#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صد
ریحون سریع گفت:آره داداش، خودش گفته... به خدا به منم گفت،بعدشم گفت من فقط میخوام طلاق بگیرم برم دنبال زندگیم...خب وقتی خودش میخواد چرا تو خودتو اذیت میکنی؟
رحیم از جا بلند شد و گفت:باید باهاش حرف بزنم...
سراسیمه از پشت پنجره کنار رفتم، رحیم که در اتاق رو باز کرد و من رو روسری به سر دید با غمی عمیق سلام کرد و تکیه داد به دیوار....
سکوتش رو که دیدم خودم پیش قدم شدم و گفتم:رحیم... من رو نگاه کن... نزدیک یک سال از عروسی ما میگذره... یک نگاه به من بنداز، من اون آفاق قبل عروسیم؟ یک نگاه به خودت بنداز! به این زندگی! این اون چیزی بود که بهم قول داده بودی؟
با صدای خفه ای گفت:تو خراب کردی همه چیو...
قدمی به جلو برداشتم:باشه...من خرابش کردم... تاوانشم من دادم،منی که تک و تنها موندم... منی که یک ساله شوهر دارم ،ولی هیچوقت با هم زندگی نکردیم، منی که تو مراسم خواستگاری و عقد و عروسی شوهرم شرکت کردم و دَم نزدم... منی که هووم حامله شد و آه نکشیدم... رحیم من زیادی تاوان دادم،دیگه طاقت ندارم... تمومش کن... طلاقم بده... خلاصم کن از این رنج تموم نشدنی... بذار منم برم دنبال زندگیم...
کوتاه نگاهم کرد:پشیمونم... از عقد کردن سحر، از نادیده گرفتن تو... میخوام همه چی بشه عین قبل...
پا به زمین کوبیدم:نمیشه... هیچی عین قبل نمیشه، نه من اون آفاق یک سال قبلم، نه تو اون رحیم... حرمت ها شکسته شده، تو زن داری... زنی که خودتم میدونی محاله بتونی طلاقش بدی... واسه چی خودت رو به دردسر میندازی؟ منو طلاق بده، برو زندگیت رو با سحر از نو بساز... به خدا قسم طاقت من طاق شده، اگر حتی ذره ای از اون علاقه ی دوران نامزدی باقی مونده، طلاقم بده... بذار برم از اینجا که شده زندانم... بذار نفسم بالا بیاد بعد یک سال خفه شدن تو این فضا...
نگاهش شبیه رحیم دوران نامزدی بود، همونی که میخواست دنیا رو به پام بریزه.. همونی که میگفت کاری میکنم خوشبخت ترین زن دنیا بشی...اما نتونسته بود، نذاشته بودن...نمیگم همش رحیم مقصر بود ها!نه...رحیم شاید کمتر از همه مقصر بود،من مقصر بودم،بابام مقصر بود،اون ناصر بیشتر از همه مقصر بود... اصلا زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا ما کنار هم نباشیم... سرنوشت میخواست ما عین دو خط موازی تا ابد بهم نرسیم...
و با التماس گفتم:رهام کن رحیم... این زندگی هیچوقت زندگی نمیشه... تو هيچوقت نمیتونی خاطره ی اون شب رو فراموش کنی، من هیچوقت نمیتونم دلم رو با تو و خانواده ات صاف کنم. هیچوقت نمیتونم روزهای تلخی رو که تو این خونه داشتم فراموش کنم... قلب من سوخته رحیم... من یک ساله دارم تو آتیش میسوزم... مگه این قلب چقدر دووم داره؟ میدونی چرا وقتی انداختنم جلوی در خونه ی آقاجونم نامید نبودم؟
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، رحیم با حالی خراب نگاهم کرد، هق هق کنان گفتم:چون امید داشتم به تو... به علاقه ای که چهار سال حرفشو زده بودی... چون به خیالم مردی که میشد دوست داشتن رو از چشم هاش خوند مردونه پام می ایسته... با خودم گفتم هرکی باور کنه ، رحیم و رضا باور نمیکنن... ولی تو... تو باور کردی... بدترین بهتون ها رو بهم زدی... تو حتی یکبار ازم سوال نکردی اون سه روز چی به سرم اومد... یکبار پای دردِ من ننشستی... گله ای نیست... تو مردی.. اما تو رو خدا تمومش کن... خلاصم کن... بذار برم... برم دنبال زندگیم...
