🍓🏡ܭܠܢ̣ܣࡅ࣪بߊࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊܝ̇و🏡🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوهشت با صدایی که سعی میکردم بالا نره گفتم:آره،تو راست میگی، با عزت و احترام بردنم، با عزت و احترام جوری کتکم زدن که چند ساعت کور شدم! میفهمی مادر نمونه؟ با عزت و احترام هم سرم هوو آوردن و منو کردن نوکر بی جیره مواجب خودشون.. رضا با هشدار گفت:آفاق... صدات رو بیار پایین... با خشم گفتم:نمیارم پایین، چون هیچکس نمیفهمه من چی کشیدم تو این یک سال، چون شماها فقط دور ایستادید تا بدبختی من رو ببینید... چون اشتباهش رو یکی دیگه کرد تاوانش رو من بدبخت دادم... مامان بی رحمانه سیلی محکمی به صورتم زد و فریاد زد:بفهم حرف دهنت رو... چطور میتونی در مورد پدرت اینجوری حرف بزنی؟ رضا با عصبانیت گفت:بسه مامان... بسه... بهت گفتم به آفاق کار نداشته باش...اومدی نمک رو زخمش بپاشی! از جا بلند شدم، تمام بدنم داشت میلرزید... با بغضی که داشت خفه ام میکرد رو به مامان که انگار اون سیلی رو حق من میدونست گفتم:دستت درد نکنه مامان، مادری رو در حقم تموم کردی، تا امروزم سنگ تموم واسم گذاشتی... تو... تویی که از روز اول همه چیو میدونستی و هی ساکتم کردی، تویی که هربار خواستم زبون باز کنم و به رضا بگم چی به سرم اومده گفتی هییس... ساکت... گفتی بشین ببین تهش چی میشه... دیدی تهش چی شد؟ دیدی چطور بدبخت شدم؟تو اگر مادر بودی یکبار میومدی و مینشستی پا درددل دخترت... ولی نبودی... تو مادر هرکی بودی، مادر من یکی نبودی.... زانوم سست شد و هق هق کنان روی زمین نشستم، انتظار داشتم مامان بیاد پیشم.... بیاد بغلم کنه و دلداریم بده... بیاد بهم بگه حق با من بوده... بیاد یک چیزی بگه که داغ دلم سبک بشه... اما به جاش رضا اومد و با صدای خفه ای گفت:بلند شو آفاق... بریم تو اتاقت... بی جون بلند شدم، تا دم در اتاق رفتم، لحظه ای ایستادم و به سمت مامان برگشتم، سرش رو انداخته بود پایین و داشت گریه میکرد... ولی خیلی دیر بود واسه گریه کردن و دل سوزوندن واسه آفاق بیچاره... رضا گفت:گریه نکن ... گریه نکن... تموم شد... مگه رضا مرده باشه... گریه ام شدت گرفت، کاش میشد اون روزها رو از ذهنم پاک کنم... کاش زمین و زمان جور دیگه ای میچرخید... کاش هیچوقت به اون ده نمیرفتیم...کاش مامان من رو بپای آسیه نمیکرد... رضا با چشم های قرمز شده لبخندی زد و گفت:روز اول عیدی میخوای همش گریه کنی ؟ ماهی خریده بودم که امروز سبزی پلو درست کنی ها! آهی کشیدم و گفتم:برو بگو مامانت واست درست کنه، تنهام بذار.. رضا اخمی کرد و گفت:مگه من مرده ام که تو غصه بخوری؟ اصلا تو میدونی شیراز چقدر جاهای دیدنی داره که ما تو اون سال ها حتی از کنارش هم رد نشدیم؟ یک باغ بزرگ داره اسمش باغ ارم هه.. ارگ کریم خان رو داره، یه مسجد خیلی قشنگ داره... حافظ و سعدی که جای خود... من همش چهار پنج روز اول عید در مکانیکی رو بستم ها! میخوام کل شهر رو نشونت بدم... بی حوصله گفتم:فعلا تنهام بذار رضا، حوصله ندارم... رضا باشه ای گفت و از جا بلند شد، تنهام که گذاشت دوباره زدم زیر گریه... باعث و بانی همه اش هم مامان بود... مادری که به جای حمایت از دخترش پشت شوهرش ایستاده بود، زنی که کل غصه اش این بود که نکنه طلاقش رو از شوهرش بگیرن... همش با خودم میگفتم اگر روز اول مامان به جای ساکت کردنم اجازه میداد همه چیو به رضا بگم، کار من به اینجا کشیده نمیشد... شاید رضا مشکل رو حل میکرد و منم سر زندگیم بودم! اصلا شاید بچه دار شده بودم... دم ظهر بود که کسل از خوابیدن زیاد از اتاق بیرون زدم، یواشکی وارد سالن شدم، صدای حرف زدن مامان و رضا از آشپزخونه میومد، پاورچین پاورچین به سمت پنجره ای که آشپزخونه رو به سالن وصل میکرد رفتم و گوشم رو تیز کردم... رضا شاکی گفت:هزار بار گفتم انقدر سر به سر آفاق نذار! حال و روزش رو نمیبینی.. مامان شاکی گفت:خوبه دیگه، از بس طرف این دختره رو گرفتی خیال ورش داشته که هر کاری میخواد میتونه بکنه! رضا... به خدا قسم، بفهمم اون چیزایی که تو سرته رو میخوای بهش بگی... به خدا قسم من میدونم و تو! ده بار گفتی، هزار بار بهت گفتم نه! میفهمی؟ حداقل تا روزی که من زنده ام نمیخوام آفاق چیزی بفهمه! رضا با ناراحتی گفت:چرا نفهمه؟ مامان با غیض گفت:بسه رضا... حتی نمیخوام به زبونش بیاری! بسه... این مدتم که گذاشتم اینجا بمونه از نادونیم بوده، خودم باهاش حرف میزنم، قانعش میکنم رجوع کنه به شوهرش... بعدم دستش رو میگیرم و برش میگردونم ده... رحیم از خداشه آفاق برگرده... گفته واسش خونه سوا میگیره،دیگه نمیذاره تو خونه ی باباش کلفتی کنه! دیگه چی میخواد از این بهتر؟ شوهرش سر به راه شده! میخواد زندگی کنه... رضا با خشم گفت:زن دومش رو چیکار میکنه؟ آفاق برگرده دوباره با هوو سر کنه؟ مامان این پنبه رو از گوشت در بیار که من راضی بشم آفاق برگرده به اون زندگی! ادامه دارد..... ✾
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدونه
مامان نفس عمیقی کشید و گفت:اختیار دار آفاق پدر و مادرشن، تو بهتره به فکر خودت باشی که با این سن و سال عذب موندی، ده بار نگفتم بیا ده یه نگاه به دخترخاله هات بنداز، یا حتی دخترهای همسایه، شاید یکی رو دیدی و پسند کردی! خونه داری، شغل خوب هم داری، واسه چی زن نمیگیری...
رضا کلافه گفت:دلیلش رو خودت بهتر میدونی، من برم یه سری به آفاق بزنم، شما هم لطف کن انقدر دهن به دهن این دختر نذار...
سریع به سمت اتاقم دویدم و روی تشک دراز کشیدم، قلبم تند تند میزد و همش تو فکر این بودم که رضا چی میخواست بگه که مامان بهش اجازه نداد!
رضا تقه ای به در زد، گلویی صاف کردم و بفرماییدی گفتم...
وارد اتاق که شد از جا بلند شدم و روبه روش نشستم، رضا لبخندی زد و گفت:بیا بیرون خانم، قهر کردنم حدی داره! بیا کم کم ناهار آماده اس، میخوام بعد ناهار ببرمتون یکم تو شهر بچرخیم...
