#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهفت
رضا لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:الانه که سال تحویل بشه آفاق خانم... بعد سال تحویل از رفیقم یه دوربین قرض میگیرم با سفره عکس بندازیم...
نگاهی به صفحه ی تلویزیون انداختم و نشستم، صدای یا مقلب القلوب که بلند شد گفتم:عيدت مبارک داداش... انشالله سال جدید کنار زن جدید، سال بعدیش کنار بچه ات، بعد بچه ی بعدی و بچه ی بعدی و بچه ی بعدی...
رضا با خنده گفت:تیم فوتبال قراره بسازم؟
انگشتی تو سمنو زدم و شونه ای بالا انداختم:چه اشکالی داره؟ خونه به این بزرگی باید توش پر از بچه باشه، کار و بارت هم که خوبه...
یکدفعه هینی کشیدم و سریع از جا بلند شدم، رضا با حیرت گفت:چی شد؟
بدو بدو به سمت اتاقم رفتم و جعبه ی نارنجی رنگ رو از زیر لباس هام بیرون کشیدم و برگشتم تو سالن....
جعبه رو به سمت رضا گرفتم و گفتم:بفرمایید، این عیدی شما...
رضا ابرویی بالا انداخت و گفت: تو کی رفتی واسه من کادو خریدی؟این مدت که همش با هم بودیم، از ترس آقاجون تا سر کوچه هم نمیرفتی!
خندیدم و گفتم:خدا نکنه زن جماعت بخواد کاری کنه آقا رضا!
خندید و جعبه رو باز کرد، یک ساعت مچی با بند استیل براش خریده بودم،میدونستم عاشق ساعته، اما دلش نمیومد واسه خودش خرج کنه...
لبش به خنده ای عمیق باز شد و ساعت رو روی مچ دستش بست و کمی دستش رو عقب کشید و گفت:خیلی قشنگه آفاق، الحق که خوش سلیقه ای...
بعدم دست کرد از جیب شلوارش یک جعبه ی کوچک به سمتم گرفت، چشم هام برقی زد و هیجان زده گفتم:برای منه؟
چشم هاش رو باز و بسته کرد، سریع جعبه رو برداشتم و بازش کردم، یک زنجیر طلا بود... با یک پلاک شبیه به هلال ماه...
هیجان زده نگاهی به رضا انداختم و گفتم:این... این خیلی قشنگه داداش... بهترین هدیه ای که تو عمرم گرفتم...
حس غریبی داشتم، افکار عجیبی ته ذهنم بود .. با قدم های بلند به سمت اتاقش رفت...
حیرت زده مسیر رفتنش رو نگاه کردم، هیچ نمیفهمیدم چی به سر رضا اومده! رفتارهای عجیبش...
حرف های آفرین و تحقیر های آقاجون تو سرم میپیچید...
گازی از سیب سبز سر سفره زدم و شاخه ی سنبل رو بوییدم و تو آیینه ی کوچک سفره ی هفت سین خیره شدم به گردنبند طلا... دلم گواهی بد میداد...
صبح زود با صدای زنگ در چشم باز کردم، ساعت تازه شش صبح بود و هوا هنوز کامل روشن نشده بود، با تعجب از جا بلند شدم و کش و قوسی به خودم دادم، پرده ی حریر سفید رنگ رو کنار زدم و نگاهی به حیاط انداختم، رضا با عجله به سمت در حیاط رفت و بازش کرد، کمی بعد چشمم به مامان افتاد، با چادر مشکی و یک کیف تقریبا بزرگ و شونه هایی افتاده... وارد حیاط که شد کیف از دستش افتاد ...
سراسیمه از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، هنوز از سه پله ی ورودی پایین نرفته بودم که صدای گرفته ی مامان به گوشم رسید:آقاجونت زده به سیم آخر... ننه گلی اگر نبود همین کیف و چادر رو هم نمیذاشت با خودم بیارم... گفت برو به دخترت بگو یا رجوع میکنی و برمیگردی پیش شوهرت، یا طلاق تو رو از ستار میگیرم...
