#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپانزده
راستش... چند باری هم اومده بودم اون اطراف! دیده بودمتون موقع خرید کردن و بیرون رفتن... انگار امید به چشم هاتون برگشته بود... لبخند روی لبتون خیالم رو راحت کرده بود که جاتون خوبه...
بهت زده نگاهش کردم، باورم نمیشد برای دیدن من اومده باشه، نگاه من رو که دید سرش رو پایین انداخت و گفت:قصد مزاحمت نداشتم، برای همین جوری میومدم و میرفتم که اصلا من رو نبینید... فقط میخواستم خیال خودم راحت بشه... فکر نمیکردم بعدش اینجوری بشه...
نفسی تازه کردم و گفتم:بعد از آقاجونم، مادرم اومده... اصرار به برگشتم داره، هزار تا دلیل درست و غلط واسم آورده... بعد دو هفته به این نتیجه رسیدم که دیگه نمیتونم خونه ی داداشم بمونم...
مادرم رو تهدید کردن اگر من رو برنگردونه طلاقش رو از پدرم میگیرن، رضا رو هم تهدید کردن اگر من رو از خونه اش بیرون نکنه و مجبور به رجوع نکنه خونه و شغلش رو میگیرن و از ارث محرومش میکنن... این... این زندگی منه، نمیخوام به خاطرش اطرافیانم آسیب ببینن... تا زمانی که من تو اون خونه باشم رضا رنگ آرامش رو نمیبینه... نمیذارن که ببینه... راستش اولش نمیدونستم چیکار کنم، دروغ چرا... حتی به برگشت فکر کردم چون هیچ راهی برام نذاشته بودن... اما... بعد... فکر کردم...گفتم شاید... شاید شما بتونید کمکم کنید... در حد... فقط یک اتاق... جایی که بدونم سقف بالای سرم امنه... بعدش میگردم دنبال کار، به محض اینکه کار پیدا کنم اجاره ی اتاقم رو هم خودم میدم... میدونم انتظار زیادیه... شاید به خاطرش مجبور بشید با خیلی ها درگیر بشید... اما من... واقعا... راهی نداشتم...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، هربار به این فکر میکردم که آقاجون با ثروتی که داشت چطور میتونست بعد طلاق رفاه من رو فراهم کنه، جیگرم آتیش میگرفت... اگر اون ازم حمایت میکرد مجبور نبودم به فرامرز روز بزنم!
بعد از سکوتی کوتاه فرامرز گلویی صاف کرد و گفت:من و سوزان... داریم از هم جدا میشیم...
سریع گفتم:خواهش میکنم... ازتون خواهش میکنم به خاطر من زندگیتون رو خراب نکنید، من آدم خونه ساختن رو ویرونه ی یکی دیگه نیستم...
فرامرز با اعتراض گفت:کدوم ویرونه؟ زندگی ما خیلی وقته تموم شده.. فقط به خاطر یک سری مشکلات مجبور به تحمل هم بودیم... اگر تو امشبم اینجا بمونی و سوزان تو رو ببینه و حتی بفهمه من تو رو دوست دارم... باور کن هیچ عکس العمل بدی نشون نمیده...
کلافه از جا بلند شدم، ابدا نمیخواستم تو همچین شرایطی قرار بگیرم...
+من اگر اومدم اینجا، فقط و فقط برای کمک گرفتن از شما بوده... کمکی در حد اجاره ی یک اتاق... همین... هیچ هدف دیگه ای نداشتم... باور کنید من حاضرم برگردم ده، اما حتی ذره ای تو خراب شدن زندگی یک زن دیگه دخیل نباشم... خواهش میکنم این عذاب رو به من تحمیل نکنید...
خواستم به سمت در خروج برم که فرامرز سریع به سمتم اومد و سد راهم شددخیلی خب... خیلی خب.... باشه... هرچی شما بخوای... من، خودم یک سوئیت دارم، کوچیکه، اما جای امن و دنجیه، ته یک کوچه ی بن بست، طبقه ی همکف یک ساختمون سه طبقه اس... واحدهای بالا هم برای خودمه، اجاره اش دادم... موعد اجاره اش نیومده، وگرنه یکی از اون واحد ها رو بهت میدادم... سوئیت پایین هم جای بدی نیست، شصت متره، مجهز و امن... اگر میخوای میتونیم همین الان بریم اونجا رو نشونت بدم...
