#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهفده
رضا با اعتراض مامان رو صدا زد و از جا بلند شد و به سمتم اومددچیکار میکنی مامان! این همه حرف زدیم با هم!
شادیم به آنی تبدیل به غمی عمیق شد، با چشم هایی خیس از اشک نگاهش کردم،
اگر یک درصد شک داشتم به بی خبر رفتن از خونه، مامان با کاری که کرده بود مطمئنم کرده بود که باید برم، اصلا باید خیلی زودتر از این ها میرفتم! همون روزی که فهمیده بودم رضا داداشم نیست... همون روزی که فهمیده بودم مامان بیشتر از منی که دخترشم، به رضا اهمیت میده!
با دست های لرزون اشک روی گونه ام رو پاک کردم...
اون مدت مامان با من تو همون اتاق کنار در ورودی میخوابید، چنگی به کیفم زدم و با صدای خفه ای گفتم:میخوام تنها باشم...
مامان شاکی گفت:یعنی چی تنها باشم؟ چرا نمیگی این همه وقت کجا بودی؟ با کی بودی؟ تو انگار هنوز نفهمیدی چیکار کردی! تو یک زن مطلقه ای! میفهمی افاق؟مطلقه! تا وقتی شوهر نداشته باشی حق نداری واسه خودت راه بیفتی تو کوچه و خیابون! چیه؟
خواستم جواب مامان رو بدم که رضا برای اولین بار تو عمرش صداش رو برای مامان بالا برد و فریاد زد:بسه مامان... بسسه... سر جدت تو دیگه نشو لنگه ی آقاجون، انقدر این دختر رو عذاب نده... مگه زندانیه؟
بعدم رو به من گفت:برو تو اتاقت آفاق...
با خشم به سمت اتاق رفتم و در رو محکم بهم کوبیدم و از پشت قفلش کردم،صدای داد و بیداد مامان و رضا هنوز میومد، بی توجه بهشون ساکم رو برداشتم و تند تند لباس هام رو جمع کردم، شناسنامه ام، هرچی پول نقد داشتم، طلاق نامه و مدرک تحصیلی که رضا با هزار جور گرفتاری از مدرسه گرفته بود، همه و همه رو مرتب تو ساکم گذاشتم، بعدم با صدای بلندی گفتم خسته ام و میخوام بخوابم....
روی تشک دراز کشیدم و به زندگی جدیدم فکر کردم، به اون خونه ی نقلی که واسه من عین قصر بود.. به استقلالی که داشتم قدم به قدم بهش نزديک تر میشدم...
تا آخر شب یکبار رضا و چند بار مامان اومدن سراغم، اما به بهانه ی خستگی و خواب بودن جواب مامان رو ندادم و به رضا هم گفتم میخوام تا صبح تنها باشم تا دست از سرم بردارن...
از شدت هیجان حتی لحظه ای خواب به چشمم نمیومد، ساعت از چهار که گذشت یک کاغذ برداشتم و یادداشتی برای رضا نوشتم، بهش گفتم میرم دنبال زندگیم، جایی دور تر از خانواده ای که فقط اسمشون خانواده بود! خیالش رو راحت کردم که جام امنه و نیاز نیست نگرانم باشن... کاغذ رو تو کمد لباس ها گذاشتم و ساکم رو برداشتم و آهسته قفل در رو باز کردم، نیم ساعتی میشد مامان برای نماز صبح بیدار شده بود و حدس میزدم به عادت همیشه بعد نماز خوابیده، اول سرکی به اطراف کشیدم، احتمالا مامان تو اتاق کناری رضا خوابیده بود، فاصله ی اون اتاق تا اتاق من هم اونقدری بود که بتونم با خیال راحت ساکم رو بردارم و از خونه بیرون بزنم، نیم نگاهی به ساعت انداختم، ده دقیقه ای از پنج گذشته بود، به سختی ساکم رو بلند کردم و از خونه بیرون زدم، همش ترس این رو داشتم که یکیشون بیدار بشه و مانع رفتنم بشه..
در حیاط رو آهسته باز کردم و سرکی به بیرون کشیدم. تو تاریک و روشنی اون ساعت از روز چشمم به ماشین فرامرز افتاد، با فاصله ی کمی از خونه نگه داشته بود، تا من رو دید از ماشین پیاده شد و با عجله نزدیک شد...
