عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوپانزده راستش... چند باری هم اومده بودم اون اطراف! دیده بودمتون موقع خرید کردن و بیرون رفتن... انگار امید به چشم هاتون برگشته بود... لبخند روی لبتون خیالم رو راحت کرده بود که جاتون خوبه... بهت زده نگاهش کردم، باورم نمیشد برای دیدن من اومده باشه، نگاه من رو که دید سرش رو پایین انداخت و گفت:قصد مزاحمت نداشتم، برای همین جوری میومدم و میرفتم که اصلا من رو نبینید... فقط میخواستم خیال خودم راحت بشه... فکر نمیکردم بعدش اینجوری بشه... نفسی تازه کردم و گفتم:بعد از آقاجونم، مادرم اومده... اصرار به برگشتم داره، هزار تا دلیل درست و غلط واسم آورده... بعد دو هفته به این نتیجه رسیدم که دیگه نمیتونم خونه ی داداشم بمونم... مادرم رو تهدید کردن اگر من رو برنگردونه طلاقش رو از پدرم میگیرن، رضا رو هم تهدید کردن اگر من رو از خونه اش بیرون نکنه و مجبور به رجوع نکنه خونه و شغلش رو میگیرن و از ارث محرومش میکنن... این... این زندگی منه، نمیخوام به خاطرش اطرافیانم آسیب ببینن... تا زمانی که من تو اون خونه باشم رضا رنگ آرامش رو نمیبینه... نمی‌ذارن که ببینه... راستش اولش نمیدونستم چیکار کنم، دروغ چرا... حتی به برگشت فکر کردم چون هیچ راهی برام نذاشته بودن... اما... بعد... فکر کردم...گفتم شاید... شاید شما بتونید کمکم کنید... در حد... فقط یک اتاق... جایی که بدونم سقف بالای سرم امنه... بعدش میگردم دنبال کار، به محض اینکه کار پیدا کنم اجاره ی اتاقم رو هم خودم میدم... میدونم انتظار زیادیه... شاید به خاطرش مجبور بشید با خیلی ها درگیر بشید... اما من... واقعا... راهی نداشتم... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، هربار به این فکر میکردم که آقاجون با ثروتی که داشت چطور میتونست بعد طلاق رفاه من رو فراهم کنه، جیگرم آتیش می‌گرفت... اگر اون ازم حمایت می‌کرد مجبور نبودم به فرامرز روز بزنم! بعد از سکوتی کوتاه فرامرز گلویی صاف کرد و گفت:من و سوزان... داریم از هم جدا میشیم... سریع گفتم:خواهش میکنم... ازتون خواهش میکنم به خاطر من زندگیتون رو خراب نکنید، من آدم خونه ساختن رو ویرونه ی یکی دیگه نیستم... فرامرز با اعتراض گفت:کدوم ویرونه؟ زندگی ما خیلی وقته تموم شده.. فقط به خاطر یک سری مشکلات مجبور به تحمل هم بودیم... اگر تو امشبم اینجا بمونی و سوزان تو رو ببینه و حتی بفهمه من تو رو دوست دارم... باور کن هیچ عکس العمل بدی نشون نمیده... کلافه از جا بلند شدم، ابدا نمیخواستم تو همچین شرایطی قرار بگیرم... +من اگر اومدم اینجا، فقط و فقط برای کمک گرفتن از شما بوده... کمکی در حد اجاره ی یک اتاق... همین... هیچ هدف دیگه ای نداشتم... باور کنید من حاضرم برگردم ده، اما حتی ذره ای تو خراب شدن زندگی یک زن دیگه دخیل نباشم... خواهش میکنم این عذاب رو به من تحمیل نکنید... خواستم به سمت در خروج برم که فرامرز سریع به سمتم اومد و سد راهم شددخیلی خب... خیلی خب.... باشه... هرچی شما بخوای... من، خودم یک سوئیت دارم، کوچیکه، اما جای امن و دنجیه، ته یک کوچه ی بن بست، طبقه ی همکف یک ساختمون سه طبقه اس... واحدهای بالا هم برای خودمه، اجاره اش دادم... موعد اجاره اش نیومده، وگرنه یکی از اون واحد ها رو بهت میدادم... سوئیت پایین هم جای بدی نیست، شصت متره، مجهز و امن... اگر میخوای میتونیم همین الان بریم اونجا رو نشونت بدم... شوقی کل وجودم رو گرفت، یک سوئیت مستقل شصت متری! این نهایت آرزوی من بود! من حتی راضی به داشتن یک اتاق شش متری تو یک خونه ی شلوغ هم بودم! فقط سقف امنی میخواستم... یک خونه ی شصت متری از سر منم زیاد بود... نتونستم جلوی خوشحالیم رو بگیرم، لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:خودتون به اون سوئیت نیازی ندارید؟ لبخند پر مهری زد و اشاره ای به اطرافش کرد:با وجود این خونه چه نیاز به اون سوئیت؟ اونجا از روز اول خالی بوده، یک مدت کوتاه اینجا تعمیرات داشتیم، حدود بیست روزی اونجا زندگی کردم... برای همین خونه کامل و مجهزه... از شوق روی پاهام بند نبودم:میشه الان دیدش؟ +حتما... بذار برم کلیدش رو بیارم... تشکری کردم . اگر میتونستم تو اون سوویت ساکن بشم بعد با خیال راحت میگشتم دنبال یک کار خوب... آخ که چه برنامه ها واسه آینده ام داشتم... آینده ای که میخواستم با دست های خودم بسازمش... تا رسیدن به اون خونه هزار تا رویا تو سرم بافتم، هزار بار نقشه ی خونه رو تو خیالم تصور کردم، زندگی کردن تو یک خونه ی دربست که فقط برای خودم بود... ماشین فرامرز ته یک کوچه ی بن بست نگه داشت، یک ساختمون سه طبقه با نمای سنگ سفید روبه روم بود، فرامرز اشاره ای به ساختمون کرد و گفت:خیالت بابت امنیت این خونه راحت باشه، اینجا فقط سه تا مستاجر داره که هر سه خانواده هستن و از کارمند های خودم، ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشانزده


خلاصه که این خونه حسابی امنه،طبقه ی اول آقای صادقی با همسر و دو دخترش زندگی میکنه، فکر کنم دختر بزرگش همسن تو باشه، طبقه ی دوم آقای میهنی با همسر و تنها پسرش که ده سالشه زندگی میکنه و طبقه ی آخر هم دست یک زن و شوهر جوونه که هر دو تو مجموعه ی خودم کار میکنن... ساختمون ساکت و امنیه، پیاده شو..
هیجان زده پیاده شدم، فرامرز با کلید در سفید رنگی رو باز کرد و عقب ایستاد تا من وارد بشم، یک حیاط کوچک و یک پارکینگ جمع و جور روبه روم بود، انتهای پارکینگ یک در سفید رنگ بود که با چهار پله ما رو به سوییت مورد نظر میرسوند، همه جا تمیز بود، انقدر تمیز که انگار همون لحظه یکی همه جا رو دستمال کشیده بود...
در قهوه ای رنگ خونه که باز شد و وارد شدم با دیدن سالن جمع و جور و مبله ی خونه و تلویزیون جدیدی که روی میز مشکی رنگی قرار داشت هیجان زده گفتم:وسیله هم داره!
فرامرز لامپ سالن رو زد و گفت:بهت که گفتم، خونه مجهزه...
یک فرش سبز رنگ و یک دست مبل کرم و سبز سالن بیست متری و مربعی خونه رو پوشونده بود، در راستای سالن یک آشپزخونه ی جمع و جور با کابینت های ام دی اف قهوه ای رنگ قرار داشت، یخچال لباسشویی و گاز پنج شعله و مقدار قابل قبولی ظرف و ظروف.. باورم نمیشد... انگار خواب بودم، همه چیز بیشتر به رویا شباهت داشت تا واقعیت....
دستی به کابینت ها کشیدم و در تک تکشون رو باز کردم، سرویس ناهار نخوری شش نفره، پارچ و لیوان کریستال، قابلمه های نسوز قرمز رنگ، چند مدل قاشق و چنگال...
فرامرز مشغول راه انداختن یخچال و وصل کردن گاز شده بود و من رو به حال خودم گذاشته بود، خوب که آشپزخونه رو بررسی کردم به سختی از اونجا دل کندم و راهی تنها اتاق خونه شدم، یک اتاق جمع و جور ده دوازده متری با یک تخت دو نفره و یک سرویس بهداشتی درست روبه روش! شاید تنها عیب اونجا نورگیر نبودنش بود! فقط یک پنجره ی کوچک تو آشپزخونه داشت و یک پنجره هم کنار در ورودی... اما هرچی که بود از سر منم زیاد بود، کجا میتونستم همچین خونه ای پیدا کنم!
با صدای تک سرفه ی فرامرز به خودم اومدم، داشتم تو کمد اتاق سرک میکشیدم...
سریع صاف ایستادم و هیجان زده گفتم:اینجا خیلی مجهزتر از چیزیه که فکر میکردم! واقعا نمیدونم لطف شما رو چطور جبران کنم! به محض اینکه برم سرکار اجاره اش رو بهتون میدم...
