#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیزده
هیچ دلم نمیخواست رضا اون حرف ها رو به زبون بیاره ... قطره اشکی روی گونه ام نشست، وقتی فهمیدم تو گفتن حرف هاش مصممه، به سمتش برگشتم و با صدای خفه ای گفتم:رضا... داداش....
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، من نمیخواستم رضا رو از دست بدم..من نمیخواستم تنها برادرم رو از دست بدم...
هق هق کنان نالیدم:تو برادرمی...برادرم بمون رضا... میخوام تا عمر دارم پشت و پناهم باشی، داداش رضام باشی...
رضا بهت زده نگاهم کرد، مستقیم و غیرمستقیم بهش گفته بودم حقیقت رو میدونم... جوابمم بهش داده بودم،اینجوری بهتر بود..
با صدای خفه ای گفت:ولی من...
سر تکون دادم و حرفش رو قطع کردم:خرابش نکن رضا، بذار تا دنیا دنیاس دلم قرص باشه به بودنت، بذار پشتم گرم باشه به داداشم... خیالم راحت باشه که هرچی بشه، داداش رضام هست...
بعد مکث کوتاهی گفت:همیشه خودم رو شماتت کردم که چرا زودتر بهت نگفتم... چرا گذاشتم با رحیم نامزد کنی، چرا گذاشتم اون مرد تو رو عقد کنه... چرا به جای موندن و حمایت کردن ازت، فرار کردم و به این شهر پناه آوردم... شهری که من رو یاد تو مینداخت... آفاق... من حاضرم با همه ی دنیا بجنگم ....
آهی از ته دل کشید:ولی نمیتونم با تو بجنگم...
سر تکون دادم:من دوستت دادم داداش، خودت میدونی چقدر... خرابش نکن...
رو گرفت ازم، از جا بلند شد و با صدای ضعیفی گفت:هیچوقت خواهرم نبودی... بعد اینم نمیشه...
اینو گفت و بدون اینکه برای برداشتن کلیدش بره داخل به سمت در حیاط رفت و از خونه بیرون زد...
کاش میتونستم کاری براش بکنم..ولی رضا تا ابد برادر من بود...
با دلی پرغصه به سمت اتاقم رفتم،چمدونم رو باز کردم و کاغذی که فرامرز تو چمدونم گذاشته بود رو درآوردم، خیره شدم به شماره تماسی که روی کاغذ نوشته شده بود... راه درستی نبود ،اما تو اون شرایط بهترین راه ممکن بود... بعد حرف هایی که رضا زده بود دیگه نمیتونستم اونجا بمونم، برگشت به ده هم فقط باعث خار شدن خودم میشد..
برگه رو تو جیبم گذاشتم و سریع لباسی پوشیدم، با صدای بلندی مامان رو صدا زدم و بهش گفتم میرم بیرون کمی قدم بزنم و بعد با عجله از خونه بیرون زدم...
بارون بهاری یواش یواش داشت تند تر میشد وقتی به کیوسک تلفن رسیدم و از ترس بارون بهش پناه بردم..
چند بار گوشی رو برداشتم و گذاشتم سرجاش... صدایی تو سرم میگفت فرامرز زن داره آفاق! میخوای بری خراب بشی رو زندگی اون زن؟ اونوقت فرق تو و سحر چی بود؟ کلافه و سردرگم مشغول شماره گرفتن شدم، اول شماره ی محل کارش... بعد چند بوق صدای مرد جوونی به گوشم رسید. وقتی بهش گفتم با آقا فرامرز کار دارم ازم خواست کمی منتظر بمونم...
فقط خدا میدونست چقدر دلهره داشتم و چقدر سردرگم بودم، با خودم گفتم به فرامرز میگم کمکم کنه تا یک اتاق بگیرم... از همون اول آب پاکی رو میریزم رو دستش که من قصد خراب کردن زندگیش رو ندارم... تو فکر و خیال بودم و داشتم حرف هام رو تو ذهنم جمع و جور میکردم که صدای بم و مردونه ی فرامرز به گوشم رسید...
