عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدونه مامان نفس عمیقی کشید و گفت:اختیار دار آفاق پدر و مادرشن، تو بهتره به فکر خودت باشی که با این سن و سال عذب موندی، ده بار نگفتم بیا ده یه نگاه به دخترخاله هات بنداز، یا حتی دخترهای همسایه، شاید یکی رو دیدی و پسند کردی! خونه داری، شغل خوب هم داری، واسه چی زن نمیگیری... رضا کلافه گفت:دلیلش رو خودت بهتر میدونی، من برم یه سری به آفاق بزنم، شما هم لطف کن انقدر دهن به دهن این دختر نذار... سریع به سمت اتاقم دویدم و روی تشک دراز کشیدم، قلبم تند تند میزد و همش تو فکر این بودم که رضا چی میخواست بگه که مامان بهش اجازه نداد! رضا تقه ای به در زد، گلویی صاف کردم و بفرماییدی گفتم... وارد اتاق که شد از جا بلند شدم و روبه روش نشستم، رضا لبخندی زد و گفت:بیا بیرون خانم، قهر کردنم حدی داره! بیا کم کم ناهار آماده اس، میخوام بعد ناهار ببرمتون یکم تو شهر بچرخیم... بی میل از جا بلند شدم، پشت سر رضا که وارد سالن شدم چشمم به مامان افتاد، مامان با دیدنم اخمی کرد و گفت:اگر به خانم برنمیخوره بیا سفره بنداز ناهار رو بکشم! نیشخندی زدم و با طعنه گفتم:من یک سال تمام هرکاری بگی تو اون خونه کردم، زیر بارون فرش شستم، واسه یه ایل غذا درست کردم، جلوی هووم خم و راست شدم... یه سفره انداختن که کاری نداره... سفره رو از دست مامان گرفتم، رضا با اعتراض گفت:میشه لطفا بحث رو تموم کنید! مادر روز اول عیدی رو به کاممون تلخ نکن لطفا! مامان با غیض گفت:من؟ من تلخ کردم؟ من یا این دختره که بعد این حرفها الانم طلبکاره... دندون هام رو بهم فشردم تا چیزی نگم، مامان غرغر کنان ناهار رو کشید،مدام زیر لب میگفت باید برگردی ده سر زندگیت، میگفت آقاجونت قبول نمیکنه من بدون تو برگردم! هرچی هم سکوت میکردم و جواب نمی‌دادم بدتر بود انگار! آخرش دیگه طاقت نیاوردم، بشقاب نصفه نیمه ام رو پس زدم و قاشقم رو کوبیدم تو بشقاب:بسه مامان... بسه...خسته ام کردی! چیکار کنم؟ برگردم به اون خونه ای که به هزار سختی ازش بیرون اومدم تو راحت میشی؟ من بدبخت بشم که تو بری نون آقاجون رو بخوری و مهر طلاق نخوره تو شناسنامه ات؟ مامان با حیرت نگاهم کرد و گفت:تحویل بگیر آقا رضا! اینو تو انقدر پرو کردی ها! از بس که بهش بها دادی خیال کرده خبریه! آخه دختره ی نادون، به جز اون رحیم ، کی بهت نگاه میکنه که طلاق گرفتی اومدی بست نشستی اینجا؟ فکر کردی رضا زندگی نداره؟ چهار صباح دیگه که زن گرفت میخوای چیکار کنی؟ سربار تازه عروس و داماد بشی؟ رضا با عصبانیت گفت:بسه مامان، از جانب من حرف نزن! من حالا حالا ها نمیخوام زن بگیرم، تو رو خدا انقدر جنگ و دعوا راه نندازید... مامان با قاطعیت گفت:برمیگردیم ده، همین فردا...با توام هستم رضا، میای از آقاجونت معذرت خواهی میکنی، دستش رو میبوسی... بابت اشتباهی که کردی.. آفاق هم برمیگرده سر زندگیش... همه چی تموم میشه... هم این حرف و حدیث ها، هم این جنگ و دعواها.. با حرص از جا بلند شدم و گفتم:رضا رو شاید بتونی ببری! اما منو نه! میفهمی مامان! من نمیام! به سرعت به سمت اتاقم رفتم و بی توجه به صدا زدن های مامان در رو محکم بهم کوبیدم... خیال میکردم مامان دست برمی‌داره از اصرار بی جا! اما مامان اومده بود تا سوهان روح من بشه! عصر همون روز وقتی رضا رفته بود چرت بزنه اومد سراغم و گفت بیا تلفن کارت داره! منم خیال کردم آفرینه و زنگ زده واسه تبریک عید! اما وقتی گوشی رو برداشتم و صدای رحیم رو شنیدم فهمیدم مامان تصمیمش برای برگردوندن من به ده جدیه! نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه جواب سلام رحیم رو بدم تلفن رو کوبیدم سرجاش و رو به مامان که خونسرد داشت چایی می‌خورد گفتم:چی گیرت میاد از عذاب دادن من؟ این چند سال نون با منت خوردن چقدر بهت مزه کرده که گذشته ات رو یادت رفته؟ یادت رفته حاضر بودی کلفتی خونه ی مردم رو بکنی اما زیر بار حرف زور نری؟ یادته هربار میگفتی هرکاری میکنی تا دخترات خوشبخت بشن؟ منو ببین مامان! یکبار حرف های من رو بشنو! ببین از من چه آواره ای به جا مونده... قدمی به سمتش برداشتم و از لای دندون های کلید شده ام گفتم:من دیگه اون دختر نادون چهارده ساله نیستم که بهم بگی هیس و ساکت بشم، منو نگاه کن مامان... این یک سال قد ده سال بزرگ شدم... من بعد این زیر بار حرف زور نمیرم.... من تازه آزاد شدم، تازه معنی زندگی رو فهمیدم و میخوام زندگی کنم... بهم فشار بیاری برای برگشتن به ده، یک جوری خودم رو ناپدید میکنم که تا آخر عمرت هم بگردی، پیدام نکنی! پس سر به سر من نذار! بذار گوشه ی این خونه زندگیم رو بکنم، به وقتش خودم رو جمع و جور میکنم و از اینجا میرم و مستقل میشم... توام برگرد ده، برو به آقاجون بگو آفاق مرده، اصلا برو تو ده پر کن بگو آفاق مرده... بگو یک شب خوابید دیگه بیدار نشد... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوده


