🍓🏡ܭܠܢ̣ܣࡅ࣪بߊࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊܝ̇و🏡🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدودو روی صندلی ماشین که نشستم چشمم به سحر افتاد، چادر به سر با عجله داشت به سمت خونه میومد... تا ما رو دید با عجله جلو اومد، بدون توجه به رضا رو به من گفت:تموم شد؟ طلاق جاری شد؟ کوتاه نگاهش کردم و سرد گفتم:بله... تموم شد... نفس راحتی کشید و با صدای بلندی آخيش گفت... پوزخندی زدم و گفتم:رحیم و خانواده اش ارزونی خودت، الحق که حق این خانواده داشتن عروسی عین تویه! سحر پوزخندی زد و گفت:از سر حرصت اینا رو میگی، وگرنه هرکی ندونه من خوب میدونم چقدر تلاش کردی تا زندگیت رو حفظ کنی... لب هام رو بهم فشردم و با چشم های خیس از اشک گفتم:هر زنی جای من بود همینکار رو میکرد... من تا آخرین توان و قدرتم جنگیدم تا زندگیم رو حفظ کنم... اما نشد... نذاشتن... تهشم اونی که نخواست و خودش رو کنار کشید من بودم!این زندگی مفت چنگ تو... در ماشین رو محکم بستم و با صدای خفه ای گفتم:برو رضا... ماشین روشن شد و رضا به سرعت از اونجا دور شد، قبل از اینکه از پیچ کوچه رد بشیم دیدم که در باز شد و سحر سر بلند، عین سرداری پیروز وارد خونه شد... سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و با صدای بلندی زدم زیر گریه، بغضی که ماه ها راه نفسم رو گرفته بود رو شکستم و خودم رو خالی کردم... رضا هم مانع گریه کردنم نشد، گذاشت حسابی خودم رو خالی کنم... نیم ساعت بعد، وقتی از ده بیرون رفته بودیم کم کم تونستم خودم رو جمع و جور کنم،دستمالی برداشتم و صورتم رو پاک کردم، رضا با محبت نگاهم کرد و گفت:بهتر شدی؟سبک شدی؟ آهی کشیدم و سری تکون دادم. رضا کمی دست دست کرد و گفت:یک چیزایی شنیدم... خیلی جلوی خودم رو گرفتم تا زودتر از این ها ازت سوال نکنم... کنجکاو نگاهش کردم، دستی به صورتش کشید و کمی سرعتش رو کم کرد و گفت:مادر رحیم... میگفت.... یعنی میگفت فکر طلاق رو عموی رحیم تو سرت انداخته.. یک مشت بیخود هم گفت که البته من باور نکردم... آهی کشیدم و گفتم:نیازی نبود کسی فکر طلاق رو تو سرم بندازه، من از روز اول دلم با این زندگی نبود، اما تلاش کردم تا زندگیم رو حفظ کنم... ستاره خانم هم هرچی در مورد عموی فرامرز بهت گفته قطعا بیخود بوده... البته که نمیخوام بهت دروغ بگم، یک پیشنهادی داد، منم همون روزهای اول آب پاکی رو ریختم رو دستش، اونم حد و حدود خودش رو فهمید و دیگه حرفی نزد... رضا با عصبانیت گفت: زن داره! چطور روش شده به تو همچین پیشنهادی بده؟ سرم داشت از درد منفجر میشد،از تو کیفم قرص مسکنی درآوردم و با کمی آب خوردم... بعدم چشم رو هم گذاشتم و بی حوصله گفتم:دیگه مهم نیست رضا، یک حرفی زد، جوابشم گرفت... تموم شد... توام نمیخواد خودت رو درگیر کنی... تکون های آروم ماشین و تاثیر قرص باعث شد کم کم چشم هام گرم بشه و خوابم ببره... چشم که باز کردم دم ظهر بود و ماشین جلوی یک ساختمون با نمای سنگ سفید نگه داشته بود و رضا رفته بود تا در حیاطش رو باز کنه... با شگفتی صاف نشستم و نگاهی به اطراف انداختم، تو یکی از محله های خوب شیراز بودیم، آقاجون واسه رضا سنگ تموم گذاشته بود... یک خونه ی حیاط دار بزرگ با دو تا درخت انگور و یک درخت زیتون و انجیر... وقتی از ماشین پیاده شدم با شگفتی نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:اینجا واقعا خونه ی توئه رضا؟ رضا با محبت دسته کلیدی به سمتم گرفت و گفت:بعد از این خونه ی توام هست... هیجان زده کلید رو از دستش گرفتم، همین حرفش دلگرمی بزرگی بود برام... همراهش از سه پله ی ورودی خونه بالا رفتم، از بالکن بلندی عبور کردم و در شیشه ای روبه روم رو خودم باز کردم بعد از عبور از یک راهرو بلند که پله های منتهی به پشت بوم هم اونجا بود یک در دیگه باز میشد به سالن بزرگ خونه، کف سالن با موکت طوسی رنگ پوشیده شده بود و دو فرش با فاصله ی زیادی از هم انداخته بودن، اتاق اول درست کنار در ورودی بود، یک اتاق بزرگ و نورگیر که پنجره های قدی اش به حیاط خونه باز میشد، روبه روی در اتاق یک نورگیر بزرگ و بعد یک در چوبی باز میشد به یک فضای خصوصی که شامل آشپزخونه و دو تا اتاق خواب و یک انباری کوچک بود... هیجان زده نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:الحق که آقاجون واست سنگ تموم گذاشته ها!چقدر این خونه بزرگ و دلبازه.. رضا لبخند تلخی زد و گفت:عوضش خالی از وسیله و همزبون و همدمه.... لبخندی زدم و گفتم:اینا که غصه خوردن نداره، تو لب تر کن... بهترین دختر شهر رو واست میگیرم... دیگه ی دختر چی میخواد از زندگی؟ ماشالله خوش قیافه و خوشتیپ که هستی، خونه هم داری، کار هم که داری... نگاهم کرد و گفت:پس به نظرت من از هر دختری خواستگاری کنم نه نمیگه؟ اخمی کردم و گفتم:باید عقلش پاره سنگ ورداشته باشه که نه بگه بهت... خداروشکر معصوم هم شوهر کرده، دیگه کسی بهت پیله نمیکنه بابت اون... ادامه دارد... ✾
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسه
رضا سری تکون داد و گفت:میرم وسایلت رو بیارم، توام چرخی تو خونه بزن هر اتاقی رو که دوست داشتی انتخاب کن، حتی اگر اتاق من رو خواستی...
ازش تشکر کردم و اول سرکی به آشپزخونه کشیدم، یک یخچال سفید رنگ تقریبا بزرگ و یک گاز پنج شعله و کابینت های سبز رنگ حسابی رنگ و رو بخشیده بود به اونجا، یک پنجره ی مربعی شکل هم باز میشد به سالن و یک میز چوبی کوچک با دو تا صندلی هم وسط آشپزخونه بود...
خدا خدا میکردم آقاجون مانعی برای موندن من نتراشه... اینجوری میتونستم تا هر زمان رضا مجرد بود تو اون خونه بمونم... تو اون مدتم میتونستم برم سرکار، یا حتی دانشگاه... آخ که چقدر فکر تو سرم بود....
نگاهی به اتاق ها دیگه انداختم، یکیش اتاق خود رضا بود، یک کمد پارچه ای داخلش بود و یک تخت آهنی و کلی عکس روی دیوار...
با دیدن عکس ها برای لحظه ای شوکه شدم... همه ی عکس ها برای من بود... از معدود عکس های بچگی و نوجوونی گرفته، تا عکس های مراسم نامزدیم با رحیم و چند تا عکس از مراسم قبل عروسی..نمیدونم چرا با دیدن اون همه عکس از خودم روی دیوار حس بدی بهم دست داد، درسته رضا برادرم بود، اما چه دلیلی داشت که فقط عکس من رو دیوار اتاقش باشه! به هرحال آفرین و آسیه هم خواهراش بودن...
سری تکون دادم و با فکر اینکه رضا همیشه من رو فرای بقیه دوست داشته سعی کردم خودم رو قانع کنم...
اتاق بعدی هم انقدر تاریک و بدون نور بود که هیچ خوشم نیومد ازش، عوضش اتاق تو سالن هم بزرگ بود، هم کمد دیواری داشت، هم نورگیر بود... به حیاط هم دید داشت و همه چیز تموم بود...
با صدای بسته شدن در سالن با عجله به سمت سالن رفتم و رو به رضا که چمدونم دستش بود گفتم:لطف میکنی وسایلم رو بذاری تو همین اتاق...
رضا سری تکون داد و چمدونم رو برد داخل و گفت:تا تو یکم وسایلت رو جابه جا کنی من میرم واسه ناهار غذا میگیرم.
باشه ای گفتم و وارد اتاق شدم، در چمدون رو که باز کردم چشمم به یک پاکت سفید رنگ افتاد، برام عجیب بود کی اون پاکت رو تو چمدونم گذاشته!
کنجکاو پاکت رو برداشتم و بازش کردم، مقدار زیادی پول و یک یادداشت داخلش بود... کاغذ کوچک رو باز کردم و نگاهی به نوشته ی داخلش انداختم... از طرف فرامرز بود... شماره تلفن خونه و محل کار و آدرس هر دو جا رو برام نوشته بود و گفته بود هر زمان نیاز به کمک داشتم کافیه باهاش تماس بگیرم...