بی میل از جا بلند شدم، پشت سر رضا که وارد سالن شدم چشمم به مامان افتاد، مامان با دیدنم اخمی کرد و گفت:اگر به خانم برنمیخوره بیا سفره بنداز ناهار رو بکشم!
نیشخندی زدم و با طعنه گفتم:من یک سال تمام هرکاری بگی تو اون خونه کردم، زیر بارون فرش شستم، واسه یه ایل غذا درست کردم، جلوی هووم خم و راست شدم... یه سفره انداختن که کاری نداره...
سفره رو از دست مامان گرفتم، رضا با اعتراض گفت:میشه لطفا بحث رو تموم کنید! مادر روز اول عیدی رو به کاممون تلخ نکن لطفا!
مامان با غیض گفت:من؟ من تلخ کردم؟ من یا این دختره که بعد این حرفها الانم طلبکاره...
دندون هام رو بهم فشردم تا چیزی نگم، مامان غرغر کنان ناهار رو کشید،مدام زیر لب میگفت باید برگردی ده سر زندگیت، میگفت آقاجونت قبول نمیکنه من بدون تو برگردم! هرچی هم سکوت میکردم و جواب نمیدادم بدتر بود انگار!
آخرش دیگه طاقت نیاوردم، بشقاب نصفه نیمه ام رو پس زدم و قاشقم رو کوبیدم تو بشقاب:بسه مامان... بسه...خسته ام کردی! چیکار کنم؟ برگردم به اون خونه ای که به هزار سختی ازش بیرون اومدم تو راحت میشی؟ من بدبخت بشم که تو بری نون آقاجون رو بخوری و مهر طلاق نخوره تو شناسنامه ات؟
مامان با حیرت نگاهم کرد و گفت:تحویل بگیر آقا رضا! اینو تو انقدر پرو کردی ها! از بس که بهش بها دادی خیال کرده خبریه! آخه دختره ی نادون، به جز اون رحیم ، کی بهت نگاه میکنه که طلاق گرفتی اومدی بست نشستی اینجا؟ فکر کردی رضا زندگی نداره؟ چهار صباح دیگه که زن گرفت میخوای چیکار کنی؟ سربار تازه عروس و داماد بشی؟
رضا با عصبانیت گفت:بسه مامان، از جانب من حرف نزن! من حالا حالا ها نمیخوام زن بگیرم، تو رو خدا انقدر جنگ و دعوا راه نندازید...
مامان با قاطعیت گفت:برمیگردیم ده، همین فردا...با توام هستم رضا، میای از آقاجونت معذرت خواهی میکنی، دستش رو میبوسی... بابت اشتباهی که کردی.. آفاق هم برمیگرده سر زندگیش... همه چی تموم میشه... هم این حرف و حدیث ها، هم این جنگ و دعواها..
با حرص از جا بلند شدم و گفتم:رضا رو شاید بتونی ببری! اما منو نه! میفهمی مامان! من نمیام!
به سرعت به سمت اتاقم رفتم و بی توجه به صدا زدن های مامان در رو محکم بهم کوبیدم...
خیال میکردم مامان دست برمیداره از اصرار بی جا! اما مامان اومده بود تا سوهان روح من بشه! عصر همون روز وقتی رضا رفته بود چرت بزنه اومد سراغم و گفت بیا تلفن کارت داره! منم خیال کردم آفرینه و زنگ زده واسه تبریک عید! اما وقتی گوشی رو برداشتم و صدای رحیم رو شنیدم فهمیدم مامان تصمیمش برای برگردوندن من به ده جدیه!
نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه جواب سلام رحیم رو بدم تلفن رو کوبیدم سرجاش و رو به مامان که خونسرد داشت چایی میخورد گفتم:چی گیرت میاد از عذاب دادن من؟ این چند سال نون با منت خوردن چقدر بهت مزه کرده که گذشته ات رو یادت رفته؟ یادت رفته حاضر بودی کلفتی خونه ی مردم رو بکنی اما زیر بار حرف زور نری؟ یادته هربار میگفتی هرکاری میکنی تا دخترات خوشبخت بشن؟ منو ببین مامان! یکبار حرف های من رو بشنو! ببین از من چه آواره ای به جا مونده...
