#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوده
اصلا واسم مراسم بگیر، یه قبر خالی بذار جلوت تا ابد بالا سرش گریه کن چون آفاق مرد مامان... اون آفاق نادون مرد... برو به تک تک مردم اون ده اینو بگو شاید از ترس گناهش پشت سر مرده حرف نزنن!
مامان سری به نشونه ی افسوس تکون داد و با صدای آرومی گفت:نمیذارم اینجا بمونی... نمیتونی اینجا بمونی...
چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اینجا خونه ی برادرمه، شما هم نمیتونی مانع من بشی..
با قدم های بلند به سمت اتاقم رفتم،دیگه نمیخواستم بحث کنم، سرم داشت از درد منفجر میشد، نرسیده به اتاق مامان با تردید گفت:صبر کن... اگر میگم نمیتونی اینجا بمونی دلیل داره!
بدون اینکه برگردم سمتش گفتم:دلیل هات رو واسه خودت نگه دار مامان، هر دلیلی هم داشته باشه باعث نمیشه من برگردم ده!
مامان با چند قدم بلند بهم نزدیک شد،چنگی به بازوم زد و برم گردوند و با حرص گفت:رضا... رضا برادر تو نیست...
حس کردم اشتباه شنیدم، انگار صداها تو سرم چرخید و جور دیگه ای به گوشم رسید، گیج و منگ گفتم:چی میگی مامان! چرا حرف بیخود میزنی! یعنی چی رضا برادر من نیست؟؟
مامان من رو کشوند تو اتاق، در اتاق رو بست و کلافه دستی به گردنش کشید.
با خودم گفتم الکی گفته، یه دروغی گفت تا من رو مجبور کنه باهاش برم... اما حال غریبش... اشک هایی که صورتش رو خیس کرده بود و پشیمونیش چیز دیگه ای میگفت...
شونه اش رو گرفتم و با حالی خراب گفتم:درست حرف بزن مامان... یعنی چی رضا برادر من نیست؟ دروغ گفتی مگه نه؟
مامان سری تکون داد و گفت:رضا برادر تو نیست.. برادر آفرین نیست... برادر آسیه نیست...
گریه اش شدت گرفت، روی زمین نشست و نالید:رضا پسر من نیست... نوه ی آقاجونت نیست...
بهت زده نگاهش کردم، چطور ممکن بود! دروغ میگفت... رضا درست نسخه ی مردونه ی چهره مامان بود! حتی خنده هاش شبیه مامان بود... چطور ممکن بود پسر مامان نباشه! چطور ممکن بود برادر من نباشه!
روی زمین نشستم و بهت زده گفتم:درست حرف بزن.. میخوای دق بدی منو؟ اصلا من میرم از خودش سوال میکنم.
تا خواستم از جا بلند شم مامان مچ دستم رو گرفت:نرو... تو رو به هرکی میپرستی قسم میدم این راز تا ابد بین من و تو بمونه... هیچکس نباید بفهمه... هیچکس...
گفتم:رضا... رضا میدونه؟
مامان با گریه سری تکون داد:آره... میدونه... چند سال قبل اینکه بریم ده فهمید... وقتی بابات حال بدیش بهش گفت... نتونستم جلوش رو بگیرم...همون موقع فهمید... سه روز تمام غیبش زد... وقتی برگشت تونسته بود با حقیقت کنار بیاد... اون موقع ها تو شاید هفت یا هشت ساله بودی...
رضا برادرم نبود... کاش هیچوقت این حقیقت رو نمیفهمیدم...
تکیه دادم به دیوار و خیره شدم به یک نقطه، مامان با التماس گفت:حالا که حقیقت رو میدونی، نباید اینجا بمونی... رضا...به خدا قسم من نمیخواستم این حقیقت رو بگم... روزی که مادر این بچه، بچه رو داد بغلم و خودش رفت و دیگه هیچوقت برنگشت به خودم قول دادم تا عمر دارم این حقيقت رو هیچ جا فاش نکنم!
زمزمه کردم:مادرش کی بود؟ اصلا خانواده اش کی بودن؟
مامان آهی کشید و گفت:رضا بچه ی برادرمه...سال ها قبل، وقتی برادرم برای کاری رفته بود شیراز، یک دختر رو میبینه و بهش علاقمند میشه... ابوالفضل زن داشت، دو تا دختر داشت... نمیتونست دست محدثه رو بگیره و با خودش ببره ده... واسه همین تو شیراز واست یک اتاق اجاره کرد... نه ماه بعد رضا به دنیا اومد... اون موقع ها من و بابات تازه رفته بودیم شیراز... از ازدواج مخفیانه ی ابوالفضل هم فقط من خبر داشتم و آقات... ابوالفضل ماهی ده روز پیش محدثه بود، باقی رو ده پیش زن و دختراش... رضا هنوز یک سالش نشده بود وقتی محدثه ی مرض لاعلاج گرفت، دکترا جوابش کردن... زن بیچاره داشت عین شمع آب میشد... ابوالفضل به هر دری زد تا زنش رو از مرگ نجات بده... وقتی آوازه ی یک دکتر فرنگی رو شنید که تو تهران طبابت میکنه و دستش شفاس، گفت زندگیم رو میفروشم و محدثه رو میبرم پیشش...
زمستون بود، چند روز بود پشت هم برف میومد، جاده ها اغلب بسته بود، التماس کردم و به ابوالفضل گفتم بذاره این برف و بارون تموم شه بعد بره! اما راضی نشد، محدثه داشت عین شمع آب میشد! اوایل بهمن بود که یک روز صبح زود رضا رو آوردن به من سپردن، محدثه وقتی گذاشتش بغلم با بغض گفت جون تو و جون این بچه... رضا جون من بود، خودم که بچه نداشتم، واسه همین جونم در میرفت واسه شیرین کاری های رضا... اونام خیالشون راحت بود که من حواسم به رضا هست...
تو اون مدت هم هربار میرفتن واسه دکتر و دوا درمون،رضا رو میذاشتن پیش من، شیر خشکی هم بود و دردسری نداشت واسه من! اونا رفتن تهران.. رفتن و دیگه هیچوقت برنگشتن... فردای همون روز خبر مرگشون بهم رسید... تو جاده تصادف کرده بودن و جفتشون به رحمت خدا رفته بودن...همونجا با بابات شرط کردم رضا بشه بچه ی ما..
ادامه دارد...
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوده
اصلا واسم مراسم بگیر، یه قبر خالی بذار جلوت تا ابد بالا سرش گریه کن چون آفاق مرد مامان... اون آفاق نادون مرد... برو به تک تک مردم اون ده اینو بگو شاید از ترس گناهش پشت سر مرده حرف نزنن!
مامان سری به نشونه ی افسوس تکون داد و با صدای آرومی گفت:نمیذارم اینجا بمونی... نمیتونی اینجا بمونی...
چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اینجا خونه ی برادرمه، شما هم نمیتونی مانع من بشی..
با قدم های بلند به سمت اتاقم رفتم،دیگه نمیخواستم بحث کنم، سرم داشت از درد منفجر میشد، نرسیده به اتاق مامان با تردید گفت:صبر کن... اگر میگم نمیتونی اینجا بمونی دلیل داره!
بدون اینکه برگردم سمتش گفتم:دلیل هات رو واسه خودت نگه دار مامان، هر دلیلی هم داشته باشه باعث نمیشه من برگردم ده!
مامان با چند قدم بلند بهم نزدیک شد،چنگی به بازوم زد و برم گردوند و با حرص گفت:رضا... رضا برادر تو نیست...
حس کردم اشتباه شنیدم، انگار صداها تو سرم چرخید و جور دیگه ای به گوشم رسید، گیج و منگ گفتم:چی میگی مامان! چرا حرف بیخود میزنی! یعنی چی رضا برادر من نیست؟؟
مامان من رو کشوند تو اتاق، در اتاق رو بست و کلافه دستی به گردنش کشید.
با خودم گفتم الکی گفته، یه دروغی گفت تا من رو مجبور کنه باهاش برم... اما حال غریبش... اشک هایی که صورتش رو خیس کرده بود و پشیمونیش چیز دیگه ای میگفت...
شونه اش رو گرفتم و با حالی خراب گفتم:درست حرف بزن مامان... یعنی چی رضا برادر من نیست؟ دروغ گفتی مگه نه؟
مامان سری تکون داد و گفت:رضا برادر تو نیست.. برادر آفرین نیست... برادر آسیه نیست...
