عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدویک آفرین رفت و رضا اومد... رحیم خیال میکرد من به حرف هرکسی گوش ندم، به حرف رضا گوش میدم... اما اشتباه میکرد.. رضا اما به قصد پا درمیونی نیومده بود، برادرم اومده بود تا حامی و پشتیبانم باشه، تا بعد یک سال درد و رنج کنار خواهری باشه که به قول خودش تو اون یکسال انگار ده سال پیر شده بود... رضا اومده بود تا خیالم رو راحت کنه که بعد طلاق میتونم روش حساب کنم... روی خودش و خونه ای که آقاجون تو شیراز واسش خریده بود...دلم گرم شد از حمایتش... از مردونگی که شاید دیر خرجم کرده بود، اما بازم غنمیت بود واسم... با حمایت رضا، آفرین هم خودش رو عقب کشید، تهشم به رحیم گفته بود آفاق یک سال تو این زندگی مونده و نتونسته زندگیش رو جفت و جور کنه، بعد اینم لابد دیگه نمیتونه کاری کنه که تصمیم به جدایی گرفته! یادمه اسفند ماه سال ٧٠ بود، یک سال و اندی از شب تلخ عروسیمون گذشته بود، وقتی سد مقاومت رحیم شکست و راضی به طلاق شد... طلاق توافقی که بعد بیست روز کارهاش انجام شد و آخرشم فرامرز عاقد آورد خونه برای خوندن خطبه ی طلاق! تو اون یک ماه و اندی بیشتر اوقات رو تنها تو اتاقم گذرونده بودم، فرامرز هم مدام در رفت و آمد بود و رحیم هم در تلاش برای منصرف کردن من و در نهایت تونستم حرفم رو به کرسی بنشونم...هرچی داشتم و نداشتم رو جمع کرده بودم و تو یک چمدون بزرگ ریخته بودم، از اون خونه هیچی با خودم نمی‌بردم، هرچی که بود لباس هایی بود که خانواده ی خودم برام خریده بودن... اون اتاق سیاه و دوده گرفته رو خالی کردم... اتاقی که از روز اول هم ازش بیزار بودم... با همراهی رضا به سمت سالن رفتم و با فاصله از رحیم روی زمین نشستم، عاقدی که فرامرز آورده بود طلاق رو جاری کرد، خیلی زودتر و راحت تر از چیزی که فکرش رو میکردم! شاهد طلاقمون هم رضا و فرامرز و پدر رحیم شدن... بعد تموم شدن ، عاقد دفتری رو برای امضا جلومون گذاشت، رحیم با دست های لرزون خودکار رو برداشت، قبل امضا زدن با التماس نگاهم کرد و گفت:آفاق... هنوز... هنوز فرصت هست برای منصرف شدن... رضا آروم گفت:امضا کن آفاق... تمومش کن... دست لرزونم رو جلو بردم، یاد و خاطره ی کل اون چهار سال نامزدی و یک سال عروسی اومد جلوی چشمم... از دوستت دارم های رحیم، تا صدای فریادها و توهین هاش... تا کتک ها و تحقیر کردن هاش..انگار تازه به فکر افتاده بودم که بعد طلاق چی به سرم میاد؟رضا تا کی میتونه ازم حمایت کنه؟ اصلا آقاجونی که به قول آفرین مخالف سفت و سخت طلاق من بود و از طریق آفرین برام پیغام فرستاده بود که هرکی تو این مسیر کنارم باشه رو طرد میکنه تا کی اجازه می‌داد رضا ازم حمایت کنه...داشتم قدم تو مسیری میذاشتم که آخر و عاقبتش مشخص نبود... روزهای سختی رو پیش رو داشتم که شاید تحملش در توان هر کسی نبود... نیم نگاهی به رضا انداختم، رضا چشم هاش رو باز و بسته کرد و سری تکون داد...تاییدم کرد... تو دلم بسم الله گفتم و دستم رو به سمت دفتر دراز کردم... امضا رو که پای مهر طلاق زدم حس کردم راه نفسم بعد یک سال و اندی باز شد... ا خودکار رو روی میز گذاشتم ... رحیم بعد مکث کوتاهی با سفارش ستاره خانم امضا رو زد و سریع از جا بلند شد و بیرون رفت... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود،هیچوقت فکر نمیکردم ته این زندگی به همچین جایی ختم بشه... ستاره خانم از جا بلند شد، نگاه تندی به من انداخت و گفت:وسایلت رو که جمع کردی! بهتره همین الان از این خونه بری... دیگه جایی تو این خونه نداری... آهی کشیدم و گفتم:از روز اولم جایی تو این خونه نداشتم، عین یک وصله ی ناجور سعی می‌کردم خودم رو اینجا جا کنم... ستاره خانم و پدر رحیم و ریحون که بیرون رفتن با سستی از جا بلند شدم، رضا گفت:ساک وسایلت رو بردم تو ماشین... لازم نیست برگردی تو اون اتاق... با محبت نگاهش کردم،گفتم:تا عمر دارم مدیونتم...اگر تو نبودی... محال بود بتونم تا اینجا پیش برم.... همراهش از سالن بیرون زدم، وارد حیاط که شدیم فرامرز رو دیدم، عاقد رو تا دم در همراهی کرده بود و برگشته بود.... با دیدنش بی اختیار دستی به روسریم کشیدم ، انگار حالا که یک زن مطلقه بودم ازش خجالت میکشیدم... فرامرز با چند قدم بهمون نزدیک شد،بدون اینکه نگاهی به من بندازه رو به رضا گفت:قبلا گفتم، بازم میگم... در خونه ی من برای همیشه به روی آفاق خانم بازه.. هر زمان،تو هر شرایطی که نیاز به کمک داشتن من دریغ نمیکنم.... رضا با جدیت گفت:شما خیلی لطف دارید، اما بهتره آفاق رابطه اش رو با این خانواده به طور کامل قطع کنه تا حرف و حدیثی پشتش نباشه... با فرامرز دست داد و گفت:نیازی به نگرانی شما نیست... فرامرز سری تکون داد و عقب رفت، از کنارش رد شدم.... رضا در جلو رو برام باز کرد و اشاره ای کرد تا سوار شم، ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدودو


روی صندلی ماشین که نشستم چشمم به سحر افتاد، چادر به سر با عجله داشت به سمت خونه میومد...
تا ما رو دید با عجله جلو اومد، بدون توجه به رضا رو به من گفت:تموم شد؟ طلاق جاری شد؟
کوتاه نگاهش کردم و سرد گفتم:بله... تموم شد...
نفس راحتی کشید و با صدای بلندی آخيش گفت...
پوزخندی زدم و گفتم:رحیم و خانواده اش ارزونی خودت، الحق که حق این خانواده داشتن عروسی عین تویه!
سحر پوزخندی زد و گفت:از سر حرصت اینا رو میگی، وگرنه هرکی ندونه من خوب میدونم چقدر تلاش کردی تا زندگیت رو حفظ کنی...
لب هام رو بهم فشردم و با چشم های خیس از اشک گفتم:هر زنی جای من بود همینکار رو میکرد... من تا آخرین توان و قدرتم جنگیدم تا زندگیم رو حفظ کنم... اما نشد... نذاشتن... تهشم اونی که نخواست و خودش رو کنار کشید من بودم!این زندگی مفت چنگ تو...
در ماشین رو محکم بستم و با صدای خفه ای گفتم:برو رضا...
ماشین روشن شد و رضا به سرعت از اونجا دور شد، قبل از اینکه از پیچ کوچه رد بشیم دیدم که در باز شد و سحر سر بلند، عین سرداری پیروز وارد خونه شد...
سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و با صدای بلندی زدم زیر گریه، بغضی که ماه ها راه نفسم رو گرفته بود رو شکستم و خودم رو خالی کردم...
رضا هم مانع گریه کردنم نشد، گذاشت حسابی خودم رو خالی کنم... نیم ساعت بعد، وقتی از ده بیرون رفته بودیم کم کم تونستم خودم رو جمع و جور کنم،دستمالی برداشتم و صورتم رو پاک کردم، رضا با محبت نگاهم کرد و گفت:بهتر شدی؟سبک شدی؟
آهی کشیدم و سری تکون دادم. رضا کمی دست دست کرد و گفت:یک چیزایی شنیدم... خیلی جلوی خودم رو گرفتم تا زودتر از این ها ازت سوال نکنم...
کنجکاو نگاهش کردم، دستی به صورتش کشید و کمی سرعتش رو کم کرد و گفت:مادر رحیم... می‌گفت.... یعنی میگفت فکر طلاق رو عموی رحیم تو سرت انداخته.. یک مشت بیخود هم گفت که البته من باور نکردم...
آهی کشیدم و گفتم:نیازی نبود کسی فکر طلاق رو تو سرم بندازه، من از روز اول دلم با این زندگی نبود، اما تلاش کردم تا زندگیم رو حفظ کنم... ستاره خانم هم هرچی در مورد عموی فرامرز بهت گفته قطعا بیخود بوده... البته که نمیخوام بهت دروغ بگم، یک پیشنهادی داد، منم همون روزهای اول آب پاکی رو ریختم رو دستش، اونم حد و حدود خودش رو فهمید و دیگه حرفی نزد...
رضا با عصبانیت گفت: زن داره! چطور روش شده به تو همچین پیشنهادی بده؟
