#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدودوازده
کلافه گفتم:اگر برگردم ده، باید رجوع کنم به رحیم؟
مامان که دید کمی نرم شدم نزدیکم شد، دستم رو گرفت و با محبت گفت:رحیم شوهرته، هنوز انقدری دوستت داره که به زمین و زمان زده تا برت گردونه، اگر خودش نیومده در این خونه به خاطر این بوده که ترسیده تو بدتر سر لج بیفتی...خودش اومد پیش من، مرد گنده کم مونده بود گریه اش بگیره! هزار بار گفت به پاتون میفتم تا آفاق رو برگردونید...
با حرص گفتم:قبل اینکه زن بگیره منو دوست نداشت مامان! میفهمی؟من واسه رحیم فقط باعث رنج و عذابش بودم... چی شده بعد طلاق به تقلا افتاده؟ تا دیروز که تو خونه اش بودم ماه به ماه تو صورت من نگاه نمیکرد! حالا اسم آفاق از دهنش نمیفته؟
از جا بلند شدم و گفتم:به آقاجون گفتم، به شما گفتم، حالا که حقیقت رو فهمیدم بازم بهتون میگم...من حتی اگر بمیرمم به اون خونه بر نمیگردم، هر وعده وعیدی بدن فرقی نداره... من یک سال به اون مرد و اون زندگی فرصت دادم... نشد، نتونستم... راه من و رحیم از هم جدا شده... تا دنیا دنیاس این راه یکی نمیشه...
اینو گفتم و با قدم های بلند به سمت حیاط رفتم... انگار داشتم تو اون اتاق خفه میشدم... حقیقت خیلی تلخ بود... اجبار من برای دل کندن از اون خونه و نداشتن هیچ سر پناهی... همه چیز به حد کافی ترسناک بود...
شاید هرکسی غیر من بود تو اون خونه میموند، اما نمیشد... نمیتونستم... انگار رضا از هر غریبه ای غریبه تر شده بود برام..
خشم، سردرگمی، بی پناهی... احساساتی بود که تو روزهای اول سال داشتم تجربه اش میکردم، مامان هم بست نشسته بود و مدام زیر گوشم میخوند که باید وسایلم رو جمع کنم و باهاش برگردم ده... هر روز دور از چشم رضا با رحیم تلفنی حرف میزد و میگفت آفاق داره سر عقل میاد،قبل سیزده به در با چند تا شرط و شروط ساده برمیگرده سر زندگیش... بعدشم به من میگفت الان که این مرد تو موضع ضعفه ازش چند تا امتیاز بگیر و برگرد سر زندگیت..
اگر برمیگشتم با قلب شکسته ام چیکار میکردم؟ با آدم هایی که یک سال تمام رنج و عذابم دادن چیکار میکردم؟ با سایه ی هوویی که ده سر و گردن قوی تر از من بود چیکار میکردم؟ حتی یکبار که به خاطر اصرارهای مامان داشتم خام میشدم ازش پرسیدم رحیم راضی میشه سحر رو طلاق بده؟ مامان هم رک و بی پرده گفته بود سحر هم عین تو زن رحیمه! تو این دنیا هزاران زن هوو دارن! خون تو از اون ها که رنگین تر نیست... به جای دیدن نیمه ی خالی لیوان، نیمه ی پرش رو ببین، علاقه ی رحیم رو، خونه ی سوا گرفتنش رو! بچه ی اول رو هم که بذاری تو بغلش، دیگه یواش یواش دل میکنه از سحر .. ولی دل من راضی به برگشت نمیشد...زندگی کردن با هوو شاید گفتنش راحت بود، اما من سحر رو میشناختم، خانواده ی حامیش رو میشناختم، من میدونستم سحر محاله اجازه بده من روی خوش ببینم تو اون زندگی! محال بود بذاره آب خوش از گلوی من پایین بره.. اگر برمیگشتم دوباره همون آش بود و همون کاسه! همون جنگ و دعواهای تموم نشدنی و زندگی که هیچوقت قرار نبود روی آرامش رو ببینه... رحیم هم مردی نبود که بتونه تعادل برقرار کنه بین دو زنش...
