عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوچهار البته گوشت و برنج و اینجور چیزا رو گفتن باید برم سر خیابون! دیگه هوا داشت تاریک میشد نرفتم... رضا اخمی کرد و گفت:چرا رفتی؟ مگه من مردم که تو بری خرید؟ اخمی کردم و گفتم:دور از جونت، این چه حرفیه... وای رضا، اگر بدونی بابت همین کارهای کوچکی که امروز انجام دادم چه لذتی بردم! اصلا انگار یک جون به جون هام اضافه شده... رضا که لباس های شسته شده و خونه ی تمیز و شام آماده رو دید حسابی شگفت زده شد و گفت:الحق که هر خونه ای با وجود یک زن ،خونه میشه! خندیدم و گفتم:تازگی ها خیلی زن زن میکنی آقا رضا! نکنه یکیو دوست داری؟ پلاستیک مرغ رو داد دستم و گفت:سالهاست یکیو دوست دارم،اما موقعیت گفتنش رو نداشتم.... چشم هام گرد شد و با شگفتی گفتم:راست میگی؟کی هست؟ چند سالشه؟ من میشناسمش؟ نکنه از همسایه های قدیمی؟ شایدم یکی از همسایه های خونه ی آقاجون! ها؟ چرا نگفتی به من؟ رضا لبخند تلخی زد و گفت:به وقتش میفهمی آفاق خانم... غرغر کنان گفتم:باشه... پس من غریبه ام دیگه.... دستت درد نکنه.... رضا تا دم آشپرخونه رفت و برگشت و گفت:کی میتونی ازدواج کنی؟ با تعجب گفتم:سه ماه... سه ماه و چند روز... چطور مگه؟گیج و منگ گفتم:یعنی چی رضا؟ مگه من میخوام شوهر کنم که همچین سوالی میپرسی؟ سه ماه که سهله! من تا سه سال دیگه ام نمیخوام مرد جماعت رو ببینم... رضا اخمی کرد و گفت:حتی منو؟ گفتم:تو داداش عزیزمی...هر دختری با تو ازدواج کنه خوشبخت ترین زن روی جهانه... رضا لبخند محوی زد و گفت:تا شام رو میاری میرم دست و صورتم رو بشورم.... حس میکردم میخواد حرفی بزنه که روش نمیشه، با خودم گفتم حتما دختری رو دوست داره که رسیدن بهش سخته... بعد گفتم نکنه ریحون رو دوست داره! خوب که فکر میکردم رضا هیچوقت توجه خاصی به ریحون نداشت، حتی اون اوایل نامزدی یکبار خودم ریحون رو بهش پیشنهاد دادم، ولی رضا حتی نذاشت حرفم تموم شه! گفت این دختره به درد من نمیخوره، توام دیگه حرفش رو نزن! شام اون شب تو سکوت خورده شد، رضا حسابی فکرش درگیر بود و منم کل فکرم پی این بود که رضا کی رو میخواد که به خاطرش انقدر کم حرف شده و همش تو فکره! با خودم گفتم اجازه بدم یک مدت بگذره، بعد یواش یواش از زیر زبونش حرف میکشم... اون شب وقتی روی تشک پنبه ای سفید رنگی که رضا واسم انداخته بود دراز کشیدم و خیره شدم به حیاط انگار هزاران سال فاصله گرفته بودم از آفاقی که زن رحیم بود! انگار واقعا زنجیری از دست و پام باز شده بود... انگار همه چیز قشنگتر شده بود... بعد یک سال و اندی تونستم بدون ترس و دلهره چشم روی هم بذارم... هرچند نگرانی های زیادی داشتم، اما دلم خوش بود به حمایت بی قید و شرط رضا... سال داشت نو میشد و من روز به روز حالم بهتر میشد، رضا دست و بالم رو باز گذاشته بود تو خرید وسایل واسه خونه اش، با خودش رفته بودم بازار، چند تا بالش کمری خریده بودم، چند متر پارچه واسه عوض کردن رویه ی تشک ها بالش های دم دستی، پارچه برای رومیزی و چند تکه وسیله ی تزئینی واسه رو طاقچه... این حس استقلال رو دوست داشتم... صاحب اختیار اون خونه و زندگی بودن،همه و همه رو با دل و جون دوست داشتم... رضا هم حالش خوب بود، میگفت