سرم داشت از درد منفجر میشد،از تو کیفم قرص مسکنی درآوردم و با کمی آب خوردم...
بعدم چشم رو هم گذاشتم و بی حوصله گفتم:دیگه مهم نیست رضا، یک حرفی زد، جوابشم گرفت... تموم شد... توام نمیخواد خودت رو درگیر کنی...
تکون های آروم ماشین و تاثیر قرص باعث شد کم کم چشم هام گرم بشه و خوابم ببره...
چشم که باز کردم دم ظهر بود و ماشین جلوی یک ساختمون با نمای سنگ سفید نگه داشته بود و رضا رفته بود تا در حیاطش رو باز کنه...
با شگفتی صاف نشستم و نگاهی به اطراف انداختم، تو یکی از محله های خوب شیراز بودیم، آقاجون واسه رضا سنگ تموم گذاشته بود... یک خونه ی حیاط دار بزرگ با دو تا درخت انگور و یک درخت زیتون و انجیر...
وقتی از ماشین پیاده شدم با شگفتی نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:اینجا واقعا خونه ی توئه رضا؟
رضا با محبت دسته کلیدی به سمتم گرفت و گفت:بعد از این خونه ی توام هست...
هیجان زده کلید رو از دستش گرفتم، همین حرفش دلگرمی بزرگی بود برام...
همراهش از سه پله ی ورودی خونه بالا رفتم، از بالکن بلندی عبور کردم و در شیشه ای روبه روم رو خودم باز کردم
بعد از عبور از یک راهرو بلند که پله های منتهی به پشت بوم هم اونجا بود یک در دیگه باز می‌شد به سالن بزرگ خونه، کف سالن با موکت طوسی رنگ پوشیده شده بود و دو فرش با فاصله ی زیادی از هم انداخته بودن، اتاق اول درست کنار در ورودی بود، یک اتاق بزرگ و نورگیر که پنجره های قدی اش به حیاط خونه باز می‌شد، روبه روی در اتاق یک نورگیر بزرگ و بعد یک در چوبی باز می‌شد به یک فضای خصوصی که شامل آشپزخونه و دو تا اتاق خواب و یک انباری کوچک بود...
هیجان زده نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:الحق که آقاجون واست سنگ تموم گذاشته ها!چقدر این خونه بزرگ و دلبازه..
رضا لبخند تلخی زد و گفت:عوضش خالی از وسیله و همزبون و همدمه....
لبخندی زدم و گفتم:اینا که غصه خوردن نداره، تو لب تر کن... بهترین دختر شهر رو واست میگیرم... دیگه ی دختر چی میخواد از زندگی؟ ماشالله خوش قیافه و خوشتیپ که هستی، خونه هم داری، کار هم که داری...
نگاهم کرد و گفت:پس به نظرت من از هر دختری خواستگاری کنم نه نمیگه؟
اخمی کردم و گفتم:باید عقلش پاره سنگ ورداشته باشه که نه بگه بهت... خداروشکر معصوم هم شوهر کرده، دیگه کسی بهت پیله نمیکنه بابت اون...


ادامه دارد...



undefined۱۹

۳۶۶

۱۹:۰۴