عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوپنج آفرین گفت آقاجون اومده شیراز، باور کن همین الان خبر بهم رسید... در رو باز نکن من همین الان راه میفتم... صدای زمین خوردن کسی به گوشم رسید، سرکی به حیاط کشیدم، مرد جوونی که جز خدمه ی خونه ی ده بود پریده بود تو حیاط تا در رو برای آقاجون باز کنه.. وحشت زده گفتم:از دیوار اومدن داخل... به دادم برس رضا... گوشی رو زمین انداختم و دویدم تو انباری، تنها اتاقی که هم درش کلید داشت، هم پنجره ای رو به بیرون نداشت..در رو قفل کردم و سریع چند تا تشک و بالش و یک میز کوچک رو پشت در گذاشتم... تمام بدنم میلرزید... روی زمین نشستم و گوشم رو تیز کردم، انگار وارد سالن شده بودن چون صدای حرف زدنشون به گوشم میرسیددبرو باقر، برو سمت آشپزخونه و اتاق های اونور رو بگرد... دعا دعا میکردم رضا زودتر برسه، اون تشک ها و میز جلوی در قطعا نمیتونست از من محافظت کنه... یک دقیقه هم نشده بود که کسی مشتی به در کوبید و با صدای بلندی گفت:اینجاست آقا... تو انباری... صدای قدم های آقاجون به گوشم رسید و کمی بعد صدای جدی و سرد خودش:برو کلید های زاپاس رو بیار، تو کمد رضاس... وحشت زده خودم رو کشوندم پشت در و با تمام قدرت فشاری به درآوردم... کمی بعد کسی کلید انداخت، کمی با کلید داخل قفل بازی کرد تا تونست بیرونش بندازه... چنگی به کلید زدم، تا خواستم دوباره کلید رو داخل قفل کنم باقر سریع قفل در رو باز کرد، کل صورتم خیس اشک بود و تمام بدنم میلرزید، فشاری به در آورد که باعث شد ناخوداگاه کمی جلو برم، تمام قدرتم رو جمع کردم، دو دستم رو به دیوار کنارم گرفتم و با تمام قدرت به در فشار آوردم... هق هق کنان فشاری به درآوردم، یکدفعه صدای بدی بلند شد و در چوبی آوار شد روی سرم، جیغ خفه ای کشیدم و دستم رو حفاظ سرم کردم، در رو شکسته بودن! باورم نمیشد... آقاجون چنان کینه ای از من به دل داشت که می‌خواست تا نرسیدن رضا بلایی سرم بیاره.... دستم رو حفاظ بدنم کردم و عقب عقب رفتم، از ترس به سکسکه افتاده بودم... آقاجون با بارونی و کلاه و عصاش روبه روم ایستاده بود و با چنان نفرتی نگاهم میکرد که شک نداشتم خلاصی از دستش ممکن نبود... کمرم که به دیوار خورد متوقف شدم... صدای نفس نفس زدنم پیچیده بود تو اون انباری کوچک و نمور، باقر راه رو برای آقاجون باز کرد، با چند قدم کوتاه بهم نزدیک شد و درست روبه روم ایستاد و با صدای آرومی گفت:اسم منو ورد زبون این و اون کردی.. صداش رو بالا برد:باعث شدی مردم اون ده دیگه واسه حرف های من تره هم خورد نکنن! به سمت باقر برگشت و به تندی گفت:کار ناتموم رو تمومش کن... باورم نمیشد، صداها تو سرم می‌پیچید... باقر بدون حرف پس و پیش چشمی گفت ،همش با خودم میگفتم اگر رضا سر نرسه .. آخ که چقدر بی کس و بدبخت بودم... حس کردم حتی ذره ای هوا برای نفس کشیدن ندارم،، با التماس به آقاجون که داشت خونسرد نگاهم میکرد نگاه کردم و سعی کردم ذره ای هوا وارد ریه هام کنم... چشم هام داشت سیاهی میرفت... یکدفعه چشمم به رضا افتاد، وحشت ده آقاجون رو هول داد کنار و حمله کرد سمت باقر... افتادم به سرفه.... از ترس داشتم پس می افتادم.. چنگی به گلوم زدم و وحشت زده به صحنه ی روبه روم نگاه کردم، رضا افتاده بود به جون باقر و باقر هم به حرمت اقاجون حتی جرات نمی‌کرد از خودش دفاع کنه... نگاه وحشت زده ام رو به آقاجون انداختم که به سختی از جا بلند شد، رضا انداخته بودش زمین... همینکه ایستاد صداش رو بالا برد و فریاد زد:بسه... بسه رضا... باقر... بلند شو... باقر با شنیدن دستور آقاجون به راحتی آب خوردن رضا رو کنار زد و از جا بلند شد، دستی به یقه ی پاره ی لباس و گوشه لبش کشید و نزدیک آقاجون ایستاد... رضا با چشم هایی که کم مونده بود از حدقه بیرون بزنه نگاهم کرد، چهره ی غرق اشک من رو که دید آهسته گفت:خوبی؟ هق هق کنان سری به نشونه ی بله تکون دادم. رضا با غیض به سمت آقاجون برگشت و گفت:چیکار میکنی؟ آقاجون با عصبانیت گفت:توام اگر عقل داشتی همون روز اول مانع من نمیشدی! الان هر کس و ناکسی به خودش اجازه نمی‌داد طعنه بهم بزنه! اون همه تو گوش من خوندی که شوهرش بدم و خودم رو خلاص کنم! اون همه خرج کردم تا اون رحیم عقدش کنه که ماه به سال نکشیده این زن درخواست طلاق بده؟خیال کردی بعد طلاقش چی میشه؟ ...!! هق هق کنان تو خودم جمع شدم، من نوه اش بودم! چطور میتونست این حرف ها رو در مورد من بزنه! رضا قد علم کرد جلوی آقاجون، فریاد زد:من نوکریش رو میکنم... تا عمر دارم جای آفاق رو جفت چشم های منه... مردونگی یعنی این آقاجون! یعنی نذاری آب تو دل عزیزت تکون بخوره! وگرنه آیت کارها رو همه بلدند... آقاجون با عصاش ضربه ای به کتف رضا کوبید و غرید:قبلا بهت گفتم، بازم میگم... ادامه دارد...
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشش


اگر میخوای به این زن کمک کنی، دور من و حمایت های من رو خط میکشی! منم خط میکشم رو نوه ی ناخلفم... شنفتی؟
رضا گردن صاف کرد و محکم گفت:خط بکش آقاجون، خط بکش رو نوه ی ناخلفی که میخواد از خواهرش حمایت کنه...
آقاجون با عصبانیت گفت:این دختر زن رحیمه، هنوز زن رحیمه... اگر میخواد ببخشمش باید برگرده ده و رجوع کنه به شوهرش...
هق هق کنان نالیدم:برنمیگردم،هر کاری میخواین بکنین...
آقاجون خواست با عصاش بهم حمله کنه که رضا سد راهش شد، عصای آقاجون رو از دستش گرفت و کوبیدش زمین و صداش رو بالا برد:برو بیرون آقاجون... از خونه ی من برو بیرون...
آقاجون با چشم هایی که انگار میخواست از حدقه بیرون بزنه، وحشت زده نگاهی به رضا انداخت، باورش نمیشد محبوب ترین نوه اش اینجوری جلوش در بیاد...
باقر خواست دخالت کنه که آقاجون مانعش شد و بریده بریده گفت:خونه... خونه ی تو؟ یادت رفته اینجا رو کی برات خریده؟
رضا نیم نگاهی به من انداخت و گفت:نه، یادم نرفته، این خونه رو شما خریدی، به نام منم زدیش... پس اینجا خونه ی منه! یکبار دیگه... فقط یکبار دیگه اطراف خونه ی من پیداتون بشه ازتون شکایت میکنم و تا تهش هم میرم...
آقاجون مات و مبهوت مونده بود، حق هم داشت... منم زبونم بند اومده بود از جسارت رضا! داشت آقاجون رو از خونه بیرون میکرد! اونم آقاجونی که تو اون سال ها هرکاری از دستش براومده بود برای رضا کرده بود..
آقاجون با صدای ضعیفی گفت:الحق که پسر اون زنی..مثل خودش... چشمت به دو قرون پول افتاده و هوا برت داشته! بدبخت من حمایتت نکنم فکر کردی میتونی تو این شهر دووم بیاری؟ کافیه همین امروز زنگ بزنم حاج صادق تا از کار بیکارت کنه...
رضا نیشخندی زد و گفت:زحمت نکش آقاجون، من سه ماهه از اونجا اومدم بیرون، با پس اندازم واسه خودم مغازه ی مکانیکی زدم، خودم اوستای خودمم... دیگه نیازی به حمایت تو ندارم...
آقاجون چنگی به قلبش زد و نالید:این خونه رو... این خونه رو ازت پس میگیرم... بخوای از این زن حمایت کنی .. بخوای خلاف من عمل کنی میدم جوری بزننت که اوتورش ناپیدا...
رضا با عصبانیت بازوی آقاجون رو گرفت و کشیدش از انباری بیرون:برو بیرون آقاجون، برو نذار بیشتر از این بهت بی حرمتی کنم... باقر، دست اربابت رو بگیر از اینجا ببر تا زنگ نزدم پلیس... یالا... بیرون... هروقت تونستی این خونه رو ازم بگیری بیا...
صدای جر و بحث بینشون بالا گرفت، آقاجون من رو مقصر تمام این اتفاقات میدونست...
