#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهشت
با صدایی که سعی میکردم بالا نره گفتم:آره،تو راست میگی، با عزت و احترام بردنم، با عزت و احترام جوری کتکم زدن که چند ساعت کور شدم! میفهمی مادر نمونه؟ با عزت و احترام هم سرم هوو آوردن و منو کردن نوکر بی جیره مواجب خودشون..
رضا با هشدار گفت:آفاق... صدات رو بیار پایین...
با خشم گفتم:نمیارم پایین، چون هیچکس نمیفهمه من چی کشیدم تو این یک سال، چون شماها فقط دور ایستادید تا بدبختی من رو ببینید... چون اشتباهش رو یکی دیگه کرد تاوانش رو من بدبخت دادم...
مامان بی رحمانه سیلی محکمی به صورتم زد و فریاد زد:بفهم حرف دهنت رو... چطور میتونی در مورد پدرت اینجوری حرف بزنی؟
رضا با عصبانیت گفت:بسه مامان... بسه... بهت گفتم به آفاق کار نداشته باش...اومدی نمک رو زخمش بپاشی!
از جا بلند شدم، تمام بدنم داشت میلرزید...
با بغضی که داشت خفه ام میکرد رو به مامان که انگار اون سیلی رو حق من میدونست گفتم:دستت درد نکنه مامان، مادری رو در حقم تموم کردی، تا امروزم سنگ تموم واسم گذاشتی... تو... تویی که از روز اول همه چیو میدونستی و هی ساکتم کردی، تویی که هربار خواستم زبون باز کنم و به رضا بگم چی به سرم اومده گفتی هییس... ساکت... گفتی بشین ببین تهش چی میشه... دیدی تهش چی شد؟ دیدی چطور بدبخت شدم؟تو اگر مادر بودی یکبار میومدی و مینشستی پا درددل دخترت... ولی نبودی... تو مادر هرکی بودی، مادر من یکی نبودی....
زانوم سست شد و هق هق کنان روی زمین نشستم، انتظار داشتم مامان بیاد پیشم.... بیاد بغلم کنه و دلداریم بده... بیاد بهم بگه حق با من بوده... بیاد یک چیزی بگه که داغ دلم سبک بشه...
اما به جاش رضا اومد و با صدای خفه ای گفت:بلند شو آفاق... بریم تو اتاقت...
بی جون بلند شدم، تا دم در اتاق رفتم، لحظه ای ایستادم و به سمت مامان برگشتم، سرش رو انداخته بود پایین و داشت گریه میکرد... ولی خیلی دیر بود واسه گریه کردن و دل سوزوندن واسه آفاق بیچاره...
رضا گفت:گریه نکن ... گریه نکن... تموم شد... مگه رضا مرده باشه...
گریه ام شدت گرفت، کاش میشد اون روزها رو از ذهنم پاک کنم... کاش زمین و زمان جور دیگه ای میچرخید... کاش هیچوقت به اون ده نمیرفتیم...کاش مامان من رو بپای آسیه نمیکرد...
رضا با چشم های قرمز شده لبخندی زد و گفت:روز اول عیدی میخوای همش گریه کنی ؟ ماهی خریده بودم که امروز سبزی پلو درست کنی ها!
آهی کشیدم و گفتم:برو بگو مامانت واست درست کنه، تنهام بذار..
رضا اخمی کرد و گفت:مگه من مرده ام که تو غصه بخوری؟ اصلا تو میدونی شیراز چقدر جاهای دیدنی داره که ما تو اون سال ها حتی از کنارش هم رد نشدیم؟ یک باغ بزرگ داره اسمش باغ ارم هه.. ارگ کریم خان رو داره، یه مسجد خیلی قشنگ داره... حافظ و سعدی که جای خود... من همش چهار پنج روز اول عید در مکانیکی رو بستم ها! میخوام کل شهر رو نشونت بدم...
بی حوصله گفتم:فعلا تنهام بذار رضا، حوصله ندارم...
رضا باشه ای گفت و از جا بلند شد، تنهام که گذاشت دوباره زدم زیر گریه... باعث و بانی همه اش هم مامان بود... مادری که به جای حمایت از دخترش پشت شوهرش ایستاده بود، زنی که کل غصه اش این بود که نکنه طلاقش رو از شوهرش بگیرن... همش با خودم میگفتم اگر روز اول مامان به جای ساکت کردنم اجازه میداد همه چیو به رضا بگم، کار من به اینجا کشیده نمیشد... شاید رضا مشکل رو حل میکرد و منم سر زندگیم بودم! اصلا شاید بچه دار شده بودم...
