عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوده اصلا واسم مراسم بگیر، یه قبر خالی بذار جلوت تا ابد بالا سرش گریه کن چون آفاق مرد مامان... اون آفاق نادون مرد... برو به تک تک مردم اون ده اینو بگو شاید از ترس گناهش پشت سر مرده حرف نزنن! مامان سری به نشونه ی افسوس تکون داد و با صدای آرومی گفت:نمیذارم اینجا بمونی... نمیتونی اینجا بمونی... چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اینجا خونه ی برادرمه، شما هم نمیتونی مانع من بشی.. با قدم های بلند به سمت اتاقم رفتم،دیگه نمیخواستم بحث کنم، سرم داشت از درد منفجر میشد، نرسیده به اتاق مامان با تردید گفت:صبر کن... اگر میگم نمیتونی اینجا بمونی دلیل داره! بدون اینکه برگردم سمتش گفتم:دلیل هات رو واسه خودت نگه دار مامان، هر دلیلی هم داشته باشه باعث نمیشه من برگردم ده! مامان با چند قدم بلند بهم نزدیک شد،چنگی به بازوم زد و برم گردوند و با حرص گفت:رضا... رضا برادر تو نیست... حس کردم اشتباه شنیدم، انگار صداها تو سرم چرخید و جور دیگه ای به گوشم رسید، گیج و منگ گفتم:چی میگی مامان! چرا حرف بیخود میزنی! یعنی چی رضا برادر من نیست؟؟ مامان من رو کشوند تو اتاق، در اتاق رو بست و کلافه دستی به گردنش کشید. با خودم گفتم الکی گفته، یه دروغی گفت تا من رو مجبور کنه باهاش برم... اما حال غریبش... اشک هایی که صورتش رو خیس کرده بود و پشیمونیش چیز دیگه ای میگفت... شونه اش رو گرفتم و با حالی خراب گفتم:درست حرف بزن مامان... یعنی چی رضا برادر من نیست؟ دروغ گفتی مگه نه؟ مامان سری تکون داد و گفت:رضا برادر تو نیست.. برادر آفرین نیست... برادر آسیه نیست... گریه اش شدت گرفت، روی زمین نشست و نالید:رضا پسر من نیست... نوه ی آقاجونت نیست... بهت زده نگاهش کردم، چطور ممکن بود! دروغ میگفت... رضا درست نسخه ی مردونه ی چهره مامان بود! حتی خنده هاش شبیه مامان بود... چطور ممکن بود پسر مامان نباشه! چطور ممکن بود برادر من نباشه! روی زمین نشستم و بهت زده گفتم:درست حرف بزن.. میخوای دق بدی منو؟ اصلا من میرم از خودش سوال میکنم. تا خواستم از جا بلند شم مامان مچ دستم رو گرفت:نرو... تو رو به هرکی میپرستی قسم میدم این راز تا ابد بین من و تو بمونه... هیچکس نباید بفهمه... هیچکس... گفتم:رضا... رضا میدونه؟ مامان با گریه سری تکون داد:آره... میدونه... چند سال قبل اینکه بریم ده فهمید... وقتی بابات حال بدیش بهش گفت... نتونستم جلوش رو بگیرم...همون موقع فهمید... سه روز تمام غیبش زد... وقتی برگشت تونسته بود با حقیقت کنار بیاد... اون موقع ها تو شاید هفت یا هشت ساله بودی... رضا برادرم نبود... کاش هیچوقت این حقیقت رو نمیفهمیدم... تکیه دادم به دیوار و خیره شدم به یک نقطه، مامان با التماس گفت:حالا که حقیقت رو میدونی، نباید اینجا بمونی... رضا...به خدا قسم من نمیخواستم این حقیقت رو بگم... روزی که مادر این بچه، بچه رو داد بغلم و خودش رفت و دیگه هیچوقت برنگشت به خودم قول دادم تا عمر دارم این حقيقت رو هیچ جا فاش نکنم! زمزمه کردم:مادرش کی بود؟ اصلا خانواده اش کی بودن؟ مامان آهی کشید و گفت:رضا بچه ی برادرمه...سال ها قبل، وقتی برادرم برای کاری رفته بود شیراز، یک دختر رو میبینه و بهش علاقمند میشه... ابوالفضل زن داشت، دو تا دختر داشت... نمیتونست دست محدثه رو بگیره و با خودش ببره ده... واسه همین تو شیراز واست یک اتاق اجاره کرد... نه ماه بعد رضا به دنیا اومد... اون موقع ها من و بابات تازه رفته بودیم شیراز... از ازدواج مخفیانه ی ابوالفضل هم فقط من خبر داشتم و آقات... ابوالفضل ماهی ده روز پیش محدثه بود، باقی رو ده پیش زن و دختراش... رضا هنوز یک سالش نشده بود وقتی محدثه ی مرض لاعلاج گرفت، دکترا جوابش کردن... زن بیچاره داشت عین شمع آب میشد... ابوالفضل به هر دری زد تا زنش رو از مرگ نجات بده... وقتی آوازه ی یک دکتر فرنگی رو شنید که تو تهران طبابت میکنه و دستش شفاس، گفت زندگیم رو میفروشم و محدثه رو میبرم پیشش... زمستون بود، چند روز بود پشت هم برف میومد، جاده ها اغلب بسته بود، التماس کردم و به ابوالفضل گفتم بذاره این برف و بارون تموم شه بعد بره! اما راضی نشد، محدثه داشت عین شمع آب میشد! اوایل بهمن بود که یک روز صبح زود رضا رو آوردن به من سپردن، محدثه وقتی گذاشتش بغلم با بغض گفت جون تو و جون این بچه... رضا جون من بود، خودم که بچه نداشتم، واسه همین جونم در میرفت واسه شیرین کاری های رضا... اونام خیالشون راحت بود که من حواسم به رضا هست... تو اون مدت هم هربار میرفتن واسه دکتر و دوا درمون،رضا رو میذاشتن پیش من، شیر خشکی هم بود و دردسری نداشت واسه من! اونا رفتن تهران.. رفتن و دیگه هیچوقت برنگشتن... فردای همون روز خبر مرگشون بهم رسید... تو جاده تصادف کرده بودن و جفتشون به رحمت خدا رفته بودن...همونجا با بابات شرط کردم رضا بشه بچه ی ما.. ادامه دارد... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدویازده


محدثه که خانواده ی درست درمونی نداشت، زن و دخترای ابوالفضل هم اگر میفهمیدن بلوا به پا میکردن...
جز منم هیچکدوم از خواهرها نمیدونستن رضا بچه ی کیه... چند تیکه طلای محدثه پیشم بود. بردیم فروختیم و دادیم به یکی تا اسم رضا رو ببره تو شناسنامه ی ما، سنش رو هم یک سال کوچکتر گرفتیم تا با تاریخ عقد ما همخونی داشته باشه... بعدم جمع کردیم از اون محله رفتیم تا هیچکس نفهمه رضا بچه ی ما نیست... تو کل این سال ها همه کار کردم تا هیچوقت رضا نفهمه من عمه اشم... نمیخواستم احساس سربار بودن بکنه... وقتی پشت سر هم دختر دار شدم با خودم عهد کردم هیچوقت نذارم رضا حقیقت رو بفهمه... ترسم از این بود که بین شما دلبستگی به وجود بیاد... اما ستار همه چیو خراب کرد... رضا که حقیقت رو فهمید ازمون فاصله گرفت... تو بچه بودی و یادت نیست، من نمیخواستم رضا از خانواده اش فاصله بگیره... واسه همین کلی باهاش حرف زدم تا کم کم دلش نرم شد و یواش یواش شد عین قبل...
شنیدن حقیقت انقدر برام سنگین بود که نیاز به چندین ساعت زمان داشتم تا اون همه اتفاق رو هضم کنم... یاد رفتارهای رضا افتادم، محبت کردنش... سوالات عجیب و غریبش... کناره گرفتن هاش...
