#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشانزده
خلاصه که این خونه حسابی امنه،طبقه ی اول آقای صادقی با همسر و دو دخترش زندگی میکنه، فکر کنم دختر بزرگش همسن تو باشه، طبقه ی دوم آقای میهنی با همسر و تنها پسرش که ده سالشه زندگی میکنه و طبقه ی آخر هم دست یک زن و شوهر جوونه که هر دو تو مجموعه ی خودم کار میکنن... ساختمون ساکت و امنیه، پیاده شو..
هیجان زده پیاده شدم، فرامرز با کلید در سفید رنگی رو باز کرد و عقب ایستاد تا من وارد بشم، یک حیاط کوچک و یک پارکینگ جمع و جور روبه روم بود، انتهای پارکینگ یک در سفید رنگ بود که با چهار پله ما رو به سوییت مورد نظر میرسوند، همه جا تمیز بود، انقدر تمیز که انگار همون لحظه یکی همه جا رو دستمال کشیده بود...
در قهوه ای رنگ خونه که باز شد و وارد شدم با دیدن سالن جمع و جور و مبله ی خونه و تلویزیون جدیدی که روی میز مشکی رنگی قرار داشت هیجان زده گفتم:وسیله هم داره!
فرامرز لامپ سالن رو زد و گفت:بهت که گفتم، خونه مجهزه...
یک فرش سبز رنگ و یک دست مبل کرم و سبز سالن بیست متری و مربعی خونه رو پوشونده بود، در راستای سالن یک آشپزخونه ی جمع و جور با کابینت های ام دی اف قهوه ای رنگ قرار داشت، یخچال لباسشویی و گاز پنج شعله و مقدار قابل قبولی ظرف و ظروف.. باورم نمیشد... انگار خواب بودم، همه چیز بیشتر به رویا شباهت داشت تا واقعیت....
دستی به کابینت ها کشیدم و در تک تکشون رو باز کردم، سرویس ناهار نخوری شش نفره، پارچ و لیوان کریستال، قابلمه های نسوز قرمز رنگ، چند مدل قاشق و چنگال...
فرامرز مشغول راه انداختن یخچال و وصل کردن گاز شده بود و من رو به حال خودم گذاشته بود، خوب که آشپزخونه رو بررسی کردم به سختی از اونجا دل کندم و راهی تنها اتاق خونه شدم، یک اتاق جمع و جور ده دوازده متری با یک تخت دو نفره و یک سرویس بهداشتی درست روبه روش! شاید تنها عیب اونجا نورگیر نبودنش بود! فقط یک پنجره ی کوچک تو آشپزخونه داشت و یک پنجره هم کنار در ورودی... اما هرچی که بود از سر منم زیاد بود، کجا میتونستم همچین خونه ای پیدا کنم!
با صدای تک سرفه ی فرامرز به خودم اومدم، داشتم تو کمد اتاق سرک میکشیدم...
سریع صاف ایستادم و هیجان زده گفتم:اینجا خیلی مجهزتر از چیزیه که فکر میکردم! واقعا نمیدونم لطف شما رو چطور جبران کنم! به محض اینکه برم سرکار اجاره اش رو بهتون میدم...
فرامرز لبخندی زد و گفت:اینجا مجهزه، چون دو سال قبل که من و سوزان تا مرز طلاق پیش رفتیم من مدتی برای زندگی اومده بودم اینجا... سوزان هم رفته بود خونه ی پدرش، به بهانه ی تعمیرات خونه مدتی از هم دور بودیم تا کارهای طلاق جلو بره، اما پدرش متوجه شد و مانع ما شد... بعدم من اینجا رو همینجوری رها کردم و برگشتم...
نمیخواستم تو زندگیش دخالت کنم یا سوال نا به جایی بپرسم، برای همین حرفش رو نشنیده گرفتم و گفتم:من از کی میتونم اینجا ساکن بشم؟
فرامرز دسته کلیدی به سمتم گرفت و گفت:از همین الان! یا هروقت خودت دوست داری، این تنها کلیدی هست که از این خونه دارم، اگر خیالت رو راحت نمیکنه، میتونی بری مغزی بخری و قفل درها رو عوض کنی...
