#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدویک
آفرین رفت و رضا اومد... رحیم خیال میکرد من به حرف هرکسی گوش ندم، به حرف رضا گوش میدم... اما اشتباه میکرد..
رضا اما به قصد پا درمیونی نیومده بود، برادرم اومده بود تا حامی و پشتیبانم باشه، تا بعد یک سال درد و رنج کنار خواهری باشه که به قول خودش تو اون یکسال انگار ده سال پیر شده بود... رضا اومده بود تا خیالم رو راحت کنه که بعد طلاق میتونم روش حساب کنم... روی خودش و خونه ای که آقاجون تو شیراز واسش خریده بود...دلم گرم شد از حمایتش... از مردونگی که شاید دیر خرجم کرده بود، اما بازم غنمیت بود واسم...
با حمایت رضا، آفرین هم خودش رو عقب کشید، تهشم به رحیم گفته بود آفاق یک سال تو این زندگی مونده و نتونسته زندگیش رو جفت و جور کنه، بعد اینم لابد دیگه نمیتونه کاری کنه که تصمیم به جدایی گرفته!
یادمه اسفند ماه سال ٧٠ بود، یک سال و اندی از شب تلخ عروسیمون گذشته بود، وقتی سد مقاومت رحیم شکست و راضی به طلاق شد... طلاق توافقی که بعد بیست روز کارهاش انجام شد و آخرشم فرامرز عاقد آورد خونه برای خوندن خطبه ی طلاق!
تو اون یک ماه و اندی بیشتر اوقات رو تنها تو اتاقم گذرونده بودم، فرامرز هم مدام در رفت و آمد بود و رحیم هم در تلاش برای منصرف کردن من و در نهایت تونستم حرفم رو به کرسی بنشونم...هرچی داشتم و نداشتم رو جمع کرده بودم و تو یک چمدون بزرگ ریخته بودم، از اون خونه هیچی با خودم نمیبردم، هرچی که بود لباس هایی بود که خانواده ی خودم برام خریده بودن... اون اتاق سیاه و دوده گرفته رو خالی کردم... اتاقی که از روز اول هم ازش بیزار بودم...
با همراهی رضا به سمت سالن رفتم و با فاصله از رحیم روی زمین نشستم، عاقدی که فرامرز آورده بود طلاق رو جاری کرد، خیلی زودتر و راحت تر از چیزی که فکرش رو میکردم! شاهد طلاقمون هم رضا و فرامرز و پدر رحیم شدن...
بعد تموم شدن ، عاقد دفتری رو برای امضا جلومون گذاشت، رحیم با دست های لرزون خودکار رو برداشت، قبل امضا زدن با التماس نگاهم کرد و گفت:آفاق... هنوز... هنوز فرصت هست برای منصرف شدن...
رضا آروم گفت:امضا کن آفاق... تمومش کن...
دست لرزونم رو جلو بردم، یاد و خاطره ی کل اون چهار سال نامزدی و یک سال عروسی اومد جلوی چشمم... از دوستت دارم های رحیم، تا صدای فریادها و توهین هاش... تا کتک ها و تحقیر کردن هاش..انگار تازه به فکر افتاده بودم که بعد طلاق چی به سرم میاد؟رضا تا کی میتونه ازم حمایت کنه؟ اصلا آقاجونی که به قول آفرین مخالف سفت و سخت طلاق من بود و از طریق آفرین برام پیغام فرستاده بود که هرکی تو این مسیر کنارم باشه رو طرد میکنه تا کی اجازه میداد رضا ازم حمایت کنه...داشتم قدم تو مسیری میذاشتم که آخر و عاقبتش مشخص نبود... روزهای سختی رو پیش رو داشتم که شاید تحملش در توان هر کسی نبود...
نیم نگاهی به رضا انداختم، رضا چشم هاش رو باز و بسته کرد و سری تکون داد...تاییدم کرد...
تو دلم بسم الله گفتم و دستم رو به سمت دفتر دراز کردم...
امضا رو که پای مهر طلاق زدم حس کردم راه نفسم بعد یک سال و اندی باز شد... ا
خودکار رو روی میز گذاشتم ...
