عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوسه رضا سری تکون داد و گفت:میرم وسایلت رو بیارم، توام چرخی تو خونه بزن هر اتاقی رو که دوست داشتی انتخاب کن، حتی اگر اتاق من رو خواستی... ازش تشکر کردم و اول سرکی به آشپزخونه کشیدم، یک یخچال سفید رنگ تقریبا بزرگ و یک گاز پنج شعله و کابینت های سبز رنگ حسابی رنگ و رو بخشیده بود به اونجا، یک پنجره ی مربعی شکل هم باز می‌شد به سالن و یک میز چوبی کوچک با دو تا صندلی هم وسط آشپزخونه بود... خدا خدا میکردم آقاجون مانعی برای موندن من نتراشه... اینجوری میتونستم تا هر زمان رضا مجرد بود تو اون خونه بمونم... تو اون مدتم میتونستم برم سرکار، یا حتی دانشگاه... آخ که چقدر فکر تو سرم بود.... نگاهی به اتاق ها دیگه انداختم، یکیش اتاق خود رضا بود، یک کمد پارچه ای داخلش بود و یک تخت آهنی و کلی عکس روی دیوار... با دیدن عکس ها برای لحظه ای شوکه شدم... همه ی عکس ها برای من بود... از معدود عکس های بچگی و نوجوونی گرفته، تا عکس های مراسم نامزدیم با رحیم و چند تا عکس از مراسم قبل عروسی..نمیدونم چرا با دیدن اون همه عکس از خودم روی دیوار حس بدی بهم دست داد، درسته رضا برادرم بود، اما چه دلیلی داشت که فقط عکس من رو دیوار اتاقش باشه! به هرحال آفرین و آسیه هم خواهراش بودن... سری تکون دادم و با فکر اینکه رضا همیشه من رو فرای بقیه دوست داشته سعی کردم خودم رو قانع کنم... اتاق بعدی هم انقدر تاریک و بدون نور بود که هیچ خوشم نیومد ازش، عوضش اتاق تو سالن هم بزرگ بود، هم کمد دیواری داشت، هم نورگیر بود... به حیاط هم دید داشت و همه چیز تموم بود... با صدای بسته شدن در سالن با عجله به سمت سالن رفتم و رو به رضا که چمدونم دستش بود گفتم:لطف میکنی وسایلم رو بذاری تو همین اتاق... رضا سری تکون داد و چمدونم رو برد داخل و گفت:تا تو یکم وسایلت رو جابه جا کنی من میرم واسه ناهار غذا میگیرم. باشه ای گفتم و وارد اتاق شدم، در چمدون رو که باز کردم چشمم به یک پاکت سفید رنگ افتاد، برام عجیب بود کی اون پاکت رو تو چمدونم گذاشته! کنجکاو پاکت رو برداشتم و بازش کردم، مقدار زیادی پول و یک یادداشت داخلش بود... کاغذ کوچک رو باز کردم و نگاهی به نوشته ی داخلش انداختم... از طرف فرامرز بود... شماره تلفن خونه و محل کار و آدرس هر دو جا رو برام نوشته بود و گفته بود هر زمان نیاز به کمک داشتم کافیه باهاش تماس بگیرم... نمیدونستم اون پاکت رو کی و چطوری تو چمدونم گذاشته... اول خواستم آدرس و شماره تلفن رو بندازم دور... اما حسی مانعم شد... به هرحال مشخص نبود آینده چی میشد.. شاید یک روزی به کمکش نیاز پیدا میکردم! بعد خوردن ناهار، رضا که چند روزی بود سرکار نرفته بود رفت سرکار و منم افتادم به جون خونه، از انباری جاروبرقی پیدا کردم و کل خونه رو جارو زدم، انقدر خونه کثیف بود که یکبار مجبور شدم وسط کار کیسه جاروبرقی رو خالی کنم،بعدم همه جا رو گردگیری کردم، لباس های تو حمام رو بردم تو حیاط تا بشورم که چشمم به یک لباسشویی سبز رنگ تو سرویس حیاط افتاد،با هیجان لباس ها رو انداختم داخلش و شروع کردم به جارو زدن حیاط و جمع کردن شاخه های خشک شده ی روی زمین... هوا رفته رفته داشت تاریک میشد وقتی دسته کلیدم رو برداشتم، یادداشتی برای رضا گذاشتم که برای خرید بیرون میرم و بعد برای پر کردن یخچال خالیش از خونه بیرون رفتم... حس خوبی داشتم، اون حس استقلال رو بی نهایت دوست داشتم... از نفس کشیدن تو اون هوای سرد، از راه رفتن تو کوچه های ناآشنا و حرف زدن و آدرس گرفتن از آدم های غریبه هم حس خوبی میگرفتم، اصلا بعد اون همه سختی کشیدن انگار هر چیز کوچک و بزرگی باعث خوشحالیم میشد... پرسون پرسون یک سوپری پیدا کردم،روبه روش هم میوه فروشی بود و کنارش هم نونوایی... به لطف پول هایی که اون مدت فرامرز بهم داده بود کلی خرید کردم، از میوه و سبزی گرفته تا پنیر و تخم مرغ و شیر و ماست و نون... بعدم از شاگرد سوپری خواستم تو بردن وسایل به خونه کمکم کنه... وقتی برگشتم خونه هنوز خبری از رضا نبود، با شوق مشغول جا دادن وسایلی که خریده بودم شدم... به خودم که اومدم دیدم چقدر بابت عادی ترین مسائل روزمره خوشحالم! بابت رو بند انداختن لباس های رضا... بابت خلال کردن پیاز و درست کردن شام مورد علاقه ی رضا... بابت داشتن یک سقف امن بالای سرم... بابت همون آزادی که به سختی به دستش آورده بودم... ساعت نه شب بود که اول زنگ خونه به صدا دراومد و بعد صدای باز شدن در بزرگ حیاط به گوشم رسید، از پنجره ی سالن دیدم که رضا ماشین رو آورد داخل، خودشم کلی خرید کرده بود... از مرغ و گوشت بگیر تا برنج و حبوبات... با عجله بیرون دویدم، کمکش کردم خرید ها رو از ماشین پیاده کنه و همزمان گفتم:منم رفتم خرید، ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوچهار


البته گوشت و برنج و اینجور چیزا رو گفتن باید برم سر خیابون! دیگه هوا داشت تاریک میشد نرفتم...
رضا اخمی کرد و گفت:چرا رفتی؟ مگه من مردم که تو بری خرید؟
اخمی کردم و گفتم:دور از جونت، این چه حرفیه... وای رضا، اگر بدونی بابت همین کارهای کوچکی که امروز انجام دادم چه لذتی بردم! اصلا انگار یک جون به جون هام اضافه شده...
رضا که لباس های شسته شده و خونه ی تمیز و شام آماده رو دید حسابی شگفت زده شد و گفت:الحق که هر خونه ای با وجود یک زن ،خونه میشه!
خندیدم و گفتم:تازگی ها خیلی زن زن میکنی آقا رضا! نکنه یکیو دوست داری؟
پلاستیک مرغ رو داد دستم و گفت:سالهاست یکیو دوست دارم،اما موقعیت گفتنش رو نداشتم....
چشم هام گرد شد و با شگفتی گفتم:راست میگی؟کی هست؟ چند سالشه؟ من میشناسمش؟ نکنه از همسایه های قدیمی؟ شایدم یکی از همسایه های خونه ی آقاجون! ها؟ چرا نگفتی به من؟
رضا لبخند تلخی زد و گفت:به وقتش میفهمی آفاق خانم...
غرغر کنان گفتم:باشه... پس من غریبه ام دیگه.... دستت درد نکنه....
رضا تا دم آشپرخونه رفت و برگشت و گفت:کی میتونی ازدواج کنی؟
با تعجب گفتم:سه ماه... سه ماه و چند روز... چطور مگه؟گیج و منگ گفتم:یعنی چی رضا؟ مگه من میخوام شوهر کنم که همچین سوالی میپرسی؟ سه ماه که سهله! من تا سه سال دیگه ام نمیخوام مرد جماعت رو ببینم...
رضا اخمی کرد و گفت:حتی منو؟
گفتم:تو داداش عزیزمی...هر دختری با تو ازدواج کنه خوشبخت ترین زن روی جهانه...
رضا لبخند محوی زد و گفت:تا شام رو میاری میرم دست و صورتم رو بشورم....
حس میکردم میخواد حرفی بزنه که روش نمیشه، با خودم گفتم حتما دختری رو دوست داره که رسیدن بهش سخته... بعد گفتم نکنه ریحون رو دوست داره! خوب که فکر میکردم رضا هیچوقت توجه خاصی به ریحون نداشت، حتی اون اوایل نامزدی یکبار خودم ریحون رو بهش پیشنهاد دادم، ولی رضا حتی نذاشت حرفم تموم شه! گفت این دختره به درد من نمیخوره، توام دیگه حرفش رو نزن!
شام اون شب تو سکوت خورده شد، رضا حسابی فکرش درگیر بود و منم کل فکرم پی این بود که رضا کی رو میخواد که به خاطرش انقدر کم حرف شده و همش تو فکره! با خودم گفتم اجازه بدم یک مدت بگذره، بعد یواش یواش از زیر زبونش حرف میکشم...