لبه بالکن نشسته بودم و خیره بودم به درخت هایی که داشتن جوونه میزدن، فکرم اما هزار جای دیگه بود، مامان رفته بود حمام و رضا هم تازه رفته بود سرکار، کل تعطیلات عید تو خونه بست نشسته بودیم و هیچکدوم دل و دماغ بیرون رفتن نداشتیم....
با صدای باز شدن در حیاط سرم رو بالا گرفتم، رضا بود... بعد فهمیدن حقیقت به طرز فاحشی ازش فاصله گرفته بودم، رضا خیال میکرد علت کناره گیریم فشار های مامان برای برگشته، خبر نداشت مامان راز چند ساله رو برام فاش کرده....
با دیدن رضا لبخند نصفه نیمه ای زدم و گفتم:چی شد برگشتی؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:کلیدم رو جا گذاشتم، این روزا هوش و حواس درست و حسابی ندارم...
کاش میتونستم باهاش حرف بزنم... کاش میتونستم بهش بگم چقد سرم پر فکر و خیاله... کاش یکی راه درست رو جلوی پام میذاشت...
رضا گفت:خوبی آفاق؟ خیلی بهم ریخته ای!
آهی کشیدم و گفتم:میبینی که شرایطم رو! مامان اصرار به برگشتم داره... منم... نمیدونم رضا... خودمم نمیدونم چی میخوام از زندگیم...
کلافه گفت:دلت میخواد برگردی؟
سریع گفتم:نه! معلومه که نه! تو دیدی من به چه سختی از اون زندگی بیرون اومدم رضا! ولی الان باید چیکار کنم؟ وقتی هیچکس حمایتم نمیکنه....
شاکی گفت:پس من چی؟ من حمایتت نکردم؟ آفاق... من... باید در مورد یک موضوعی باهات حرف بزنم... خیلی زودتر از این ها باید بهت میگفتم، اما میخواستم زمان بگذره و کمی با شرایط جدید خو بگیری... اصلا من نادون بودم که قبل نامزدیت با رحیم بهت نگفتم... یا حتی قبل اون عقد... هربار خواستم بگم جلوم رو گرفتن...
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدودوازده
کلافه گفتم:اگر برگردم ده، باید رجوع کنم به رحیم؟
مامان که دید کمی نرم شدم نزدیکم شد، دستم رو گرفت و با محبت گفت:رحیم شوهرته، هنوز انقدری دوستت داره که به زمین و زمان زده تا برت گردونه، اگر خودش نیومده در این خونه به خاطر این بوده که ترسیده تو بدتر سر لج بیفتی...خودش اومد پیش من، مرد گنده کم مونده بود گریه اش بگیره! هزار بار گفت به پاتون میفتم تا آفاق رو برگردونید...
با حرص گفتم:قبل اینکه زن بگیره منو دوست نداشت مامان! میفهمی؟من واسه رحیم فقط باعث رنج و عذابش بودم... چی شده بعد طلاق به تقلا افتاده؟ تا دیروز که تو خونه اش بودم ماه به ماه تو صورت من نگاه نمیکرد! حالا اسم آفاق از دهنش نمیفته؟
از جا بلند شدم و گفتم:به آقاجون گفتم، به شما گفتم، حالا که حقیقت رو فهمیدم بازم بهتون میگم...من حتی اگر بمیرمم به اون خونه بر نمیگردم، هر وعده وعیدی بدن فرقی نداره... من یک سال به اون مرد و اون زندگی فرصت دادم... نشد، نتونستم... راه من و رحیم از هم جدا شده... تا دنیا دنیاس این راه یکی نمیشه...
اینو گفتم و با قدم های بلند به سمت حیاط رفتم... انگار داشتم تو اون اتاق خفه میشدم... حقیقت خیلی تلخ بود... اجبار من برای دل کندن از اون خونه و نداشتن هیچ سر پناهی... همه چیز به حد کافی ترسناک بود...
شاید هرکسی غیر من بود تو اون خونه میموند، اما نمیشد... نمیتونستم... انگار رضا از هر غریبه ای غریبه تر شده بود برام..