قدمی به سمتش برداشتم و از لای دندون های کلید شده ام گفتم:من دیگه اون دختر نادون چهارده ساله نیستم که بهم بگی هیس و ساکت بشم، منو نگاه کن مامان... این یک سال قد ده سال بزرگ شدم... من بعد این زیر بار حرف زور نمیرم.... من تازه آزاد شدم، تازه معنی زندگی رو فهمیدم و میخوام زندگی کنم... بهم فشار بیاری برای برگشتن به ده، یک جوری خودم رو ناپدید میکنم که تا آخر عمرت هم بگردی، پیدام نکنی!
پس سر به سر من نذار! بذار گوشه ی این خونه زندگیم رو بکنم، به وقتش خودم رو جمع و جور میکنم و از اینجا میرم و مستقل میشم... توام برگرد ده، برو به آقاجون بگو آفاق مرده، اصلا برو تو ده پر کن بگو آفاق مرده... بگو یک شب خوابید دیگه بیدار نشد...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدونه
مامان نفس عمیقی کشید و گفت:اختیار دار آفاق پدر و مادرشن، تو بهتره به فکر خودت باشی که با این سن و سال عذب موندی، ده بار نگفتم بیا ده یه نگاه به دخترخاله هات بنداز، یا حتی دخترهای همسایه، شاید یکی رو دیدی و پسند کردی! خونه داری، شغل خوب هم داری، واسه چی زن نمیگیری...
رضا کلافه گفت:دلیلش رو خودت بهتر میدونی، من برم یه سری به آفاق بزنم، شما هم لطف کن انقدر دهن به دهن این دختر نذار...
سریع به سمت اتاقم دویدم و روی تشک دراز کشیدم، قلبم تند تند میزد و همش تو فکر این بودم که رضا چی میخواست بگه که مامان بهش اجازه نداد!
رضا تقه ای به در زد، گلویی صاف کردم و بفرماییدی گفتم...
وارد اتاق که شد از جا بلند شدم و روبه روش نشستم، رضا لبخندی زد و گفت:بیا بیرون خانم، قهر کردنم حدی داره! بیا کم کم ناهار آماده اس، میخوام بعد ناهار ببرمتون یکم تو شهر بچرخیم...
بی میل از جا بلند شدم، پشت سر رضا که وارد سالن شدم چشمم به مامان افتاد، مامان با دیدنم اخمی کرد و گفت:اگر به خانم برنمیخوره بیا سفره بنداز ناهار رو بکشم!
نیشخندی زدم و با طعنه گفتم:من یک سال تمام هرکاری بگی تو اون خونه کردم، زیر بارون فرش شستم، واسه یه ایل غذا درست کردم، جلوی هووم خم و راست شدم... یه سفره انداختن که کاری نداره...
سفره رو از دست مامان گرفتم، رضا با اعتراض گفت:میشه لطفا بحث رو تموم کنید! مادر روز اول عیدی رو به کاممون تلخ نکن لطفا!
مامان با غیض گفت:من؟ من تلخ کردم؟ من یا این دختره که بعد این حرفها الانم طلبکاره...
دندون هام رو بهم فشردم تا چیزی نگم، مامان غرغر کنان ناهار رو کشید،مدام زیر لب میگفت باید برگردی ده سر زندگیت، میگفت آقاجونت قبول نمیکنه من بدون تو برگردم! هرچی هم سکوت میکردم و جواب نمیدادم بدتر بود انگار!