رحیم بعد مکث کوتاهی با سفارش ستاره خانم امضا رو زد و سریع از جا بلند شد و بیرون رفت...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود،هیچوقت فکر نمیکردم ته این زندگی به همچین جایی ختم بشه...
ستاره خانم از جا بلند شد، نگاه تندی به من انداخت و گفت:وسایلت رو که جمع کردی! بهتره همین الان از این خونه بری... دیگه جایی تو این خونه نداری...
آهی کشیدم و گفتم:از روز اولم جایی تو این خونه نداشتم، عین یک وصله ی ناجور سعی میکردم خودم رو اینجا جا کنم...
ستاره خانم و پدر رحیم و ریحون که بیرون رفتن با سستی از جا بلند شدم، رضا گفت:ساک وسایلت رو بردم تو ماشین... لازم نیست برگردی تو اون اتاق...
با محبت نگاهش کردم،گفتم:تا عمر دارم مدیونتم...اگر تو نبودی... محال بود بتونم تا اینجا پیش برم....
همراهش از سالن بیرون زدم، وارد حیاط که شدیم فرامرز رو دیدم، عاقد رو تا دم در همراهی کرده بود و برگشته بود....
با دیدنش بی اختیار دستی به روسریم کشیدم ، انگار حالا که یک زن مطلقه بودم ازش خجالت میکشیدم...
فرامرز با چند قدم بهمون نزدیک شد،بدون اینکه نگاهی به من بندازه رو به رضا گفت:قبلا گفتم، بازم میگم... در خونه ی من برای همیشه به روی آفاق خانم بازه.. هر زمان،تو هر شرایطی که نیاز به کمک داشتن من دریغ نمیکنم....
رضا با جدیت گفت:شما خیلی لطف دارید، اما بهتره آفاق رابطه اش رو با این خانواده به طور کامل قطع کنه تا حرف و حدیثی پشتش نباشه...
با فرامرز دست داد و گفت:نیازی به نگرانی شما نیست...
فرامرز سری تکون داد و عقب رفت، از کنارش رد شدم....
رضا در جلو رو برام باز کرد و اشاره ای کرد تا سوار شم،
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدویک
آفرین رفت و رضا اومد... رحیم خیال میکرد من به حرف هرکسی گوش ندم، به حرف رضا گوش میدم... اما اشتباه میکرد..
رضا اما به قصد پا درمیونی نیومده بود، برادرم اومده بود تا حامی و پشتیبانم باشه، تا بعد یک سال درد و رنج کنار خواهری باشه که به قول خودش تو اون یکسال انگار ده سال پیر شده بود... رضا اومده بود تا خیالم رو راحت کنه که بعد طلاق میتونم روش حساب کنم... روی خودش و خونه ای که آقاجون تو شیراز واسش خریده بود...دلم گرم شد از حمایتش... از مردونگی که شاید دیر خرجم کرده بود، اما بازم غنمیت بود واسم...
با حمایت رضا، آفرین هم خودش رو عقب کشید، تهشم به رحیم گفته بود آفاق یک سال تو این زندگی مونده و نتونسته زندگیش رو جفت و جور کنه، بعد اینم لابد دیگه نمیتونه کاری کنه که تصمیم به جدایی گرفته!
یادمه اسفند ماه سال ٧٠ بود، یک سال و اندی از شب تلخ عروسیمون گذشته بود، وقتی سد مقاومت رحیم شکست و راضی به طلاق شد... طلاق توافقی که بعد بیست روز کارهاش انجام شد و آخرشم فرامرز عاقد آورد خونه برای خوندن خطبه ی طلاق!
تو اون یک ماه و اندی بیشتر اوقات رو تنها تو اتاقم گذرونده بودم، فرامرز هم مدام در رفت و آمد بود و رحیم هم در تلاش برای منصرف کردن من و در نهایت تونستم حرفم رو به کرسی بنشونم...هرچی داشتم و نداشتم رو جمع کرده بودم و تو یک چمدون بزرگ ریخته بودم، از اون خونه هیچی با خودم نمیبردم، هرچی که بود لباس هایی بود که خانواده ی خودم برام خریده بودن... اون اتاق سیاه و دوده گرفته رو خالی کردم... اتاقی که از روز اول هم ازش بیزار بودم...