شوقی کل وجودم رو گرفت، یک سوئیت مستقل شصت متری! این نهایت آرزوی من بود! من حتی راضی به داشتن یک اتاق شش متری تو یک خونه ی شلوغ هم بودم! فقط سقف امنی میخواستم... یک خونه ی شصت متری از سر منم زیاد بود...
نتونستم جلوی خوشحالیم رو بگیرم، لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:خودتون به اون سوئیت نیازی ندارید؟
لبخند پر مهری زد و اشاره ای به اطرافش کرد:با وجود این خونه چه نیاز به اون سوئیت؟ اونجا از روز اول خالی بوده، یک مدت کوتاه اینجا تعمیرات داشتیم، حدود بیست روزی اونجا زندگی کردم... برای همین خونه کامل و مجهزه...
از شوق روی پاهام بند نبودم:میشه الان دیدش؟
+حتما... بذار برم کلیدش رو بیارم...
تشکری کردم . اگر میتونستم تو اون سوویت ساکن بشم بعد با خیال راحت میگشتم دنبال یک کار خوب... آخ که چه برنامه ها واسه آینده ام داشتم... آینده ای که میخواستم با دست های خودم بسازمش...
تا رسیدن به اون خونه هزار تا رویا تو سرم بافتم، هزار بار نقشه ی خونه رو تو خیالم تصور کردم، زندگی کردن تو یک خونه ی دربست که فقط برای خودم بود...
ماشین فرامرز ته یک کوچه ی بن بست نگه داشت، یک ساختمون سه طبقه با نمای سنگ سفید روبه روم بود، فرامرز اشاره ای به ساختمون کرد و گفت:خیالت بابت امنیت این خونه راحت باشه، اینجا فقط سه تا مستاجر داره که هر سه خانواده هستن و از کارمند های خودم،
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپانزده
راستش... چند باری هم اومده بودم اون اطراف! دیده بودمتون موقع خرید کردن و بیرون رفتن... انگار امید به چشم هاتون برگشته بود... لبخند روی لبتون خیالم رو راحت کرده بود که جاتون خوبه...
بهت زده نگاهش کردم، باورم نمیشد برای دیدن من اومده باشه، نگاه من رو که دید سرش رو پایین انداخت و گفت:قصد مزاحمت نداشتم، برای همین جوری میومدم و میرفتم که اصلا من رو نبینید... فقط میخواستم خیال خودم راحت بشه... فکر نمیکردم بعدش اینجوری بشه...
نفسی تازه کردم و گفتم:بعد از آقاجونم، مادرم اومده... اصرار به برگشتم داره، هزار تا دلیل درست و غلط واسم آورده... بعد دو هفته به این نتیجه رسیدم که دیگه نمیتونم خونه ی داداشم بمونم...
مادرم رو تهدید کردن اگر من رو برنگردونه طلاقش رو از پدرم میگیرن، رضا رو هم تهدید کردن اگر من رو از خونه اش بیرون نکنه و مجبور به رجوع نکنه خونه و شغلش رو میگیرن و از ارث محرومش میکنن... این... این زندگی منه، نمیخوام به خاطرش اطرافیانم آسیب ببینن... تا زمانی که من تو اون خونه باشم رضا رنگ آرامش رو نمیبینه... نمیذارن که ببینه... راستش اولش نمیدونستم چیکار کنم، دروغ چرا... حتی به برگشت فکر کردم چون هیچ راهی برام نذاشته بودن... اما... بعد... فکر کردم...گفتم شاید... شاید شما بتونید کمکم کنید... در حد... فقط یک اتاق... جایی که بدونم سقف بالای سرم امنه... بعدش میگردم دنبال کار، به محض اینکه کار پیدا کنم اجاره ی اتاقم رو هم خودم میدم... میدونم انتظار زیادیه... شاید به خاطرش مجبور بشید با خیلی ها درگیر بشید... اما من... واقعا... راهی نداشتم...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، هربار به این فکر میکردم که آقاجون با ثروتی که داشت چطور میتونست بعد طلاق رفاه من رو فراهم کنه، جیگرم آتیش میگرفت... اگر اون ازم حمایت میکرد مجبور نبودم به فرامرز روز بزنم!
