عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوهفت رضا لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:الانه که سال تحویل بشه آفاق خانم... بعد سال تحویل از رفیقم یه دوربین قرض میگیرم با سفره عکس بندازیم... نگاهی به صفحه ی تلویزیون انداختم و نشستم، صدای یا مقلب القلوب که بلند شد گفتم:عيدت مبارک داداش... انشالله سال جدید کنار زن جدید، سال بعدیش کنار بچه ات، بعد بچه ی بعدی و بچه ی بعدی و بچه ی بعدی... رضا با خنده گفت:تیم فوتبال قراره بسازم؟ انگشتی تو سمنو زدم و شونه ای بالا انداختم:چه اشکالی داره؟ خونه به این بزرگی باید توش پر از بچه باشه، کار و بارت هم که خوبه... یکدفعه هینی کشیدم و سریع از جا بلند شدم، رضا با حیرت گفت:چی شد؟ بدو بدو به سمت اتاقم رفتم و جعبه ی نارنجی رنگ رو از زیر لباس هام بیرون کشیدم و برگشتم تو سالن.... جعبه رو به سمت رضا گرفتم و گفتم:بفرمایید، این عیدی شما... رضا ابرویی بالا انداخت و گفت: تو کی رفتی واسه من کادو خریدی؟این مدت که همش با هم بودیم، از ترس آقاجون تا سر کوچه هم نمیرفتی! خندیدم و گفتم:خدا نکنه زن جماعت بخواد کاری کنه آقا رضا! خندید و جعبه رو باز کرد، یک ساعت مچی با بند استیل براش خریده بودم،میدونستم عاشق ساعته، اما دلش نمیومد واسه خودش خرج کنه... لبش به خنده ای عمیق باز شد و ساعت رو روی مچ دستش بست و کمی دستش رو عقب کشید و گفت:خیلی قشنگه آفاق، الحق که خوش سلیقه ای... بعدم دست کرد از جیب شلوارش یک جعبه ی کوچک به سمتم گرفت، چشم هام برقی زد و هیجان زده گفتم:برای منه؟ چشم هاش رو باز و بسته کرد، سریع جعبه رو برداشتم و بازش کردم، یک زنجیر طلا بود... با یک پلاک شبیه به هلال ماه... هیجان زده نگاهی به رضا انداختم و گفتم:این... این خیلی قشنگه داداش... بهترین هدیه ای که تو عمرم گرفتم... حس غریبی داشتم، افکار عجیبی ته ذهنم بود .. با قدم های بلند به سمت اتاقش رفت... حیرت زده مسیر رفتنش رو نگاه کردم، هیچ نمیفهمیدم چی به سر رضا اومده! رفتارهای عجیبش... حرف های آفرین و تحقیر های آقاجون تو سرم می‌پیچید... گازی از سیب سبز سر سفره زدم و شاخه ی سنبل رو بوییدم و تو آیینه ی کوچک سفره ی هفت سین خیره شدم به گردنبند طلا... دلم گواهی بد میداد... صبح زود با صدای زنگ در چشم باز کردم، ساعت تازه شش صبح بود و هوا هنوز کامل روشن نشده بود، با تعجب از جا بلند شدم و کش و قوسی به خودم دادم، پرده ی حریر سفید رنگ رو کنار زدم و نگاهی به حیاط انداختم، رضا با عجله به سمت در حیاط رفت و بازش کرد، کمی بعد چشمم به مامان افتاد، با چادر مشکی و یک کیف تقریبا بزرگ و شونه هایی افتاده... وارد حیاط که شد کیف از دستش افتاد ... سراسیمه از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، هنوز از سه پله ی ورودی پایین نرفته بودم که صدای گرفته ی مامان به گوشم رسید:آقاجونت زده به سیم آخر... ننه گلی اگر نبود همین کیف و چادر رو هم نمیذاشت با خودم بیارم... گفت برو به دخترت بگو یا رجوع میکنی و برمیگردی پیش شوهرت، یا طلاق تو رو از ستار میگیرم... رضا کیف مامان رو برداشت و گفت:بریم تو مامان، واسه چی گریه میکنی؟ مگه رضا مرده؟ بی جون لبه ی بالکن نشستم، مامان با دیدنم گریه اش شدت گرفت:هرچی میکشیم از دست این دختره، آخه دختره ی نادون، فکر کردی طلاق بگیری بعدش مدال میندازن گردنت؟خودت رو بدبخت کردی حالا نوبت منه؟سر پیری مهر طلاق میخوای بندازی تو سه جلد منِ بدبخت؟ لب هام رو بهم فشردم تا چیزی نگم... تا بی حرمتی نکنم... رضا هم چشم و ابرویی اومد که یعنی تو چیزی نگو.... بعدم زیر بازوی مامان رو گرفت و بردش داخل... کلافه دنبالشون راه افتادم، انگار خوشی به من نیومده بود، هر لحظه یکی باید میومد تا تن و بدن من رو بلرزونه سینی صبحانه رو برداشتم و راهی سالن شدم، رضا و مامان داشتن خیلی آروم با هم حرف میزدن، تا چشمشون به من خورد رضا سریع خودش رو جمع و جور کرد و لبخند محوی زد، حس بدی داشتم، انگار داشتن در مورد من حرف میزدن... اخمی کردم و سینی رو جلوی رضا گذاشتم و گفتم:راحت باشید، من مزاحم خلوت پسر مادری نمیشم... رضا گفت: بشین... دلخور روبه روی مامان نشستم، کمی بعد مامان با دلخوری گفت:تو پدر و مادر نداشتی که سرخود طلاق گرفتی؟ من باید از زبون آفرین بشنوم این چیزا رو؟ تکه ای از نون کندم و با حرص گفتم:به این فکر کن که چرا یک سال و اندی بعد شوهر کردن دخترت،باید حال و روزش رو از زبون آفرین بشنوی مادر من! مگه تو این مدت شما یکبار اومدی ببینی تو اون چی به سر من میارن؟ مگه یکبار خواستی بدونی دهتری که انداختی تو دست اون خانواده چی به سرش اومده؟ مامان به تندی گفت:رحیم نامزد تو بود، چهار سال نامزد بودین! دوستش داشتی... خودت گفتی! بعدم که با عزت و احترام بردنت، دیگه چی میخواستی؟ اگر حرف نمیزدم همونجا دق میکردن از غصه... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهشت


با صدایی که سعی می‌کردم بالا نره گفتم:آره،تو راست میگی، با عزت و احترام بردنم، با عزت و احترام جوری کتکم زدن که چند ساعت کور شدم! میفهمی مادر نمونه؟ با عزت و احترام هم سرم هوو آوردن و منو کردن نوکر بی جیره مواجب خودشون..
رضا با هشدار گفت:آفاق... صدات رو بیار پایین...
با خشم گفتم:نمیارم پایین، چون هیچکس نمیفهمه من چی کشیدم تو این یک سال، چون شماها فقط دور ایستادید تا بدبختی من رو ببینید... چون اشتباهش رو یکی دیگه کرد تاوانش رو من بدبخت دادم...
مامان بی رحمانه سیلی محکمی به صورتم زد و فریاد زد:بفهم حرف دهنت رو... چطور میتونی در مورد پدرت اینجوری حرف بزنی؟
رضا با عصبانیت گفت:بسه مامان... بسه... بهت گفتم به آفاق کار نداشته باش...اومدی نمک رو زخمش بپاشی!
از جا بلند شدم، تمام بدنم داشت میلرزید...
با بغضی که داشت خفه ام میکرد رو به مامان که انگار اون سیلی رو حق من میدونست گفتم:دستت درد نکنه مامان، مادری رو در حقم تموم کردی، تا امروزم سنگ تموم واسم گذاشتی... تو... تویی که از روز اول همه چیو میدونستی و هی ساکتم کردی، تویی که هربار خواستم زبون باز کنم و به رضا بگم چی به سرم اومده گفتی هییس... ساکت... گفتی بشین ببین تهش چی میشه... دیدی تهش چی شد؟ دیدی چطور بدبخت شدم؟تو اگر مادر بودی یکبار میومدی و می‌نشستی پا درددل دخترت... ولی نبودی... تو مادر هرکی بودی، مادر من یکی نبودی....
زانوم سست شد و هق هق کنان روی زمین نشستم، انتظار داشتم مامان بیاد پیشم.... بیاد بغلم کنه و دلداریم بده... بیاد بهم بگه حق با من بوده... بیاد یک چیزی بگه که داغ دلم سبک بشه...
اما به جاش رضا اومد و با صدای خفه ای گفت:بلند شو آفاق... بریم تو اتاقت...
بی جون بلند شدم، تا دم در اتاق رفتم، لحظه ای ایستادم و به سمت مامان برگشتم، سرش رو انداخته بود پایین و داشت گریه میکرد... ولی خیلی دیر بود واسه گریه کردن و دل سوزوندن واسه آفاق بیچاره...
رضا گفت:گریه نکن ... گریه نکن... تموم شد... مگه رضا مرده باشه...
گریه ام شدت گرفت، کاش میشد اون روزها رو از ذهنم پاک کنم... کاش زمین و زمان جور دیگه ای میچرخید... کاش هیچوقت به اون ده نمی‌رفتیم...کاش مامان من رو بپای آسیه نمی‌کرد...
رضا با چشم های قرمز شده لبخندی زد و گفت:روز اول عیدی میخوای همش گریه کنی ؟ ماهی خریده بودم که امروز سبزی پلو درست کنی ها!
آهی کشیدم و گفتم:برو بگو مامانت واست درست کنه، تنهام بذار..
