عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوشش اگر میخوای به این زن کمک کنی، دور من و حمایت های من رو خط میکشی! منم خط میکشم رو نوه ی ناخلفم... شنفتی؟ رضا گردن صاف کرد و محکم گفت:خط بکش آقاجون، خط بکش رو نوه ی ناخلفی که میخواد از خواهرش حمایت کنه... آقاجون با عصبانیت گفت:این دختر زن رحیمه، هنوز زن رحیمه... اگر میخواد ببخشمش باید برگرده ده و رجوع کنه به شوهرش... هق هق کنان نالیدم:برنمیگردم،هر کاری میخواین بکنین... آقاجون خواست با عصاش بهم حمله کنه که رضا سد راهش شد، عصای آقاجون رو از دستش گرفت و کوبیدش زمین و صداش رو بالا برد:برو بیرون آقاجون... از خونه ی من برو بیرون... آقاجون با چشم هایی که انگار میخواست از حدقه بیرون بزنه، وحشت زده نگاهی به رضا انداخت، باورش نمیشد محبوب ترین نوه اش اینجوری جلوش در بیاد... باقر خواست دخالت کنه که آقاجون مانعش شد و بریده بریده گفت:خونه... خونه ی تو؟ یادت رفته اینجا رو کی برات خریده؟ رضا نیم نگاهی به من انداخت و گفت:نه، یادم نرفته، این خونه رو شما خریدی، به نام منم زدیش... پس اینجا خونه ی منه! یکبار دیگه... فقط یکبار دیگه اطراف خونه ی من پیداتون بشه ازتون شکایت میکنم و تا تهش هم میرم... آقاجون مات و مبهوت مونده بود، حق هم داشت... منم زبونم بند اومده بود از جسارت رضا! داشت آقاجون رو از خونه بیرون میکرد! اونم آقاجونی که تو اون سال ها هرکاری از دستش براومده بود برای رضا کرده بود.. آقاجون با صدای ضعیفی گفت:الحق که پسر اون زنی..مثل خودش... چشمت به دو قرون پول افتاده و هوا برت داشته! بدبخت من حمایتت نکنم فکر کردی میتونی تو این شهر دووم بیاری؟ کافیه همین امروز زنگ بزنم حاج صادق تا از کار بیکارت کنه... رضا نیشخندی زد و گفت:زحمت نکش آقاجون، من سه ماهه از اونجا اومدم بیرون، با پس اندازم واسه خودم مغازه ی مکانیکی زدم، خودم اوستای خودمم... دیگه نیازی به حمایت تو ندارم... آقاجون چنگی به قلبش زد و نالید:این خونه رو... این خونه رو ازت پس میگیرم... بخوای از این زن حمایت کنی .. بخوای خلاف من عمل کنی میدم جوری بزننت که اوتورش ناپیدا... رضا با عصبانیت بازوی آقاجون رو گرفت و کشیدش از انباری بیرون:برو بیرون آقاجون، برو نذار بیشتر از این بهت بی حرمتی کنم... باقر، دست اربابت رو بگیر از اینجا ببر تا زنگ نزدم پلیس... یالا... بیرون... هروقت تونستی این خونه رو ازم بگیری بیا... صدای جر و بحث بینشون بالا گرفت، آقاجون من رو مقصر تمام این اتفاقات میدونست... صداشون که قطع شد به سختی از جا بلند شدم، وقتی تو آیینه ی سرویس بهداشتی به خودم نگاه کردم حقیقتا وحشت زده شدم.. سست و بی جون به سمت سالن رفتم، همینکه وارد سالن شدم رضا رو دیدم، انگار تازه از شر اون ها راحت شده بود، پریشون بود و اخم هاش حسابی درهم بود، عذاب وجدان داشتم، به خاطر من مجبور شده بود جلوی آقاجون وایسته سرم رو پایین انداختم و با بغض گفتم:ببخشید داداش... ببخشید... به خاطر من... با صدای بلندی زدم زیر گریه:چرا با من اینکارو میکنن داداش؟ چرا نمی‌ذارن زندگیم رو بکنم؟ مگه من چیکار کردم؟ منِ بدبخت به خاطر کارهای پسر اون مرد تاوان دادم... زانوم سست شد و روی زمین فرود اومدم... +من چیکار کنم داداش؟ همه چیم رو باختم... . گفت: گریه نکن... درست میشه... من درستش میکنم، تا وقتی من هستم نگران هیچی نباش.. رفتم تو اتاق و دراز کشیدم...خودشم تماس گرفت و از بیرون غذا سفارش داد، کلی هم کنارم نشست و باهام حرف زد و دلم رو آروم کرد که تا آخرش کنارمه و نیازی نیست بابت این حمایت عذاب وجدان بگیرم... چیزی تا عید نمونده بود و صدقه سر آقاجون من دوباره حالم بهم ریخته بود، دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت و همش ترس این رو داشتم که دوباره آقاجون بیاد سراغم و اینبار عین سری قبل خوش شانس نباشم که بتونم از دستش خلاص بشم... از سایه ی خودمم میترسیدم و حتی واسه خرید هم از خونه بیرون نمی‌رفتم... سه روز بعد اون ماجرا بود که رضا چند نفر رو آورد تا روی دیوار دزدگیر های بلند نصب کنن، قفل در اصلی رو عوض کرد و واسه در راهروی اول یک قفل کتابی بزرگ خرید... تا جایی که در توانش بود امنیت خونه رو بالا برده بود تا کمی خیال من راحت بشه و کابوس ها دست از سرم بردارن، از طرفی کارش رو کمی زودتر تعطیل میکرد و مجبورم میکرد روزهای آخر سال باهاش برم بیرون و چرخی تو شهر بزنم... سفره ی هفت سین اون سال رو با سلیقه ی رضا خریدم، یک پارچه‌ی ساتن آبی رنگ و یک تنگ بلور، آیینه و شمعدون سفید رنگ و یک قرآن با جلد سفید... رضا سیب های سرخ و سبز رو روی ساتن آبی گذاشت و من سبزه و سمنو رو جلوی آیینه گذاشتم... چند سکه توی ظرف برنج ریختم و قدمی به عقب برداشتم و نگاهی به سفره ام انداختم و با شوق گفتم:خیلی قشنگ شد رضا، کاش دوربین بود کنارش عکس میگرفتیم... ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهفت


رضا لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:الانه که سال تحویل بشه آفاق خانم... بعد سال تحویل از رفیقم یه دوربین قرض میگیرم با سفره عکس بندازیم...
نگاهی به صفحه ی تلویزیون انداختم و نشستم، صدای یا مقلب القلوب که بلند شد گفتم:عيدت مبارک داداش... انشالله سال جدید کنار زن جدید، سال بعدیش کنار بچه ات، بعد بچه ی بعدی و بچه ی بعدی و بچه ی بعدی...
رضا با خنده گفت:تیم فوتبال قراره بسازم؟
انگشتی تو سمنو زدم و شونه ای بالا انداختم:چه اشکالی داره؟ خونه به این بزرگی باید توش پر از بچه باشه، کار و بارت هم که خوبه...
یکدفعه هینی کشیدم و سریع از جا بلند شدم، رضا با حیرت گفت:چی شد؟
بدو بدو به سمت اتاقم رفتم و جعبه ی نارنجی رنگ رو از زیر لباس هام بیرون کشیدم و برگشتم تو سالن....
جعبه رو به سمت رضا گرفتم و گفتم:بفرمایید، این عیدی شما...
رضا ابرویی بالا انداخت و گفت: تو کی رفتی واسه من کادو خریدی؟این مدت که همش با هم بودیم، از ترس آقاجون تا سر کوچه هم نمیرفتی!
خندیدم و گفتم:خدا نکنه زن جماعت بخواد کاری کنه آقا رضا!
خندید و جعبه رو باز کرد، یک ساعت مچی با بند استیل براش خریده بودم،میدونستم عاشق ساعته، اما دلش نمیومد واسه خودش خرج کنه...
لبش به خنده ای عمیق باز شد و ساعت رو روی مچ دستش بست و کمی دستش رو عقب کشید و گفت:خیلی قشنگه آفاق، الحق که خوش سلیقه ای...
بعدم دست کرد از جیب شلوارش یک جعبه ی کوچک به سمتم گرفت، چشم هام برقی زد و هیجان زده گفتم:برای منه؟
چشم هاش رو باز و بسته کرد، سریع جعبه رو برداشتم و بازش کردم، یک زنجیر طلا بود... با یک پلاک شبیه به هلال ماه...