دم ظهر بود که کسل از خوابیدن زیاد از اتاق بیرون زدم، یواشکی وارد سالن شدم، صدای حرف زدن مامان و رضا از آشپزخونه میومد، پاورچین پاورچین به سمت پنجره ای که آشپزخونه رو به سالن وصل میکرد رفتم و گوشم رو تیز کردم...
رضا شاکی گفت:هزار بار گفتم انقدر سر به سر آفاق نذار! حال و روزش رو نمیبینی..
مامان شاکی گفت:خوبه دیگه، از بس طرف این دختره رو گرفتی خیال ورش داشته که هر کاری میخواد میتونه بکنه! رضا... به خدا قسم، بفهمم اون چیزایی که تو سرته رو میخوای بهش بگی... به خدا قسم من میدونم و تو! ده بار گفتی، هزار بار بهت گفتم نه! میفهمی؟ حداقل تا روزی که من زنده ام نمیخوام آفاق چیزی بفهمه!
رضا با ناراحتی گفت:چرا نفهمه؟
مامان با غیض گفت:بسه رضا... حتی نمیخوام به زبونش بیاری! بسه... این مدتم که گذاشتم اینجا بمونه از نادونیم بوده، خودم باهاش حرف میزنم، قانعش میکنم رجوع کنه به شوهرش... بعدم دستش رو میگیرم و برش میگردونم ده... رحیم از خداشه آفاق برگرده... گفته واسش خونه سوا میگیره،دیگه نمیذاره تو خونه ی باباش کلفتی کنه! دیگه چی میخواد از این بهتر؟ شوهرش سر به راه شده! میخواد زندگی کنه...
رضا با خشم گفت:زن دومش رو چیکار میکنه؟ آفاق برگرده دوباره با هوو سر کنه؟ مامان این پنبه رو از گوشت در بیار که من راضی بشم آفاق برگرده به اون زندگی!
ادامه دارد.....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهشت
با صدایی که سعی میکردم بالا نره گفتم:آره،تو راست میگی، با عزت و احترام بردنم، با عزت و احترام جوری کتکم زدن که چند ساعت کور شدم! میفهمی مادر نمونه؟ با عزت و احترام هم سرم هوو آوردن و منو کردن نوکر بی جیره مواجب خودشون..
رضا با هشدار گفت:آفاق... صدات رو بیار پایین...
با خشم گفتم:نمیارم پایین، چون هیچکس نمیفهمه من چی کشیدم تو این یک سال، چون شماها فقط دور ایستادید تا بدبختی من رو ببینید... چون اشتباهش رو یکی دیگه کرد تاوانش رو من بدبخت دادم...
مامان بی رحمانه سیلی محکمی به صورتم زد و فریاد زد:بفهم حرف دهنت رو... چطور میتونی در مورد پدرت اینجوری حرف بزنی؟
رضا با عصبانیت گفت:بسه مامان... بسه... بهت گفتم به آفاق کار نداشته باش...اومدی نمک رو زخمش بپاشی!
از جا بلند شدم، تمام بدنم داشت میلرزید...
با بغضی که داشت خفه ام میکرد رو به مامان که انگار اون سیلی رو حق من میدونست گفتم:دستت درد نکنه مامان، مادری رو در حقم تموم کردی، تا امروزم سنگ تموم واسم گذاشتی... تو... تویی که از روز اول همه چیو میدونستی و هی ساکتم کردی، تویی که هربار خواستم زبون باز کنم و به رضا بگم چی به سرم اومده گفتی هییس... ساکت... گفتی بشین ببین تهش چی میشه... دیدی تهش چی شد؟ دیدی چطور بدبخت شدم؟تو اگر مادر بودی یکبار میومدی و مینشستی پا درددل دخترت... ولی نبودی... تو مادر هرکی بودی، مادر من یکی نبودی....
زانوم سست شد و هق هق کنان روی زمین نشستم، انتظار داشتم مامان بیاد پیشم.... بیاد بغلم کنه و دلداریم بده... بیاد بهم بگه حق با من بوده... بیاد یک چیزی بگه که داغ دلم سبک بشه...
