#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهار
البته گوشت و برنج و اینجور چیزا رو گفتن باید برم سر خیابون! دیگه هوا داشت تاریک میشد نرفتم...
رضا اخمی کرد و گفت:چرا رفتی؟ مگه من مردم که تو بری خرید؟
اخمی کردم و گفتم:دور از جونت، این چه حرفیه... وای رضا، اگر بدونی بابت همین کارهای کوچکی که امروز انجام دادم چه لذتی بردم! اصلا انگار یک جون به جون هام اضافه شده...
رضا که لباس های شسته شده و خونه ی تمیز و شام آماده رو دید حسابی شگفت زده شد و گفت:الحق که هر خونه ای با وجود یک زن ،خونه میشه!
خندیدم و گفتم:تازگی ها خیلی زن زن میکنی آقا رضا! نکنه یکیو دوست داری؟
پلاستیک مرغ رو داد دستم و گفت:سالهاست یکیو دوست دارم،اما موقعیت گفتنش رو نداشتم....
چشم هام گرد شد و با شگفتی گفتم:راست میگی؟کی هست؟ چند سالشه؟ من میشناسمش؟ نکنه از همسایه های قدیمی؟ شایدم یکی از همسایه های خونه ی آقاجون! ها؟ چرا نگفتی به من؟
رضا لبخند تلخی زد و گفت:به وقتش میفهمی آفاق خانم...
غرغر کنان گفتم:باشه... پس من غریبه ام دیگه.... دستت درد نکنه....
رضا تا دم آشپرخونه رفت و برگشت و گفت:کی میتونی ازدواج کنی؟
با تعجب گفتم:سه ماه... سه ماه و چند روز... چطور مگه؟گیج و منگ گفتم:یعنی چی رضا؟ مگه من میخوام شوهر کنم که همچین سوالی میپرسی؟ سه ماه که سهله! من تا سه سال دیگه ام نمیخوام مرد جماعت رو ببینم...
رضا اخمی کرد و گفت:حتی منو؟
گفتم:تو داداش عزیزمی...هر دختری با تو ازدواج کنه خوشبخت ترین زن روی جهانه...
رضا لبخند محوی زد و گفت:تا شام رو میاری میرم دست و صورتم رو بشورم....
حس میکردم میخواد حرفی بزنه که روش نمیشه، با خودم گفتم حتما دختری رو دوست داره که رسیدن بهش سخته... بعد گفتم نکنه ریحون رو دوست داره! خوب که فکر میکردم رضا هیچوقت توجه خاصی به ریحون نداشت، حتی اون اوایل نامزدی یکبار خودم ریحون رو بهش پیشنهاد دادم، ولی رضا حتی نذاشت حرفم تموم شه! گفت این دختره به درد من نمیخوره، توام دیگه حرفش رو نزن!
شام اون شب تو سکوت خورده شد، رضا حسابی فکرش درگیر بود و منم کل فکرم پی این بود که رضا کی رو میخواد که به خاطرش انقدر کم حرف شده و همش تو فکره! با خودم گفتم اجازه بدم یک مدت بگذره، بعد یواش یواش از زیر زبونش حرف میکشم...
اون شب وقتی روی تشک پنبه ای سفید رنگی که رضا واسم انداخته بود دراز کشیدم و خیره شدم به حیاط انگار هزاران سال فاصله گرفته بودم از آفاقی که زن رحیم بود! انگار واقعا زنجیری از دست و پام باز شده بود... انگار همه چیز قشنگتر شده بود... بعد یک سال و اندی تونستم بدون ترس و دلهره چشم روی هم بذارم... هرچند نگرانی های زیادی داشتم، اما دلم خوش بود به حمایت بی قید و شرط رضا...
سال داشت نو میشد و من روز به روز حالم بهتر میشد، رضا دست و بالم رو باز گذاشته بود تو خرید وسایل واسه خونه اش، با خودش رفته بودم بازار، چند تا بالش کمری خریده بودم، چند متر پارچه واسه عوض کردن رویه ی تشک ها بالش های دم دستی، پارچه برای رومیزی و چند تکه وسیله ی تزئینی واسه رو طاقچه...
این حس استقلال رو دوست داشتم... صاحب اختیار اون خونه و زندگی بودن،همه و همه رو با دل و جون دوست داشتم...