صداشون که قطع شد به سختی از جا بلند شدم، وقتی تو آیینه ی سرویس بهداشتی به خودم نگاه کردم حقیقتا وحشت زده شدم..
سست و بی جون به سمت سالن رفتم، همینکه وارد سالن شدم رضا رو دیدم، انگار تازه از شر اون ها راحت شده بود، پریشون بود و اخم هاش حسابی درهم بود، عذاب وجدان داشتم، به خاطر من مجبور شده بود جلوی آقاجون وایسته
سرم رو پایین انداختم و با بغض گفتم:ببخشید داداش... ببخشید... به خاطر من...
با صدای بلندی زدم زیر گریه:چرا با من اینکارو میکنن داداش؟ چرا نمی‌ذارن زندگیم رو بکنم؟ مگه من چیکار کردم؟ منِ بدبخت به خاطر کارهای پسر اون مرد تاوان دادم...
زانوم سست شد و روی زمین فرود اومدم...
+من چیکار کنم داداش؟ همه چیم رو باختم... .
گفت: گریه نکن... درست میشه... من درستش میکنم، تا وقتی من هستم نگران هیچی نباش..
رفتم تو اتاق و دراز کشیدم...خودشم تماس گرفت و از بیرون غذا سفارش داد، کلی هم کنارم نشست و باهام حرف زد و دلم رو آروم کرد که تا آخرش کنارمه و نیازی نیست بابت این حمایت عذاب وجدان بگیرم...
چیزی تا عید نمونده بود و صدقه سر آقاجون من دوباره حالم بهم ریخته بود، دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت و همش ترس این رو داشتم که دوباره آقاجون بیاد سراغم و اینبار عین سری قبل خوش شانس نباشم که بتونم از دستش خلاص بشم... از سایه ی خودمم میترسیدم و حتی واسه خرید هم از خونه بیرون نمی‌رفتم...
سه روز بعد اون ماجرا بود که رضا چند نفر رو آورد تا روی دیوار دزدگیر های بلند نصب کنن، قفل در اصلی رو عوض کرد و واسه در راهروی اول یک قفل کتابی بزرگ خرید... تا جایی که در توانش بود امنیت خونه رو بالا برده بود تا کمی خیال من راحت بشه و کابوس ها دست از سرم بردارن، از طرفی کارش رو کمی زودتر تعطیل میکرد و مجبورم میکرد روزهای آخر سال باهاش برم بیرون و چرخی تو شهر بزنم...
سفره ی هفت سین اون سال رو با سلیقه ی رضا خریدم، یک پارچه‌ی ساتن آبی رنگ و یک تنگ بلور، آیینه و شمعدون سفید رنگ و یک قرآن با جلد سفید... رضا سیب های سرخ و سبز رو روی ساتن آبی گذاشت و من سبزه و سمنو رو جلوی آیینه گذاشتم... چند سکه توی ظرف برنج ریختم و قدمی به عقب برداشتم و نگاهی به سفره ام انداختم و با شوق گفتم:خیلی قشنگ شد رضا، کاش دوربین بود کنارش عکس میگرفتیم...


ادامه دارد....


undefined۲۴

۳۳۲

۱۰:۵۰