با چشم هایی سرخ شده نگاهم کرد، میدونستم حالش بده، میدونستم اونم نمیخواسته کار به اینجا کشیده بشه، اما گاهی آدمی مجبور میشد جلوی سرنوشت گردن کج کنه... گاهی تقدیر و سرنوشت تمام قد جلوت قرار میگرفت و فرار ازش ممکن نبود آهی از ته دل کشید و زمزمه کرد:تا عمر دارم خودم رو نمیبخشم... بابت ظلم هایی که بهت کردم... بابت تمام حرف های ناروایی که شنیدی... خودم رو نمیبخشم که انقدر مرد نبودم که نتونستم جلوی هر کس و ناکسی بایستم و ازت دفاع کنم... ولی... اینکارو با من نکن....
کلافه گفتم:تمومش کن رحیم... این زندگی هیچ سرانجامی نداره...
برای چند لحظه ای نگاهم کرد و بعد به آنی در رو باز کرد و بیرون رفت...
دستم رو به دیوار گرفتم و آهسته روی زمین نشستم، کاش تموم میشد این زندگی ..
آفرین اومده بود به قصد پا درمیونی، برای ترسوندن من از عاقبت طلاق! مدام هول مینداخت تو دل من که اگر طلاق بگیری هیچ جایی برای رفتن نداری! رحیم فرستاده بودش... خودش میگفت صبح زود رحیم رفته سراغش و با حالی خراب التماسش کرده تا من رو از تصمیم منصرف کنه، اما من نمیخواستم قدمی به عقب بردارم، من برای اون زندگی خیلی جنگیده بودم و تهش هیچی نصیبم نشده بود! دیگه توانی برای ایستادن نداشتم... میخواستم هرچه زودتر این دندون لق رو بکنم و خودم رو خلاص کنم...
ادامه دارد.....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صد
ریحون سریع گفت:آره داداش، خودش گفته... به خدا به منم گفت،بعدشم گفت من فقط میخوام طلاق بگیرم برم دنبال زندگیم...خب وقتی خودش میخواد چرا تو خودتو اذیت میکنی؟
رحیم از جا بلند شد و گفت:باید باهاش حرف بزنم...
سراسیمه از پشت پنجره کنار رفتم، رحیم که در اتاق رو باز کرد و من رو روسری به سر دید با غمی عمیق سلام کرد و تکیه داد به دیوار....
سکوتش رو که دیدم خودم پیش قدم شدم و گفتم:رحیم... من رو نگاه کن... نزدیک یک سال از عروسی ما میگذره... یک نگاه به من بنداز، من اون آفاق قبل عروسیم؟ یک نگاه به خودت بنداز! به این زندگی! این اون چیزی بود که بهم قول داده بودی؟
با صدای خفه ای گفت:تو خراب کردی همه چیو...
قدمی به جلو برداشتم:باشه...من خرابش کردم... تاوانشم من دادم،منی که تک و تنها موندم... منی که یک ساله شوهر دارم ،ولی هیچوقت با هم زندگی نکردیم، منی که تو مراسم خواستگاری و عقد و عروسی شوهرم شرکت کردم و دَم نزدم... منی که هووم حامله شد و آه نکشیدم... رحیم من زیادی تاوان دادم،دیگه طاقت ندارم... تمومش کن... طلاقم بده... خلاصم کن از این رنج تموم نشدنی... بذار منم برم دنبال زندگیم...
کوتاه نگاهم کرد:پشیمونم... از عقد کردن سحر، از نادیده گرفتن تو... میخوام همه چی بشه عین قبل...
پا به زمین کوبیدم:نمیشه... هیچی عین قبل نمیشه، نه من اون آفاق یک سال قبلم، نه تو اون رحیم... حرمت ها شکسته شده، تو زن داری... زنی که خودتم میدونی محاله بتونی طلاقش بدی... واسه چی خودت رو به دردسر میندازی؟ منو طلاق بده، برو زندگیت رو با سحر از نو بساز... به خدا قسم طاقت من طاق شده، اگر حتی ذره ای از اون علاقه ی دوران نامزدی باقی مونده، طلاقم بده... بذار برم از اینجا که شده زندانم... بذار نفسم بالا بیاد بعد یک سال خفه شدن تو این فضا...