برای لحظه هول ورم داشت، نفس عمیقی کشیدم و به سختی سلام کردم، صدام انقدر گرفته و ضعیف بود که حدس میزدم من رو نشناسه، اما فرامرز با تعجب گفت:آفاق... تویی؟
لب گزیدم و بله ی ضعیفی گفتم، حالا که صداش رو شنیده بودم نمیدونستم باید چی بگم... اصلا از کجا شروع کنم... چطور ازش کمک بگیرم، انگار کلمات رو گم کرده بودم...
_خوبی آفاق؟ کجایی؟ از کجا زنگ میزنی؟
+من... تو خیابونم... از تلفن همگانی زنگ میزنم...
انگار فهمید چقدر گیج و سر در گمم...
+آدرس میدی بیام دنبالت؟ الان بارون داره شدید میشه، درست نیست تو این هوا بیرون باشی... همونجا بمون من خیلی زود خودم رو میرسونم، فقط بگو کجا بیام؟
نگاهی به اسم خیابونی که روی دیوار روبه روم زده بودن انداختم و آدرس رو بهش دادم..
+من خیلی دور نیستم ازت آفاق ، ده دقیقه ای رسیدم بهت... باشه؟همونجا بمون... جایی نری ها!
باشه ی ضعیفی گفتم و بی خداحافظی تلفن رو گذاشتم... بی جون کف کیوسک نشستم و زدم زیر گریه... کاش راه دیگه ای داشتم، کاش پناه دیگه ای داشتم... فشار زیادی روم بود، انتظار حمایت داشتم از خانواده ام... انتظار داشتم در خونه ی آقاجون به روم باز بشه بعد طلاقم... که نذارن در به در و آواره بشم.. انتظار داشتم رضا برادر باشه برام... اما انگار زمین و زمان جلوم قد علم کرده بود تا من نتونم کمر صاف کنم... اون طلاق کذایی به حد کافی بهم فشار آورده بود، تحمل اون همه فشار از حد و توان من خارج بود...
بارون شدت گرفته بود و هنوز خبری از فرامرز نبود، پشیمون شده بودم، همش با خودم میگفتم اصلا این مرد چیکاره ی توئه ؟ اگر بفهمن میان به زور برت میگردونن ده!
دو دقیقه که از ده دقیقه گذشت عزمم رو جزم کردم تا برگردم خونه،
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیزده
هیچ دلم نمیخواست رضا اون حرف ها رو به زبون بیاره ... قطره اشکی روی گونه ام نشست، وقتی فهمیدم تو گفتن حرف هاش مصممه، به سمتش برگشتم و با صدای خفه ای گفتم:رضا... داداش....
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، من نمیخواستم رضا رو از دست بدم..من نمیخواستم تنها برادرم رو از دست بدم...
هق هق کنان نالیدم:تو برادرمی...برادرم بمون رضا... میخوام تا عمر دارم پشت و پناهم باشی، داداش رضام باشی...
رضا بهت زده نگاهم کرد، مستقیم و غیرمستقیم بهش گفته بودم حقیقت رو میدونم... جوابمم بهش داده بودم،اینجوری بهتر بود..
با صدای خفه ای گفت:ولی من...
سر تکون دادم و حرفش رو قطع کردم:خرابش نکن رضا، بذار تا دنیا دنیاس دلم قرص باشه به بودنت، بذار پشتم گرم باشه به داداشم... خیالم راحت باشه که هرچی بشه، داداش رضام هست...
بعد مکث کوتاهی گفت:همیشه خودم رو شماتت کردم که چرا زودتر بهت نگفتم... چرا گذاشتم با رحیم نامزد کنی، چرا گذاشتم اون مرد تو رو عقد کنه... چرا به جای موندن و حمایت کردن ازت، فرار کردم و به این شهر پناه آوردم... شهری که من رو یاد تو مینداخت... آفاق... من حاضرم با همه ی دنیا بجنگم ....
آهی از ته دل کشید:ولی نمیتونم با تو بجنگم...
سر تکون دادم:من دوستت دادم داداش، خودت میدونی چقدر... خرابش نکن...
رو گرفت ازم، از جا بلند شد و با صدای ضعیفی گفت:هیچوقت خواهرم نبودی... بعد اینم نمیشه...
اینو گفت و بدون اینکه برای برداشتن کلیدش بره داخل به سمت در حیاط رفت و از خونه بیرون زد...
کاش میتونستم کاری براش بکنم..ولی رضا تا ابد برادر من بود...