خشم، سردرگمی، بی پناهی... احساساتی بود که تو روزهای اول سال داشتم تجربه اش میکردم، مامان هم بست نشسته بود و مدام زیر گوشم میخوند که باید وسایلم رو جمع کنم و باهاش برگردم ده... هر روز دور از چشم رضا با رحیم تلفنی حرف میزد و میگفت آفاق داره سر عقل میاد،قبل سیزده به در با چند تا شرط و شروط ساده برمیگرده سر زندگیش... بعدشم به من میگفت الان که این مرد تو موضع ضعفه ازش چند تا امتیاز بگیر و برگرد سر زندگیت..
اگر برمیگشتم با قلب شکسته ام چیکار میکردم؟ با آدم هایی که یک سال تمام رنج و عذابم دادن چیکار میکردم؟ با سایه ی هوویی که ده سر و گردن قوی تر از من بود چیکار میکردم؟ حتی یکبار که به خاطر اصرارهای مامان داشتم خام میشدم ازش پرسیدم رحیم راضی میشه سحر رو طلاق بده؟ مامان هم رک و بی پرده گفته بود سحر هم عین تو زن رحیمه! تو این دنیا هزاران زن هوو دارن! خون تو از اون ها که رنگین تر نیست... به جای دیدن نیمه ی خالی لیوان، نیمه ی پرش رو ببین، علاقه ی رحیم رو، خونه ی سوا گرفتنش رو! بچه ی اول رو هم که بذاری تو بغلش، دیگه یواش یواش دل میکنه از سحر .. ولی دل من راضی به برگشت نمیشد...زندگی کردن با هوو شاید گفتنش راحت بود، اما من سحر رو میشناختم، خانواده ی حامیش رو میشناختم، من میدونستم سحر محاله اجازه بده من روی خوش ببینم تو اون زندگی! محال بود بذاره آب خوش از گلوی من پایین بره.. اگر برمیگشتم دوباره همون آش بود و همون کاسه! همون جنگ و دعواهای تموم نشدنی و زندگی که هیچوقت قرار نبود روی آرامش رو ببینه... رحیم هم مردی نبود که بتونه تعادل برقرار کنه بین دو زنش...
لبه بالکن نشسته بودم و خیره بودم به درخت هایی که داشتن جوونه میزدن، فکرم اما هزار جای دیگه بود، مامان رفته بود حمام و رضا هم تازه رفته بود سرکار، کل تعطیلات عید تو خونه بست نشسته بودیم و هیچکدوم دل و دماغ بیرون رفتن نداشتیم....
با صدای باز شدن در حیاط سرم رو بالا گرفتم، رضا بود... بعد فهمیدن حقیقت به طرز فاحشی ازش فاصله گرفته بودم، رضا خیال میکرد علت کناره گیریم فشار های مامان برای برگشته، خبر نداشت مامان راز چند ساله رو برام فاش کرده....
با دیدن رضا لبخند نصفه نیمه ای زدم و گفتم:چی شد برگشتی؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:کلیدم رو جا گذاشتم، این روزا هوش و حواس درست و حسابی ندارم...
کاش میتونستم باهاش حرف بزنم... کاش میتونستم بهش بگم چقد سرم پر فکر و خیاله... کاش یکی راه درست رو جلوی پام میذاشت...
رضا گفت:خوبی آفاق؟ خیلی بهم ریخته ای!
آهی کشیدم و گفتم:میبینی که شرایطم رو! مامان اصرار به برگشتم داره... منم... نمیدونم رضا... خودمم نمیدونم چی میخوام از زندگیم...
کلافه گفت:دلت میخواد برگردی؟
سریع گفتم:نه! معلومه که نه! تو دیدی من به چه سختی از اون زندگی بیرون اومدم رضا! ولی الان باید چیکار کنم؟ وقتی هیچکس حمایتم نمیکنه....
شاکی گفت:پس من چی؟ من حمایتت نکردم؟ آفاق... من... باید در مورد یک موضوعی باهات حرف بزنم... خیلی زودتر از این ها باید بهت میگفتم، اما میخواستم زمان بگذره و کمی با شرایط جدید خو بگیری... اصلا من نادون بودم که قبل نامزدیت با رحیم بهت نگفتم... یا حتی قبل اون عقد... هربار خواستم بگم جلوم رو گرفتن...
ادامه دارد....
✾
۳۲۱
۱۵:۰۴