این خونه بعد اومدن تو تبدیل به یک خونه ی واقعی شده! بوی غذا پیچیده تو آشپزخونه اش و همه جا بوی گل میده... منم فکر میکردم این خوشبختی و حس خوب ابدیه... اما اشتباه میکردم، سال هنوز نو نشده بود که یک روز زنگ در خونه رو زدن.. رضا چند ساعتی بود از خونه بیرون رفته بود و منم طبق روال روزهای دیگه سرم گرم جمع و جور کردن خونه بود، داشتم کم کم درگیر خونه تکونی میشدم، هرچند چیز قابل تغییری تو خونه نبود، اما دلم خوش بود به خالی و پر کردن کابینت ها و باز و بسته کردن پرده های حریر سفید... داشتم کمد بشقاب ها رو مرتب میکردم که صدای زنگ در به گوشم رسید.... با تعجب نگاهی به ساعت انداختم، رضا تازه دو ساعتی بود از خونه بیرون رفته بود حوله ی آشپزخونه رو کنار گذاشتم و روسریم رو روی موهام انداختم و به سمت حیاط رفتم، کسی رو نداشتیم که بیاد خونه... نرسیده به در خونه صدای زنگ تلفن بلند شد، کلافه به سمت در حیاط رفتم و کنجکاو گفتم:کیه؟ چیزی به در خورد و پشت بندش صدای پر خشم مردی به گوشم رسید:باز کن این در رو... صدای آقاجون بود، هول افتاد به دلم... وحشت زده قدمی به عقب برداشتم... دوباره چیزی به در کوبیده شد و آقاجون با خشم گفت:در رو باز میکنی یا یکی رو بفرستم از دیوار بیاد بالا؟ فکری به سرم زد، با عجله دویدم تو خونه، زنگ تلفن قطع شده بود، سریع گوشی رو برداشتم و با رضا تماس گرفتم، بوق اول به دوم نرسیده رضا هراسون الو گفت نفس نفس زنان گفتم:رضا... رضا... رضا با ملایمت گفت:آروم باش... میدونم... ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوپنج


آفرین گفت آقاجون اومده شیراز، باور کن همین الان خبر بهم رسید... در رو باز نکن من همین الان راه میفتم...
صدای زمین خوردن کسی به گوشم رسید، سرکی به حیاط کشیدم، مرد جوونی که جز خدمه ی خونه ی ده بود پریده بود تو حیاط تا در رو برای آقاجون باز کنه..
وحشت زده گفتم:از دیوار اومدن داخل... به دادم برس رضا...
گوشی رو زمین انداختم و دویدم تو انباری، تنها اتاقی که هم درش کلید داشت، هم پنجره ای رو به بیرون نداشت..در رو قفل کردم و سریع چند تا تشک و بالش و یک میز کوچک رو پشت در گذاشتم...
تمام بدنم میلرزید...
روی زمین نشستم و گوشم رو تیز کردم، انگار وارد سالن شده بودن چون صدای حرف زدنشون به گوشم میرسیددبرو باقر، برو سمت آشپزخونه و اتاق های اونور رو بگرد...
دعا دعا میکردم رضا زودتر برسه، اون تشک ها و میز جلوی در قطعا نمیتونست از من محافظت کنه...
یک دقیقه هم نشده بود که کسی مشتی به در کوبید و با صدای بلندی گفت:اینجاست آقا... تو انباری...
صدای قدم های آقاجون به گوشم رسید و کمی بعد صدای جدی و سرد خودش:برو کلید های زاپاس رو بیار، تو کمد رضاس...
وحشت زده خودم رو کشوندم پشت در و با تمام قدرت فشاری به درآوردم...
کمی بعد کسی کلید انداخت، کمی با کلید داخل قفل بازی کرد تا تونست بیرونش بندازه...
چنگی به کلید زدم، تا خواستم دوباره کلید رو داخل قفل کنم باقر سریع قفل در رو باز کرد، کل صورتم خیس اشک بود و تمام بدنم میلرزید، فشاری به در آورد که باعث شد ناخوداگاه کمی جلو برم، تمام قدرتم رو جمع کردم، دو دستم رو به دیوار کنارم گرفتم و با تمام قدرت به در فشار آوردم...
