عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدویازده محدثه که خانواده ی درست درمونی نداشت، زن و دخترای ابوالفضل هم اگر میفهمیدن بلوا به پا میکردن... جز منم هیچکدوم از خواهرها نمیدونستن رضا بچه ی کیه... چند تیکه طلای محدثه پیشم بود. بردیم فروختیم و دادیم به یکی تا اسم رضا رو ببره تو شناسنامه ی ما، سنش رو هم یک سال کوچکتر گرفتیم تا با تاریخ عقد ما همخونی داشته باشه... بعدم جمع کردیم از اون محله رفتیم تا هیچکس نفهمه رضا بچه ی ما نیست... تو کل این سال ها همه کار کردم تا هیچوقت رضا نفهمه من عمه اشم... نمیخواستم احساس سربار بودن بکنه... وقتی پشت سر هم دختر دار شدم با خودم عهد کردم هیچوقت نذارم رضا حقیقت رو بفهمه... ترسم از این بود که بین شما دلبستگی به وجود بیاد... اما ستار همه چیو خراب کرد... رضا که حقیقت رو فهمید ازمون فاصله گرفت... تو بچه بودی و یادت نیست، من نمیخواستم رضا از خانواده اش فاصله بگیره... واسه همین کلی باهاش حرف زدم تا کم کم دلش نرم شد و یواش یواش شد عین قبل... شنیدن حقیقت انقدر برام سنگین بود که نیاز به چندین ساعت زمان داشتم تا اون همه اتفاق رو هضم کنم... یاد رفتارهای رضا افتادم، محبت کردنش... سوالات عجیب و غریبش... کناره گرفتن هاش... گفتم:باید زودتر بهمون میگفتی مامان... وقتی رضا فهمیده بود، چرا به ما نگفتی رضا پسر داییمونه؟ چرا این همه سال گذاشتی ما اون رو عین برادرمون بدونیم؟ مامان کمی بهم نزدیک شد و گفت:الانم اگر مجبور نبودم نمیگفتم... فکر کردی اگر میگفتم چی میشد؟ حرف دهن به دهن میچرخید و آقاجونت میفهمید رضا نوه اش نیست چی میشد؟ خوب گوش هات رو باز کن آفاق ببین چی میگم! من اگر امروز حقیقت رو به تو گفتم به خاطر اینکه فهمیدم رضا به تو علاقه داره! میفهمی؟ رضا خیلی وقته تو رو خواهر خودش نمیدونه، از همون وقتی که جلوی آقاجون دراومد و نذاشت زن ادریس بشی و خواست درست رو بخونی!همون موقعی که بعد اون بساط یک تنه جلوی همه ایستاد تا کسی بهت آسیب نرسونه!شب تا صبح نخوابید از ترس اینکه آقاجونت بخواد بلایی سرت بیازه.. الانم اینا رو دارم بهت میگم تا دست از لج و لجبازی برداری و برگردی ده... برگرد سر زندگیت و بذار این قائله ختم به خیر بشه... رضا اگر ذره ای امید داشته باشه که توام دوستش داری، زمین و زمان رو بهم میدوزه تا باهات ازدواج کنه، اونوقت چی میشه؟ همه می‌فهمن رضا پسر ما نیست... سهم ارثی که آقاجونت میخواد بهش بده دود میشه و میره هوا! حمایت همه رو از دست میده... تو اینو میخوای آفاق؟ میخوای رضا یکه و تنها بمونه؟ اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، من رضا رو دوست داشتم.. اما عین یک خواهر دوستش داشتم... رضا برادرم بود... داداشم بود... با صورتی خیس از اشک گفتم:اشتباه کردی مامان... اشتباه کردی وقتی رضا حقیقت رو میدونست به ما نگفتی ... مامان آهی کشید و گفت:زدن این حرف ها دیگه فایده ای نداره آفاق... گذشته ها گذشته و دیگه نمیشه جبرانش کرد... به فکر الان باش... اگر میخوای زندگی رضا خراب نشه برگرد پیش شوهرت، فقط در این صورت رضا میچسپه به زندگیش... اگر تو اسم طلاق رو نیاورده بودی من تو همین مدت واسش زن میگرفتم... ولی از وقتی زمزمه ی طلاق تو به گوشش رسید دوباره حرف های قدیمیش رو تکرار کرد. بهت زده گفتم:یعنی به شما گفته... حتی شرمم میشد به زبونش بیارم! مامان سری تکون داد و گفت:قبل نامزد شدنت با رحیم غیرمستقیم گاهی میگفت... اما بعد اون بلوا چندین بار مستقیم بهم گفت... اصرار داشت حقیقت رو بگیم و خودش تو رو عقد کنه، من نذاشتم... قسمش دادم... گفتم آفاق محاله قبول کنه.... اونم یواش یواش کوتاه اومد، اما همه ی امیدش به این بود که رحیم واسه تو شوهر بشو نیست و آخرشم تو طلاق میگیری... واسه همین هر دختری رو واسش انتخاب میکردم یک عیبی روش میذاشت و ردش میکرد... دست دور زانوم حلقه کردم و خیره شدم به یک نقطه، عجب عیدی شده بود... تنها چیزی که هیچوقت به ذهنم خطور نمی‌کرد همچین حقیقتی بود.. گاهی تو عالم بچگی وقتی مامان به رضا و آسیه بیشتر توجه میکرد با خودم میگفتم حتما من بچه ی اون ها نیستم... حتی گاهی آسیه سر به سرم میذاشت و میگفت تو رو از تو سطل آشغال پیدا کردیم... اما رضا... رضا همیشه بچه ی محبوب خانواده بود، بابا با وجود اعتیادش جور دیگه ای رضا رو دوست داشت.. مامان جونش بود و رضا... ما خواهرها هم که گفتن نداشت... حالا که حقیقت رو فهمیده بودم حتی روم نمیشد تو صورت رضا نگاه کنم. بعد از سکوتی کوتاه مامان با التماس گفت:برمیگردی ده؟ برمیگردی سر زندگیت؟مهم نیست احساسات اون چیه، مهم اینکه تو نمیتونی به چشمی غیر برادری نگاهش کنی... مگه نه؟ با التماس این سوال رو پرسید، خیره نگاهش کردم... این ماجرا جای بحث کردن نداشت... من حتی اگر میخواستم هم نمیتونستم دیگه تو اون خونه بمونم... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدودوازده


کلافه گفتم:اگر برگردم ده، باید رجوع کنم به رحیم؟
مامان که دید کمی نرم شدم نزدیکم شد، دستم رو گرفت و با محبت گفت:رحیم شوهرته، هنوز انقدری دوستت داره که به زمین و زمان زده تا برت گردونه، اگر خودش نیومده در این خونه به خاطر این بوده که ترسیده تو بدتر سر لج بیفتی...خودش اومد پیش من، مرد گنده کم مونده بود گریه اش بگیره! هزار بار گفت به پاتون میفتم تا آفاق رو برگردونید...
با حرص گفتم:قبل اینکه زن بگیره منو دوست نداشت مامان! میفهمی؟من واسه رحیم فقط باعث رنج و عذابش بودم... چی شده بعد طلاق به تقلا افتاده؟ تا دیروز که تو خونه اش بودم ماه به ماه تو صورت من نگاه نمیکرد! حالا اسم آفاق از دهنش نمیفته؟
از جا بلند شدم و گفتم:به آقاجون گفتم، به شما گفتم، حالا که حقیقت رو فهمیدم بازم بهتون میگم...من حتی اگر بمیرمم به اون خونه بر نمیگردم، هر وعده وعیدی بدن فرقی نداره... من یک سال به اون مرد و اون زندگی فرصت دادم... نشد، نتونستم... راه من و رحیم از هم جدا شده... تا دنیا دنیاس این راه یکی نمیشه...
اینو گفتم و با قدم های بلند به سمت حیاط رفتم... انگار داشتم تو اون اتاق خفه میشدم... حقیقت خیلی تلخ بود... اجبار من برای دل کندن از اون خونه و نداشتن هیچ سر پناهی... همه چیز به حد کافی ترسناک بود...
شاید هرکسی غیر من بود تو اون خونه میموند، اما نمیشد... نمیتونستم... انگار رضا از هر غریبه ای غریبه تر شده بود برام..
خشم، سردرگمی، بی پناهی... احساساتی بود که تو روزهای اول سال داشتم تجربه اش میکردم، مامان هم بست نشسته بود و مدام زیر گوشم میخوند که باید وسایلم رو جمع کنم و باهاش برگردم ده... هر روز دور از چشم رضا با رحیم تلفنی حرف می‌زد و میگفت آفاق داره سر عقل میاد،قبل سیزده به در با چند تا شرط و شروط ساده برمیگرده سر زندگیش... بعدشم به من می‌گفت الان که این مرد تو موضع ضعفه ازش چند تا امتیاز بگیر و برگرد سر زندگیت..
اگر برمیگشتم با قلب شکسته ام چیکار میکردم؟ با آدم هایی که یک سال تمام رنج و عذابم دادن چیکار میکردم؟ با سایه ی هوویی که ده سر و گردن قوی تر از من بود چیکار میکردم؟ حتی یکبار که به خاطر اصرارهای مامان داشتم خام میشدم ازش پرسیدم رحیم راضی میشه سحر رو طلاق بده؟ مامان هم رک و بی پرده گفته بود سحر هم عین تو زن رحیمه! تو این دنیا هزاران زن هوو دارن! خون تو از اون ها که رنگین تر نیست... به جای دیدن نیمه ی خالی لیوان، نیمه ی پرش رو ببین، علاقه ی رحیم رو، خونه ی سوا گرفتنش رو! بچه ی اول رو هم که بذاری تو بغلش، دیگه یواش یواش دل میکنه از سحر .. ولی دل من راضی به برگشت نمیشد...زندگی کردن با هوو شاید گفتنش راحت بود، اما من سحر رو می‌شناختم، خانواده ی حامیش رو می‌شناختم، من میدونستم سحر محاله اجازه بده من روی خوش ببینم تو اون زندگی! محال بود بذاره آب خوش از گلوی من پایین بره.. اگر برمیگشتم دوباره همون آش بود و همون کاسه! همون جنگ و دعواهای تموم نشدنی و زندگی که هیچوقت قرار نبود روی آرامش رو ببینه... رحیم هم مردی نبود که بتونه تعادل برقرار کنه بین دو زنش...
لبه بالکن نشسته بودم و خیره بودم به درخت هایی که داشتن جوونه میزدن، فکرم اما هزار جای دیگه بود، مامان رفته بود حمام و رضا هم تازه رفته بود سرکار، کل تعطیلات عید تو خونه بست نشسته بودیم و هیچکدوم دل و دماغ بیرون رفتن نداشتیم....
با صدای باز شدن در حیاط سرم رو بالا گرفتم، رضا بود... بعد فهمیدن حقیقت به طرز فاحشی ازش فاصله گرفته بودم، رضا خیال میکرد علت کناره گیریم فشار های مامان برای برگشته، خبر نداشت مامان راز چند ساله رو برام فاش کرده....
با دیدن رضا لبخند نصفه نیمه ای زدم و گفتم:چی شد برگشتی؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:کلیدم رو جا گذاشتم، این روزا هوش و حواس درست و حسابی ندارم...
کاش میتونستم باهاش حرف بزنم... کاش میتونستم بهش بگم چقد سرم پر فکر و خیاله... کاش یکی راه درست رو جلوی پام میذاشت...
رضا گفت:خوبی آفاق؟ خیلی بهم ریخته ای!
آهی کشیدم و گفتم:میبینی که شرایطم رو! مامان اصرار به برگشتم داره... منم... نمیدونم رضا... خودمم نمیدونم چی میخوام از زندگیم...
کلافه گفت:دلت میخواد برگردی؟
سریع گفتم:نه! معلومه که نه! تو دیدی من به چه سختی از اون زندگی بیرون اومدم رضا! ولی الان باید چیکار کنم؟ وقتی هیچکس حمایتم نمیکنه....
شاکی گفت:پس من چی؟ من حمایتت نکردم؟ آفاق... من... باید در مورد یک موضوعی باهات حرف بزنم... خیلی زودتر از این ها باید بهت میگفتم، اما میخواستم زمان بگذره و کمی با شرایط جدید خو بگیری... اصلا من نادون بودم که قبل نامزدیت با رحیم بهت نگفتم... یا حتی قبل اون عقد... هربار خواستم بگم جلوم رو گرفتن...


ادامه دارد....



undefined۱۷
undefined۱

۳۲۱

۱۵:۰۴