عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوهفده رضا با اعتراض مامان رو صدا زد و از جا بلند شد و به سمتم اومددچیکار میکنی مامان! این همه حرف زدیم با هم! شادیم به آنی تبدیل به غمی عمیق شد، با چشم هایی خیس از اشک نگاهش کردم، اگر یک درصد شک داشتم به بی خبر رفتن از خونه، مامان با کاری که کرده بود مطمئنم کرده بود که باید برم، اصلا باید خیلی زودتر از این ها میرفتم! همون روزی که فهمیده بودم رضا داداشم نیست... همون روزی که فهمیده بودم مامان بیشتر از منی که دخترشم، به رضا اهمیت میده! با دست های لرزون اشک روی گونه ام رو پاک کردم... اون مدت مامان با من تو همون اتاق کنار در ورودی می‌خوابید، چنگی به کیفم زدم و با صدای خفه ای گفتم:میخوام تنها باشم... مامان شاکی گفت:یعنی چی تنها باشم؟ چرا نمیگی این همه وقت کجا بودی؟ با کی بودی؟ تو انگار هنوز نفهمیدی چیکار کردی! تو یک زن مطلقه ای! میفهمی افاق؟مطلقه! تا وقتی شوهر نداشته باشی حق نداری واسه خودت راه بیفتی تو کوچه و خیابون! چیه؟ خواستم جواب مامان رو بدم که رضا برای اولین بار تو عمرش صداش رو برای مامان بالا برد و فریاد زد:بسه مامان... بسسه... سر جدت تو دیگه نشو لنگه ی آقاجون، انقدر این دختر رو عذاب نده... مگه زندانیه؟ بعدم رو به من گفت:برو تو اتاقت آفاق... با خشم به سمت اتاق رفتم و در رو محکم بهم کوبیدم و از پشت قفلش کردم،صدای داد و بیداد مامان و رضا هنوز میومد، بی توجه بهشون ساکم رو برداشتم و تند تند لباس هام رو جمع کردم، شناسنامه ام، هرچی پول نقد داشتم، طلاق نامه و مدرک تحصیلی که رضا با هزار جور گرفتاری از مدرسه گرفته بود، همه و همه رو مرتب تو ساکم گذاشتم، بعدم با صدای بلندی گفتم خسته ام و میخوام بخوابم.... روی تشک دراز کشیدم و به زندگی جدیدم فکر کردم، به اون خونه ی نقلی که واسه من عین قصر بود.. به استقلالی که داشتم قدم به قدم بهش نزديک تر میشدم... تا آخر شب یکبار رضا و چند بار مامان اومدن سراغم، اما به بهانه ی خستگی و خواب بودن جواب مامان رو ندادم و به رضا هم گفتم میخوام تا صبح تنها باشم تا دست از سرم بردارن... از شدت هیجان حتی لحظه ای خواب به چشمم نمیومد، ساعت از چهار که گذشت یک کاغذ برداشتم و یادداشتی برای رضا نوشتم، بهش گفتم میرم دنبال زندگیم، جایی دور تر از خانواده ای که فقط اسمشون خانواده بود! خیالش رو راحت کردم که جام امنه و نیاز نیست نگرانم باشن... کاغذ رو تو کمد لباس ها گذاشتم و ساکم رو برداشتم و آهسته قفل در رو باز کردم، نیم ساعتی میشد مامان برای نماز صبح بیدار شده بود و حدس میزدم به عادت همیشه بعد نماز خوابیده، اول سرکی به اطراف کشیدم، احتمالا مامان تو اتاق کناری رضا خوابیده بود، فاصله ی اون اتاق تا اتاق من هم اونقدری بود که بتونم با خیال راحت ساکم رو بردارم و از خونه بیرون بزنم، نیم نگاهی به ساعت انداختم، ده دقیقه ای از پنج گذشته بود، به سختی ساکم رو بلند کردم و از خونه بیرون زدم، همش ترس این رو داشتم که یکیشون بیدار بشه و مانع رفتنم بشه.. در حیاط رو آهسته باز کردم و سرکی به بیرون کشیدم. تو تاریک و روشنی اون ساعت از روز چشمم به ماشین فرامرز افتاد، با فاصله ی کمی از خونه نگه داشته بود، تا من رو دید از ماشین پیاده شد و با عجله نزدیک شد... ترسیده سریع ساکم رو بهش دادم و زمزمه کردم:باید زودتر بریم... میترسم متوجه نبودم بشن... در رو بستم و دنبالش راه افتادم، بی حرف سوار ماشین شدم و نگاهی به خونه انداختم، شاید دیگه هیچوقت به اون خونه برنمیگشتم.... کسی چه میدونست آینده چی میشد! فرامرز ماشین رو روشن کرد و گفت:خوبی؟ مشکلی که پیش نیومد؟ آهی کشیدم و گفتم:خوبم... مجبور شدم بدون خداحافظی بزنم بیرون... فقط یک نامه برای رضا نوشتم و خیالش رو راحت کردم که جام امنه.. +از من که حرفی نزدید؟ +نه... شما چی؟ آدرس اون سوئیت رو کسی نداره؟ رضا و بقیه میدونن من کسی رو شیراز ندارم، احتمالا اول از همه میان سراغ شما! فرامرز سری تکون داد و گفت:از اون خونه جز خودم هیچکس دیگه خبر نداره، بهت که گفتم، جای تو اونجا امنه... نفس راحتی کشیدم و چشم بستم، انقدر خسته بودم ماشین هم آروم حرکت می‌کرد که خیلی زود چشمم گرم شد و خوابم برد.... با حس باز و بسته شدن در ماشین چشم باز کردم، جلوی در خونه بودیم، فرامرز گفت:ببخشید، نمیخواستم بیدارت کنم... +خواهش میکنم... ببخشید که خوابم برد، خیلی خسته بودم... دسته کلید صورتی رنگی رو گرفت روبه روم و با لبخندی گفت:میتونی بری تو خونه ی خودت به باقی خوابت برسی... وقتی گفت خونه ی خودت انگار نوری تو قلبم روشن شد، انگار تمام سختی های چند سال اخیر فراموشم شد... لبخندی به پهنای صورت زدم و کلید رو ازش گرفتم، باورم نمیشد به همین راحتی صاحب یک خونه شده باشم... ادامه دارد... ✾
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهجده


از ماشین که پیاده شدم فرامرز گفت:ساک وسایلت رو بردم داخل، من دیگه مزاحمت نمیشم... شماره تلفنم رو که داری، هرچیزی لازم داشتی کافیه زنگ بزنی...
هیجان زده تشکر کردم و تند تند خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم، در واحد رو که باز کردم بوی خوش مواد شوینده خورد تو صورتم... مشخص بود تو اون چند ساعت کسی اومده و حسابی خونه رو تر و تمیز کرده... در رو بستم و قفل کردم و به سمت آشپزخونه رفتم... با دیدن یخچال پر و کابینت های پر از مواد خوراکی اشک تو چشمم حلقه زد، فرامرز واقعا سنگ تموم گذاشته بود و من نمیدونستم این لطفش رو چطور میتونم جبران کنم...
با شوق به سمت اتاق رفتم، ساک لباس هام گوشه ی اتاق بود، انگار هنوز باورم نشده بود اون خونه برای منه! نشستم بالای سر ساکم و خیره شدم به اتاق... به اتاقم... خوشحال بودم... اما در کنار خوشحالی غمی ته وجودم بود، غمی که به خاطر نداشتن حامی تا ابد تو قلبم باقی میموند...
بی اختیار با صدای بلندی زدم زیر گریه، گریه ی شادی و غم... نیم ساعتی طول کشید تا کمی آروم شدم... انگار بار قلبم سبک شده بود...
ساعت تازه هشت صبح بود وقتی تصمیم گرفتم به جای گریه کردن و غصه خوردن خونه و کمدم رو بچینم...
لباس ها رو از ساک بیرون آوردم و مرتب تو کمد چیدم، حوله رو برداشتم و راهی حمام شدم، با دیدن ماشین لباسشویی گوشه ی سرویس بهداشتی ابرویی بالا انداختم، شک نداشتم روز قبل اون لباسشویی هم اونجا نبود!
حسابی سر حال شدم، بعدم با شوق مشغول جابه جا کردن وسایل تو کابینت شدم...
ساعت دوازده ظهر بود که کارم تموم شد، یک ساندویچ مختصر واسه خودم درست کردم و لم دادم روی کاناپه ی سه نفره، تازه فهمیده بودم کل اون مدت لبخند به لب داشتم...
بعد خوردن ساندویچم روی همون مبل خوابم برد...
وقتی بیدار شدم غروب بود! باورم نمیشد اون همه وقت خوابیدم... کش و قوسی به بدنم دادم و از جا بلند شدم، تازه هوشیار شده بودم که تلفن خونه به صدا دراومد...
سریع به سمت تلفن رفتم و برش داشتم، فرامرز بود... تا صدام رو شنید نگران گفت:خوبی؟ چند بار تماس گرفتم جواب ندادی! کم کم داشتم میومدم...
با صدای گرفته ای گفتم:ببخشید... من.. خوابم برده بود...متوجه تماس شما نشدم...
آهسته گفت:برادرت اومده بود در خونه... شاکی بود و عصبانی...مادرت هم همراهش بود فکر میکردن خونه ی منی... همه جا رو گشتن، بعدم کلی تهدیدم کردن و رفتن...