بعد از سکوتی کوتاه فرامرز گلویی صاف کرد و گفت:من و سوزان... داریم از هم جدا میشیم...
سریع گفتم:خواهش میکنم... ازتون خواهش میکنم به خاطر من زندگیتون رو خراب نکنید، من آدم خونه ساختن رو ویرونه ی یکی دیگه نیستم...
فرامرز با اعتراض گفت:کدوم ویرونه؟ زندگی ما خیلی وقته تموم شده.. فقط به خاطر یک سری مشکلات مجبور به تحمل هم بودیم... اگر تو امشبم اینجا بمونی و سوزان تو رو ببینه و حتی بفهمه من تو رو دوست دارم... باور کن هیچ عکس العمل بدی نشون نمیده...
کلافه از جا بلند شدم، ابدا نمیخواستم تو همچین شرایطی قرار بگیرم...
+من اگر اومدم اینجا، فقط و فقط برای کمک گرفتن از شما بوده... کمکی در حد اجاره ی یک اتاق... همین... هیچ هدف دیگه ای نداشتم... باور کنید من حاضرم برگردم ده، اما حتی ذره ای تو خراب شدن زندگی یک زن دیگه دخیل نباشم... خواهش میکنم این عذاب رو به من تحمیل نکنید...
خواستم به سمت در خروج برم که فرامرز سریع به سمتم اومد و سد راهم شددخیلی خب... خیلی خب.... باشه... هرچی شما بخوای... من، خودم یک سوئیت دارم، کوچیکه، اما جای امن و دنجیه، ته یک کوچه ی بن بست، طبقه ی همکف یک ساختمون سه طبقه اس... واحدهای بالا هم برای خودمه، اجاره اش دادم... موعد اجاره اش نیومده، وگرنه یکی از اون واحد ها رو بهت میدادم... سوئیت پایین هم جای بدی نیست، شصت متره، مجهز و امن... اگر میخوای میتونیم همین الان بریم اونجا رو نشونت بدم...
شوقی کل وجودم رو گرفت، یک سوئیت مستقل شصت متری! این نهایت آرزوی من بود! من حتی راضی به داشتن یک اتاق شش متری تو یک خونه ی شلوغ هم بودم! فقط سقف امنی میخواستم... یک خونه ی شصت متری از سر منم زیاد بود...
نتونستم جلوی خوشحالیم رو بگیرم، لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:خودتون به اون سوئیت نیازی ندارید؟
لبخند پر مهری زد و اشاره ای به اطرافش کرد:با وجود این خونه چه نیاز به اون سوئیت؟ اونجا از روز اول خالی بوده، یک مدت کوتاه اینجا تعمیرات داشتیم، حدود بیست روزی اونجا زندگی کردم... برای همین خونه کامل و مجهزه...
از شوق روی پاهام بند نبودم:میشه الان دیدش؟
+حتما... بذار برم کلیدش رو بیارم...
تشکری کردم . اگر میتونستم تو اون سوویت ساکن بشم بعد با خیال راحت میگشتم دنبال یک کار خوب... آخ که چه برنامه ها واسه آینده ام داشتم... آینده ای که میخواستم با دست های خودم بسازمش...
تا رسیدن به اون خونه هزار تا رویا تو سرم بافتم، هزار بار نقشه ی خونه رو تو خیالم تصور کردم، زندگی کردن تو یک خونه ی دربست که فقط برای خودم بود...
ماشین فرامرز ته یک کوچه ی بن بست نگه داشت، یک ساختمون سه طبقه با نمای سنگ سفید روبه روم بود، فرامرز اشاره ای به ساختمون کرد و گفت:خیالت بابت امنیت این خونه راحت باشه، اینجا فقط سه تا مستاجر داره که هر سه خانواده هستن و از کارمند های خودم،
ادامه دارد...
۳۲۵
۶:۴۹