#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدودو
روی صندلی ماشین که نشستم چشمم به سحر افتاد، چادر به سر با عجله داشت به سمت خونه میومد...
تا ما رو دید با عجله جلو اومد، بدون توجه به رضا رو به من گفت:تموم شد؟ طلاق جاری شد؟
کوتاه نگاهش کردم و سرد گفتم:بله... تموم شد...
نفس راحتی کشید و با صدای بلندی آخيش گفت...
پوزخندی زدم و گفتم:رحیم و خانواده اش ارزونی خودت، الحق که حق این خانواده داشتن عروسی عین تویه!
سحر پوزخندی زد و گفت:از سر حرصت اینا رو میگی، وگرنه هرکی ندونه من خوب میدونم چقدر تلاش کردی تا زندگیت رو حفظ کنی...
لب هام رو بهم فشردم و با چشم های خیس از اشک گفتم:هر زنی جای من بود همینکار رو میکرد... من تا آخرین توان و قدرتم جنگیدم تا زندگیم رو حفظ کنم... اما نشد... نذاشتن... تهشم اونی که نخواست و خودش رو کنار کشید من بودم!این زندگی مفت چنگ تو...
در ماشین رو محکم بستم و با صدای خفه ای گفتم:برو رضا...
ماشین روشن شد و رضا به سرعت از اونجا دور شد، قبل از اینکه از پیچ کوچه رد بشیم دیدم که در باز شد و سحر سر بلند، عین سرداری پیروز وارد خونه شد...
سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و با صدای بلندی زدم زیر گریه، بغضی که ماه ها راه نفسم رو گرفته بود رو شکستم و خودم رو خالی کردم...
رضا هم مانع گریه کردنم نشد، گذاشت حسابی خودم رو خالی کنم... نیم ساعت بعد، وقتی از ده بیرون رفته بودیم کم کم تونستم خودم رو جمع و جور کنم،دستمالی برداشتم و صورتم رو پاک کردم، رضا با محبت نگاهم کرد و گفت:بهتر شدی؟سبک شدی؟
آهی کشیدم و سری تکون دادم. رضا کمی دست دست کرد و گفت:یک چیزایی شنیدم... خیلی جلوی خودم رو گرفتم تا زودتر از این ها ازت سوال نکنم...
کنجکاو نگاهش کردم، دستی به صورتش کشید و کمی سرعتش رو کم کرد و گفت:مادر رحیم... میگفت.... یعنی میگفت فکر طلاق رو عموی رحیم تو سرت انداخته.. یک مشت بیخود هم گفت که البته من باور نکردم...
آهی کشیدم و گفتم:نیازی نبود کسی فکر طلاق رو تو سرم بندازه، من از روز اول دلم با این زندگی نبود، اما تلاش کردم تا زندگیم رو حفظ کنم... ستاره خانم هم هرچی در مورد عموی فرامرز بهت گفته قطعا بیخود بوده... البته که نمیخوام بهت دروغ بگم، یک پیشنهادی داد، منم همون روزهای اول آب پاکی رو ریختم رو دستش، اونم حد و حدود خودش رو فهمید و دیگه حرفی نزد...
رضا با عصبانیت گفت: زن داره! چطور روش شده به تو همچین پیشنهادی بده؟
سرم داشت از درد منفجر میشد،از تو کیفم قرص مسکنی درآوردم و با کمی آب خوردم...
بعدم چشم رو هم گذاشتم و بی حوصله گفتم:دیگه مهم نیست رضا، یک حرفی زد، جوابشم گرفت... تموم شد... توام نمیخواد خودت رو درگیر کنی...
تکون های آروم ماشین و تاثیر قرص باعث شد کم کم چشم هام گرم بشه و خوابم ببره...
چشم که باز کردم دم ظهر بود و ماشین جلوی یک ساختمون با نمای سنگ سفید نگه داشته بود و رضا رفته بود تا در حیاطش رو باز کنه...
با شگفتی صاف نشستم و نگاهی به اطراف انداختم، تو یکی از محله های خوب شیراز بودیم، آقاجون واسه رضا سنگ تموم گذاشته بود... یک خونه ی حیاط دار بزرگ با دو تا درخت انگور و یک درخت زیتون و انجیر...