گفتم:باید زودتر بهمون میگفتی مامان... وقتی رضا فهمیده بود، چرا به ما نگفتی رضا پسر داییمونه؟ چرا این همه سال گذاشتی ما اون رو عین برادرمون بدونیم؟
مامان کمی بهم نزدیک شد و گفت:الانم اگر مجبور نبودم نمیگفتم... فکر کردی اگر میگفتم چی میشد؟ حرف دهن به دهن میچرخید و آقاجونت میفهمید رضا نوه اش نیست چی میشد؟ خوب گوش هات رو باز کن آفاق ببین چی میگم! من اگر امروز حقیقت رو به تو گفتم به خاطر اینکه فهمیدم رضا به تو علاقه داره! میفهمی؟ رضا خیلی وقته تو رو خواهر خودش نمیدونه، از همون وقتی که جلوی آقاجون دراومد و نذاشت زن ادریس بشی و خواست درست رو بخونی!همون موقعی که بعد اون بساط یک تنه جلوی همه ایستاد تا کسی بهت آسیب نرسونه!شب تا صبح نخوابید از ترس اینکه آقاجونت بخواد بلایی سرت بیازه.. الانم اینا رو دارم بهت میگم تا دست از لج و لجبازی برداری و برگردی ده... برگرد سر زندگیت و بذار این قائله ختم به خیر بشه... رضا اگر ذره ای امید داشته باشه که توام دوستش داری، زمین و زمان رو بهم میدوزه تا باهات ازدواج کنه، اونوقت چی میشه؟ همه می‌فهمن رضا پسر ما نیست... سهم ارثی که آقاجونت میخواد بهش بده دود میشه و میره هوا! حمایت همه رو از دست میده... تو اینو میخوای آفاق؟ میخوای رضا یکه و تنها بمونه؟
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، من رضا رو دوست داشتم.. اما عین یک خواهر دوستش داشتم... رضا برادرم بود... داداشم بود...
با صورتی خیس از اشک گفتم:اشتباه کردی مامان... اشتباه کردی وقتی رضا حقیقت رو میدونست به ما نگفتی ...
مامان آهی کشید و گفت:زدن این حرف ها دیگه فایده ای نداره آفاق... گذشته ها گذشته و دیگه نمیشه جبرانش کرد... به فکر الان باش... اگر میخوای زندگی رضا خراب نشه برگرد پیش شوهرت، فقط در این صورت رضا میچسپه به زندگیش... اگر تو اسم طلاق رو نیاورده بودی من تو همین مدت واسش زن میگرفتم... ولی از وقتی زمزمه ی طلاق تو به گوشش رسید دوباره حرف های قدیمیش رو تکرار کرد.
بهت زده گفتم:یعنی به شما گفته...
حتی شرمم میشد به زبونش بیارم!
مامان سری تکون داد و گفت:قبل نامزد شدنت با رحیم غیرمستقیم گاهی میگفت... اما بعد اون بلوا چندین بار مستقیم بهم گفت... اصرار داشت حقیقت رو بگیم و خودش تو رو عقد کنه، من نذاشتم... قسمش دادم... گفتم آفاق محاله قبول کنه.... اونم یواش یواش کوتاه اومد، اما همه ی امیدش به این بود که رحیم واسه تو شوهر بشو نیست و آخرشم تو طلاق میگیری... واسه همین هر دختری رو واسش انتخاب میکردم یک عیبی روش میذاشت و ردش میکرد...
دست دور زانوم حلقه کردم و خیره شدم به یک نقطه، عجب عیدی شده بود... تنها چیزی که هیچوقت به ذهنم خطور نمی‌کرد همچین حقیقتی بود.. گاهی تو عالم بچگی وقتی مامان به رضا و آسیه بیشتر توجه میکرد با خودم میگفتم حتما من بچه ی اون ها نیستم... حتی گاهی آسیه سر به سرم میذاشت و میگفت تو رو از تو سطل آشغال پیدا کردیم... اما رضا... رضا همیشه بچه ی محبوب خانواده بود، بابا با وجود اعتیادش جور دیگه ای رضا رو دوست داشت.. مامان جونش بود و رضا... ما خواهرها هم که گفتن نداشت...
حالا که حقیقت رو فهمیده بودم حتی روم نمیشد تو صورت رضا نگاه کنم.
بعد از سکوتی کوتاه مامان با التماس گفت:برمیگردی ده؟ برمیگردی سر زندگیت؟مهم نیست احساسات اون چیه، مهم اینکه تو نمیتونی به چشمی غیر برادری نگاهش کنی... مگه نه؟
با التماس این سوال رو پرسید، خیره نگاهش کردم... این ماجرا جای بحث کردن نداشت... من حتی اگر میخواستم هم نمیتونستم دیگه تو اون خونه بمونم...



ادامه دارد...
undefined۱۴
undefined۶

۳۳۴

۹:۲۲