اخم کوتاهی کردم و گفتم:این چه حرفیه! شما زندگی من رو نجات دادید، اگر شما نبودید مجبور میشدم برگردم ده... من... باید یک سر به خونه بزنم، وسایلم رو جمع کنم و بیام... احتمالا باید دور از چشم مادر و برادرم بیام، اگر بفهمن میخوام بیام همچین جایی زندگی کنم، قطعا بهم اجازه نمیدن، سنگ جلوی پام میندازن... منم واقعا کشش دعوا و بحث دوباره رو ندارم...
فرامرز سری تکون داد و گفت:پس میرسونمت خونه ی برادرت، ساعت 5 صبح بیام دنبالت خوبه؟
سریع گفتم:نه، من دیگه مزاحم شما نمیشم... خودم ماشین میگیرم و میام...
فرامرز کلید رو گذاشت کف دستم و گفت:بهتره سری اول با خودم بیای، بیا بریم. احتمالا چند ساعتی وقت لازم داری تا وسیله هات رو جمع کنی...
به سختی دل کندم از اون خونه و دنبالش راه افتادم، دلم میخواست خیلی زود برگردم اونجا، هزار تا نقشه تو سرم بود... میخواستم چند تا گلدون بخرم، یک گردگیری اساسی بکنم... از خوشحالی لبخند حتی لحظه ای از لبم دور نمیشد. انگار زندگی واقعا داشت روی خوشش رو بهم نشون میداد...
ماشین که جلوی در خونه ی رضا از حرکت ایستاد به سمت فرامرز برگشتم و با قدردانی گفتم:من خیلی از شما ممنونم، یعنی هرجوری تشکر بکنم بازم کمه... تا ابد محبت شما رو فراموش نمیکنم... شما مسیر زندگی من رو عوض کردید...
فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت:بابتش معذب نباش...
حرف رو کش ندادم، سریع خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم، احتمالا جنگ بزرگی تو خونه به راه بود!
حدسم درست بود، مامان با توپ پر و رضا گرفته و عصبی منتظرم بودن، وقتی وارد خونه شدم مامان با چند قدم بلند بهم نزدیک شد و تا خواستم به خودم بیام سیلی محکمی نثارم کرد،
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشانزده
خلاصه که این خونه حسابی امنه،طبقه ی اول آقای صادقی با همسر و دو دخترش زندگی میکنه، فکر کنم دختر بزرگش همسن تو باشه، طبقه ی دوم آقای میهنی با همسر و تنها پسرش که ده سالشه زندگی میکنه و طبقه ی آخر هم دست یک زن و شوهر جوونه که هر دو تو مجموعه ی خودم کار میکنن... ساختمون ساکت و امنیه، پیاده شو..
هیجان زده پیاده شدم، فرامرز با کلید در سفید رنگی رو باز کرد و عقب ایستاد تا من وارد بشم، یک حیاط کوچک و یک پارکینگ جمع و جور روبه روم بود، انتهای پارکینگ یک در سفید رنگ بود که با چهار پله ما رو به سوییت مورد نظر میرسوند، همه جا تمیز بود، انقدر تمیز که انگار همون لحظه یکی همه جا رو دستمال کشیده بود...
در قهوه ای رنگ خونه که باز شد و وارد شدم با دیدن سالن جمع و جور و مبله ی خونه و تلویزیون جدیدی که روی میز مشکی رنگی قرار داشت هیجان زده گفتم:وسیله هم داره!
فرامرز لامپ سالن رو زد و گفت:بهت که گفتم، خونه مجهزه...
یک فرش سبز رنگ و یک دست مبل کرم و سبز سالن بیست متری و مربعی خونه رو پوشونده بود، در راستای سالن یک آشپزخونه ی جمع و جور با کابینت های ام دی اف قهوه ای رنگ قرار داشت، یخچال لباسشویی و گاز پنج شعله و مقدار قابل قبولی ظرف و ظروف.. باورم نمیشد... انگار خواب بودم، همه چیز بیشتر به رویا شباهت داشت تا واقعیت....
دستی به کابینت ها کشیدم و در تک تکشون رو باز کردم، سرویس ناهار نخوری شش نفره، پارچ و لیوان کریستال، قابلمه های نسوز قرمز رنگ، چند مدل قاشق و چنگال...
