#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنج
آفرین گفت آقاجون اومده شیراز، باور کن همین الان خبر بهم رسید... در رو باز نکن من همین الان راه میفتم...
صدای زمین خوردن کسی به گوشم رسید، سرکی به حیاط کشیدم، مرد جوونی که جز خدمه ی خونه ی ده بود پریده بود تو حیاط تا در رو برای آقاجون باز کنه..
وحشت زده گفتم:از دیوار اومدن داخل... به دادم برس رضا...
گوشی رو زمین انداختم و دویدم تو انباری، تنها اتاقی که هم درش کلید داشت، هم پنجره ای رو به بیرون نداشت..در رو قفل کردم و سریع چند تا تشک و بالش و یک میز کوچک رو پشت در گذاشتم...
تمام بدنم میلرزید...
روی زمین نشستم و گوشم رو تیز کردم، انگار وارد سالن شده بودن چون صدای حرف زدنشون به گوشم میرسیددبرو باقر، برو سمت آشپزخونه و اتاق های اونور رو بگرد...
دعا دعا میکردم رضا زودتر برسه، اون تشک ها و میز جلوی در قطعا نمیتونست از من محافظت کنه...
یک دقیقه هم نشده بود که کسی مشتی به در کوبید و با صدای بلندی گفت:اینجاست آقا... تو انباری...
صدای قدم های آقاجون به گوشم رسید و کمی بعد صدای جدی و سرد خودش:برو کلید های زاپاس رو بیار، تو کمد رضاس...
وحشت زده خودم رو کشوندم پشت در و با تمام قدرت فشاری به درآوردم...
کمی بعد کسی کلید انداخت، کمی با کلید داخل قفل بازی کرد تا تونست بیرونش بندازه...
چنگی به کلید زدم، تا خواستم دوباره کلید رو داخل قفل کنم باقر سریع قفل در رو باز کرد، کل صورتم خیس اشک بود و تمام بدنم میلرزید، فشاری به در آورد که باعث شد ناخوداگاه کمی جلو برم، تمام قدرتم رو جمع کردم، دو دستم رو به دیوار کنارم گرفتم و با تمام قدرت به در فشار آوردم...
هق هق کنان فشاری به درآوردم، یکدفعه صدای بدی بلند شد و در چوبی آوار شد روی سرم، جیغ خفه ای کشیدم و دستم رو حفاظ سرم کردم، در رو شکسته بودن! باورم نمیشد... آقاجون چنان کینه ای از من به دل داشت که میخواست تا نرسیدن رضا بلایی سرم بیاره....
دستم رو حفاظ بدنم کردم و عقب عقب رفتم، از ترس به سکسکه افتاده بودم... آقاجون با بارونی و کلاه و عصاش روبه روم ایستاده بود و با چنان نفرتی نگاهم میکرد که شک نداشتم خلاصی از دستش ممکن نبود...
کمرم که به دیوار خورد متوقف شدم... صدای نفس نفس زدنم پیچیده بود تو اون انباری کوچک و نمور، باقر راه رو برای آقاجون باز کرد، با چند قدم کوتاه بهم نزدیک شد و درست روبه روم ایستاد و با صدای آرومی گفت:اسم منو ورد زبون این و اون کردی..
صداش رو بالا برد:باعث شدی مردم اون ده دیگه واسه حرف های من تره هم خورد نکنن!
به سمت باقر برگشت و به تندی گفت:کار ناتموم رو تمومش کن...
باورم نمیشد، صداها تو سرم میپیچید...
باقر بدون حرف پس و پیش چشمی گفت ،همش با خودم میگفتم اگر رضا سر نرسه .. آخ که چقدر بی کس و بدبخت بودم...
حس کردم حتی ذره ای هوا برای نفس کشیدن ندارم،، با التماس به آقاجون که داشت خونسرد نگاهم میکرد نگاه کردم و سعی کردم ذره ای هوا وارد ریه هام کنم... چشم هام داشت سیاهی میرفت... یکدفعه چشمم به رضا افتاد، وحشت ده آقاجون رو هول داد کنار و حمله کرد سمت باقر... افتادم به سرفه.... از ترس داشتم پس می افتادم..
