عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوچهارده از کیوسک بیرون اومدم و دستم رو حفاظ سرم کردم، خواستم با سرعت به سمت خونه برم که ماشین سبز رنگی جلوم نگه داشت... ماشین فرامرز بود، خودشم سریع پیاده شد، یک بارونی بلند مشکی تنش بود و یک چتر سورمه ای رنگ دستش بود، سریع چتر رو باز کرد و دوید سمتم و چتر رو گرفت بالای سرم:بیا سوار شو... خیس شدی، سرما میخوری.. بهت زده نگاهش کردم، داشتم چیکار میکردم... با قدم های سست دنبالش راه افتادم، در ماشین رو باز کرد و کمی عقب ایستاد، بارون انقدر شدید شده بود که از ترس خیس شدن ماشینش بی معطلی سوار شدم.... خودشم سریع سوار شد و دستی به لباس خیسش کشید:وسط بهار همچین بارونی واقعا نعمته... به سمتم برگشت، گفت:خوبی؟ شرمنده سرم رو پایین انداختم..:ببخشید... وسط همچین روزی به شما زحمت دادم.... +چه زحمتی! خیلی خوشحال شدم صدات رو شنیدم، خوشحال تر شدم که بعد مدت ها دیدمت... ماشین رو روشن کرد و بدون اینکه سوالی ازم بپرسه حرکت کرد... +خوبی؟ سال نو مبارک راستی! لبخند گیجی زدم:سال نوی شمام مبارک... من... راستش... یعنی... چاره ای نداشتم... گفتم شاید شما بتونید... +بعدا در موردش حرف می‌زنیم، فعلا بهتره بریم خونه... هول زده گفتم:نمیخوام همسرتون من رو ببینه.... +سوزان بیمارستانه... تا آخر شب نمیاد... نگران نباش... ولی من نگران بودم، بابت مسیری که داشتم قدم توش میذاشتم... بابت تک تک روزهای سختی که روبه روم بود... آهی کشیدم و برای لحظه ای چشم بستم، تا رسیدن به خونه ی فرامرز کلامی بینمون رد و بدل نشد، بارون هم بند اومده بود و سوز سردی میومد...وقتی تو حیاط خونه از ماشین پیاده شدم یاد اولین و آخرین باری که با رحیم پا به اون خونه گذاشته بودم افتادم... اون روزا هنوز امید داشتم به درست شدن زندگیم... به اینکه رحیم باور کنه تو اون اتفاق تلخ من گناهی نداشتم... اما همه چیز خراب شده بود و برگشت به عقب هم ممکن نبود.. وارد سالن خونه که شدم تازه یادم اومد به مامان گفتم برای قدم زدن میرم بیرون! قطعا تا اون لحظه نگرانم شده بود، از فرامرز اجازه گرفتم و به سمت تلفن خونه اشون رفتم و شماره ی تلفن خونه رو گرفتم، بوق اول به دوم نرسیده مامان سراسیمه جواب داد، صدای من رو که شنید با عصبانیت گفت:کجایی آفاق؟ کجایی؟ بیشتر از یک ساعته رفتی قدم بزنی! تو این بارون و سرما؟ عقلت کجاست؟ نمیگی ممکنه آقاجونت آدم گذاشته باشه اطراف خونه تا بلایی سرت بیارن؟ یادت رفته میخواست چه بلایی سرت بیاره؟ لبخند تلخی زدم و گفتم:پس شما هم خبر داشتی از اون جریان! مامان دستپاچه گفت:نه... خبر نداشتم... یعنی اولش نمیدونستم... بعدا رضا واسم تعریف کرد... اصلا هرچی! تو این موقع روز کجا گذاشتی رفتی؟ کم کم داشتم به رضا زنگ میزدم... آهی کشیدم و گفتم:جای من امنه مامان، میخوام برای آینده ام یک تصمیم مهم بگیرم، تصمیمی که نه زندگی شما رو به خطر بندازه، نه آینده ی رضا رو خراب کنه... شاید آخر شب برگردم، شایدم برنگردم... اما قطعا برای جمع کردن وسایلم میام...