#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدویازده
محدثه که خانواده ی درست درمونی نداشت، زن و دخترای ابوالفضل هم اگر میفهمیدن بلوا به پا میکردن...
جز منم هیچکدوم از خواهرها نمیدونستن رضا بچه ی کیه... چند تیکه طلای محدثه پیشم بود. بردیم فروختیم و دادیم به یکی تا اسم رضا رو ببره تو شناسنامه ی ما، سنش رو هم یک سال کوچکتر گرفتیم تا با تاریخ عقد ما همخونی داشته باشه... بعدم جمع کردیم از اون محله رفتیم تا هیچکس نفهمه رضا بچه ی ما نیست... تو کل این سال ها همه کار کردم تا هیچوقت رضا نفهمه من عمه اشم... نمیخواستم احساس سربار بودن بکنه... وقتی پشت سر هم دختر دار شدم با خودم عهد کردم هیچوقت نذارم رضا حقیقت رو بفهمه... ترسم از این بود که بین شما دلبستگی به وجود بیاد... اما ستار همه چیو خراب کرد... رضا که حقیقت رو فهمید ازمون فاصله گرفت... تو بچه بودی و یادت نیست، من نمیخواستم رضا از خانواده اش فاصله بگیره... واسه همین کلی باهاش حرف زدم تا کم کم دلش نرم شد و یواش یواش شد عین قبل...
شنیدن حقیقت انقدر برام سنگین بود که نیاز به چندین ساعت زمان داشتم تا اون همه اتفاق رو هضم کنم... یاد رفتارهای رضا افتادم، محبت کردنش... سوالات عجیب و غریبش... کناره گرفتن هاش...
گفتم:باید زودتر بهمون میگفتی مامان... وقتی رضا فهمیده بود، چرا به ما نگفتی رضا پسر داییمونه؟ چرا این همه سال گذاشتی ما اون رو عین برادرمون بدونیم؟
مامان کمی بهم نزدیک شد و گفت:الانم اگر مجبور نبودم نمیگفتم... فکر کردی اگر میگفتم چی میشد؟ حرف دهن به دهن میچرخید و آقاجونت میفهمید رضا نوه اش نیست چی میشد؟ خوب گوش هات رو باز کن آفاق ببین چی میگم! من اگر امروز حقیقت رو به تو گفتم به خاطر اینکه فهمیدم رضا به تو علاقه داره! میفهمی؟ رضا خیلی وقته تو رو خواهر خودش نمیدونه، از همون وقتی که جلوی آقاجون دراومد و نذاشت زن ادریس بشی و خواست درست رو بخونی!همون موقعی که بعد اون بساط یک تنه جلوی همه ایستاد تا کسی بهت آسیب نرسونه!شب تا صبح نخوابید از ترس اینکه آقاجونت بخواد بلایی سرت بیازه.. الانم اینا رو دارم بهت میگم تا دست از لج و لجبازی برداری و برگردی ده... برگرد سر زندگیت و بذار این قائله ختم به خیر بشه... رضا اگر ذره ای امید داشته باشه که توام دوستش داری، زمین و زمان رو بهم میدوزه تا باهات ازدواج کنه، اونوقت چی میشه؟ همه میفهمن رضا پسر ما نیست... سهم ارثی که آقاجونت میخواد بهش بده دود میشه و میره هوا! حمایت همه رو از دست میده... تو اینو میخوای آفاق؟ میخوای رضا یکه و تنها بمونه؟
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، من رضا رو دوست داشتم.. اما عین یک خواهر دوستش داشتم... رضا برادرم بود... داداشم بود...
با صورتی خیس از اشک گفتم:اشتباه کردی مامان... اشتباه کردی وقتی رضا حقیقت رو میدونست به ما نگفتی ...
مامان آهی کشید و گفت:زدن این حرف ها دیگه فایده ای نداره آفاق... گذشته ها گذشته و دیگه نمیشه جبرانش کرد... به فکر الان باش... اگر میخوای زندگی رضا خراب نشه برگرد پیش شوهرت، فقط در این صورت رضا میچسپه به زندگیش... اگر تو اسم طلاق رو نیاورده بودی من تو همین مدت واسش زن میگرفتم... ولی از وقتی زمزمه ی طلاق تو به گوشش رسید دوباره حرف های قدیمیش رو تکرار کرد.