آخرش دیگه طاقت نیاوردم، بشقاب نصفه نیمه ام رو پس زدم و قاشقم رو کوبیدم تو بشقاب:بسه مامان... بسه...خسته ام کردی! چیکار کنم؟ برگردم به اون خونه ای که به هزار سختی ازش بیرون اومدم تو راحت میشی؟ من بدبخت بشم که تو بری نون آقاجون رو بخوری و مهر طلاق نخوره تو شناسنامه ات؟
مامان با حیرت نگاهم کرد و گفت:تحویل بگیر آقا رضا! اینو تو انقدر پرو کردی ها! از بس که بهش بها دادی خیال کرده خبریه! آخه دختره ی نادون، به جز اون رحیم ، کی بهت نگاه میکنه که طلاق گرفتی اومدی بست نشستی اینجا؟ فکر کردی رضا زندگی نداره؟ چهار صباح دیگه که زن گرفت میخوای چیکار کنی؟ سربار تازه عروس و داماد بشی؟
رضا با عصبانیت گفت:بسه مامان، از جانب من حرف نزن! من حالا حالا ها نمیخوام زن بگیرم، تو رو خدا انقدر جنگ و دعوا راه نندازید...
مامان با قاطعیت گفت:برمیگردیم ده، همین فردا...با توام هستم رضا، میای از آقاجونت معذرت خواهی میکنی، دستش رو میبوسی... بابت اشتباهی که کردی.. آفاق هم برمیگرده سر زندگیش... همه چی تموم میشه... هم این حرف و حدیث ها، هم این جنگ و دعواها..
با حرص از جا بلند شدم و گفتم:رضا رو شاید بتونی ببری! اما منو نه! میفهمی مامان! من نمیام!
به سرعت به سمت اتاقم رفتم و بی توجه به صدا زدن های مامان در رو محکم بهم کوبیدم...
خیال میکردم مامان دست برمیداره از اصرار بی جا! اما مامان اومده بود تا سوهان روح من بشه! عصر همون روز وقتی رضا رفته بود چرت بزنه اومد سراغم و گفت بیا تلفن کارت داره! منم خیال کردم آفرینه و زنگ زده واسه تبریک عید! اما وقتی گوشی رو برداشتم و صدای رحیم رو شنیدم فهمیدم مامان تصمیمش برای برگردوندن من به ده جدیه!
نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه جواب سلام رحیم رو بدم تلفن رو کوبیدم سرجاش و رو به مامان که خونسرد داشت چایی میخورد گفتم:چی گیرت میاد از عذاب دادن من؟ این چند سال نون با منت خوردن چقدر بهت مزه کرده که گذشته ات رو یادت رفته؟ یادت رفته حاضر بودی کلفتی خونه ی مردم رو بکنی اما زیر بار حرف زور نری؟ یادته هربار میگفتی هرکاری میکنی تا دخترات خوشبخت بشن؟ منو ببین مامان! یکبار حرف های من رو بشنو! ببین از من چه آواره ای به جا مونده...
قدمی به سمتش برداشتم و از لای دندون های کلید شده ام گفتم:من دیگه اون دختر نادون چهارده ساله نیستم که بهم بگی هیس و ساکت بشم، منو نگاه کن مامان... این یک سال قد ده سال بزرگ شدم... من بعد این زیر بار حرف زور نمیرم.... من تازه آزاد شدم، تازه معنی زندگی رو فهمیدم و میخوام زندگی کنم... بهم فشار بیاری برای برگشتن به ده، یک جوری خودم رو ناپدید میکنم که تا آخر عمرت هم بگردی، پیدام نکنی!
پس سر به سر من نذار! بذار گوشه ی این خونه زندگیم رو بکنم، به وقتش خودم رو جمع و جور میکنم و از اینجا میرم و مستقل میشم... توام برگرد ده، برو به آقاجون بگو آفاق مرده، اصلا برو تو ده پر کن بگو آفاق مرده... بگو یک شب خوابید دیگه بیدار نشد...
ادامه دارد...
۳۶۹
۱۸:۴۳