عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صد ریحون سریع گفت:آره داداش، خودش گفته... به خدا به منم گفت،بعدشم گفت من فقط میخوام طلاق بگیرم برم دنبال زندگیم...خب وقتی خودش میخواد چرا تو خودتو اذیت میکنی؟ رحیم از جا بلند شد و گفت:باید باهاش حرف بزنم... سراسیمه از پشت پنجره کنار رفتم، رحیم که در اتاق رو باز کرد و من رو روسری به سر دید با غمی عمیق سلام کرد و تکیه داد به دیوار.... سکوتش رو که دیدم خودم پیش قدم شدم و گفتم:رحیم... من رو نگاه کن... نزدیک یک سال از عروسی ما میگذره... یک نگاه به من بنداز، من اون آفاق قبل عروسیم؟ یک نگاه به خودت بنداز! به این زندگی! این اون چیزی بود که بهم قول داده بودی؟ با صدای خفه ای گفت:تو خراب کردی همه چیو... قدمی به جلو برداشتم:باشه...من خرابش کردم... تاوانشم من دادم،منی که تک و تنها موندم... منی که یک ساله شوهر دارم ،ولی هیچوقت با هم زندگی نکردیم، منی که تو مراسم خواستگاری و عقد و عروسی شوهرم شرکت کردم و دَم نزدم... منی که هووم حامله شد و آه نکشیدم... رحیم من زیادی تاوان دادم،دیگه طاقت ندارم... تمومش کن... طلاقم بده... خلاصم کن از این رنج تموم نشدنی... بذار منم برم دنبال زندگیم... کوتاه نگاهم کرد:پشیمونم... از عقد کردن سحر، از نادیده گرفتن تو... میخوام همه چی بشه عین قبل... پا به زمین کوبیدم:نمیشه... هیچی عین قبل نمیشه، نه من اون آفاق یک سال قبلم، نه تو اون رحیم... حرمت ها شکسته شده، تو زن داری... زنی که خودتم میدونی محاله بتونی طلاقش بدی... واسه چی خودت رو به دردسر میندازی؟ منو طلاق بده، برو زندگیت رو با سحر از نو بساز... به خدا قسم طاقت من طاق شده، اگر حتی ذره ای از اون علاقه ی دوران نامزدی باقی مونده، طلاقم بده... بذار برم از اینجا که شده زندانم... بذار نفسم بالا بیاد بعد یک سال خفه شدن تو این فضا... نگاهش شبیه رحیم دوران نامزدی بود، همونی که می‌خواست دنیا رو به پام بریزه.. همونی که می‌گفت کاری میکنم خوشبخت ترین زن دنیا بشی...اما نتونسته بود، نذاشته بودن...نمیگم همش رحیم مقصر بود ها!نه...رحیم شاید کمتر از همه مقصر بود،من مقصر بودم،بابام مقصر بود،اون ناصر بیشتر از همه مقصر بود... اصلا زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا ما کنار هم نباشیم... سرنوشت میخواست ما عین دو خط موازی تا ابد بهم نرسیم... و با التماس گفتم:رهام کن رحیم... این زندگی هیچوقت زندگی نمیشه... تو هيچوقت نمیتونی خاطره ی اون شب رو فراموش کنی، من هیچوقت نمیتونم دلم رو با تو و خانواده ات صاف کنم. هیچوقت نمیتونم روزهای تلخی رو که تو این خونه داشتم فراموش کنم... قلب من سوخته رحیم... من یک ساله دارم تو آتیش میسوزم... مگه این قلب چقدر دووم داره؟ میدونی چرا وقتی انداختنم جلوی در خونه ی آقاجونم نامید نبودم؟ اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، رحیم با حالی خراب نگاهم کرد، هق هق کنان گفتم:چون امید داشتم به تو... به علاقه ای که چهار سال حرفشو زده بودی... چون به خیالم مردی که می‌شد دوست داشتن رو از چشم هاش خوند مردونه پام می ایسته... با خودم گفتم هرکی باور کنه ، رحیم و رضا باور نمیکنن... ولی تو... تو باور کردی... بدترین بهتون ها رو بهم زدی... تو حتی یکبار ازم سوال نکردی اون سه روز چی به سرم اومد... یکبار پای دردِ من ننشستی... گله ای نیست... تو مردی.. اما تو رو خدا تمومش کن... خلاصم کن... بذار برم... برم دنبال زندگیم... با چشم هایی سرخ شده نگاهم کرد، میدونستم حالش بده، میدونستم اونم نمی‌خواسته کار به اینجا کشیده بشه، اما گاهی آدمی مجبور میشد جلوی سرنوشت گردن کج کنه... گاهی تقدیر و سرنوشت تمام قد جلوت قرار می‌گرفت و فرار ازش ممکن نبود آهی از ته دل کشید و زمزمه کرد:تا عمر دارم خودم رو نمیبخشم... بابت ظلم هایی که بهت کردم... بابت تمام حرف های ناروایی که شنیدی... خودم رو نمیبخشم که انقدر مرد نبودم که نتونستم جلوی هر کس و ناکسی بایستم و ازت دفاع کنم... ولی... اینکارو با من نکن.... کلافه گفتم:تمومش کن رحیم... این زندگی هیچ سرانجامی نداره... برای چند لحظه ای نگاهم کرد و بعد به آنی در رو باز کرد و بیرون رفت... دستم رو به دیوار گرفتم و آهسته روی زمین نشستم، کاش تموم میشد این زندگی .. آفرین اومده بود به قصد پا درمیونی، برای ترسوندن من از عاقبت طلاق! مدام هول مینداخت تو دل من که اگر طلاق بگیری هیچ جایی برای رفتن نداری! رحیم فرستاده بودش... خودش میگفت صبح زود رحیم رفته سراغش و با حالی خراب التماسش کرده تا من رو از تصمیم منصرف کنه، اما من نمیخواستم قدمی به عقب بردارم، من برای اون زندگی خیلی جنگیده بودم و تهش هیچی نصیبم نشده بود! دیگه توانی برای ایستادن نداشتم... میخواستم هرچه زودتر این دندون لق رو بکنم و خودم رو خلاص کنم... ادامه دارد..... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدویک


آفرین رفت و رضا اومد... رحیم خیال میکرد من به حرف هرکسی گوش ندم، به حرف رضا گوش میدم... اما اشتباه میکرد..
رضا اما به قصد پا درمیونی نیومده بود، برادرم اومده بود تا حامی و پشتیبانم باشه، تا بعد یک سال درد و رنج کنار خواهری باشه که به قول خودش تو اون یکسال انگار ده سال پیر شده بود... رضا اومده بود تا خیالم رو راحت کنه که بعد طلاق میتونم روش حساب کنم... روی خودش و خونه ای که آقاجون تو شیراز واسش خریده بود...دلم گرم شد از حمایتش... از مردونگی که شاید دیر خرجم کرده بود، اما بازم غنمیت بود واسم...
با حمایت رضا، آفرین هم خودش رو عقب کشید، تهشم به رحیم گفته بود آفاق یک سال تو این زندگی مونده و نتونسته زندگیش رو جفت و جور کنه، بعد اینم لابد دیگه نمیتونه کاری کنه که تصمیم به جدایی گرفته!
یادمه اسفند ماه سال ٧٠ بود، یک سال و اندی از شب تلخ عروسیمون گذشته بود، وقتی سد مقاومت رحیم شکست و راضی به طلاق شد... طلاق توافقی که بعد بیست روز کارهاش انجام شد و آخرشم فرامرز عاقد آورد خونه برای خوندن خطبه ی طلاق!
تو اون یک ماه و اندی بیشتر اوقات رو تنها تو اتاقم گذرونده بودم، فرامرز هم مدام در رفت و آمد بود و رحیم هم در تلاش برای منصرف کردن من و در نهایت تونستم حرفم رو به کرسی بنشونم...هرچی داشتم و نداشتم رو جمع کرده بودم و تو یک چمدون بزرگ ریخته بودم، از اون خونه هیچی با خودم نمی‌بردم، هرچی که بود لباس هایی بود که خانواده ی خودم برام خریده بودن... اون اتاق سیاه و دوده گرفته رو خالی کردم... اتاقی که از روز اول هم ازش بیزار بودم...