کسی رو دنبال من راه ننداز... من مراقب خودم هستم... مامان خواست اعتراض کنه که سریع گوشی رو گذاشتم، دستی به بازوی خیسم کشیدم و با احتیاط روی مبل نشستم، کمی بعد صدای پایی به گوشم رسید، سریع صاف نشستم و به سمت صدا برگشتم، فرامرز بود، با یک سینی چایی و کیک... سینی رو گذاشت جلوم و خودشم روبه روم نشست:ببخشید... سیما نیست، مجبور شدم خودم وسایل پذیرایی رو حاضر کنم... شرمنده گفتم:نیازی به پذیرایی نبود... من... نمیخواستم زیاد مزاحم شما بشم... با جدیت گفت:چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟ نفس عمیقی کشیدم و خلاصه گفتم:جایی برای موندن ندارم... خانواده ام اصرار دارن برگردم پیش رحیم و ازدواج کنم باهاش... چشم هام پر از اشک شد، خانواده... خانواده ای که هیچ حمایتی ازم نکرده بودن... تکیه دادم به مبل و با صدای ضعیفی گفتم:نمیتونم برگردم... من جون جنگیدن با هوو، اونم هوویی عین سحر رو ندارم... من یک سال جنگیدم تا زندگیم رو حفظ کنم اما نشد... نخواستن... رحیم نخواست، مادرش نخواست... درست زمانی که اسم طلاق رو آوردم انگار همه به تکاپو افتادن تا این نوکر بی جیره مواجب و بی زبون رو نگه دارن... آقاجونم...وقتی فهمیده بود خونه ی داداشم هستم اومده بود سراغم... اشک روی گونه ام چکید و با صدای خفه ای گفتم:اگر رضا چند ثانیه دیرتر می‌رسید احتمالا الان داشتید بالای سر قبرم فاتحه میخوندید.... فرامرز وحشت زده گفت،واقعا؟ حاجی میخواست... میخواست شما رو... سری تکون دادم.. فرامرز سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:متاسفم... واقعا نمیدونم چی بگم... رفتن شما به اون خونه از اولم اشتباه بود... من فکر میکردم جاتون اونجا امنه... ادامه دارد..... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپانزده


راستش... چند باری هم اومده بودم اون اطراف! دیده بودمتون موقع خرید کردن و بیرون رفتن... انگار امید به چشم هاتون برگشته بود... لبخند روی لبتون خیالم رو راحت کرده بود که جاتون خوبه...
بهت زده نگاهش کردم، باورم نمیشد برای دیدن من اومده باشه، نگاه من رو که دید سرش رو پایین انداخت و گفت:قصد مزاحمت نداشتم، برای همین جوری میومدم و میرفتم که اصلا من رو نبینید... فقط میخواستم خیال خودم راحت بشه... فکر نمیکردم بعدش اینجوری بشه...
نفسی تازه کردم و گفتم:بعد از آقاجونم، مادرم اومده... اصرار به برگشتم داره، هزار تا دلیل درست و غلط واسم آورده... بعد دو هفته به این نتیجه رسیدم که دیگه نمیتونم خونه ی داداشم بمونم...
مادرم رو تهدید کردن اگر من رو برنگردونه طلاقش رو از پدرم میگیرن، رضا رو هم تهدید کردن اگر من رو از خونه اش بیرون نکنه و مجبور به رجوع نکنه خونه و شغلش رو میگیرن و از ارث محرومش میکنن... این... این زندگی منه، نمیخوام به خاطرش اطرافیانم آسیب ببینن... تا زمانی که من تو اون خونه باشم رضا رنگ آرامش رو نمیبینه... نمی‌ذارن که ببینه... راستش اولش نمیدونستم چیکار کنم، دروغ چرا... حتی به برگشت فکر کردم چون هیچ راهی برام نذاشته بودن... اما... بعد... فکر کردم...گفتم شاید... شاید شما بتونید کمکم کنید... در حد... فقط یک اتاق... جایی که بدونم سقف بالای سرم امنه... بعدش میگردم دنبال کار، به محض اینکه کار پیدا کنم اجاره ی اتاقم رو هم خودم میدم... میدونم انتظار زیادیه... شاید به خاطرش مجبور بشید با خیلی ها درگیر بشید... اما من... واقعا... راهی نداشتم...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، هربار به این فکر میکردم که آقاجون با ثروتی که داشت چطور میتونست بعد طلاق رفاه من رو فراهم کنه، جیگرم آتیش می‌گرفت... اگر اون ازم حمایت می‌کرد مجبور نبودم به فرامرز روز بزنم!