بهت زده گفتم:یعنی به شما گفته...
حتی شرمم میشد به زبونش بیارم!
مامان سری تکون داد و گفت:قبل نامزد شدنت با رحیم غیرمستقیم گاهی میگفت... اما بعد اون بلوا چندین بار مستقیم بهم گفت... اصرار داشت حقیقت رو بگیم و خودش تو رو عقد کنه، من نذاشتم... قسمش دادم... گفتم آفاق محاله قبول کنه.... اونم یواش یواش کوتاه اومد، اما همه ی امیدش به این بود که رحیم واسه تو شوهر بشو نیست و آخرشم تو طلاق میگیری... واسه همین هر دختری رو واسش انتخاب میکردم یک عیبی روش میذاشت و ردش میکرد...
دست دور زانوم حلقه کردم و خیره شدم به یک نقطه، عجب عیدی شده بود... تنها چیزی که هیچوقت به ذهنم خطور نمیکرد همچین حقیقتی بود.. گاهی تو عالم بچگی وقتی مامان به رضا و آسیه بیشتر توجه میکرد با خودم میگفتم حتما من بچه ی اون ها نیستم... حتی گاهی آسیه سر به سرم میذاشت و میگفت تو رو از تو سطل آشغال پیدا کردیم... اما رضا... رضا همیشه بچه ی محبوب خانواده بود، بابا با وجود اعتیادش جور دیگه ای رضا رو دوست داشت.. مامان جونش بود و رضا... ما خواهرها هم که گفتن نداشت...
حالا که حقیقت رو فهمیده بودم حتی روم نمیشد تو صورت رضا نگاه کنم.
بعد از سکوتی کوتاه مامان با التماس گفت:برمیگردی ده؟ برمیگردی سر زندگیت؟مهم نیست احساسات اون چیه، مهم اینکه تو نمیتونی به چشمی غیر برادری نگاهش کنی... مگه نه؟
با التماس این سوال رو پرسید، خیره نگاهش کردم... این ماجرا جای بحث کردن نداشت... من حتی اگر میخواستم هم نمیتونستم دیگه تو اون خونه بمونم...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدویازده
محدثه که خانواده ی درست درمونی نداشت، زن و دخترای ابوالفضل هم اگر میفهمیدن بلوا به پا میکردن...
جز منم هیچکدوم از خواهرها نمیدونستن رضا بچه ی کیه... چند تیکه طلای محدثه پیشم بود. بردیم فروختیم و دادیم به یکی تا اسم رضا رو ببره تو شناسنامه ی ما، سنش رو هم یک سال کوچکتر گرفتیم تا با تاریخ عقد ما همخونی داشته باشه... بعدم جمع کردیم از اون محله رفتیم تا هیچکس نفهمه رضا بچه ی ما نیست... تو کل این سال ها همه کار کردم تا هیچوقت رضا نفهمه من عمه اشم... نمیخواستم احساس سربار بودن بکنه... وقتی پشت سر هم دختر دار شدم با خودم عهد کردم هیچوقت نذارم رضا حقیقت رو بفهمه... ترسم از این بود که بین شما دلبستگی به وجود بیاد... اما ستار همه چیو خراب کرد... رضا که حقیقت رو فهمید ازمون فاصله گرفت... تو بچه بودی و یادت نیست، من نمیخواستم رضا از خانواده اش فاصله بگیره... واسه همین کلی باهاش حرف زدم تا کم کم دلش نرم شد و یواش یواش شد عین قبل...
شنیدن حقیقت انقدر برام سنگین بود که نیاز به چندین ساعت زمان داشتم تا اون همه اتفاق رو هضم کنم... یاد رفتارهای رضا افتادم، محبت کردنش... سوالات عجیب و غریبش... کناره گرفتن هاش...