فرامرز لبخندی زد و گفت:اینجا مجهزه، چون دو سال قبل که من و سوزان تا مرز طلاق پیش رفتیم من مدتی برای زندگی اومده بودم اینجا... سوزان هم رفته بود خونه ی پدرش، به بهانه ی تعمیرات خونه مدتی از هم دور بودیم تا کارهای طلاق جلو بره، اما پدرش متوجه شد و مانع ما شد... بعدم من اینجا رو همینجوری رها کردم و برگشتم...
نمیخواستم تو زندگیش دخالت کنم یا سوال نا به جایی بپرسم، برای همین حرفش رو نشنیده گرفتم و گفتم:من از کی میتونم اینجا ساکن بشم؟
فرامرز دسته کلیدی به سمتم گرفت و گفت:از همین الان! یا هروقت خودت دوست داری، این تنها کلیدی هست که از این خونه دارم، اگر خیالت رو راحت نمیکنه، میتونی بری مغزی بخری و قفل درها رو عوض کنی...
اخم کوتاهی کردم و گفتم:این چه حرفیه! شما زندگی من رو نجات دادید، اگر شما نبودید مجبور میشدم برگردم ده... من... باید یک سر به خونه بزنم، وسایلم رو جمع کنم و بیام... احتمالا باید دور از چشم مادر و برادرم بیام، اگر بفهمن میخوام بیام همچین جایی زندگی کنم، قطعا بهم اجازه نمیدن، سنگ جلوی پام میندازن... منم واقعا کشش دعوا و بحث دوباره رو ندارم...
فرامرز سری تکون داد و گفت:پس میرسونمت خونه ی برادرت، ساعت 5 صبح بیام دنبالت خوبه؟
سریع گفتم:نه، من دیگه مزاحم شما نمیشم... خودم ماشین میگیرم و میام...
فرامرز کلید رو گذاشت کف دستم و گفت:بهتره سری اول با خودم بیای، بیا بریم. احتمالا چند ساعتی وقت لازم داری تا وسیله هات رو جمع کنی...
به سختی دل کندم از اون خونه و دنبالش راه افتادم، دلم میخواست خیلی زود برگردم اونجا، هزار تا نقشه تو سرم بود... میخواستم چند تا گلدون بخرم، یک گردگیری اساسی بکنم... از خوشحالی لبخند حتی لحظه ای از لبم دور نمیشد. انگار زندگی واقعا داشت روی خوشش رو بهم نشون میداد...
ماشین که جلوی در خونه ی رضا از حرکت ایستاد به سمت فرامرز برگشتم و با قدردانی گفتم:من خیلی از شما ممنونم، یعنی هرجوری تشکر بکنم بازم کمه... تا ابد محبت شما رو فراموش نمیکنم... شما مسیر زندگی من رو عوض کردید...
فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت:بابتش معذب نباش...
حرف رو کش ندادم، سریع خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم، احتمالا جنگ بزرگی تو خونه به راه بود!
حدسم درست بود، مامان با توپ پر و رضا گرفته و عصبی منتظرم بودن، وقتی وارد خونه شدم مامان با چند قدم بلند بهم نزدیک شد و تا خواستم به خودم بیام سیلی محکمی نثارم کرد،


ادامه دارد....



undefined۱۶
undefined۲

۳۵۳

۱۰:۱۸