ترسیده سریع ساکم رو بهش دادم و زمزمه کردم:باید زودتر بریم... میترسم متوجه نبودم بشن...
در رو بستم و دنبالش راه افتادم، بی حرف سوار ماشین شدم و نگاهی به خونه انداختم، شاید دیگه هیچوقت به اون خونه برنمیگشتم.... کسی چه میدونست آینده چی میشد!
فرامرز ماشین رو روشن کرد و گفت:خوبی؟ مشکلی که پیش نیومد؟
آهی کشیدم و گفتم:خوبم... مجبور شدم بدون خداحافظی بزنم بیرون... فقط یک نامه برای رضا نوشتم و خیالش رو راحت کردم که جام امنه..
+از من که حرفی نزدید؟
+نه... شما چی؟ آدرس اون سوئیت رو کسی نداره؟ رضا و بقیه میدونن من کسی رو شیراز ندارم، احتمالا اول از همه میان سراغ شما!
فرامرز سری تکون داد و گفت:از اون خونه جز خودم هیچکس دیگه خبر نداره، بهت که گفتم، جای تو اونجا امنه...
نفس راحتی کشیدم و چشم بستم، انقدر خسته بودم ماشین هم آروم حرکت میکرد که خیلی زود چشمم گرم شد و خوابم برد....
با حس باز و بسته شدن در ماشین چشم باز کردم، جلوی در خونه بودیم، فرامرز
گفت:ببخشید، نمیخواستم بیدارت کنم...
+خواهش میکنم... ببخشید که خوابم برد، خیلی خسته بودم...
دسته کلید صورتی رنگی رو گرفت روبه روم و با لبخندی گفت:میتونی بری تو خونه ی خودت به باقی خوابت برسی...
وقتی گفت خونه ی خودت انگار نوری تو قلبم روشن شد، انگار تمام سختی های چند سال اخیر فراموشم شد... لبخندی به پهنای صورت زدم و کلید رو ازش گرفتم، باورم نمیشد به همین راحتی صاحب یک خونه شده باشم...
ادامه دارد...
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهفده
رضا با اعتراض مامان رو صدا زد و از جا بلند شد و به سمتم اومددچیکار میکنی مامان! این همه حرف زدیم با هم!
شادیم به آنی تبدیل به غمی عمیق شد، با چشم هایی خیس از اشک نگاهش کردم،
اگر یک درصد شک داشتم به بی خبر رفتن از خونه، مامان با کاری که کرده بود مطمئنم کرده بود که باید برم، اصلا باید خیلی زودتر از این ها میرفتم! همون روزی که فهمیده بودم رضا داداشم نیست... همون روزی که فهمیده بودم مامان بیشتر از منی که دخترشم، به رضا اهمیت میده!
با دست های لرزون اشک روی گونه ام رو پاک کردم...
اون مدت مامان با من تو همون اتاق کنار در ورودی میخوابید، چنگی به کیفم زدم و با صدای خفه ای گفتم:میخوام تنها باشم...
مامان شاکی گفت:یعنی چی تنها باشم؟ چرا نمیگی این همه وقت کجا بودی؟ با کی بودی؟ تو انگار هنوز نفهمیدی چیکار کردی! تو یک زن مطلقه ای! میفهمی افاق؟مطلقه! تا وقتی شوهر نداشته باشی حق نداری واسه خودت راه بیفتی تو کوچه و خیابون! چیه؟
خواستم جواب مامان رو بدم که رضا برای اولین بار تو عمرش صداش رو برای مامان بالا برد و فریاد زد:بسه مامان... بسسه... سر جدت تو دیگه نشو لنگه ی آقاجون، انقدر این دختر رو عذاب نده... مگه زندانیه؟
بعدم رو به من گفت:برو تو اتاقت آفاق...
با خشم به سمت اتاق رفتم و در رو محکم بهم کوبیدم و از پشت قفلش کردم،صدای داد و بیداد مامان و رضا هنوز میومد، بی توجه بهشون ساکم رو برداشتم و تند تند لباس هام رو جمع کردم، شناسنامه ام، هرچی پول نقد داشتم، طلاق نامه و مدرک تحصیلی که رضا با هزار جور گرفتاری از مدرسه گرفته بود، همه و همه رو مرتب تو ساکم گذاشتم، بعدم با صدای بلندی گفتم خسته ام و میخوام بخوابم....