اصلا واسم مراسم بگیر، یه قبر خالی بذار جلوت تا ابد بالا سرش گریه کن چون آفاق مرد مامان... اون آفاق نادون مرد... برو به تک تک مردم اون ده اینو بگو شاید از ترس گناهش پشت سر مرده حرف نزنن!
مامان سری به نشونه ی افسوس تکون داد و با صدای آرومی گفت:نمیذارم اینجا بمونی... نمیتونی اینجا بمونی...
چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اینجا خونه ی برادرمه، شما هم نمیتونی مانع من بشی..
با قدم های بلند به سمت اتاقم رفتم،دیگه نمیخواستم بحث کنم، سرم داشت از درد منفجر میشد، نرسیده به اتاق مامان با تردید گفت:صبر کن... اگر میگم نمیتونی اینجا بمونی دلیل داره!
بدون اینکه برگردم سمتش گفتم:دلیل هات رو واسه خودت نگه دار مامان، هر دلیلی هم داشته باشه باعث نمیشه من برگردم ده!
مامان با چند قدم بلند بهم نزدیک شد،چنگی به بازوم زد و برم گردوند و با حرص گفت:رضا... رضا برادر تو نیست...
حس کردم اشتباه شنیدم، انگار صداها تو سرم چرخید و جور دیگه ای به گوشم رسید، گیج و منگ گفتم:چی میگی مامان! چرا حرف بیخود میزنی! یعنی چی رضا برادر من نیست؟؟
مامان من رو کشوند تو اتاق، در اتاق رو بست و کلافه دستی به گردنش کشید.
با خودم گفتم الکی گفته، یه دروغی گفت تا من رو مجبور کنه باهاش برم... اما حال غریبش... اشک هایی که صورتش رو خیس کرده بود و پشیمونیش چیز دیگه ای میگفت...
شونه اش رو گرفتم و با حالی خراب گفتم:درست حرف بزن مامان... یعنی چی رضا برادر من نیست؟ دروغ گفتی مگه نه؟
مامان سری تکون داد و گفت:رضا برادر تو نیست.. برادر آفرین نیست... برادر آسیه نیست...
گریه اش شدت گرفت، روی زمین نشست و نالید:رضا پسر من نیست... نوه ی آقاجونت نیست...
بهت زده نگاهش کردم، چطور ممکن بود! دروغ میگفت... رضا درست نسخه ی مردونه ی چهره مامان بود! حتی خنده هاش شبیه مامان بود... چطور ممکن بود پسر مامان نباشه! چطور ممکن بود برادر من نباشه!
روی زمین نشستم و بهت زده گفتم:درست حرف بزن.. میخوای دق بدی منو؟ اصلا من میرم از خودش سوال میکنم.
تا خواستم از جا بلند شم مامان مچ دستم رو گرفت:نرو... تو رو به هرکی میپرستی قسم میدم این راز تا ابد بین من و تو بمونه... هیچکس نباید بفهمه... هیچکس...
گفتم:رضا... رضا میدونه؟
مامان با گریه سری تکون داد:آره... میدونه... چند سال قبل اینکه بریم ده فهمید... وقتی بابات حال بدیش بهش گفت... نتونستم جلوش رو بگیرم...همون موقع فهمید... سه روز تمام غیبش زد... وقتی برگشت تونسته بود با حقیقت کنار بیاد... اون موقع ها تو شاید هفت یا هشت ساله بودی...
