عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدودوازده کلافه گفتم:اگر برگردم ده، باید رجوع کنم به رحیم؟ مامان که دید کمی نرم شدم نزدیکم شد، دستم رو گرفت و با محبت گفت:رحیم شوهرته، هنوز انقدری دوستت داره که به زمین و زمان زده تا برت گردونه، اگر خودش نیومده در این خونه به خاطر این بوده که ترسیده تو بدتر سر لج بیفتی...خودش اومد پیش من، مرد گنده کم مونده بود گریه اش بگیره! هزار بار گفت به پاتون میفتم تا آفاق رو برگردونید... با حرص گفتم:قبل اینکه زن بگیره منو دوست نداشت مامان! میفهمی؟من واسه رحیم فقط باعث رنج و عذابش بودم... چی شده بعد طلاق به تقلا افتاده؟ تا دیروز که تو خونه اش بودم ماه به ماه تو صورت من نگاه نمیکرد! حالا اسم آفاق از دهنش نمیفته؟ از جا بلند شدم و گفتم:به آقاجون گفتم، به شما گفتم، حالا که حقیقت رو فهمیدم بازم بهتون میگم...من حتی اگر بمیرمم به اون خونه بر نمیگردم، هر وعده وعیدی بدن فرقی نداره... من یک سال به اون مرد و اون زندگی فرصت دادم... نشد، نتونستم... راه من و رحیم از هم جدا شده... تا دنیا دنیاس این راه یکی نمیشه... اینو گفتم و با قدم های بلند به سمت حیاط رفتم... انگار داشتم تو اون اتاق خفه میشدم... حقیقت خیلی تلخ بود... اجبار من برای دل کندن از اون خونه و نداشتن هیچ سر پناهی... همه چیز به حد کافی ترسناک بود... شاید هرکسی غیر من بود تو اون خونه میموند، اما نمیشد... نمیتونستم... انگار رضا از هر غریبه ای غریبه تر شده بود برام.. خشم، سردرگمی، بی پناهی... احساساتی بود که تو روزهای اول سال داشتم تجربه اش میکردم، مامان هم بست نشسته بود و مدام زیر گوشم میخوند که باید وسایلم رو جمع کنم و باهاش برگردم ده... هر روز دور از چشم رضا با رحیم تلفنی حرف می‌زد و میگفت آفاق داره سر عقل میاد،قبل سیزده به در با چند تا شرط و شروط ساده برمیگرده سر زندگیش... بعدشم به من می‌گفت الان که این مرد تو موضع ضعفه ازش چند تا امتیاز بگیر و برگرد سر زندگیت.. اگر برمیگشتم با قلب شکسته ام چیکار میکردم؟ با آدم هایی که یک سال تمام رنج و عذابم دادن چیکار میکردم؟ با سایه ی هوویی که ده سر و گردن قوی تر از من بود چیکار میکردم؟ حتی یکبار که به خاطر اصرارهای مامان داشتم خام میشدم ازش پرسیدم رحیم راضی میشه سحر رو طلاق بده؟ مامان هم رک و بی پرده گفته بود سحر هم عین تو زن رحیمه! تو این دنیا هزاران زن هوو دارن! خون تو از اون ها که رنگین تر نیست... به جای دیدن نیمه ی خالی لیوان، نیمه ی پرش رو ببین، علاقه ی رحیم رو، خونه ی سوا گرفتنش رو! بچه ی اول رو هم که بذاری تو بغلش، دیگه یواش یواش دل میکنه از سحر .. ولی دل من راضی به برگشت نمیشد...زندگی کردن با هوو شاید گفتنش راحت بود، اما من سحر رو می‌شناختم، خانواده ی حامیش رو می‌شناختم، من میدونستم سحر محاله اجازه بده من روی خوش ببینم تو اون زندگی! محال بود بذاره آب خوش از گلوی من پایین بره.. اگر برمیگشتم دوباره همون آش بود و همون کاسه! همون جنگ و دعواهای تموم نشدنی و زندگی که هیچوقت قرار نبود روی آرامش رو ببینه... رحیم هم مردی نبود که بتونه تعادل برقرار کنه بین دو زنش... لبه بالکن نشسته بودم و خیره بودم به درخت هایی که