روی تشک دراز کشیدم و به زندگی جدیدم فکر کردم، به اون خونه ی نقلی که واسه من عین قصر بود.. به استقلالی که داشتم قدم به قدم بهش نزديک تر میشدم...
تا آخر شب یکبار رضا و چند بار مامان اومدن سراغم، اما به بهانه ی خستگی و خواب بودن جواب مامان رو ندادم و به رضا هم گفتم میخوام تا صبح تنها باشم تا دست از سرم بردارن...
از شدت هیجان حتی لحظه ای خواب به چشمم نمیومد، ساعت از چهار که گذشت یک کاغذ برداشتم و یادداشتی برای رضا نوشتم، بهش گفتم میرم دنبال زندگیم، جایی دور تر از خانواده ای که فقط اسمشون خانواده بود! خیالش رو راحت کردم که جام امنه و نیاز نیست نگرانم باشن... کاغذ رو تو کمد لباس ها گذاشتم و ساکم رو برداشتم و آهسته قفل در رو باز کردم، نیم ساعتی میشد مامان برای نماز صبح بیدار شده بود و حدس میزدم به عادت همیشه بعد نماز خوابیده، اول سرکی به اطراف کشیدم، احتمالا مامان تو اتاق کناری رضا خوابیده بود، فاصله ی اون اتاق تا اتاق من هم اونقدری بود که بتونم با خیال راحت ساکم رو بردارم و از خونه بیرون بزنم، نیم نگاهی به ساعت انداختم، ده دقیقه ای از پنج گذشته بود، به سختی ساکم رو بلند کردم و از خونه بیرون زدم، همش ترس این رو داشتم که یکیشون بیدار بشه و مانع رفتنم بشه..
در حیاط رو آهسته باز کردم و سرکی به بیرون کشیدم. تو تاریک و روشنی اون ساعت از روز چشمم به ماشین فرامرز افتاد، با فاصله ی کمی از خونه نگه داشته بود، تا من رو دید از ماشین پیاده شد و با عجله نزدیک شد...
ترسیده سریع ساکم رو بهش دادم و زمزمه کردم:باید زودتر بریم... میترسم متوجه نبودم بشن...
در رو بستم و دنبالش راه افتادم، بی حرف سوار ماشین شدم و نگاهی به خونه انداختم، شاید دیگه هیچوقت به اون خونه برنمیگشتم.... کسی چه میدونست آینده چی میشد!
فرامرز ماشین رو روشن کرد و گفت:خوبی؟ مشکلی که پیش نیومد؟
آهی کشیدم و گفتم:خوبم... مجبور شدم بدون خداحافظی بزنم بیرون... فقط یک نامه برای رضا نوشتم و خیالش رو راحت کردم که جام امنه..
+از من که حرفی نزدید؟
+نه... شما چی؟ آدرس اون سوئیت رو کسی نداره؟ رضا و بقیه میدونن من کسی رو شیراز ندارم، احتمالا اول از همه میان سراغ شما!
فرامرز سری تکون داد و گفت:از اون خونه جز خودم هیچکس دیگه خبر نداره، بهت که گفتم، جای تو اونجا امنه...
نفس راحتی کشیدم و چشم بستم، انقدر خسته بودم ماشین هم آروم حرکت میکرد که خیلی زود چشمم گرم شد و خوابم برد....
با حس باز و بسته شدن در ماشین چشم باز کردم، جلوی در خونه بودیم، فرامرز
گفت:ببخشید، نمیخواستم بیدارت کنم...
+خواهش میکنم... ببخشید که خوابم برد، خیلی خسته بودم...
دسته کلید صورتی رنگی رو گرفت روبه روم و با لبخندی گفت:میتونی بری تو خونه ی خودت به باقی خوابت برسی...
وقتی گفت خونه ی خودت انگار نوری تو قلبم روشن شد، انگار تمام سختی های چند سال اخیر فراموشم شد... لبخندی به پهنای صورت زدم و کلید رو ازش گرفتم، باورم نمیشد به همین راحتی صاحب یک خونه شده باشم...
ادامه دارد...
✾
۳۹۱
۱۸:۲۰