رضا کیف مامان رو برداشت و گفت:بریم تو مامان، واسه چی گریه میکنی؟ مگه رضا مرده؟
بی جون لبه ی بالکن نشستم، مامان با دیدنم گریه اش شدت گرفت:هرچی میکشیم از دست این دختره، آخه دختره ی نادون، فکر کردی طلاق بگیری بعدش مدال میندازن گردنت؟خودت رو بدبخت کردی حالا نوبت منه؟سر پیری مهر طلاق میخوای بندازی تو سه جلد منِ بدبخت؟
لب هام رو بهم فشردم تا چیزی نگم... تا بی حرمتی نکنم... رضا هم چشم و ابرویی اومد که یعنی تو چیزی نگو....
بعدم زیر بازوی مامان رو گرفت و بردش داخل... کلافه دنبالشون راه افتادم، انگار خوشی به من نیومده بود، هر لحظه یکی باید میومد تا تن و بدن من رو بلرزونه
سینی صبحانه رو برداشتم و راهی سالن شدم، رضا و مامان داشتن خیلی آروم با هم حرف میزدن، تا چشمشون به من خورد رضا سریع خودش رو جمع و جور کرد و لبخند محوی زد، حس بدی داشتم، انگار داشتن در مورد من حرف میزدن... اخمی کردم و سینی رو جلوی رضا گذاشتم و گفتم:راحت باشید، من مزاحم خلوت پسر مادری نمیشم...
رضا گفت: بشین...
دلخور روبه روی مامان نشستم، کمی بعد مامان با دلخوری گفت:تو پدر و مادر نداشتی که سرخود طلاق گرفتی؟ من باید از زبون آفرین بشنوم این چیزا رو؟
تکه ای از نون کندم و با حرص گفتم:به این فکر کن که چرا یک سال و اندی بعد شوهر کردن دخترت،باید حال و روزش رو از زبون آفرین بشنوی مادر من! مگه تو این مدت شما یکبار اومدی ببینی تو اون چی به سر من میارن؟ مگه یکبار خواستی بدونی دهتری که انداختی تو دست اون خانواده چی به سرش اومده؟
مامان به تندی گفت:رحیم نامزد تو بود، چهار سال نامزد بودین! دوستش داشتی... خودت گفتی! بعدم که با عزت و احترام بردنت، دیگه چی میخواستی؟
اگر حرف نمیزدم همونجا دق میکردن از غصه...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهفت
رضا لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:الانه که سال تحویل بشه آفاق خانم... بعد سال تحویل از رفیقم یه دوربین قرض میگیرم با سفره عکس بندازیم...
نگاهی به صفحه ی تلویزیون انداختم و نشستم، صدای یا مقلب القلوب که بلند شد گفتم:عيدت مبارک داداش... انشالله سال جدید کنار زن جدید، سال بعدیش کنار بچه ات، بعد بچه ی بعدی و بچه ی بعدی و بچه ی بعدی...
رضا با خنده گفت:تیم فوتبال قراره بسازم؟
انگشتی تو سمنو زدم و شونه ای بالا انداختم:چه اشکالی داره؟ خونه به این بزرگی باید توش پر از بچه باشه، کار و بارت هم که خوبه...
یکدفعه هینی کشیدم و سریع از جا بلند شدم، رضا با حیرت گفت:چی شد؟
بدو بدو به سمت اتاقم رفتم و جعبه ی نارنجی رنگ رو از زیر لباس هام بیرون کشیدم و برگشتم تو سالن....
جعبه رو به سمت رضا گرفتم و گفتم:بفرمایید، این عیدی شما...
رضا ابرویی بالا انداخت و گفت: تو کی رفتی واسه من کادو خریدی؟این مدت که همش با هم بودیم، از ترس آقاجون تا سر کوچه هم نمیرفتی!
خندیدم و گفتم:خدا نکنه زن جماعت بخواد کاری کنه آقا رضا!
خندید و جعبه رو باز کرد، یک ساعت مچی با بند استیل براش خریده بودم،میدونستم عاشق ساعته، اما دلش نمیومد واسه خودش خرج کنه...
لبش به خنده ای عمیق باز شد و ساعت رو روی مچ دستش بست و کمی دستش رو عقب کشید و گفت:خیلی قشنگه آفاق، الحق که خوش سلیقه ای...
بعدم دست کرد از جیب شلوارش یک جعبه ی کوچک به سمتم گرفت، چشم هام برقی زد و هیجان زده گفتم:برای منه؟
چشم هاش رو باز و بسته کرد، سریع جعبه رو برداشتم و بازش کردم، یک زنجیر طلا بود... با یک پلاک شبیه به هلال ماه...