وقتی از ماشین پیاده شدم با شگفتی نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:اینجا واقعا خونه ی توئه رضا؟
رضا با محبت دسته کلیدی به سمتم گرفت و گفت:بعد از این خونه ی توام هست...
هیجان زده کلید رو از دستش گرفتم، همین حرفش دلگرمی بزرگی بود برام...
همراهش از سه پله ی ورودی خونه بالا رفتم، از بالکن بلندی عبور کردم و در شیشه ای روبه روم رو خودم باز کردم
بعد از عبور از یک راهرو بلند که پله های منتهی به پشت بوم هم اونجا بود یک در دیگه باز میشد به سالن بزرگ خونه، کف سالن با موکت طوسی رنگ پوشیده شده بود و دو فرش با فاصله ی زیادی از هم انداخته بودن، اتاق اول درست کنار در ورودی بود، یک اتاق بزرگ و نورگیر که پنجره های قدی اش به حیاط خونه باز میشد، روبه روی در اتاق یک نورگیر بزرگ و بعد یک در چوبی باز میشد به یک فضای خصوصی که شامل آشپزخونه و دو تا اتاق خواب و یک انباری کوچک بود...
هیجان زده نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:الحق که آقاجون واست سنگ تموم گذاشته ها!چقدر این خونه بزرگ و دلبازه..
رضا لبخند تلخی زد و گفت:عوضش خالی از وسیله و همزبون و همدمه....
لبخندی زدم و گفتم:اینا که غصه خوردن نداره، تو لب تر کن... بهترین دختر شهر رو واست میگیرم... دیگه ی دختر چی میخواد از زندگی؟ ماشالله خوش قیافه و خوشتیپ که هستی، خونه هم داری، کار هم که داری...
نگاهم کرد و گفت:پس به نظرت من از هر دختری خواستگاری کنم نه نمیگه؟
اخمی کردم و گفتم:باید عقلش پاره سنگ ورداشته باشه که نه بگه بهت... خداروشکر معصوم هم شوهر کرده، دیگه کسی بهت پیله نمیکنه بابت اون...
ادامه دارد...
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدودو
روی صندلی ماشین که نشستم چشمم به سحر افتاد، چادر به سر با عجله داشت به سمت خونه میومد...
تا ما رو دید با عجله جلو اومد، بدون توجه به رضا رو به من گفت:تموم شد؟ طلاق جاری شد؟
کوتاه نگاهش کردم و سرد گفتم:بله... تموم شد...
نفس راحتی کشید و با صدای بلندی آخيش گفت...
پوزخندی زدم و گفتم:رحیم و خانواده اش ارزونی خودت، الحق که حق این خانواده داشتن عروسی عین تویه!
سحر پوزخندی زد و گفت:از سر حرصت اینا رو میگی، وگرنه هرکی ندونه من خوب میدونم چقدر تلاش کردی تا زندگیت رو حفظ کنی...
لب هام رو بهم فشردم و با چشم های خیس از اشک گفتم:هر زنی جای من بود همینکار رو میکرد... من تا آخرین توان و قدرتم جنگیدم تا زندگیم رو حفظ کنم... اما نشد... نذاشتن... تهشم اونی که نخواست و خودش رو کنار کشید من بودم!این زندگی مفت چنگ تو...
در ماشین رو محکم بستم و با صدای خفه ای گفتم:برو رضا...
ماشین روشن شد و رضا به سرعت از اونجا دور شد، قبل از اینکه از پیچ کوچه رد بشیم دیدم که در باز شد و سحر سر بلند، عین سرداری پیروز وارد خونه شد...
سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و با صدای بلندی زدم زیر گریه، بغضی که ماه ها راه نفسم رو گرفته بود رو شکستم و خودم رو خالی کردم...
رضا هم مانع گریه کردنم نشد، گذاشت حسابی خودم رو خالی کنم... نیم ساعت بعد، وقتی از ده بیرون رفته بودیم کم کم تونستم خودم رو جمع و جور کنم،دستمالی برداشتم و صورتم رو پاک کردم، رضا با محبت نگاهم کرد و گفت:بهتر شدی؟سبک شدی؟
آهی کشیدم و سری تکون دادم. رضا کمی دست دست کرد و گفت:یک چیزایی شنیدم... خیلی جلوی خودم رو گرفتم تا زودتر از این ها ازت سوال نکنم...