هق هق کنان فشاری به درآوردم، یکدفعه صدای بدی بلند شد و در چوبی آوار شد روی سرم، جیغ خفه ای کشیدم و دستم رو حفاظ سرم کردم، در رو شکسته بودن! باورم نمیشد... آقاجون چنان کینه ای از من به دل داشت که می‌خواست تا نرسیدن رضا بلایی سرم بیاره....
دستم رو حفاظ بدنم کردم و عقب عقب رفتم، از ترس به سکسکه افتاده بودم... آقاجون با بارونی و کلاه و عصاش روبه روم ایستاده بود و با چنان نفرتی نگاهم میکرد که شک نداشتم خلاصی از دستش ممکن نبود...
کمرم که به دیوار خورد متوقف شدم... صدای نفس نفس زدنم پیچیده بود تو اون انباری کوچک و نمور، باقر راه رو برای آقاجون باز کرد، با چند قدم کوتاه بهم نزدیک شد و درست روبه روم ایستاد و با صدای آرومی گفت:اسم منو ورد زبون این و اون کردی..
صداش رو بالا برد:باعث شدی مردم اون ده دیگه واسه حرف های من تره هم خورد نکنن!
به سمت باقر برگشت و به تندی گفت:کار ناتموم رو تمومش کن...
باورم نمیشد، صداها تو سرم می‌پیچید...
باقر بدون حرف پس و پیش چشمی گفت ،همش با خودم میگفتم اگر رضا سر نرسه .. آخ که چقدر بی کس و بدبخت بودم...
حس کردم حتی ذره ای هوا برای نفس کشیدن ندارم،، با التماس به آقاجون که داشت خونسرد نگاهم میکرد نگاه کردم و سعی کردم ذره ای هوا وارد ریه هام کنم... چشم هام داشت سیاهی میرفت... یکدفعه چشمم به رضا افتاد، وحشت ده آقاجون رو هول داد کنار و حمله کرد سمت باقر... افتادم به سرفه.... از ترس داشتم پس می افتادم..
چنگی به گلوم زدم و وحشت زده به صحنه ی روبه روم نگاه کردم، رضا افتاده بود به جون باقر و باقر هم به حرمت اقاجون حتی جرات نمی‌کرد از خودش دفاع کنه...
نگاه وحشت زده ام رو به آقاجون انداختم که به سختی از جا بلند شد، رضا انداخته بودش زمین... همینکه ایستاد صداش رو بالا برد و فریاد زد:بسه... بسه رضا... باقر... بلند شو...
باقر با شنیدن دستور آقاجون به راحتی آب خوردن رضا رو کنار زد و از جا بلند شد، دستی به یقه ی پاره ی لباس و گوشه لبش کشید و نزدیک آقاجون ایستاد...
رضا با چشم هایی که کم مونده بود از حدقه بیرون بزنه نگاهم کرد، چهره ی غرق اشک من رو که دید آهسته گفت:خوبی؟
هق هق کنان سری به نشونه ی بله تکون دادم. رضا با غیض به سمت آقاجون برگشت و گفت:چیکار میکنی؟
آقاجون با عصبانیت گفت:توام اگر عقل داشتی همون روز اول مانع من نمیشدی! الان هر کس و ناکسی به خودش اجازه نمی‌داد طعنه بهم بزنه! اون همه تو گوش من خوندی که شوهرش بدم و خودم رو خلاص کنم! اون همه خرج کردم تا اون رحیم عقدش کنه که ماه به سال نکشیده این زن درخواست طلاق بده؟خیال کردی بعد طلاقش چی میشه؟ ...!!
هق هق کنان تو خودم جمع شدم، من نوه اش بودم! چطور میتونست این حرف ها رو در مورد من بزنه!
رضا قد علم کرد جلوی آقاجون، فریاد زد:من نوکریش رو میکنم... تا عمر دارم جای آفاق رو جفت چشم های منه... مردونگی یعنی این آقاجون! یعنی نذاری آب تو دل عزیزت تکون بخوره! وگرنه آیت کارها رو همه بلدند...
آقاجون با عصاش ضربه ای به کتف رضا کوبید و غرید:قبلا بهت گفتم، بازم میگم...


ادامه دارد...
undefined۱۷

۳۳۱

۱۰:۵۰