اما به جاش رضا اومد و با صدای خفه ای گفت:بلند شو آفاق... بریم تو اتاقت...
بی جون بلند شدم، تا دم در اتاق رفتم، لحظه ای ایستادم و به سمت مامان برگشتم، سرش رو انداخته بود پایین و داشت گریه میکرد... ولی خیلی دیر بود واسه گریه کردن و دل سوزوندن واسه آفاق بیچاره...
رضا گفت:گریه نکن ... گریه نکن... تموم شد... مگه رضا مرده باشه...
گریه ام شدت گرفت، کاش میشد اون روزها رو از ذهنم پاک کنم... کاش زمین و زمان جور دیگه ای میچرخید... کاش هیچوقت به اون ده نمیرفتیم...کاش مامان من رو بپای آسیه نمیکرد...
رضا با چشم های قرمز شده لبخندی زد و گفت:روز اول عیدی میخوای همش گریه کنی ؟ ماهی خریده بودم که امروز سبزی پلو درست کنی ها!
آهی کشیدم و گفتم:برو بگو مامانت واست درست کنه، تنهام بذار..
رضا اخمی کرد و گفت:مگه من مرده ام که تو غصه بخوری؟ اصلا تو میدونی شیراز چقدر جاهای دیدنی داره که ما تو اون سال ها حتی از کنارش هم رد نشدیم؟ یک باغ بزرگ داره اسمش باغ ارم هه.. ارگ کریم خان رو داره، یه مسجد خیلی قشنگ داره... حافظ و سعدی که جای خود... من همش چهار پنج روز اول عید در مکانیکی رو بستم ها! میخوام کل شهر رو نشونت بدم...
بی حوصله گفتم:فعلا تنهام بذار رضا، حوصله ندارم...
رضا باشه ای گفت و از جا بلند شد، تنهام که گذاشت دوباره زدم زیر گریه... باعث و بانی همه اش هم مامان بود... مادری که به جای حمایت از دخترش پشت شوهرش ایستاده بود، زنی که کل غصه اش این بود که نکنه طلاقش رو از شوهرش بگیرن... همش با خودم میگفتم اگر روز اول مامان به جای ساکت کردنم اجازه میداد همه چیو به رضا بگم، کار من به اینجا کشیده نمیشد... شاید رضا مشکل رو حل میکرد و منم سر زندگیم بودم! اصلا شاید بچه دار شده بودم...
دم ظهر بود که کسل از خوابیدن زیاد از اتاق بیرون زدم، یواشکی وارد سالن شدم، صدای حرف زدن مامان و رضا از آشپزخونه میومد، پاورچین پاورچین به سمت پنجره ای که آشپزخونه رو به سالن وصل میکرد رفتم و گوشم رو تیز کردم...
رضا شاکی گفت:هزار بار گفتم انقدر سر به سر آفاق نذار! حال و روزش رو نمیبینی..
مامان شاکی گفت:خوبه دیگه، از بس طرف این دختره رو گرفتی خیال ورش داشته که هر کاری میخواد میتونه بکنه! رضا... به خدا قسم، بفهمم اون چیزایی که تو سرته رو میخوای بهش بگی... به خدا قسم من میدونم و تو! ده بار گفتی، هزار بار بهت گفتم نه! میفهمی؟ حداقل تا روزی که من زنده ام نمیخوام آفاق چیزی بفهمه!
رضا با ناراحتی گفت:چرا نفهمه؟
مامان با غیض گفت:بسه رضا... حتی نمیخوام به زبونش بیاری! بسه... این مدتم که گذاشتم اینجا بمونه از نادونیم بوده، خودم باهاش حرف میزنم، قانعش میکنم رجوع کنه به شوهرش... بعدم دستش رو میگیرم و برش میگردونم ده... رحیم از خداشه آفاق برگرده... گفته واسش خونه سوا میگیره،دیگه نمیذاره تو خونه ی باباش کلفتی کنه! دیگه چی میخواد از این بهتر؟ شوهرش سر به راه شده! میخواد زندگی کنه...
رضا با خشم گفت:زن دومش رو چیکار میکنه؟ آفاق برگرده دوباره با هوو سر کنه؟ مامان این پنبه رو از گوشت در بیار که من راضی بشم آفاق برگرده به اون زندگی!
ادامه دارد.....
✾
۳۶۸
۱۸:۴۳