کنجکاو نگاهش کردم، دستی به صورتش کشید و کمی سرعتش رو کم کرد و گفت:مادر رحیم... میگفت.... یعنی میگفت فکر طلاق رو عموی رحیم تو سرت انداخته.. یک مشت بیخود هم گفت که البته من باور نکردم...
آهی کشیدم و گفتم:نیازی نبود کسی فکر طلاق رو تو سرم بندازه، من از روز اول دلم با این زندگی نبود، اما تلاش کردم تا زندگیم رو حفظ کنم... ستاره خانم هم هرچی در مورد عموی فرامرز بهت گفته قطعا بیخود بوده... البته که نمیخوام بهت دروغ بگم، یک پیشنهادی داد، منم همون روزهای اول آب پاکی رو ریختم رو دستش، اونم حد و حدود خودش رو فهمید و دیگه حرفی نزد...
رضا با عصبانیت گفت: زن داره! چطور روش شده به تو همچین پیشنهادی بده؟
سرم داشت از درد منفجر میشد،از تو کیفم قرص مسکنی درآوردم و با کمی آب خوردم...
بعدم چشم رو هم گذاشتم و بی حوصله گفتم:دیگه مهم نیست رضا، یک حرفی زد، جوابشم گرفت... تموم شد... توام نمیخواد خودت رو درگیر کنی...
تکون های آروم ماشین و تاثیر قرص باعث شد کم کم چشم هام گرم بشه و خوابم ببره...
چشم که باز کردم دم ظهر بود و ماشین جلوی یک ساختمون با نمای سنگ سفید نگه داشته بود و رضا رفته بود تا در حیاطش رو باز کنه...
با شگفتی صاف نشستم و نگاهی به اطراف انداختم، تو یکی از محله های خوب شیراز بودیم، آقاجون واسه رضا سنگ تموم گذاشته بود... یک خونه ی حیاط دار بزرگ با دو تا درخت انگور و یک درخت زیتون و انجیر...
وقتی از ماشین پیاده شدم با شگفتی نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:اینجا واقعا خونه ی توئه رضا؟
رضا با محبت دسته کلیدی به سمتم گرفت و گفت:بعد از این خونه ی توام هست...
هیجان زده کلید رو از دستش گرفتم، همین حرفش دلگرمی بزرگی بود برام...
همراهش از سه پله ی ورودی خونه بالا رفتم، از بالکن بلندی عبور کردم و در شیشه ای روبه روم رو خودم باز کردم
بعد از عبور از یک راهرو بلند که پله های منتهی به پشت بوم هم اونجا بود یک در دیگه باز میشد به سالن بزرگ خونه، کف سالن با موکت طوسی رنگ پوشیده شده بود و دو فرش با فاصله ی زیادی از هم انداخته بودن، اتاق اول درست کنار در ورودی بود، یک اتاق بزرگ و نورگیر که پنجره های قدی اش به حیاط خونه باز میشد، روبه روی در اتاق یک نورگیر بزرگ و بعد یک در چوبی باز میشد به یک فضای خصوصی که شامل آشپزخونه و دو تا اتاق خواب و یک انباری کوچک بود...
هیجان زده نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:الحق که آقاجون واست سنگ تموم گذاشته ها!چقدر این خونه بزرگ و دلبازه..
رضا لبخند تلخی زد و گفت:عوضش خالی از وسیله و همزبون و همدمه....
لبخندی زدم و گفتم:اینا که غصه خوردن نداره، تو لب تر کن... بهترین دختر شهر رو واست میگیرم... دیگه ی دختر چی میخواد از زندگی؟ ماشالله خوش قیافه و خوشتیپ که هستی، خونه هم داری، کار هم که داری...
نگاهم کرد و گفت:پس به نظرت من از هر دختری خواستگاری کنم نه نمیگه؟
اخمی کردم و گفتم:باید عقلش پاره سنگ ورداشته باشه که نه بگه بهت... خداروشکر معصوم هم شوهر کرده، دیگه کسی بهت پیله نمیکنه بابت اون...
ادامه دارد...
✾
۳۶۶
۱۹:۰۴