نگاهش شبیه رحیم دوران نامزدی بود، همونی که میخواست دنیا رو به پام بریزه.. همونی که میگفت کاری میکنم خوشبخت ترین زن دنیا بشی...اما نتونسته بود، نذاشته بودن...نمیگم همش رحیم مقصر بود ها!نه...رحیم شاید کمتر از همه مقصر بود،من مقصر بودم،بابام مقصر بود،اون ناصر بیشتر از همه مقصر بود... اصلا زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا ما کنار هم نباشیم... سرنوشت میخواست ما عین دو خط موازی تا ابد بهم نرسیم...
و با التماس گفتم:رهام کن رحیم... این زندگی هیچوقت زندگی نمیشه... تو هيچوقت نمیتونی خاطره ی اون شب رو فراموش کنی، من هیچوقت نمیتونم دلم رو با تو و خانواده ات صاف کنم. هیچوقت نمیتونم روزهای تلخی رو که تو این خونه داشتم فراموش کنم... قلب من سوخته رحیم... من یک ساله دارم تو آتیش میسوزم... مگه این قلب چقدر دووم داره؟ میدونی چرا وقتی انداختنم جلوی در خونه ی آقاجونم نامید نبودم؟
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، رحیم با حالی خراب نگاهم کرد، هق هق کنان گفتم:چون امید داشتم به تو... به علاقه ای که چهار سال حرفشو زده بودی... چون به خیالم مردی که میشد دوست داشتن رو از چشم هاش خوند مردونه پام می ایسته... با خودم گفتم هرکی باور کنه ، رحیم و رضا باور نمیکنن... ولی تو... تو باور کردی... بدترین بهتون ها رو بهم زدی... تو حتی یکبار ازم سوال نکردی اون سه روز چی به سرم اومد... یکبار پای دردِ من ننشستی... گله ای نیست... تو مردی.. اما تو رو خدا تمومش کن... خلاصم کن... بذار برم... برم دنبال زندگیم...
با چشم هایی سرخ شده نگاهم کرد، میدونستم حالش بده، میدونستم اونم نمیخواسته کار به اینجا کشیده بشه، اما گاهی آدمی مجبور میشد جلوی سرنوشت گردن کج کنه... گاهی تقدیر و سرنوشت تمام قد جلوت قرار میگرفت و فرار ازش ممکن نبود آهی از ته دل کشید و زمزمه کرد:تا عمر دارم خودم رو نمیبخشم... بابت ظلم هایی که بهت کردم... بابت تمام حرف های ناروایی که شنیدی... خودم رو نمیبخشم که انقدر مرد نبودم که نتونستم جلوی هر کس و ناکسی بایستم و ازت دفاع کنم... ولی... اینکارو با من نکن....
کلافه گفتم:تمومش کن رحیم... این زندگی هیچ سرانجامی نداره...
برای چند لحظه ای نگاهم کرد و بعد به آنی در رو باز کرد و بیرون رفت...
دستم رو به دیوار گرفتم و آهسته روی زمین نشستم، کاش تموم میشد این زندگی ..
آفرین اومده بود به قصد پا درمیونی، برای ترسوندن من از عاقبت طلاق! مدام هول مینداخت تو دل من که اگر طلاق بگیری هیچ جایی برای رفتن نداری! رحیم فرستاده بودش... خودش میگفت صبح زود رحیم رفته سراغش و با حالی خراب التماسش کرده تا من رو از تصمیم منصرف کنه، اما من نمیخواستم قدمی به عقب بردارم، من برای اون زندگی خیلی جنگیده بودم و تهش هیچی نصیبم نشده بود! دیگه توانی برای ایستادن نداشتم... میخواستم هرچه زودتر این دندون لق رو بکنم و خودم رو خلاص کنم...
ادامه دارد.....
✾
۳۱۵
۷:۳۲