رضا هم حالش خوب بود، میگفت این خونه بعد اومدن تو تبدیل به یک خونه ی واقعی شده! بوی غذا پیچیده تو آشپزخونه اش و همه جا بوی گل میده... منم فکر میکردم این خوشبختی و حس خوب ابدیه... اما اشتباه میکردم، سال هنوز نو نشده بود که یک روز زنگ در خونه رو زدن..
رضا چند ساعتی بود از خونه بیرون رفته بود و منم طبق روال روزهای دیگه سرم گرم جمع و جور کردن خونه بود، داشتم کم کم درگیر خونه تکونی میشدم، هرچند چیز قابل تغییری تو خونه نبود، اما دلم خوش بود به خالی و پر کردن کابینت ها و باز و بسته کردن پرده های حریر سفید...
داشتم کمد بشقاب ها رو مرتب میکردم که صدای زنگ در به گوشم رسید....
با تعجب نگاهی به ساعت انداختم، رضا تازه دو ساعتی بود از خونه بیرون رفته بود
حوله ی آشپزخونه رو کنار گذاشتم و روسریم رو روی موهام انداختم و به سمت حیاط رفتم، کسی رو نداشتیم که بیاد خونه...
نرسیده به در خونه صدای زنگ تلفن بلند شد، کلافه به سمت در حیاط رفتم و کنجکاو گفتم:کیه؟
چیزی به در خورد و پشت بندش صدای پر خشم مردی به گوشم رسید:باز کن این در رو...
صدای آقاجون بود، هول افتاد به دلم... وحشت زده قدمی به عقب برداشتم...
دوباره چیزی به در کوبیده شد و آقاجون با خشم گفت:در رو باز میکنی یا یکی رو بفرستم از دیوار بیاد بالا؟
فکری به سرم زد، با عجله دویدم تو خونه، زنگ تلفن قطع شده بود، سریع گوشی رو برداشتم و با رضا تماس گرفتم، بوق اول به دوم نرسیده رضا هراسون الو گفت
نفس نفس زنان گفتم:رضا... رضا...
رضا با ملایمت گفت:آروم باش... میدونم...
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهار
البته گوشت و برنج و اینجور چیزا رو گفتن باید برم سر خیابون! دیگه هوا داشت تاریک میشد نرفتم...
رضا اخمی کرد و گفت:چرا رفتی؟ مگه من مردم که تو بری خرید؟
اخمی کردم و گفتم:دور از جونت، این چه حرفیه... وای رضا، اگر بدونی بابت همین کارهای کوچکی که امروز انجام دادم چه لذتی بردم! اصلا انگار یک جون به جون هام اضافه شده...
رضا که لباس های شسته شده و خونه ی تمیز و شام آماده رو دید حسابی شگفت زده شد و گفت:الحق که هر خونه ای با وجود یک زن ،خونه میشه!
خندیدم و گفتم:تازگی ها خیلی زن زن میکنی آقا رضا! نکنه یکیو دوست داری؟
پلاستیک مرغ رو داد دستم و گفت:سالهاست یکیو دوست دارم،اما موقعیت گفتنش رو نداشتم....
چشم هام گرد شد و با شگفتی گفتم:راست میگی؟کی هست؟ چند سالشه؟ من میشناسمش؟ نکنه از همسایه های قدیمی؟ شایدم یکی از همسایه های خونه ی آقاجون! ها؟ چرا نگفتی به من؟
رضا لبخند تلخی زد و گفت:به وقتش میفهمی آفاق خانم...
غرغر کنان گفتم:باشه... پس من غریبه ام دیگه.... دستت درد نکنه....
رضا تا دم آشپرخونه رفت و برگشت و گفت:کی میتونی ازدواج کنی؟
با تعجب گفتم:سه ماه... سه ماه و چند روز... چطور مگه؟گیج و منگ گفتم:یعنی چی رضا؟ مگه من میخوام شوهر کنم که همچین سوالی میپرسی؟ سه ماه که سهله! من تا سه سال دیگه ام نمیخوام مرد جماعت رو ببینم...
رضا اخمی کرد و گفت:حتی منو؟
گفتم:تو داداش عزیزمی...هر دختری با تو ازدواج کنه خوشبخت ترین زن روی جهانه...
رضا لبخند محوی زد و گفت:تا شام رو میاری میرم دست و صورتم رو بشورم....