نمیدونستم اون پاکت رو کی و چطوری تو چمدونم گذاشته... اول خواستم آدرس و شماره تلفن رو بندازم دور... اما حسی مانعم شد... به هرحال مشخص نبود آینده چی میشد.. شاید یک روزی به کمکش نیاز پیدا میکردم!
بعد خوردن ناهار، رضا که چند روزی بود سرکار نرفته بود رفت سرکار و منم افتادم به جون خونه، از انباری جاروبرقی پیدا کردم و کل خونه رو جارو زدم، انقدر خونه کثیف بود که یکبار مجبور شدم وسط کار کیسه جاروبرقی رو خالی کنم،بعدم همه جا رو گردگیری کردم، لباس های تو حمام رو بردم تو حیاط تا بشورم که چشمم به یک لباسشویی سبز رنگ تو سرویس حیاط افتاد،با هیجان لباس ها رو انداختم داخلش و شروع کردم به جارو زدن حیاط و جمع کردن شاخه های خشک شده ی روی زمین...
هوا رفته رفته داشت تاریک میشد وقتی دسته کلیدم رو برداشتم، یادداشتی برای رضا گذاشتم که برای خرید بیرون میرم و بعد برای پر کردن یخچال خالیش از خونه بیرون رفتم...
حس خوبی داشتم، اون حس استقلال رو بی نهایت دوست داشتم... از نفس کشیدن تو اون هوای سرد، از راه رفتن تو کوچه های ناآشنا و حرف زدن و آدرس گرفتن از آدم های غریبه هم حس خوبی میگرفتم، اصلا بعد اون همه سختی کشیدن انگار هر چیز کوچک و بزرگی باعث خوشحالیم میشد...
پرسون پرسون یک سوپری پیدا کردم،روبه روش هم میوه فروشی بود و کنارش هم نونوایی... به لطف پول هایی که اون مدت فرامرز بهم داده بود کلی خرید کردم، از میوه و سبزی گرفته تا پنیر و تخم مرغ و شیر و ماست و نون... بعدم از شاگرد سوپری خواستم تو بردن وسایل به خونه کمکم کنه...
وقتی برگشتم خونه هنوز خبری از رضا نبود، با شوق مشغول جا دادن وسایلی که خریده بودم شدم... به خودم که اومدم دیدم چقدر بابت عادی ترین مسائل روزمره خوشحالم! بابت رو بند انداختن لباس های رضا... بابت خلال کردن پیاز و درست کردن شام مورد علاقه ی رضا... بابت داشتن یک سقف امن بالای سرم... بابت همون آزادی که به سختی به دستش آورده بودم...
ساعت نه شب بود که اول زنگ خونه به صدا دراومد و بعد صدای باز شدن در بزرگ حیاط به گوشم رسید، از پنجره ی سالن دیدم که رضا ماشین رو آورد داخل، خودشم کلی خرید کرده بود... از مرغ و گوشت بگیر تا برنج و حبوبات...
با عجله بیرون دویدم، کمکش کردم خرید ها رو از ماشین پیاده کنه و همزمان گفتم:منم رفتم خرید،
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوسه
رضا سری تکون داد و گفت:میرم وسایلت رو بیارم، توام چرخی تو خونه بزن هر اتاقی رو که دوست داشتی انتخاب کن، حتی اگر اتاق من رو خواستی...
ازش تشکر کردم و اول سرکی به آشپزخونه کشیدم، یک یخچال سفید رنگ تقریبا بزرگ و یک گاز پنج شعله و کابینت های سبز رنگ حسابی رنگ و رو بخشیده بود به اونجا، یک پنجره ی مربعی شکل هم باز میشد به سالن و یک میز چوبی کوچک با دو تا صندلی هم وسط آشپزخونه بود...
خدا خدا میکردم آقاجون مانعی برای موندن من نتراشه... اینجوری میتونستم تا هر زمان رضا مجرد بود تو اون خونه بمونم... تو اون مدتم میتونستم برم سرکار، یا حتی دانشگاه... آخ که چقدر فکر تو سرم بود....
نگاهی به اتاق ها دیگه انداختم، یکیش اتاق خود رضا بود، یک کمد پارچه ای داخلش بود و یک تخت آهنی و کلی عکس روی دیوار...
با دیدن عکس ها برای لحظه ای شوکه شدم... همه ی عکس ها برای من بود... از معدود عکس های بچگی و نوجوونی گرفته، تا عکس های مراسم نامزدیم با رحیم و چند تا عکس از مراسم قبل عروسی..نمیدونم چرا با دیدن اون همه عکس از خودم روی دیوار حس بدی بهم دست داد، درسته رضا برادرم بود، اما چه دلیلی داشت که فقط عکس من رو دیوار اتاقش باشه! به هرحال آفرین و آسیه هم خواهراش بودن...