با دلی پرغصه به سمت اتاقم رفتم،چمدونم رو باز کردم و کاغذی که فرامرز تو چمدونم گذاشته بود رو درآوردم، خیره شدم به شماره تماسی که روی کاغذ نوشته شده بود... راه درستی نبود ،اما تو اون شرایط بهترین راه ممکن بود... بعد حرف هایی که رضا زده بود دیگه نمیتونستم اونجا بمونم، برگشت به ده هم فقط باعث خار شدن خودم میشد..
برگه رو تو جیبم گذاشتم و سریع لباسی پوشیدم، با صدای بلندی مامان رو صدا زدم و بهش گفتم میرم بیرون کمی قدم بزنم و بعد با عجله از خونه بیرون زدم...
بارون بهاری یواش یواش داشت تند تر میشد وقتی به کیوسک تلفن رسیدم و از ترس بارون بهش پناه بردم..
چند بار گوشی رو برداشتم و گذاشتم سرجاش... صدایی تو سرم میگفت فرامرز زن داره آفاق! میخوای بری خراب بشی رو زندگی اون زن؟ اونوقت فرق تو و سحر چی بود؟ کلافه و سردرگم مشغول شماره گرفتن شدم، اول شماره ی محل کارش... بعد چند بوق صدای مرد جوونی به گوشم رسید. وقتی بهش گفتم با آقا فرامرز کار دارم ازم خواست کمی منتظر بمونم...
فقط خدا میدونست چقدر دلهره داشتم و چقدر سردرگم بودم، با خودم گفتم به فرامرز میگم کمکم کنه تا یک اتاق بگیرم... از همون اول آب پاکی رو میریزم رو دستش که من قصد خراب کردن زندگیش رو ندارم... تو فکر و خیال بودم و داشتم حرف هام رو تو ذهنم جمع و جور میکردم که صدای بم و مردونه ی فرامرز به گوشم رسید...
برای لحظه هول ورم داشت، نفس عمیقی کشیدم و به سختی سلام کردم، صدام انقدر گرفته و ضعیف بود که حدس میزدم من رو نشناسه، اما فرامرز با تعجب گفت:آفاق... تویی؟
لب گزیدم و بله ی ضعیفی گفتم، حالا که صداش رو شنیده بودم نمیدونستم باید چی بگم... اصلا از کجا شروع کنم... چطور ازش کمک بگیرم، انگار کلمات رو گم کرده بودم...
_خوبی آفاق؟ کجایی؟ از کجا زنگ میزنی؟
+من... تو خیابونم... از تلفن همگانی زنگ میزنم...
انگار فهمید چقدر گیج و سر در گمم...
+آدرس میدی بیام دنبالت؟ الان بارون داره شدید میشه، درست نیست تو این هوا بیرون باشی... همونجا بمون من خیلی زود خودم رو میرسونم، فقط بگو کجا بیام؟
نگاهی به اسم خیابونی که روی دیوار روبه روم زده بودن انداختم و آدرس رو بهش دادم..
+من خیلی دور نیستم ازت آفاق ، ده دقیقه ای رسیدم بهت... باشه؟همونجا بمون... جایی نری ها!
باشه ی ضعیفی گفتم و بی خداحافظی تلفن رو گذاشتم... بی جون کف کیوسک نشستم و زدم زیر گریه... کاش راه دیگه ای داشتم، کاش پناه دیگه ای داشتم... فشار زیادی روم بود، انتظار حمایت داشتم از خانواده ام... انتظار داشتم در خونه ی آقاجون به روم باز بشه بعد طلاقم... که نذارن در به در و آواره بشم.. انتظار داشتم رضا برادر باشه برام... اما انگار زمین و زمان جلوم قد علم کرده بود تا من نتونم کمر صاف کنم... اون طلاق کذایی به حد کافی بهم فشار آورده بود، تحمل اون همه فشار از حد و توان من خارج بود...
بارون شدت گرفته بود و هنوز خبری از فرامرز نبود، پشیمون شده بودم، همش با خودم میگفتم اصلا این مرد چیکاره ی توئه ؟ اگر بفهمن میان به زور برت میگردونن ده!
دو دقیقه که از ده دقیقه گذشت عزمم رو جزم کردم تا برگردم خونه،
ادامه دارد...
۳۷۶
۱۸:۱۹