حس میکردم میخواد حرفی بزنه که روش نمیشه، با خودم گفتم حتما دختری رو دوست داره که رسیدن بهش سخته... بعد گفتم نکنه ریحون رو دوست داره! خوب که فکر میکردم رضا هیچوقت توجه خاصی به ریحون نداشت، حتی اون اوایل نامزدی یکبار خودم ریحون رو بهش پیشنهاد دادم، ولی رضا حتی نذاشت حرفم تموم شه! گفت این دختره به درد من نمیخوره، توام دیگه حرفش رو نزن!
شام اون شب تو سکوت خورده شد، رضا حسابی فکرش درگیر بود و منم کل فکرم پی این بود که رضا کی رو میخواد که به خاطرش انقدر کم حرف شده و همش تو فکره! با خودم گفتم اجازه بدم یک مدت بگذره، بعد یواش یواش از زیر زبونش حرف میکشم...
اون شب وقتی روی تشک پنبه ای سفید رنگی که رضا واسم انداخته بود دراز کشیدم و خیره شدم به حیاط انگار هزاران سال فاصله گرفته بودم از آفاقی که زن رحیم بود! انگار واقعا زنجیری از دست و پام باز شده بود... انگار همه چیز قشنگتر شده بود... بعد یک سال و اندی تونستم بدون ترس و دلهره چشم روی هم بذارم... هرچند نگرانی های زیادی داشتم، اما دلم خوش بود به حمایت بی قید و شرط رضا...
سال داشت نو میشد و من روز به روز حالم بهتر میشد، رضا دست و بالم رو باز گذاشته بود تو خرید وسایل واسه خونه اش، با خودش رفته بودم بازار، چند تا بالش کمری خریده بودم، چند متر پارچه واسه عوض کردن رویه ی تشک ها بالش های دم دستی، پارچه برای رومیزی و چند تکه وسیله ی تزئینی واسه رو طاقچه...
این حس استقلال رو دوست داشتم... صاحب اختیار اون خونه و زندگی بودن،همه و همه رو با دل و جون دوست داشتم...
رضا هم حالش خوب بود، میگفت این خونه بعد اومدن تو تبدیل به یک خونه ی واقعی شده! بوی غذا پیچیده تو آشپزخونه اش و همه جا بوی گل میده... منم فکر میکردم این خوشبختی و حس خوب ابدیه... اما اشتباه میکردم، سال هنوز نو نشده بود که یک روز زنگ در خونه رو زدن..
رضا چند ساعتی بود از خونه بیرون رفته بود و منم طبق روال روزهای دیگه سرم گرم جمع و جور کردن خونه بود، داشتم کم کم درگیر خونه تکونی میشدم، هرچند چیز قابل تغییری تو خونه نبود، اما دلم خوش بود به خالی و پر کردن کابینت ها و باز و بسته کردن پرده های حریر سفید...
داشتم کمد بشقاب ها رو مرتب میکردم که صدای زنگ در به گوشم رسید....
با تعجب نگاهی به ساعت انداختم، رضا تازه دو ساعتی بود از خونه بیرون رفته بود
حوله ی آشپزخونه رو کنار گذاشتم و روسریم رو روی موهام انداختم و به سمت حیاط رفتم، کسی رو نداشتیم که بیاد خونه...
نرسیده به در خونه صدای زنگ تلفن بلند شد، کلافه به سمت در حیاط رفتم و کنجکاو گفتم:کیه؟
چیزی به در خورد و پشت بندش صدای پر خشم مردی به گوشم رسید:باز کن این در رو...
صدای آقاجون بود، هول افتاد به دلم... وحشت زده قدمی به عقب برداشتم...
دوباره چیزی به در کوبیده شد و آقاجون با خشم گفت:در رو باز میکنی یا یکی رو بفرستم از دیوار بیاد بالا؟
فکری به سرم زد، با عجله دویدم تو خونه، زنگ تلفن قطع شده بود، سریع گوشی رو برداشتم و با رضا تماس گرفتم، بوق اول به دوم نرسیده رضا هراسون الو گفت
نفس نفس زنان گفتم:رضا... رضا...
رضا با ملایمت گفت:آروم باش... میدونم...
ادامه دارد....
✾
۳۱۴
۸:۴۲