فرامرز مشغول راه انداختن یخچال و وصل کردن گاز شده بود و من رو به حال خودم گذاشته بود، خوب که آشپزخونه رو بررسی کردم به سختی از اونجا دل کندم و راهی تنها اتاق خونه شدم، یک اتاق جمع و جور ده دوازده متری با یک تخت دو نفره و یک سرویس بهداشتی درست روبه روش! شاید تنها عیب اونجا نورگیر نبودنش بود! فقط یک پنجره ی کوچک تو آشپزخونه داشت و یک پنجره هم کنار در ورودی... اما هرچی که بود از سر منم زیاد بود، کجا میتونستم همچین خونه ای پیدا کنم!
با صدای تک سرفه ی فرامرز به خودم اومدم، داشتم تو کمد اتاق سرک میکشیدم...
سریع صاف ایستادم و هیجان زده گفتم:اینجا خیلی مجهزتر از چیزیه که فکر میکردم! واقعا نمیدونم لطف شما رو چطور جبران کنم! به محض اینکه برم سرکار اجاره اش رو بهتون میدم...
فرامرز لبخندی زد و گفت:اینجا مجهزه، چون دو سال قبل که من و سوزان تا مرز طلاق پیش رفتیم من مدتی برای زندگی اومده بودم اینجا... سوزان هم رفته بود خونه ی پدرش، به بهانه ی تعمیرات خونه مدتی از هم دور بودیم تا کارهای طلاق جلو بره، اما پدرش متوجه شد و مانع ما شد... بعدم من اینجا رو همینجوری رها کردم و برگشتم...
نمیخواستم تو زندگیش دخالت کنم یا سوال نا به جایی بپرسم، برای همین حرفش رو نشنیده گرفتم و گفتم:من از کی میتونم اینجا ساکن بشم؟
فرامرز دسته کلیدی به سمتم گرفت و گفت:از همین الان! یا هروقت خودت دوست داری، این تنها کلیدی هست که از این خونه دارم، اگر خیالت رو راحت نمیکنه، میتونی بری مغزی بخری و قفل درها رو عوض کنی...
اخم کوتاهی کردم و گفتم:این چه حرفیه! شما زندگی من رو نجات دادید، اگر شما نبودید مجبور میشدم برگردم ده... من... باید یک سر به خونه بزنم، وسایلم رو جمع کنم و بیام... احتمالا باید دور از چشم مادر و برادرم بیام، اگر بفهمن میخوام بیام همچین جایی زندگی کنم، قطعا بهم اجازه نمیدن، سنگ جلوی پام میندازن... منم واقعا کشش دعوا و بحث دوباره رو ندارم...
فرامرز سری تکون داد و گفت:پس میرسونمت خونه ی برادرت، ساعت 5 صبح بیام دنبالت خوبه؟
سریع گفتم:نه، من دیگه مزاحم شما نمیشم... خودم ماشین میگیرم و میام...
فرامرز کلید رو گذاشت کف دستم و گفت:بهتره سری اول با خودم بیای، بیا بریم. احتمالا چند ساعتی وقت لازم داری تا وسیله هات رو جمع کنی...
به سختی دل کندم از اون خونه و دنبالش راه افتادم، دلم میخواست خیلی زود برگردم اونجا، هزار تا نقشه تو سرم بود... میخواستم چند تا گلدون بخرم، یک گردگیری اساسی بکنم... از خوشحالی لبخند حتی لحظه ای از لبم دور نمیشد. انگار زندگی واقعا داشت روی خوشش رو بهم نشون میداد...
ماشین که جلوی در خونه ی رضا از حرکت ایستاد به سمت فرامرز برگشتم و با قدردانی گفتم:من خیلی از شما ممنونم، یعنی هرجوری تشکر بکنم بازم کمه... تا ابد محبت شما رو فراموش نمیکنم... شما مسیر زندگی من رو عوض کردید...
فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت:بابتش معذب نباش...
حرف رو کش ندادم، سریع خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم، احتمالا جنگ بزرگی تو خونه به راه بود!
حدسم درست بود، مامان با توپ پر و رضا گرفته و عصبی منتظرم بودن، وقتی وارد خونه شدم مامان با چند قدم بلند بهم نزدیک شد و تا خواستم به خودم بیام سیلی محکمی نثارم کرد،
ادامه دارد....
✾
۳۵۳
۱۰:۱۸