هیجان زده نگاهی به رضا انداختم و گفتم:این... این خیلی قشنگه داداش... بهترین هدیه ای که تو عمرم گرفتم...
حس غریبی داشتم، افکار عجیبی ته ذهنم بود .. با قدم های بلند به سمت اتاقش رفت...
حیرت زده مسیر رفتنش رو نگاه کردم، هیچ نمیفهمیدم چی به سر رضا اومده! رفتارهای عجیبش...
حرف های آفرین و تحقیر های آقاجون تو سرم می‌پیچید...
گازی از سیب سبز سر سفره زدم و شاخه ی سنبل رو بوییدم و تو آیینه ی کوچک سفره ی هفت سین خیره شدم به گردنبند طلا... دلم گواهی بد میداد...
صبح زود با صدای زنگ در چشم باز کردم، ساعت تازه شش صبح بود و هوا هنوز کامل روشن نشده بود، با تعجب از جا بلند شدم و کش و قوسی به خودم دادم، پرده ی حریر سفید رنگ رو کنار زدم و نگاهی به حیاط انداختم، رضا با عجله به سمت در حیاط رفت و بازش کرد، کمی بعد چشمم به مامان افتاد، با چادر مشکی و یک کیف تقریبا بزرگ و شونه هایی افتاده... وارد حیاط که شد کیف از دستش افتاد ...
سراسیمه از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، هنوز از سه پله ی ورودی پایین نرفته بودم که صدای گرفته ی مامان به گوشم رسید:آقاجونت زده به سیم آخر... ننه گلی اگر نبود همین کیف و چادر رو هم نمیذاشت با خودم بیارم... گفت برو به دخترت بگو یا رجوع میکنی و برمیگردی پیش شوهرت، یا طلاق تو رو از ستار میگیرم...
رضا کیف مامان رو برداشت و گفت:بریم تو مامان، واسه چی گریه میکنی؟ مگه رضا مرده؟
بی جون لبه ی بالکن نشستم، مامان با دیدنم گریه اش شدت گرفت:هرچی میکشیم از دست این دختره، آخه دختره ی نادون، فکر کردی طلاق بگیری بعدش مدال میندازن گردنت؟خودت رو بدبخت کردی حالا نوبت منه؟سر پیری مهر طلاق میخوای بندازی تو سه جلد منِ بدبخت؟
لب هام رو بهم فشردم تا چیزی نگم... تا بی حرمتی نکنم... رضا هم چشم و ابرویی اومد که یعنی تو چیزی نگو....
بعدم زیر بازوی مامان رو گرفت و بردش داخل... کلافه دنبالشون راه افتادم، انگار خوشی به من نیومده بود، هر لحظه یکی باید میومد تا تن و بدن من رو بلرزونه
سینی صبحانه رو برداشتم و راهی سالن شدم، رضا و مامان داشتن خیلی آروم با هم حرف میزدن، تا چشمشون به من خورد رضا سریع خودش رو جمع و جور کرد و لبخند محوی زد، حس بدی داشتم، انگار داشتن در مورد من حرف میزدن... اخمی کردم و سینی رو جلوی رضا گذاشتم و گفتم:راحت باشید، من مزاحم خلوت پسر مادری نمیشم...
رضا گفت: بشین...
دلخور روبه روی مامان نشستم، کمی بعد مامان با دلخوری گفت:تو پدر و مادر نداشتی که سرخود طلاق گرفتی؟ من باید از زبون آفرین بشنوم این چیزا رو؟
تکه ای از نون کندم و با حرص گفتم:به این فکر کن که چرا یک سال و اندی بعد شوهر کردن دخترت،باید حال و روزش رو از زبون آفرین بشنوی مادر من! مگه تو این مدت شما یکبار اومدی ببینی تو اون چی به سر من میارن؟ مگه یکبار خواستی بدونی دهتری که انداختی تو دست اون خانواده چی به سرش اومده؟
مامان به تندی گفت:رحیم نامزد تو بود، چهار سال نامزد بودین! دوستش داشتی... خودت گفتی! بعدم که با عزت و احترام بردنت، دیگه چی میخواستی؟
اگر حرف نمیزدم همونجا دق میکردن از غصه...


ادامه دارد...
undefined۱۶
undefined۱

۳۳۷

۱۶:۳۷