گفتم:باید زودتر بهمون میگفتی مامان... وقتی رضا فهمیده بود، چرا به ما نگفتی رضا پسر داییمونه؟ چرا این همه سال گذاشتی ما اون رو عین برادرمون بدونیم؟
مامان کمی بهم نزدیک شد و گفت:الانم اگر مجبور نبودم نمیگفتم... فکر کردی اگر میگفتم چی میشد؟ حرف دهن به دهن میچرخید و آقاجونت میفهمید رضا نوه اش نیست چی میشد؟ خوب گوش هات رو باز کن آفاق ببین چی میگم! من اگر امروز حقیقت رو به تو گفتم به خاطر اینکه فهمیدم رضا به تو علاقه داره! میفهمی؟ رضا خیلی وقته تو رو خواهر خودش نمیدونه، از همون وقتی که جلوی آقاجون دراومد و نذاشت زن ادریس بشی و خواست درست رو بخونی!همون موقعی که بعد اون بساط یک تنه جلوی همه ایستاد تا کسی بهت آسیب نرسونه!شب تا صبح نخوابید از ترس اینکه آقاجونت بخواد بلایی سرت بیازه.. الانم اینا رو دارم بهت میگم تا دست از لج و لجبازی برداری و برگردی ده... برگرد سر زندگیت و بذار این قائله ختم به خیر بشه... رضا اگر ذره ای امید داشته باشه که توام دوستش داری، زمین و زمان رو بهم میدوزه تا باهات ازدواج کنه، اونوقت چی میشه؟ همه میفهمن رضا پسر ما نیست... سهم ارثی که آقاجونت میخواد بهش بده دود میشه و میره هوا! حمایت همه رو از دست میده... تو اینو میخوای آفاق؟ میخوای رضا یکه و تنها بمونه؟
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، من رضا رو دوست داشتم.. اما عین یک خواهر دوستش داشتم... رضا برادرم بود... داداشم بود...
با صورتی خیس از اشک گفتم:اشتباه کردی مامان... اشتباه کردی وقتی رضا حقیقت رو میدونست به ما نگفتی ...
مامان آهی کشید و گفت:زدن این حرف ها دیگه فایده ای نداره آفاق... گذشته ها گذشته و دیگه نمیشه جبرانش کرد... به فکر الان باش... اگر میخوای زندگی رضا خراب نشه برگرد پیش شوهرت، فقط در این صورت رضا میچسپه به زندگیش... اگر تو اسم طلاق رو نیاورده بودی من تو همین مدت واسش زن میگرفتم... ولی از وقتی زمزمه ی طلاق تو به گوشش رسید دوباره حرف های قدیمیش رو تکرار کرد.
بهت زده گفتم:یعنی به شما گفته...
حتی شرمم میشد به زبونش بیارم!
مامان سری تکون داد و گفت:قبل نامزد شدنت با رحیم غیرمستقیم گاهی میگفت... اما بعد اون بلوا چندین بار مستقیم بهم گفت... اصرار داشت حقیقت رو بگیم و خودش تو رو عقد کنه، من نذاشتم... قسمش دادم... گفتم آفاق محاله قبول کنه.... اونم یواش یواش کوتاه اومد، اما همه ی امیدش به این بود که رحیم واسه تو شوهر بشو نیست و آخرشم تو طلاق میگیری... واسه همین هر دختری رو واسش انتخاب میکردم یک عیبی روش میذاشت و ردش میکرد...
دست دور زانوم حلقه کردم و خیره شدم به یک نقطه، عجب عیدی شده بود... تنها چیزی که هیچوقت به ذهنم خطور نمیکرد همچین حقیقتی بود.. گاهی تو عالم بچگی وقتی مامان به رضا و آسیه بیشتر توجه میکرد با خودم میگفتم حتما من بچه ی اون ها نیستم... حتی گاهی آسیه سر به سرم میذاشت و میگفت تو رو از تو سطل آشغال پیدا کردیم... اما رضا... رضا همیشه بچه ی محبوب خانواده بود، بابا با وجود اعتیادش جور دیگه ای رضا رو دوست داشت.. مامان جونش بود و رضا... ما خواهرها هم که گفتن نداشت...
حالا که حقیقت رو فهمیده بودم حتی روم نمیشد تو صورت رضا نگاه کنم.
بعد از سکوتی کوتاه مامان با التماس گفت:برمیگردی ده؟ برمیگردی سر زندگیت؟مهم نیست احساسات اون چیه، مهم اینکه تو نمیتونی به چشمی غیر برادری نگاهش کنی... مگه نه؟
با التماس این سوال رو پرسید، خیره نگاهش کردم... این ماجرا جای بحث کردن نداشت... من حتی اگر میخواستم هم نمیتونستم دیگه تو اون خونه بمونم...
ادامه دارد...
۳۳۴
۹:۲۲