با همراهی رضا به سمت سالن رفتم و با فاصله از رحیم روی زمین نشستم، عاقدی که فرامرز آورده بود طلاق رو جاری کرد، خیلی زودتر و راحت تر از چیزی که فکرش رو میکردم! شاهد طلاقمون هم رضا و فرامرز و پدر رحیم شدن...
بعد تموم شدن ، عاقد دفتری رو برای امضا جلومون گذاشت، رحیم با دست های لرزون خودکار رو برداشت، قبل امضا زدن با التماس نگاهم کرد و گفت:آفاق... هنوز... هنوز فرصت هست برای منصرف شدن...
رضا آروم گفت:امضا کن آفاق... تمومش کن...
دست لرزونم رو جلو بردم، یاد و خاطره ی کل اون چهار سال نامزدی و یک سال عروسی اومد جلوی چشمم... از دوستت دارم های رحیم، تا صدای فریادها و توهین هاش... تا کتک ها و تحقیر کردن هاش..انگار تازه به فکر افتاده بودم که بعد طلاق چی به سرم میاد؟رضا تا کی میتونه ازم حمایت کنه؟ اصلا آقاجونی که به قول آفرین مخالف سفت و سخت طلاق من بود و از طریق آفرین برام پیغام فرستاده بود که هرکی تو این مسیر کنارم باشه رو طرد میکنه تا کی اجازه می‌داد رضا ازم حمایت کنه...داشتم قدم تو مسیری میذاشتم که آخر و عاقبتش مشخص نبود... روزهای سختی رو پیش رو داشتم که شاید تحملش در توان هر کسی نبود...
نیم نگاهی به رضا انداختم، رضا چشم هاش رو باز و بسته کرد و سری تکون داد...تاییدم کرد...
تو دلم بسم الله گفتم و دستم رو به سمت دفتر دراز کردم...
امضا رو که پای مهر طلاق زدم حس کردم راه نفسم بعد یک سال و اندی باز شد... ا
خودکار رو روی میز گذاشتم ...
رحیم بعد مکث کوتاهی با سفارش ستاره خانم امضا رو زد و سریع از جا بلند شد و بیرون رفت...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود،هیچوقت فکر نمیکردم ته این زندگی به همچین جایی ختم بشه...
ستاره خانم از جا بلند شد، نگاه تندی به من انداخت و گفت:وسایلت رو که جمع کردی! بهتره همین الان از این خونه بری... دیگه جایی تو این خونه نداری...
آهی کشیدم و گفتم:از روز اولم جایی تو این خونه نداشتم، عین یک وصله ی ناجور سعی می‌کردم خودم رو اینجا جا کنم...
ستاره خانم و پدر رحیم و ریحون که بیرون رفتن با سستی از جا بلند شدم، رضا گفت:ساک وسایلت رو بردم تو ماشین... لازم نیست برگردی تو اون اتاق...
با محبت نگاهش کردم،گفتم:تا عمر دارم مدیونتم...اگر تو نبودی... محال بود بتونم تا اینجا پیش برم....
همراهش از سالن بیرون زدم، وارد حیاط که شدیم فرامرز رو دیدم، عاقد رو تا دم در همراهی کرده بود و برگشته بود....
با دیدنش بی اختیار دستی به روسریم کشیدم ، انگار حالا که یک زن مطلقه بودم ازش خجالت میکشیدم...
فرامرز با چند قدم بهمون نزدیک شد،بدون اینکه نگاهی به من بندازه رو به رضا گفت:قبلا گفتم، بازم میگم... در خونه ی من برای همیشه به روی آفاق خانم بازه.. هر زمان،تو هر شرایطی که نیاز به کمک داشتن من دریغ نمیکنم....
رضا با جدیت گفت:شما خیلی لطف دارید، اما بهتره آفاق رابطه اش رو با این خانواده به طور کامل قطع کنه تا حرف و حدیثی پشتش نباشه...
با فرامرز دست داد و گفت:نیازی به نگرانی شما نیست...
فرامرز سری تکون داد و عقب رفت، از کنارش رد شدم....
رضا در جلو رو برام باز کرد و اشاره ای کرد تا سوار شم،


ادامه دارد...
undefined۲۰
undefined۱

۳۲۰

۱۰:۳۴