اون شب وقتی روی تشک پنبه ای سفید رنگی که رضا واسم انداخته بود دراز کشیدم و خیره شدم به حیاط انگار هزاران سال فاصله گرفته بودم از آفاقی که زن رحیم بود! انگار واقعا زنجیری از دست و پام باز شده بود... انگار همه چیز قشنگتر شده بود... بعد یک سال و اندی تونستم بدون ترس و دلهره چشم روی هم بذارم... هرچند نگرانی های زیادی داشتم، اما دلم خوش بود به حمایت بی قید و شرط رضا...
سال داشت نو میشد و من روز به روز حالم بهتر میشد، رضا دست و بالم رو باز گذاشته بود تو خرید وسایل واسه خونه اش، با خودش رفته بودم بازار، چند تا بالش کمری خریده بودم، چند متر پارچه واسه عوض کردن رویه ی تشک ها بالش های دم دستی، پارچه برای رومیزی و چند تکه وسیله ی تزئینی واسه رو طاقچه...
این حس استقلال رو دوست داشتم... صاحب اختیار اون خونه و زندگی بودن،همه و همه رو با دل و جون دوست داشتم...
رضا هم حالش خوب بود، میگفت این خونه بعد اومدن تو تبدیل به یک خونه ی واقعی شده! بوی غذا پیچیده تو آشپزخونه اش و همه جا بوی گل میده... منم فکر میکردم این خوشبختی و حس خوب ابدیه... اما اشتباه میکردم، سال هنوز نو نشده بود که یک روز زنگ در خونه رو زدن..
رضا چند ساعتی بود از خونه بیرون رفته بود و منم طبق روال روزهای دیگه سرم گرم جمع و جور کردن خونه بود، داشتم کم کم درگیر خونه تکونی میشدم، هرچند چیز قابل تغییری تو خونه نبود، اما دلم خوش بود به خالی و پر کردن کابینت ها و باز و بسته کردن پرده های حریر سفید...
داشتم کمد بشقاب ها رو مرتب میکردم که صدای زنگ در به گوشم رسید....
با تعجب نگاهی به ساعت انداختم، رضا تازه دو ساعتی بود از خونه بیرون رفته بود
حوله ی آشپزخونه رو کنار گذاشتم و روسریم رو روی موهام انداختم و به سمت حیاط رفتم، کسی رو نداشتیم که بیاد خونه...
نرسیده به در خونه صدای زنگ تلفن بلند شد، کلافه به سمت در حیاط رفتم و کنجکاو گفتم:کیه؟
چیزی به در خورد و پشت بندش صدای پر خشم مردی به گوشم رسید:باز کن این در رو...
صدای آقاجون بود، هول افتاد به دلم... وحشت زده قدمی به عقب برداشتم...
دوباره چیزی به در کوبیده شد و آقاجون با خشم گفت:در رو باز میکنی یا یکی رو بفرستم از دیوار بیاد بالا؟
فکری به سرم زد، با عجله دویدم تو خونه، زنگ تلفن قطع شده بود، سریع گوشی رو برداشتم و با رضا تماس گرفتم، بوق اول به دوم نرسیده رضا هراسون الو گفت
نفس نفس زنان گفتم:رضا... رضا...
رضا با ملایمت گفت:آروم باش... میدونم...


ادامه دارد....



undefined۱۹

۳۱۴

۸:۴۲