خاطر باردار شدنش از کارش استعفا داده بود و اون ها هم سریع من رو استخدام کردن...
ساعت کاریم از هشت صبح بود تا چهار بعد از ظهر، یک ساعت زمان برای ناهار و نماز داشتم و کل کارم پشت میز بود و با کمک همکارها کم کم تونسته بودم کار با کامپیوتر و تایپ رو هم یاد بگیرم.
شش صبح از خواب بیدار میشدم، ناهار مختصری برای خودم درست میکردم و دوش میگرفتم و بعد از جمع و جور کردن وسایلم از خونه بیرون میزدم، اگر هوا خوب بود و زمان داشتم اغلب تا محل کار پیاده میرفتم و گاهی هم تاکسی میگرفتم، بعد از تموم شدن کارم دو ساعت به آموزشگاه نزدیک محل کارم میرفتم تا مدرک کامپیوترم رو بگیرم و برای هرکار کوچک و بزرگی از کسی کمک نخوام....
بعد از اون وسایلم رو جمع میکردم و راهی خونه میشدم، هوا تاریک بود وقتی میرسیدم خونه، لباس عوض میکردم و برای خودم چایی درست میکردم و مینشستم پای خوندن کتاب های درسی و کنکوری که خورد خورد میخریدم...اغلب تا ساعت یازده درس میخوندم و بعد خسته از روز شلوغی که داشتم به اتاقم پناه میبردم....
با وجود سنگینی برنامه ام از زندگیم راضی بودم، از اینکه هدفی داشتم و در حال پیشرفت بودم راضی بودم... وقتی به آفاق سال گذشته فکر میکردم باورم نمیشد اون دختر بیچاره ای که تمام تلاشش رو میکرد تا زندگی حفظ کنه من بودم! آفاق عوض شده بود، بزرگ شده بود... تو یک کلام عاقل شده بود و تمام تلاشش رو برای پیشرفتش گذاشته بود... آفاقی که دیگه نه به رحیم فکر میکرد، نه به سحر و نه به زندگی گذشته اش... و نه حتی به آدم هایی که زندگیش رو نابود کرده بودن... انگار دیگه هیچی جز پیشرفت خودم واسم مهم نبود...
یادمه خرداد ماه بود و من حسابی خو گرفته بودم با زندگی جدیدم، روز جمعه بود و به عادت اون مدت مشغول گردگیری اساسی خونه بودم، بوی خوش خورشت قیمه کل خونه رو گرفته بود، به خاطر شرایط کارم فقط جمعه ها غذای مفصل برای خودم درست میکردم و باقی روزها رو حاضری میخوردم....
مشغول جارو زدن خونه بودم که صدای زنگ در ورودی به گوشم رسید...
حدس زدم یکی از همسایه ها باشه،عادت داشتن گاهی جمعه ها برام غذا یا نون گرم یا سبزی تازه میاوردن و منم هربار ظرفشون رو با چیزی پر میکردم و بهشون برمیگردوندم..
به سمت در رفتم، در رو که باز کردم با دیدن فرامرز شوکه شدم.انتظار دیدنش رو نداشتم چون دو ساعت قبل باهاش تلفنی صحبت کرده بودم.
فرامرز هم دست خالی نیومده بود، یک عالمه خرید کرده بود، از روغن و گوشت و مرغ گرفته، تا برنج و حبوبات و شکر و قند...
بهت و تعجب من رو که دید لبخندی زد و گفت:اجازه میدی بیام تو؟
شرمنده کنار رفتم و گفتم:چرا زحمت کشیدین!باور کنید من هنوز مواد غذایی که سری قبل گرفتین رو مصرف نکردم! یک نفر آدم این همه خورد و خوراک لازم ندارم که!
فرامرز وسیله ها رو روی پیشخون گذاشت و نگاهی به اطراف انداخت و گفت:چه بوی خوبی میاد.
در رو بستم و لبخند نصفه نیمه ای زدم:قیمه درست کردم، موقع هم زدنش مدام لپه اش میپرید بیرون، مادرم میگفت وقتی یه تیکه از غذا بپره بیرون یعنی مهمون ناخونده میاد.
فرامرز روی مبل نشست و گفت:ببخشید اگر بی خبر اومدم، موضوعی بود که باید حضوری در موردش باهات حرف میزدم...
نگران کیسه های خرید رو رها کردم و گفتم:چیزی شده؟خبری از ده دارید؟
اشاره کرد تا بشینم..بی جون روی مبل نشستم،یه هزار اتفاق بد فکر کرده بودم..
فرامرز بعد مکث کوتاهی گفت:ناصر رو پیدا کردم.
برای لحظه ای انگار مغزم کار نمیکرد! انگار یادم رفته بود ناصر کیه!گیج و منگ نگاهش کردم..
ادامه دارد...
۳۱۵
۱۰:۵۳