عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_نودونه فرامرز هنوز بست نشسته بود تا طلاق من رو بگیره و رحیم هم خودش رو مخفی کرده بود. فردای اون روز بود که رضا به قصد احوالپرسی تماس گرفت، وقتی ستاره خانم گوشی رو داد دستم با غیض گفت:ماجرای طلاق رو واسه داداشت نمیگی ها! به خدا قسم زندگیت رو سیاه میکنم.... بی جواب گذاشتمش و گوشی رو برداشتم و آنقدر خیره نگاهش کردم تا بالاخره تنهام گذاشت... آهی کشیدم و جواب سلام رضا رو دادم.. +چیزی شده آفاق؟ صدات... خیلی گرفته ای.. بی مقدمه گفتم:میخوام از رحیم طلاق بگیرم داداش... رضا بهت زده گفت:چی؟ چیکار میخوای بکنی؟ اشکی نشست روی گونه ام، میدونستم رضا اونقدری از خودش اختیار نداره که از من حمایت کنه... روی زمین نشستم و گفتم:میخوام جدا بشم، خسته شدم از این زندگی... من هیچ آینده ای تو این خونه ندارم، شدم کلفت و نوکر اینا... رحیم زن داره، چهار صباح دیگه بچه دار میشه... بعدش به کل فراموش میکنه آفاق رو... +رحیم، خودش رضایت داره به این طلاق؟ +نمیدونم، من اصلا نمیدونم رحیم از من و این زندگی چی میخواد، نمیدونم وقتی هیچ علاقه ای به من نداره و زندگی خودش رو داره ،راضی به طلاق دادن من نمیشه... اما اینبار من کوتاه نمیام داداش، به خدا دارم تو این خونه دیوونه میشم... به جون خودت نیای و طلاقم رو از این مرد نگیری ،گ،من دق میکنم... اینو گفتم و زدم زیر گریه، رضا کمی دلداریم داد و گفت:رحیم به این راحتی طلاقت نمیده آفاق! اصلا تو میدونی صدقه سر ازدواجش با تو یه زمین به نامش زدن؟ با تعجب گفتم:نه! کی زمین به نامش زده؟ رضا کلافه گفت:اقاجون و عموش... همون آقا فرامرز... وقتی رحیم سفت و سخت ایستاد و گفت باهات ازدواج نمیکنه و آقاجونم مستقیم و غیر مستقیم گفت یه بلایی سرت میاره اگر این بلوا تموم نشه. عموش ازش خواست این کار و بکنه، بعدم یکی از زمین هاش رو که با آقاجون شریک بود زد به نام رحیم! نزدیک به هشتصد متر زمینه! لب جاده...میدونی چقدر پولشه ؟ آهی کشیدم و گفتم:هرچی که هست من از حرفم برنمیگردم، عموی رحیم هم پشت منه، گفته اگر طلاق بخوام ازم حمایت میکنه... رضا مکثی کرد و با تعجب گفت:اون چرا باید از تو حمایت کنه؟ چرا باید پشت برادرزاده ی خودش رو خالی کنه؟ کلافه گفتم:من نمیدونم رضا... فقط اینو میدونم که طاقتم طاق شده، هرکی جای من بود تا اینجاشم تحمل نمیکرد... خسته شدم رضا... یا بیا تو این مسیر کمکم کن، یا بعد هر اتفاقی افتاد ازم گله نکن... اینو گفتم و بی خداحافظی گوشی رو گذاشتم، انگار از روزی که اسم طلاق رو آورده بودم تحمل اون خونه و آدم هاش واسم سخت تر شده بود... البته رفتار اون ها هم باهام بدتر شده بود، صدقه سر کاری های سحر مدتی بود کاری به کارم نداشتن، اما از وقتی فرامرز اون حرفها رو زده بود، ستاره خانم منتظر فرصتی تا زهرچشمی ازم بگیره.... دلم آروم و قرار نداشت، روز سوم بود که سروکله ی رحیم پیدا شد، تو همون چند روز لاغرتر شده بود، هم از جانب خانواده ی خودش، هم از جانب سحر و خانواده اش تحت فشار بود، از پشت پنجره دیدمش، داشت با فرامرز بحث میکرد، مشخص بود هر دو عصبانین، چند باری هم دست به یقه شدن که با گریه و زاری ستاره خانم و جلو رفتن ریحون عقب نشینی کردن... در نهایت رحیم با صدای بلندی گفت:من زنم رو طلاق نمیدم فرامرز،هسته شدم از بس از مردم حرف شنیدم... فرامرز با عصبانیت گفت:تو طلاقش بده، اینکه بعدش اون زن کی میشه به تو ربطی نداره! رحیم یک کلام گفت:آفاق رو طلاق نمیدم... عوضش سحر رو طلاق میدم... مگه روز اول ازم نخواستی خوشبختش کنم... مگه نخواستی دل بدم به دلش و باهاش زندگی کنم... منم میخوام همینکارو بکنم عموجان! آقا فرامرز! میخوام باهاش زندگی کنم... کی میتونه جلوم رو بگیره؟ ستاره خانم سیلی به صورتش کوبید و وحشت زده گفت:سحر رو طلاق بدی؟ میفهمی چی میگی؟ فکر کردی اون رو طلاق بدی داداش هاش سالمت میذارن؟ رحیم با خشم مشتی به دیوار کوبید و فریاد زد:میگی چیکار کنم ننه؟ ستاره خانم با غصه لبه ی حوض نشست و گفت:این دختر از اولم وصله ی تن تو نبود رحیم... همون شب باید قید وصلت با این خانواده رو میزدیم... این مدت مگه کم کشیدیم از دستش؟ شش ماه تمام تو هیچ عزا و عروسی نرفتم تا مردم سوال جوابم نکنن... خواهرات هزار بار حرف شنیدن از قوم شوهر بابت زنت... اصلا فرامرز درست میگه، این دندون لق رو هرچه زودتر بکنیم بهتره... رحیم پا به زمین کوبید و گفت:چیه مادر؟ بوی پول و زمین و خونه به مشامت رسیده ... ستاره خانم با غیض گفت:آره...تا امروزم اشتباه میکردم که مخالف این جدایی بودم، این زن بودنش جز دردسر چی داشته واسه ما؟ جز هزار جور حرف چی داشته؟ طلاقش بده بعدش هر کاری خواست بکنه به ما چه! رحیم بی جون نشست روی زمین، سرش رو بین دست هاش گرفت و گفت:خودش گفته طلاق میخواد؟ ادامه دارد... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صد


