عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوسیزده هیچ دلم نمیخواست رضا اون حرف ها رو به زبون بیاره ... قطره اشکی روی گونه ام نشست، وقتی فهمیدم تو گفتن حرف هاش مصممه، به سمتش برگشتم و با صدای خفه ای گفتم:رضا... داداش.... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، من نمیخواستم رضا رو از دست بدم..من نمیخواستم تنها برادرم رو از دست بدم... هق هق کنان نالیدم:تو برادرمی...برادرم بمون رضا... میخوام تا عمر دارم پشت و پناهم باشی، داداش رضام باشی... رضا بهت زده نگاهم کرد، مستقیم و غیرمستقیم بهش گفته بودم حقیقت رو میدونم... جوابمم بهش داده بودم،اینجوری بهتر بود.. با صدای خفه ای گفت:ولی من... سر تکون دادم و حرفش رو قطع کردم:خرابش نکن رضا، بذار تا دنیا دنیاس دلم قرص باشه به بودنت، بذار پشتم گرم باشه به داداشم... خیالم راحت باشه که هرچی بشه، داداش رضام هست... بعد مکث کوتاهی گفت:همیشه خودم رو شماتت کردم که چرا زودتر بهت نگفتم... چرا گذاشتم با رحیم نامزد کنی، چرا گذاشتم اون مرد تو رو عقد کنه... چرا به جای موندن و حمایت کردن ازت، فرار کردم و به این شهر پناه آوردم... شهری که من رو یاد تو مینداخت... آفاق... من حاضرم با همه ی دنیا بجنگم .... آهی از ته دل کشید:ولی نمیتونم با تو بجنگم... سر تکون دادم:من دوستت دادم داداش، خودت میدونی چقدر... خرابش نکن... رو گرفت ازم، از جا بلند شد و با صدای ضعیفی گفت:هیچوقت خواهرم نبودی... بعد اینم نمیشه... اینو گفت و بدون اینکه برای برداشتن کلیدش بره داخل به سمت در حیاط رفت و از خونه بیرون زد... کاش میتونستم کاری براش بکنم..ولی رضا تا ابد برادر من بود... با دلی پرغصه به سمت اتاقم رفتم،چمدونم رو باز کردم و کاغذی که فرامرز تو چمدونم گذاشته بود رو درآوردم، خیره شدم به شماره تماسی که روی کاغذ نوشته شده بود... راه درستی نبود ،اما تو اون شرایط بهترین راه ممکن بود... بعد حرف هایی که رضا زده بود دیگه نمیتونستم اونجا بمونم، برگشت به ده هم فقط باعث خار شدن خودم میشد.. برگه رو تو جیبم گذاشتم و سریع لباسی پوشیدم، با صدای بلندی مامان رو صدا زدم و بهش گفتم میرم بیرون کمی قدم بزنم و بعد با عجله از خونه بیرون زدم... بارون بهاری یواش یواش داشت تند تر میشد وقتی به کیوسک تلفن رسیدم و از ترس بارون بهش پناه بردم.. چند بار گوشی رو برداشتم و گذاشتم سرجاش... صدایی تو سرم میگفت فرامرز زن داره آفاق! میخوای بری خراب بشی رو زندگی اون زن؟ اونوقت فرق تو و سحر چی بود؟ کلافه و سردرگم مشغول شماره گرفتن شدم، اول شماره ی محل کارش... بعد چند بوق صدای مرد جوونی به گوشم رسید. وقتی بهش گفتم با آقا فرامرز کار دارم ازم خواست کمی منتظر بمونم... فقط خدا میدونست چقدر دلهره داشتم و چقدر سردرگم بودم، با خودم گفتم به فرامرز میگم کمکم کنه تا یک اتاق بگیرم... از همون اول آب پاکی رو میریزم رو دستش که من قصد خراب کردن زندگیش رو ندارم... تو فکر و خیال بودم و داشتم حرف هام رو تو ذهنم جمع و جور میکردم که صدای بم و مردونه ی فرامرز به گوشم رسید... برای لحظه هول ورم داشت، نفس عمیقی کشیدم و به سختی سلام کردم، صدام انقدر گرفته و ضعیف بود که حدس میزدم من رو نشناسه، اما فرامرز با تعجب گفت:آفاق... تویی؟ لب گزیدم و بله ی ضعیفی گفتم، حالا که صداش رو شنیده بودم نمیدونستم باید چی بگم... اصلا از کجا شروع کنم... چطور از‌ش کمک بگیرم، انگار کلمات رو گم کرده بودم... _خوبی آفاق؟ کجایی؟ از کجا زنگ میزنی؟ +من... تو خیابونم... از تلفن همگانی زنگ میزنم... انگار فهمید چقدر گیج و سر در گمم... +آدرس میدی بیام دنبالت؟ الان بارون داره شدید میشه، درست نیست تو این هوا بیرون باشی... همونجا بمون من خیلی زود خودم رو میرسونم، فقط بگو کجا بیام؟ نگاهی به اسم خیابونی که روی دیوار روبه روم زده بودن انداختم و آدرس رو بهش دادم.. +من خیلی دور نیستم ازت آفاق ، ده دقیقه ای رسیدم بهت... باشه؟همونجا بمون... جایی نری ها! باشه ی ضعیفی گفتم و بی خداحافظی تلفن رو گذاشتم... بی جون کف کیوسک نشستم و زدم زیر گریه... کاش راه دیگه ای داشتم، کاش پناه دیگه ای داشتم... فشار زیادی روم بود، انتظار حمایت داشتم از خانواده ام... انتظار داشتم در خونه ی آقاجون به روم باز بشه بعد طلاقم... که نذارن در به در و آواره بشم.. انتظار داشتم رضا برادر باشه برام... اما انگار زمین و زمان جلوم قد علم کرده بود تا من نتونم کمر صاف کنم... اون طلاق کذایی به حد کافی بهم فشار آورده بود، تحمل اون همه فشار از حد و توان من خارج بود... بارون شدت گرفته بود و هنوز خبری از فرامرز نبود، پشیمون شده بودم، همش با خودم میگفتم اصلا این مرد چیکاره ی توئه ؟ اگر بفهمن میان به زور برت میگردونن ده! دو دقیقه که از ده دقیقه گذشت عزمم رو جزم کردم تا برگردم خونه، ادامه دارد...
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهارده


از کیوسک بیرون اومدم و دستم رو حفاظ سرم کردم، خواستم با سرعت به سمت خونه برم که ماشین سبز رنگی جلوم نگه داشت...
ماشین فرامرز بود، خودشم سریع پیاده شد، یک بارونی بلند مشکی تنش بود و یک چتر سورمه ای رنگ دستش بود، سریع چتر رو باز کرد و دوید سمتم و چتر رو گرفت بالای سرم:بیا سوار شو... خیس شدی، سرما میخوری..
بهت زده نگاهش کردم، داشتم چیکار میکردم... با قدم های سست دنبالش راه افتادم، در ماشین رو باز کرد و کمی عقب ایستاد، بارون انقدر شدید شده بود که از ترس خیس شدن ماشینش بی معطلی سوار شدم....
خودشم سریع سوار شد و دستی به لباس خیسش کشید:وسط بهار همچین بارونی واقعا نعمته...
به سمتم برگشت، گفت:خوبی؟
شرمنده سرم رو پایین انداختم..:ببخشید... وسط همچین روزی به شما زحمت دادم....
+چه زحمتی! خیلی خوشحال شدم صدات رو شنیدم، خوشحال تر شدم که بعد مدت ها دیدمت...
ماشین رو روشن کرد و بدون اینکه سوالی ازم بپرسه حرکت کرد...
+خوبی؟ سال نو مبارک راستی!
لبخند گیجی زدم:سال نوی شمام مبارک... من... راستش... یعنی... چاره ای نداشتم... گفتم شاید شما بتونید...
+بعدا در موردش حرف می‌زنیم، فعلا بهتره بریم خونه...
هول زده گفتم:نمیخوام همسرتون من رو ببینه....
+سوزان بیمارستانه... تا آخر شب نمیاد... نگران نباش...
ولی من نگران بودم، بابت مسیری که داشتم قدم توش میذاشتم... بابت تک تک روزهای سختی که روبه روم بود...
آهی کشیدم و برای لحظه ای چشم بستم، تا رسیدن به خونه ی فرامرز کلامی بینمون رد و بدل نشد، بارون هم بند اومده بود و سوز سردی میومد...وقتی تو حیاط خونه از ماشین پیاده شدم یاد اولین و آخرین باری که با رحیم پا به اون خونه گذاشته بودم افتادم... اون روزا هنوز امید داشتم به درست شدن زندگیم... به اینکه رحیم باور کنه تو اون اتفاق تلخ من گناهی نداشتم... اما همه چیز خراب شده بود و برگشت به عقب هم ممکن نبود..
وارد سالن خونه که شدم تازه یادم اومد به مامان گفتم برای قدم زدن میرم بیرون! قطعا تا اون لحظه نگرانم شده بود، از فرامرز اجازه گرفتم و به سمت تلفن خونه اشون رفتم و شماره ی تلفن خونه رو گرفتم، بوق اول به دوم نرسیده مامان سراسیمه جواب داد، صدای من رو که شنید با عصبانیت گفت:کجایی آفاق؟ کجایی؟ بیشتر از یک ساعته رفتی قدم بزنی! تو این بارون و سرما؟ عقلت کجاست؟ نمیگی ممکنه آقاجونت آدم گذاشته باشه اطراف خونه تا بلایی سرت بیارن؟ یادت رفته میخواست چه بلایی سرت بیاره؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:پس شما هم خبر داشتی از اون جریان!
مامان دستپاچه گفت:نه... خبر نداشتم... یعنی اولش نمیدونستم... بعدا رضا واسم تعریف کرد... اصلا هرچی! تو این موقع روز کجا گذاشتی رفتی؟ کم کم داشتم به رضا زنگ میزدم...
آهی کشیدم و گفتم:جای من امنه مامان، میخوام برای آینده ام یک تصمیم مهم بگیرم، تصمیمی که نه زندگی شما رو به خطر بندازه، نه آینده ی رضا رو خراب کنه... شاید آخر شب برگردم، شایدم برنگردم... اما قطعا برای جمع کردن وسایلم میام...کسی رو دنبال من راه ننداز... من مراقب خودم هستم...
مامان خواست اعتراض کنه که سریع گوشی رو گذاشتم، دستی به بازوی خیسم کشیدم و با احتیاط روی مبل نشستم، کمی بعد صدای پایی به گوشم رسید، سریع صاف نشستم و به سمت صدا برگشتم، فرامرز بود، با یک سینی چایی و کیک...
سینی رو گذاشت جلوم و خودشم روبه روم نشست:ببخشید... سیما نیست، مجبور شدم خودم وسایل پذیرایی رو حاضر کنم...
شرمنده گفتم:نیازی به پذیرایی نبود... من... نمیخواستم زیاد مزاحم شما بشم...
با جدیت گفت:چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
نفس عمیقی کشیدم و خلاصه گفتم:جایی برای موندن ندارم... خانواده ام اصرار دارن برگردم پیش رحیم و ازدواج کنم باهاش...
چشم هام پر از اشک شد، خانواده... خانواده ای که هیچ حمایتی ازم نکرده بودن...
تکیه دادم به مبل و با صدای ضعیفی گفتم:نمیتونم برگردم... من جون جنگیدن با هوو، اونم هوویی عین سحر رو ندارم... من یک سال جنگیدم تا زندگیم رو حفظ کنم اما نشد... نخواستن... رحیم نخواست، مادرش نخواست... درست زمانی که اسم طلاق رو آوردم انگار همه به تکاپو افتادن تا این نوکر بی جیره مواجب و بی زبون رو نگه دارن... آقاجونم...وقتی فهمیده بود خونه ی داداشم هستم اومده بود سراغم...
اشک روی گونه ام چکید و با صدای خفه ای گفتم:اگر رضا چند ثانیه دیرتر می‌رسید احتمالا الان داشتید بالای سر قبرم فاتحه میخوندید....
فرامرز وحشت زده گفت،واقعا؟ حاجی میخواست... میخواست شما رو...
سری تکون دادم..
فرامرز سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:متاسفم... واقعا نمیدونم چی بگم... رفتن شما به اون خونه از اولم اشتباه بود... من فکر میکردم جاتون اونجا امنه...


ادامه دارد.....



undefined۲۵
undefined۲

۳۷۹

۱۸:۱۹