چنگی به گلوم زدم و وحشت زده به صحنه ی روبه روم نگاه کردم، رضا افتاده بود به جون باقر و باقر هم به حرمت اقاجون حتی جرات نمیکرد از خودش دفاع کنه...
نگاه وحشت زده ام رو به آقاجون انداختم که به سختی از جا بلند شد، رضا انداخته بودش زمین... همینکه ایستاد صداش رو بالا برد و فریاد زد:بسه... بسه رضا... باقر... بلند شو...
باقر با شنیدن دستور آقاجون به راحتی آب خوردن رضا رو کنار زد و از جا بلند شد، دستی به یقه ی پاره ی لباس و گوشه لبش کشید و نزدیک آقاجون ایستاد...
رضا با چشم هایی که کم مونده بود از حدقه بیرون بزنه نگاهم کرد، چهره ی غرق اشک من رو که دید آهسته گفت:خوبی؟
هق هق کنان سری به نشونه ی بله تکون دادم. رضا با غیض به سمت آقاجون برگشت و گفت:چیکار میکنی؟
آقاجون با عصبانیت گفت:توام اگر عقل داشتی همون روز اول مانع من نمیشدی! الان هر کس و ناکسی به خودش اجازه نمیداد طعنه بهم بزنه! اون همه تو گوش من خوندی که شوهرش بدم و خودم رو خلاص کنم! اون همه خرج کردم تا اون رحیم عقدش کنه که ماه به سال نکشیده این زن درخواست طلاق بده؟خیال کردی بعد طلاقش چی میشه؟ ...!!
هق هق کنان تو خودم جمع شدم، من نوه اش بودم! چطور میتونست این حرف ها رو در مورد من بزنه!
رضا قد علم کرد جلوی آقاجون، فریاد زد:من نوکریش رو میکنم... تا عمر دارم جای آفاق رو جفت چشم های منه... مردونگی یعنی این آقاجون! یعنی نذاری آب تو دل عزیزت تکون بخوره! وگرنه آیت کارها رو همه بلدند...
آقاجون با عصاش ضربه ای به کتف رضا کوبید و غرید:قبلا بهت گفتم، بازم میگم...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنج
آفرین گفت آقاجون اومده شیراز، باور کن همین الان خبر بهم رسید... در رو باز نکن من همین الان راه میفتم...
صدای زمین خوردن کسی به گوشم رسید، سرکی به حیاط کشیدم، مرد جوونی که جز خدمه ی خونه ی ده بود پریده بود تو حیاط تا در رو برای آقاجون باز کنه..
وحشت زده گفتم:از دیوار اومدن داخل... به دادم برس رضا...
گوشی رو زمین انداختم و دویدم تو انباری، تنها اتاقی که هم درش کلید داشت، هم پنجره ای رو به بیرون نداشت..در رو قفل کردم و سریع چند تا تشک و بالش و یک میز کوچک رو پشت در گذاشتم...
تمام بدنم میلرزید...
روی زمین نشستم و گوشم رو تیز کردم، انگار وارد سالن شده بودن چون صدای حرف زدنشون به گوشم میرسیددبرو باقر، برو سمت آشپزخونه و اتاق های اونور رو بگرد...
دعا دعا میکردم رضا زودتر برسه، اون تشک ها و میز جلوی در قطعا نمیتونست از من محافظت کنه...
یک دقیقه هم نشده بود که کسی مشتی به در کوبید و با صدای بلندی گفت:اینجاست آقا... تو انباری...
صدای قدم های آقاجون به گوشم رسید و کمی بعد صدای جدی و سرد خودش:برو کلید های زاپاس رو بیار، تو کمد رضاس...
وحشت زده خودم رو کشوندم پشت در و با تمام قدرت فشاری به درآوردم...
کمی بعد کسی کلید انداخت، کمی با کلید داخل قفل بازی کرد تا تونست بیرونش بندازه...
چنگی به کلید زدم، تا خواستم دوباره کلید رو داخل قفل کنم باقر سریع قفل در رو باز کرد، کل صورتم خیس اشک بود و تمام بدنم میلرزید، فشاری به در آورد که باعث شد ناخوداگاه کمی جلو برم، تمام قدرتم رو جمع کردم، دو دستم رو به دیوار کنارم گرفتم و با تمام قدرت به در فشار آوردم...