شرمنده گفتمدوای ببخشید... من واقعا شرمنده ی شمام...
+اینو نگفتم که شرمنده ات کنم، فقط خواستم حواست رو جمع کنی، یک وقت به سرت نزنه بری سری بهشون بزنی، یا چه میدونم بهشون زنگ بزنی و رد و اسمی از من ببری! هرچند نمیتونن از من حرف بکشن! اما میتونن برای تو دردسر درست کنن...
+نه، خیالتون راحت باشه، من خیلی فکر کردم، از خانواده ام کندم ، بعد اینم هیچ کاری به کارشون ندارم... فقط شرمنده ی شمام تا ابد...
گفت:شرمنده ی من نباش... یک زندگی جدید رو شروع کن، منم هرجا بتونم بهت کمک میکنم... هرچی خواستی فقط کافیه بهم بگی... برای کار هم عجله نکن، خیلی دوست دارم پیش خودم کار کنی، اما با شرایط فعلی بهتره این اطراف دیده نشی ... چند روز بهم زمان بده، میگردم برات یک کار مناسبت پیدا میکنم.
سریع گفتم:خواهش میکنم آقا فرامرز... اجازه بدید باقی مسیر رو خودم برم... من... اونقدری بزرگ شدم که بتونم از پس مشکلات خودم بربیام، مطلقا هم نمیخوام شما رو گرفتار هزاران مشکل خودم بکنم، تا همینجام خیلی به من لطف کردید، لطفا بیشتر از این شرمنده ام نکنید...
فرامرز مکثی کرد و با اکراه گفت:باشه... هرجور راحتی،به شرط اینکه هر زمان به چیزی نیاز داشتی تعارف نکنی و حتما بهم بگی...
بهش قول دادم و بعد از چند کلمه صحبت کردن به بهانه ی خوندن نماز تلفن رو قطع کردم... هرگز نمیخواستم امیدی بهش بدم تا دل از زندگیش بکنه و وابسته ی من بشه...
زندگی جدیدم تو اون خونه شروع شده بود، یکی دو روزی که به تموم شدن تعطیلات مونده بود رو اختصاص دادم به گشتن تو کوچه و خیابون های اطراف خونه، همسایه ها رو دیدم و باهاشون آشنا شدم، آدم های خوبی به نظر میومدن، همشون می‌دونستن من آشنای آقا فرامرزم و حسابی به احترام میذاشتن...
سوپری و نونوایی و میوه فروشی رو پیدا کردم،بعد از تعطیلات هم اول از همه تو بانک سر خیابون حساب باز کردم و پولم رو تو بانک گذاشتم، بعدم رفتم سراغ مجله و روزنامه برای پیدا کردن کار مناسب! تو سرم بود بعد پیدا کردن کار با پس اندازم کتاب های کنکور رو بخرم و خودم رو برای کنکور سال آینده آماده کنم... رویای دانشگاه رفتن رو از بچگی داشتم، اما شرایط جوری پیش رفته بود که نشد...
یه مدت فرامرز هم یک روز در میون تماس می‌گرفت تا به قول خودش خیالش بابت من راحت باشه! منم سعی می‌کردم به تماس هاش کوتاه جواب بدم،


ادامه دارد....


undefined۱۹

۳۹۵

۱۸:۲۰