بعد از سکوتی کوتاه فرامرز گلویی صاف کرد و گفت:من و سوزان... داریم از هم جدا میشیم...
سریع گفتم:خواهش میکنم... ازتون خواهش میکنم به خاطر من زندگیتون رو خراب نکنید، من آدم خونه ساختن رو ویرونه ی یکی دیگه نیستم...
فرامرز با اعتراض گفت:کدوم ویرونه؟ زندگی ما خیلی وقته تموم شده.. فقط به خاطر یک سری مشکلات مجبور به تحمل هم بودیم... اگر تو امشبم اینجا بمونی و سوزان تو رو ببینه و حتی بفهمه من تو رو دوست دارم... باور کن هیچ عکس العمل بدی نشون نمیده...
کلافه از جا بلند شدم، ابدا نمیخواستم تو همچین شرایطی قرار بگیرم...
+من اگر اومدم اینجا، فقط و فقط برای کمک گرفتن از شما بوده... کمکی در حد اجاره ی یک اتاق... همین... هیچ هدف دیگه ای نداشتم... باور کنید من حاضرم برگردم ده، اما حتی ذره ای تو خراب شدن زندگی یک زن دیگه دخیل نباشم... خواهش میکنم این عذاب رو به من تحمیل نکنید...
خواستم به سمت در خروج برم که فرامرز سریع به سمتم اومد و سد راهم شددخیلی خب... خیلی خب.... باشه... هرچی شما بخوای... من، خودم یک سوئیت دارم، کوچیکه، اما جای امن و دنجیه، ته یک کوچه ی بن بست، طبقه ی همکف یک ساختمون سه طبقه اس... واحدهای بالا هم برای خودمه، اجاره اش دادم... موعد اجاره اش نیومده، وگرنه یکی از اون واحد ها رو بهت میدادم... سوئیت پایین هم جای بدی نیست، شصت متره، مجهز و امن... اگر میخوای میتونیم همین الان بریم اونجا رو نشونت بدم...
شوقی کل وجودم رو گرفت، یک سوئیت مستقل شصت متری! این نهایت آرزوی من بود! من حتی راضی به داشتن یک اتاق شش متری تو یک خونه ی شلوغ هم بودم! فقط سقف امنی میخواستم... یک خونه ی شصت متری از سر منم زیاد بود...
نتونستم جلوی خوشحالیم رو بگیرم، لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:خودتون به اون سوئیت نیازی ندارید؟
لبخند پر مهری زد و اشاره ای به اطرافش کرد:با وجود این خونه چه نیاز به اون سوئیت؟ اونجا از روز اول خالی بوده، یک مدت کوتاه اینجا تعمیرات داشتیم، حدود بیست روزی اونجا زندگی کردم... برای همین خونه کامل و مجهزه...
از شوق روی پاهام بند نبودم:میشه الان دیدش؟
+حتما... بذار برم کلیدش رو بیارم...
تشکری کردم . اگر میتونستم تو اون سوویت ساکن بشم بعد با خیال راحت میگشتم دنبال یک کار خوب... آخ که چه برنامه ها واسه آینده ام داشتم... آینده ای که میخواستم با دست های خودم بسازمش...
تا رسیدن به اون خونه هزار تا رویا تو سرم بافتم، هزار بار نقشه ی خونه رو تو خیالم تصور کردم، زندگی کردن تو یک خونه ی دربست که فقط برای خودم بود...
ماشین فرامرز ته یک کوچه ی بن بست نگه داشت، یک ساختمون سه طبقه با نمای سنگ سفید روبه روم بود، فرامرز اشاره ای به ساختمون کرد و گفت:خیالت بابت امنیت این خونه راحت باشه، اینجا فقط سه تا مستاجر داره که هر سه خانواده هستن و از کارمند های خودم،



ادامه دارد...
undefined۲۰

۳۲۵

۶:۴۹