رضا برادرم نبود... کاش هیچوقت این حقیقت رو نمیفهمیدم...
تکیه دادم به دیوار و خیره شدم به یک نقطه، مامان با التماس گفت:حالا که حقیقت رو میدونی، نباید اینجا بمونی... رضا...به خدا قسم من نمیخواستم این حقیقت رو بگم... روزی که مادر این بچه، بچه رو داد بغلم و خودش رفت و دیگه هیچوقت برنگشت به خودم قول دادم تا عمر دارم این حقيقت رو هیچ جا فاش نکنم!
زمزمه کردم:مادرش کی بود؟ اصلا خانواده اش کی بودن؟
مامان آهی کشید و گفت:رضا بچه ی برادرمه...سال ها قبل، وقتی برادرم برای کاری رفته بود شیراز، یک دختر رو میبینه و بهش علاقمند میشه... ابوالفضل زن داشت، دو تا دختر داشت... نمیتونست دست محدثه رو بگیره و با خودش ببره ده... واسه همین تو شیراز واست یک اتاق اجاره کرد... نه ماه بعد رضا به دنیا اومد... اون موقع ها من و بابات تازه رفته بودیم شیراز... از ازدواج مخفیانه ی ابوالفضل هم فقط من خبر داشتم و آقات... ابوالفضل ماهی ده روز پیش محدثه بود، باقی رو ده پیش زن و دختراش... رضا هنوز یک سالش نشده بود وقتی محدثه ی مرض لاعلاج گرفت، دکترا جوابش کردن... زن بیچاره داشت عین شمع آب میشد... ابوالفضل به هر دری زد تا زنش رو از مرگ نجات بده... وقتی آوازه ی یک دکتر فرنگی رو شنید که تو تهران طبابت میکنه و دستش شفاس، گفت زندگیم رو میفروشم و محدثه رو میبرم پیشش...
زمستون بود، چند روز بود پشت هم برف میومد، جاده ها اغلب بسته بود، التماس کردم و به ابوالفضل گفتم بذاره این برف و بارون تموم شه بعد بره! اما راضی نشد، محدثه داشت عین شمع آب میشد! اوایل بهمن بود که یک روز صبح زود رضا رو آوردن به من سپردن، محدثه وقتی گذاشتش بغلم با بغض گفت جون تو و جون این بچه... رضا جون من بود، خودم که بچه نداشتم، واسه همین جونم در میرفت واسه شیرین کاری های رضا... اونام خیالشون راحت بود که من حواسم به رضا هست...
تو اون مدت هم هربار میرفتن واسه دکتر و دوا درمون،رضا رو میذاشتن پیش من، شیر خشکی هم بود و دردسری نداشت واسه من! اونا رفتن تهران.. رفتن و دیگه هیچوقت برنگشتن... فردای همون روز خبر مرگشون بهم رسید... تو جاده تصادف کرده بودن و جفتشون به رحمت خدا رفته بودن...همونجا با بابات شرط کردم رضا بشه بچه ی ما..


ادامه دارد...



undefined۱۱
undefined۳
undefined۱

۳۲۴

۷:۰۶