داشتن جوونه میزدن، فکرم اما هزار جای دیگه بود، مامان رفته بود حمام و رضا هم تازه رفته بود سرکار، کل تعطیلات عید تو خونه بست نشسته بودیم و هیچکدوم دل و دماغ بیرون رفتن نداشتیم.... با صدای باز شدن در حیاط سرم رو بالا گرفتم، رضا بود... بعد فهمیدن حقیقت به طرز فاحشی ازش فاصله گرفته بودم، رضا خیال میکرد علت کناره گیریم فشار های مامان برای برگشته، خبر نداشت مامان راز چند ساله رو برام فاش کرده.... با دیدن رضا لبخند نصفه نیمه ای زدم و گفتم:چی شد برگشتی؟ شونه ای بالا انداخت و گفت:کلیدم رو جا گذاشتم، این روزا هوش و حواس درست و حسابی ندارم... کاش میتونستم باهاش حرف بزنم... کاش میتونستم بهش بگم چقد سرم پر فکر و خیاله... کاش یکی راه درست رو جلوی پام میذاشت... رضا گفت:خوبی آفاق؟ خیلی بهم ریخته ای! آهی کشیدم و گفتم:میبینی که شرایطم رو! مامان اصرار به برگشتم داره... منم... نمیدونم رضا... خودمم نمیدونم چی میخوام از زندگیم... کلافه گفت:دلت میخواد برگردی؟ سریع گفتم:نه! معلومه که نه! تو دیدی من به چه سختی از اون زندگی بیرون اومدم رضا! ولی الان باید چیکار کنم؟ وقتی هیچکس حمایتم نمیکنه.... شاکی گفت:پس من چی؟ من حمایتت نکردم؟ آفاق... من... باید در مورد یک موضوعی باهات حرف بزنم... خیلی زودتر از این ها باید بهت میگفتم، اما میخواستم زمان بگذره و کمی با شرایط جدید خو بگیری... اصلا من نادون بودم که قبل نامزدیت با رحیم بهت نگفتم... یا حتی قبل اون عقد... هربار خواستم بگم جلوم رو گرفتن... ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسیزده


هیچ دلم نمیخواست رضا اون حرف ها رو به زبون بیاره ... قطره اشکی روی گونه ام نشست، وقتی فهمیدم تو گفتن حرف هاش مصممه، به سمتش برگشتم و با صدای خفه ای گفتم:رضا... داداش....
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، من نمیخواستم رضا رو از دست بدم..من نمیخواستم تنها برادرم رو از دست بدم...
هق هق کنان نالیدم:تو برادرمی...برادرم بمون رضا... میخوام تا عمر دارم پشت و پناهم باشی، داداش رضام باشی...
رضا بهت زده نگاهم کرد، مستقیم و غیرمستقیم بهش گفته بودم حقیقت رو میدونم... جوابمم بهش داده بودم،اینجوری بهتر بود..
با صدای خفه ای گفت:ولی من...
سر تکون دادم و حرفش رو قطع کردم:خرابش نکن رضا، بذار تا دنیا دنیاس دلم قرص باشه به بودنت، بذار پشتم گرم باشه به داداشم... خیالم راحت باشه که هرچی بشه، داداش رضام هست...
بعد مکث کوتاهی گفت:همیشه خودم رو شماتت کردم که چرا زودتر بهت نگفتم... چرا گذاشتم با رحیم نامزد کنی، چرا گذاشتم اون مرد تو رو عقد کنه... چرا به جای موندن و حمایت کردن ازت، فرار کردم و به این شهر پناه آوردم... شهری که من رو یاد تو مینداخت... آفاق... من حاضرم با همه ی دنیا بجنگم ....
آهی از ته دل کشید:ولی نمیتونم با تو بجنگم...
سر تکون دادم:من دوستت دادم داداش، خودت میدونی چقدر... خرابش نکن...
رو گرفت ازم، از جا بلند شد و با صدای ضعیفی گفت:هیچوقت خواهرم نبودی... بعد اینم نمیشه...
اینو گفت و بدون اینکه برای برداشتن کلیدش بره داخل به سمت در حیاط رفت و از خونه بیرون زد...
کاش میتونستم کاری براش بکنم..ولی رضا تا ابد برادر من بود...