هیجان زده نگاهی به رضا انداختم و گفتم:این... این خیلی قشنگه داداش... بهترین هدیه ای که تو عمرم گرفتم...
حس غریبی داشتم، افکار عجیبی ته ذهنم بود .. با قدم های بلند به سمت اتاقش رفت...
حیرت زده مسیر رفتنش رو نگاه کردم، هیچ نمیفهمیدم چی به سر رضا اومده! رفتارهای عجیبش...
حرف های آفرین و تحقیر های آقاجون تو سرم میپیچید...
گازی از سیب سبز سر سفره زدم و شاخه ی سنبل رو بوییدم و تو آیینه ی کوچک سفره ی هفت سین خیره شدم به گردنبند طلا... دلم گواهی بد میداد...
صبح زود با صدای زنگ در چشم باز کردم، ساعت تازه شش صبح بود و هوا هنوز کامل روشن نشده بود، با تعجب از جا بلند شدم و کش و قوسی به خودم دادم، پرده ی حریر سفید رنگ رو کنار زدم و نگاهی به حیاط انداختم، رضا با عجله به سمت در حیاط رفت و بازش کرد، کمی بعد چشمم به مامان افتاد، با چادر مشکی و یک کیف تقریبا بزرگ و شونه هایی افتاده... وارد حیاط که شد کیف از دستش افتاد ...
سراسیمه از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، هنوز از سه پله ی ورودی پایین نرفته بودم که صدای گرفته ی مامان به گوشم رسید:آقاجونت زده به سیم آخر... ننه گلی اگر نبود همین کیف و چادر رو هم نمیذاشت با خودم بیارم... گفت برو به دخترت بگو یا رجوع میکنی و برمیگردی پیش شوهرت، یا طلاق تو رو از ستار میگیرم...
رضا کیف مامان رو برداشت و گفت:بریم تو مامان، واسه چی گریه میکنی؟ مگه رضا مرده؟
بی جون لبه ی بالکن نشستم، مامان با دیدنم گریه اش شدت گرفت:هرچی میکشیم از دست این دختره، آخه دختره ی نادون، فکر کردی طلاق بگیری بعدش مدال میندازن گردنت؟خودت رو بدبخت کردی حالا نوبت منه؟سر پیری مهر طلاق میخوای بندازی تو سه جلد منِ بدبخت؟
لب هام رو بهم فشردم تا چیزی نگم... تا بی حرمتی نکنم... رضا هم چشم و ابرویی اومد که یعنی تو چیزی نگو....
بعدم زیر بازوی مامان رو گرفت و بردش داخل... کلافه دنبالشون راه افتادم، انگار خوشی به من نیومده بود، هر لحظه یکی باید میومد تا تن و بدن من رو بلرزونه
سینی صبحانه رو برداشتم و راهی سالن شدم، رضا و مامان داشتن خیلی آروم با هم حرف میزدن، تا چشمشون به من خورد رضا سریع خودش رو جمع و جور کرد و لبخند محوی زد، حس بدی داشتم، انگار داشتن در مورد من حرف میزدن... اخمی کردم و سینی رو جلوی رضا گذاشتم و گفتم:راحت باشید، من مزاحم خلوت پسر مادری نمیشم...
رضا گفت: بشین...
دلخور روبه روی مامان نشستم، کمی بعد مامان با دلخوری گفت:تو پدر و مادر نداشتی که سرخود طلاق گرفتی؟ من باید از زبون آفرین بشنوم این چیزا رو؟
تکه ای از نون کندم و با حرص گفتم:به این فکر کن که چرا یک سال و اندی بعد شوهر کردن دخترت،باید حال و روزش رو از زبون آفرین بشنوی مادر من! مگه تو این مدت شما یکبار اومدی ببینی تو اون چی به سر من میارن؟ مگه یکبار خواستی بدونی دهتری که انداختی تو دست اون خانواده چی به سرش اومده؟
مامان به تندی گفت:رحیم نامزد تو بود، چهار سال نامزد بودین! دوستش داشتی... خودت گفتی! بعدم که با عزت و احترام بردنت، دیگه چی میخواستی؟
اگر حرف نمیزدم همونجا دق میکردن از غصه...
ادامه دارد...
۳۳۷
۱۶:۳۷