ریحون سریع گفت:آره داداش، خودش گفته... به خدا به منم گفت،بعدشم گفت من فقط میخوام طلاق بگیرم برم دنبال زندگیم...خب وقتی خودش میخواد چرا تو خودتو اذیت میکنی؟
رحیم از جا بلند شد و گفت:باید باهاش حرف بزنم...
سراسیمه از پشت پنجره کنار رفتم، رحیم که در اتاق رو باز کرد و من رو روسری به سر دید با غمی عمیق سلام کرد و تکیه داد به دیوار....
سکوتش رو که دیدم خودم پیش قدم شدم و گفتم:رحیم... من رو نگاه کن... نزدیک یک سال از عروسی ما میگذره... یک نگاه به من بنداز، من اون آفاق قبل عروسیم؟ یک نگاه به خودت بنداز! به این زندگی! این اون چیزی بود که بهم قول داده بودی؟
با صدای خفه ای گفت:تو خراب کردی همه چیو...
قدمی به جلو برداشتم:باشه...من خرابش کردم... تاوانشم من دادم،منی که تک و تنها موندم... منی که یک ساله شوهر دارم ،ولی هیچوقت با هم زندگی نکردیم، منی که تو مراسم خواستگاری و عقد و عروسی شوهرم شرکت کردم و دَم نزدم... منی که هووم حامله شد و آه نکشیدم... رحیم من زیادی تاوان دادم،دیگه طاقت ندارم... تمومش کن... طلاقم بده... خلاصم کن از این رنج تموم نشدنی... بذار منم برم دنبال زندگیم...
کوتاه نگاهم کرد:پشیمونم... از عقد کردن سحر، از نادیده گرفتن تو... میخوام همه چی بشه عین قبل...
پا به زمین کوبیدم:نمیشه... هیچی عین قبل نمیشه، نه من اون آفاق یک سال قبلم، نه تو اون رحیم... حرمت ها شکسته شده، تو زن داری... زنی که خودتم میدونی محاله بتونی طلاقش بدی... واسه چی خودت رو به دردسر میندازی؟ منو طلاق بده، برو زندگیت رو با سحر از نو بساز... به خدا قسم طاقت من طاق شده، اگر حتی ذره ای از اون علاقه ی دوران نامزدی باقی مونده، طلاقم بده... بذار برم از اینجا که شده زندانم... بذار نفسم بالا بیاد بعد یک سال خفه شدن تو این فضا...
نگاهش شبیه رحیم دوران نامزدی بود، همونی که می‌خواست دنیا رو به پام بریزه.. همونی که می‌گفت کاری میکنم خوشبخت ترین زن دنیا بشی...اما نتونسته بود، نذاشته بودن...نمیگم همش رحیم مقصر بود ها!نه...رحیم شاید کمتر از همه مقصر بود،من مقصر بودم،بابام مقصر بود،اون ناصر بیشتر از همه مقصر بود... اصلا زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا ما کنار هم نباشیم... سرنوشت میخواست ما عین دو خط موازی تا ابد بهم نرسیم...
و با التماس گفتم:رهام کن رحیم... این زندگی هیچوقت زندگی نمیشه... تو هيچوقت نمیتونی خاطره ی اون شب رو فراموش کنی، من هیچوقت نمیتونم دلم رو با تو و خانواده ات صاف کنم. هیچوقت نمیتونم روزهای تلخی رو که تو این خونه داشتم فراموش کنم... قلب من سوخته رحیم... من یک ساله دارم تو آتیش میسوزم... مگه این قلب چقدر دووم داره؟ میدونی چرا وقتی انداختنم جلوی در خونه ی آقاجونم نامید نبودم؟
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، رحیم با حالی خراب نگاهم کرد، هق هق کنان گفتم:چون امید داشتم به تو... به علاقه ای که چهار سال حرفشو زده بودی... چون به خیالم مردی که می‌شد دوست داشتن رو از چشم هاش خوند مردونه پام می ایسته... با خودم گفتم هرکی باور کنه ، رحیم و رضا باور نمیکنن... ولی تو... تو باور کردی... بدترین بهتون ها رو بهم زدی... تو حتی یکبار ازم سوال نکردی اون سه روز چی به سرم اومد... یکبار پای دردِ من ننشستی... گله ای نیست... تو مردی.. اما تو رو خدا تمومش کن... خلاصم کن... بذار برم... برم دنبال زندگیم...
با چشم هایی سرخ شده نگاهم کرد، میدونستم حالش بده، میدونستم اونم نمی‌خواسته کار به اینجا کشیده بشه، اما گاهی آدمی مجبور میشد جلوی سرنوشت گردن کج کنه... گاهی تقدیر و سرنوشت تمام قد جلوت قرار می‌گرفت و فرار ازش ممکن نبود آهی از ته دل کشید و زمزمه کرد:تا عمر دارم خودم رو نمیبخشم... بابت ظلم هایی که بهت کردم... بابت تمام حرف های ناروایی که شنیدی... خودم رو نمیبخشم که انقدر مرد نبودم که نتونستم جلوی هر کس و ناکسی بایستم و ازت دفاع کنم... ولی... اینکارو با من نکن....
کلافه گفتم:تمومش کن رحیم... این زندگی هیچ سرانجامی نداره...
برای چند لحظه ای نگاهم کرد و بعد به آنی در رو باز کرد و بیرون رفت...
دستم رو به دیوار گرفتم و آهسته روی زمین نشستم، کاش تموم میشد این زندگی ..
آفرین اومده بود به قصد پا درمیونی، برای ترسوندن من از عاقبت طلاق! مدام هول مینداخت تو دل من که اگر طلاق بگیری هیچ جایی برای رفتن نداری! رحیم فرستاده بودش... خودش میگفت صبح زود رحیم رفته سراغش و با حالی خراب التماسش کرده تا من رو از تصمیم منصرف کنه، اما من نمیخواستم قدمی به عقب بردارم، من برای اون زندگی خیلی جنگیده بودم و تهش هیچی نصیبم نشده بود! دیگه توانی برای ایستادن نداشتم... میخواستم هرچه زودتر این دندون لق رو بکنم و خودم رو خلاص کنم...


ادامه دارد.....




undefined۱۶

۳۱۵

۷:۳۲