با دلی پرغصه به سمت اتاقم رفتم،چمدونم رو باز کردم و کاغذی که فرامرز تو چمدونم گذاشته بود رو درآوردم، خیره شدم به شماره تماسی که روی کاغذ نوشته شده بود... راه درستی نبود ،اما تو اون شرایط بهترین راه ممکن بود... بعد حرف هایی که رضا زده بود دیگه نمیتونستم اونجا بمونم، برگشت به ده هم فقط باعث خار شدن خودم میشد..
برگه رو تو جیبم گذاشتم و سریع لباسی پوشیدم، با صدای بلندی مامان رو صدا زدم و بهش گفتم میرم بیرون کمی قدم بزنم و بعد با عجله از خونه بیرون زدم...
بارون بهاری یواش یواش داشت تند تر میشد وقتی به کیوسک تلفن رسیدم و از ترس بارون بهش پناه بردم..
چند بار گوشی رو برداشتم و گذاشتم سرجاش... صدایی تو سرم میگفت فرامرز زن داره آفاق! میخوای بری خراب بشی رو زندگی اون زن؟ اونوقت فرق تو و سحر چی بود؟ کلافه و سردرگم مشغول شماره گرفتن شدم، اول شماره ی محل کارش... بعد چند بوق صدای مرد جوونی به گوشم رسید. وقتی بهش گفتم با آقا فرامرز کار دارم ازم خواست کمی منتظر بمونم...
فقط خدا میدونست چقدر دلهره داشتم و چقدر سردرگم بودم، با خودم گفتم به فرامرز میگم کمکم کنه تا یک اتاق بگیرم... از همون اول آب پاکی رو میریزم رو دستش که من قصد خراب کردن زندگیش رو ندارم... تو فکر و خیال بودم و داشتم حرف هام رو تو ذهنم جمع و جور میکردم که صدای بم و مردونه ی فرامرز به گوشم رسید...
برای لحظه هول ورم داشت، نفس عمیقی کشیدم و به سختی سلام کردم، صدام انقدر گرفته و ضعیف بود که حدس میزدم من رو نشناسه، اما فرامرز با تعجب گفت:آفاق... تویی؟
لب گزیدم و بله ی ضعیفی گفتم، حالا که صداش رو شنیده بودم نمیدونستم باید چی بگم... اصلا از کجا شروع کنم... چطور از‌ش کمک بگیرم، انگار کلمات رو گم کرده بودم...
_خوبی آفاق؟ کجایی؟ از کجا زنگ میزنی؟
+من... تو خیابونم... از تلفن همگانی زنگ میزنم...
انگار فهمید چقدر گیج و سر در گمم...
+آدرس میدی بیام دنبالت؟ الان بارون داره شدید میشه، درست نیست تو این هوا بیرون باشی... همونجا بمون من خیلی زود خودم رو میرسونم، فقط بگو کجا بیام؟
نگاهی به اسم خیابونی که روی دیوار روبه روم زده بودن انداختم و آدرس رو بهش دادم..
+من خیلی دور نیستم ازت آفاق ، ده دقیقه ای رسیدم بهت... باشه؟همونجا بمون... جایی نری ها!
باشه ی ضعیفی گفتم و بی خداحافظی تلفن رو گذاشتم... بی جون کف کیوسک نشستم و زدم زیر گریه... کاش راه دیگه ای داشتم، کاش پناه دیگه ای داشتم... فشار زیادی روم بود، انتظار حمایت داشتم از خانواده ام... انتظار داشتم در خونه ی آقاجون به روم باز بشه بعد طلاقم... که نذارن در به در و آواره بشم.. انتظار داشتم رضا برادر باشه برام... اما انگار زمین و زمان جلوم قد علم کرده بود تا من نتونم کمر صاف کنم... اون طلاق کذایی به حد کافی بهم فشار آورده بود، تحمل اون همه فشار از حد و توان من خارج بود...
بارون شدت گرفته بود و هنوز خبری از فرامرز نبود، پشیمون شده بودم، همش با خودم میگفتم اصلا این مرد چیکاره ی توئه ؟ اگر بفهمن میان به زور برت میگردونن ده!
دو دقیقه که از ده دقیقه گذشت عزمم رو جزم کردم تا برگردم خونه،


ادامه دارد...
undefined۱۴
undefined۱

۳۷۶

۱۸:۱۹