با همراهی رضا به سمت سالن رفتم و با فاصله از رحیم روی زمین نشستم، عاقدی که فرامرز آورده بود طلاق رو جاری کرد، خیلی زودتر و راحت تر از چیزی که فکرش رو میکردم! شاهد طلاقمون هم رضا و فرامرز و پدر رحیم شدن...
بعد تموم شدن ، عاقد دفتری رو برای امضا جلومون گذاشت، رحیم با دست های لرزون خودکار رو برداشت، قبل امضا زدن با التماس نگاهم کرد و گفت:آفاق... هنوز... هنوز فرصت هست برای منصرف شدن...
رضا آروم گفت:امضا کن آفاق... تمومش کن...
دست لرزونم رو جلو بردم، یاد و خاطره ی کل اون چهار سال نامزدی و یک سال عروسی اومد جلوی چشمم... از دوستت دارم های رحیم، تا صدای فریادها و توهین هاش... تا کتک ها و تحقیر کردن هاش..انگار تازه به فکر افتاده بودم که بعد طلاق چی به سرم میاد؟رضا تا کی میتونه ازم حمایت کنه؟ اصلا آقاجونی که به قول آفرین مخالف سفت و سخت طلاق من بود و از طریق آفرین برام پیغام فرستاده بود که هرکی تو این مسیر کنارم باشه رو طرد میکنه تا کی اجازه میداد رضا ازم حمایت کنه...داشتم قدم تو مسیری میذاشتم که آخر و عاقبتش مشخص نبود... روزهای سختی رو پیش رو داشتم که شاید تحملش در توان هر کسی نبود...
نیم نگاهی به رضا انداختم، رضا چشم هاش رو باز و بسته کرد و سری تکون داد...تاییدم کرد...
تو دلم بسم الله گفتم و دستم رو به سمت دفتر دراز کردم...
امضا رو که پای مهر طلاق زدم حس کردم راه نفسم بعد یک سال و اندی باز شد... ا
خودکار رو روی میز گذاشتم ...
رحیم بعد مکث کوتاهی با سفارش ستاره خانم امضا رو زد و سریع از جا بلند شد و بیرون رفت...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود،هیچوقت فکر نمیکردم ته این زندگی به همچین جایی ختم بشه...
ستاره خانم از جا بلند شد، نگاه تندی به من انداخت و گفت:وسایلت رو که جمع کردی! بهتره همین الان از این خونه بری... دیگه جایی تو این خونه نداری...
آهی کشیدم و گفتم:از روز اولم جایی تو این خونه نداشتم، عین یک وصله ی ناجور سعی میکردم خودم رو اینجا جا کنم...
ستاره خانم و پدر رحیم و ریحون که بیرون رفتن با سستی از جا بلند شدم، رضا گفت:ساک وسایلت رو بردم تو ماشین... لازم نیست برگردی تو اون اتاق...
با محبت نگاهش کردم،گفتم:تا عمر دارم مدیونتم...اگر تو نبودی... محال بود بتونم تا اینجا پیش برم....
همراهش از سالن بیرون زدم، وارد حیاط که شدیم فرامرز رو دیدم، عاقد رو تا دم در همراهی کرده بود و برگشته بود....
با دیدنش بی اختیار دستی به روسریم کشیدم ، انگار حالا که یک زن مطلقه بودم ازش خجالت میکشیدم...
فرامرز با چند قدم بهمون نزدیک شد،بدون اینکه نگاهی به من بندازه رو به رضا گفت:قبلا گفتم، بازم میگم... در خونه ی من برای همیشه به روی آفاق خانم بازه.. هر زمان،تو هر شرایطی که نیاز به کمک داشتن من دریغ نمیکنم....
رضا با جدیت گفت:شما خیلی لطف دارید، اما بهتره آفاق رابطه اش رو با این خانواده به طور کامل قطع کنه تا حرف و حدیثی پشتش نباشه...
با فرامرز دست داد و گفت:نیازی به نگرانی شما نیست...
فرامرز سری تکون داد و عقب رفت، از کنارش رد شدم....
رضا در جلو رو برام باز کرد و اشاره ای کرد تا سوار شم،
ادامه دارد...
۳۲۰
۱۰:۳۴