سری تکون دادم و با فکر اینکه رضا همیشه من رو فرای بقیه دوست داشته سعی کردم خودم رو قانع کنم...
اتاق بعدی هم انقدر تاریک و بدون نور بود که هیچ خوشم نیومد ازش، عوضش اتاق تو سالن هم بزرگ بود، هم کمد دیواری داشت، هم نورگیر بود... به حیاط هم دید داشت و همه چیز تموم بود...
با صدای بسته شدن در سالن با عجله به سمت سالن رفتم و رو به رضا که چمدونم دستش بود گفتم:لطف میکنی وسایلم رو بذاری تو همین اتاق...
رضا سری تکون داد و چمدونم رو برد داخل و گفت:تا تو یکم وسایلت رو جابه جا کنی من میرم واسه ناهار غذا میگیرم.
باشه ای گفتم و وارد اتاق شدم، در چمدون رو که باز کردم چشمم به یک پاکت سفید رنگ افتاد، برام عجیب بود کی اون پاکت رو تو چمدونم گذاشته!
کنجکاو پاکت رو برداشتم و بازش کردم، مقدار زیادی پول و یک یادداشت داخلش بود... کاغذ کوچک رو باز کردم و نگاهی به نوشته ی داخلش انداختم... از طرف فرامرز بود... شماره تلفن خونه و محل کار و آدرس هر دو جا رو برام نوشته بود و گفته بود هر زمان نیاز به کمک داشتم کافیه باهاش تماس بگیرم...
نمیدونستم اون پاکت رو کی و چطوری تو چمدونم گذاشته... اول خواستم آدرس و شماره تلفن رو بندازم دور... اما حسی مانعم شد... به هرحال مشخص نبود آینده چی میشد.. شاید یک روزی به کمکش نیاز پیدا میکردم!
بعد خوردن ناهار، رضا که چند روزی بود سرکار نرفته بود رفت سرکار و منم افتادم به جون خونه، از انباری جاروبرقی پیدا کردم و کل خونه رو جارو زدم، انقدر خونه کثیف بود که یکبار مجبور شدم وسط کار کیسه جاروبرقی رو خالی کنم،بعدم همه جا رو گردگیری کردم، لباس های تو حمام رو بردم تو حیاط تا بشورم که چشمم به یک لباسشویی سبز رنگ تو سرویس حیاط افتاد،با هیجان لباس ها رو انداختم داخلش و شروع کردم به جارو زدن حیاط و جمع کردن شاخه های خشک شده ی روی زمین...
هوا رفته رفته داشت تاریک میشد وقتی دسته کلیدم رو برداشتم، یادداشتی برای رضا گذاشتم که برای خرید بیرون میرم و بعد برای پر کردن یخچال خالیش از خونه بیرون رفتم...
حس خوبی داشتم، اون حس استقلال رو بی نهایت دوست داشتم... از نفس کشیدن تو اون هوای سرد، از راه رفتن تو کوچه های ناآشنا و حرف زدن و آدرس گرفتن از آدم های غریبه هم حس خوبی میگرفتم، اصلا بعد اون همه سختی کشیدن انگار هر چیز کوچک و بزرگی باعث خوشحالیم میشد...
پرسون پرسون یک سوپری پیدا کردم،روبه روش هم میوه فروشی بود و کنارش هم نونوایی... به لطف پول هایی که اون مدت فرامرز بهم داده بود کلی خرید کردم، از میوه و سبزی گرفته تا پنیر و تخم مرغ و شیر و ماست و نون... بعدم از شاگرد سوپری خواستم تو بردن وسایل به خونه کمکم کنه...
وقتی برگشتم خونه هنوز خبری از رضا نبود، با شوق مشغول جا دادن وسایلی که خریده بودم شدم... به خودم که اومدم دیدم چقدر بابت عادی ترین مسائل روزمره خوشحالم! بابت رو بند انداختن لباس های رضا... بابت خلال کردن پیاز و درست کردن شام مورد علاقه ی رضا... بابت داشتن یک سقف امن بالای سرم... بابت همون آزادی که به سختی به دستش آورده بودم...
ساعت نه شب بود که اول زنگ خونه به صدا دراومد و بعد صدای باز شدن در بزرگ حیاط به گوشم رسید، از پنجره ی سالن دیدم که رضا ماشین رو آورد داخل، خودشم کلی خرید کرده بود... از مرغ و گوشت بگیر تا برنج و حبوبات...
با عجله بیرون دویدم، کمکش کردم خرید ها رو از ماشین پیاده کنه و همزمان گفتم:منم رفتم خرید،
ادامه دارد...
۳۶۴
۱۹:۱۹