هق هق کنان فشاری به درآوردم، یکدفعه صدای بدی بلند شد و در چوبی آوار شد روی سرم، جیغ خفه ای کشیدم و دستم رو حفاظ سرم کردم، در رو شکسته بودن! باورم نمیشد... آقاجون چنان کینه ای از من به دل داشت که میخواست تا نرسیدن رضا بلایی سرم بیاره....
دستم رو حفاظ بدنم کردم و عقب عقب رفتم، از ترس به سکسکه افتاده بودم... آقاجون با بارونی و کلاه و عصاش روبه روم ایستاده بود و با چنان نفرتی نگاهم میکرد که شک نداشتم خلاصی از دستش ممکن نبود...
کمرم که به دیوار خورد متوقف شدم... صدای نفس نفس زدنم پیچیده بود تو اون انباری کوچک و نمور، باقر راه رو برای آقاجون باز کرد، با چند قدم کوتاه بهم نزدیک شد و درست روبه روم ایستاد و با صدای آرومی گفت:اسم منو ورد زبون این و اون کردی..
صداش رو بالا برد:باعث شدی مردم اون ده دیگه واسه حرف های من تره هم خورد نکنن!
به سمت باقر برگشت و به تندی گفت:کار ناتموم رو تمومش کن...
باورم نمیشد، صداها تو سرم میپیچید...
باقر بدون حرف پس و پیش چشمی گفت ،همش با خودم میگفتم اگر رضا سر نرسه .. آخ که چقدر بی کس و بدبخت بودم...
حس کردم حتی ذره ای هوا برای نفس کشیدن ندارم،، با التماس به آقاجون که داشت خونسرد نگاهم میکرد نگاه کردم و سعی کردم ذره ای هوا وارد ریه هام کنم... چشم هام داشت سیاهی میرفت... یکدفعه چشمم به رضا افتاد، وحشت ده آقاجون رو هول داد کنار و حمله کرد سمت باقر... افتادم به سرفه.... از ترس داشتم پس می افتادم..
چنگی به گلوم زدم و وحشت زده به صحنه ی روبه روم نگاه کردم، رضا افتاده بود به جون باقر و باقر هم به حرمت اقاجون حتی جرات نمیکرد از خودش دفاع کنه...
نگاه وحشت زده ام رو به آقاجون انداختم که به سختی از جا بلند شد، رضا انداخته بودش زمین... همینکه ایستاد صداش رو بالا برد و فریاد زد:بسه... بسه رضا... باقر... بلند شو...
باقر با شنیدن دستور آقاجون به راحتی آب خوردن رضا رو کنار زد و از جا بلند شد، دستی به یقه ی پاره ی لباس و گوشه لبش کشید و نزدیک آقاجون ایستاد...
رضا با چشم هایی که کم مونده بود از حدقه بیرون بزنه نگاهم کرد، چهره ی غرق اشک من رو که دید آهسته گفت:خوبی؟
هق هق کنان سری به نشونه ی بله تکون دادم. رضا با غیض به سمت آقاجون برگشت و گفت:چیکار میکنی؟
آقاجون با عصبانیت گفت:توام اگر عقل داشتی همون روز اول مانع من نمیشدی! الان هر کس و ناکسی به خودش اجازه نمیداد طعنه بهم بزنه! اون همه تو گوش من خوندی که شوهرش بدم و خودم رو خلاص کنم! اون همه خرج کردم تا اون رحیم عقدش کنه که ماه به سال نکشیده این زن درخواست طلاق بده؟خیال کردی بعد طلاقش چی میشه؟ ...!!
هق هق کنان تو خودم جمع شدم، من نوه اش بودم! چطور میتونست این حرف ها رو در مورد من بزنه!
رضا قد علم کرد جلوی آقاجون، فریاد زد:من نوکریش رو میکنم... تا عمر دارم جای آفاق رو جفت چشم های منه... مردونگی یعنی این آقاجون! یعنی نذاری آب تو دل عزیزت تکون بخوره! وگرنه آیت کارها رو همه بلدند...
آقاجون با عصاش ضربه ای به کتف رضا کوبید و غرید:قبلا بهت گفتم، بازم میگم...
ادامه دارد...
۳۳۱
۱۰:۵۰