گریه اش شدت گرفت، روی زمین نشست و نالید:رضا پسر من نیست... نوه ی آقاجونت نیست...
بهت زده نگاهش کردم، چطور ممکن بود! دروغ میگفت... رضا درست نسخه ی مردونه ی چهره مامان بود! حتی خنده هاش شبیه مامان بود... چطور ممکن بود پسر مامان نباشه! چطور ممکن بود برادر من نباشه!
روی زمین نشستم و بهت زده گفتم:درست حرف بزن.. میخوای دق بدی منو؟ اصلا من میرم از خودش سوال میکنم.
تا خواستم از جا بلند شم مامان مچ دستم رو گرفت:نرو... تو رو به هرکی میپرستی قسم میدم این راز تا ابد بین من و تو بمونه... هیچکس نباید بفهمه... هیچکس...
گفتم:رضا... رضا میدونه؟
مامان با گریه سری تکون داد:آره... میدونه... چند سال قبل اینکه بریم ده فهمید... وقتی بابات حال بدیش بهش گفت... نتونستم جلوش رو بگیرم...همون موقع فهمید... سه روز تمام غیبش زد... وقتی برگشت تونسته بود با حقیقت کنار بیاد... اون موقع ها تو شاید هفت یا هشت ساله بودی...
رضا برادرم نبود... کاش هیچوقت این حقیقت رو نمیفهمیدم...
تکیه دادم به دیوار و خیره شدم به یک نقطه، مامان با التماس گفت:حالا که حقیقت رو میدونی، نباید اینجا بمونی... رضا...به خدا قسم من نمیخواستم این حقیقت رو بگم... روزی که مادر این بچه، بچه رو داد بغلم و خودش رفت و دیگه هیچوقت برنگشت به خودم قول دادم تا عمر دارم این حقيقت رو هیچ جا فاش نکنم!
زمزمه کردم:مادرش کی بود؟ اصلا خانواده اش کی بودن؟
مامان آهی کشید و گفت:رضا بچه ی برادرمه...سال ها قبل، وقتی برادرم برای کاری رفته بود شیراز، یک دختر رو میبینه و بهش علاقمند میشه... ابوالفضل زن داشت، دو تا دختر داشت... نمیتونست دست محدثه رو بگیره و با خودش ببره ده... واسه همین تو شیراز واست یک اتاق اجاره کرد... نه ماه بعد رضا به دنیا اومد... اون موقع ها من و بابات تازه رفته بودیم شیراز... از ازدواج مخفیانه ی ابوالفضل هم فقط من خبر داشتم و آقات... ابوالفضل ماهی ده روز پیش محدثه بود، باقی رو ده پیش زن و دختراش... رضا هنوز یک سالش نشده بود وقتی محدثه ی مرض لاعلاج گرفت، دکترا جوابش کردن... زن بیچاره داشت عین شمع آب میشد... ابوالفضل به هر دری زد تا زنش رو از مرگ نجات بده... وقتی آوازه ی یک دکتر فرنگی رو شنید که تو تهران طبابت میکنه و دستش شفاس، گفت زندگیم رو میفروشم و محدثه رو میبرم پیشش...
زمستون بود، چند روز بود پشت هم برف میومد، جاده ها اغلب بسته بود، التماس کردم و به ابوالفضل گفتم بذاره این برف و بارون تموم شه بعد بره! اما راضی نشد، محدثه داشت عین شمع آب میشد! اوایل بهمن بود که یک روز صبح زود رضا رو آوردن به من سپردن، محدثه وقتی گذاشتش بغلم با بغض گفت جون تو و جون این بچه... رضا جون من بود، خودم که بچه نداشتم، واسه همین جونم در میرفت واسه شیرین کاری های رضا... اونام خیالشون راحت بود که من حواسم به رضا هست...
تو اون مدت هم هربار میرفتن واسه دکتر و دوا درمون،رضا رو میذاشتن پیش من، شیر خشکی هم بود و دردسری نداشت واسه من! اونا رفتن تهران.. رفتن و دیگه هیچوقت برنگشتن... فردای همون روز خبر مرگشون بهم رسید... تو جاده تصادف کرده بودن و جفتشون به رحمت خدا رفته بودن...همونجا با بابات شرط کردم رضا بشه بچه ی ما..
ادامه دارد...
✾
۳۲۴
۷:۰۶