رضا اخمی کرد و گفت:مگه من مرده ام که تو غصه بخوری؟ اصلا تو میدونی شیراز چقدر جاهای دیدنی داره که ما تو اون سال ها حتی از کنارش هم رد نشدیم؟ یک باغ بزرگ داره اسمش باغ ارم هه.. ارگ کریم خان رو داره، یه مسجد خیلی قشنگ داره... حافظ و سعدی که جای خود... من همش چهار پنج روز اول عید در مکانیکی رو بستم ها! میخوام کل شهر رو نشونت بدم...
بی حوصله گفتم:فعلا تنهام بذار رضا، حوصله ندارم...
رضا باشه ای گفت و از جا بلند شد، تنهام که گذاشت دوباره زدم زیر گریه... باعث و بانی همه اش هم مامان بود... مادری که به جای حمایت از دخترش پشت شوهرش ایستاده بود، زنی که کل غصه اش این بود که نکنه طلاقش رو از شوهرش بگیرن... همش با خودم میگفتم اگر روز اول مامان به جای ساکت کردنم اجازه می‌داد همه چیو به رضا بگم، کار من به اینجا کشیده نمیشد... شاید رضا مشکل رو حل میکرد و منم سر زندگیم بودم! اصلا شاید بچه دار شده بودم...
دم ظهر بود که کسل از خوابیدن زیاد از اتاق بیرون زدم، یواشکی وارد سالن شدم، صدای حرف زدن مامان و رضا از آشپزخونه میومد، پاورچین پاورچین به سمت پنجره ای که آشپزخونه رو به سالن وصل میکرد رفتم و گوشم رو تیز کردم...
رضا شاکی گفت:هزار بار گفتم انقدر سر به سر آفاق نذار! حال و روزش رو نمیبینی..
مامان شاکی گفت:خوبه دیگه، از بس طرف این دختره رو گرفتی خیال ورش داشته که هر کاری میخواد میتونه بکنه! رضا... به خدا قسم، بفهمم اون چیزایی که تو سرته رو میخوای بهش بگی... به خدا قسم من میدونم و تو! ده بار گفتی، هزار بار بهت گفتم نه! میفهمی؟ حداقل تا روزی که من زنده ام نمیخوام آفاق چیزی بفهمه!
رضا با ناراحتی گفت:چرا نفهمه؟
مامان با غیض گفت:بسه رضا... حتی نمیخوام به زبونش بیاری! بسه... این مدتم که گذاشتم اینجا بمونه از نادونیم بوده، خودم باهاش حرف میزنم، قانعش میکنم رجوع کنه به شوهرش... بعدم دستش رو میگیرم و برش میگردونم ده... رحیم از خداشه آفاق برگرده... گفته واسش خونه سوا میگیره،دیگه نمیذاره تو خونه ی باباش کلفتی کنه! دیگه چی میخواد از این بهتر؟ شوهرش سر به راه شده! میخواد زندگی کنه...
رضا با خشم گفت:زن دومش رو چیکار میکنه؟ آفاق برگرده دوباره با هوو سر کنه؟ مامان این پنبه رو از گوشت در بیار که من راضی بشم آفاق برگرده به اون زندگی!


ادامه دارد.....



undefined۹
undefined۱

۳۶۸

۱۸:۴۳