🍓🏡ܭܠܢ̣ܣࡅ࣪بߊࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊܝ̇و🏡🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_نودوهشت خیلی وقته که گیر کردم، حرف امروز و دیروز نیست... بحث دلسوزی هم نیست! نفس عمیقی کشیدم، با صدای لرزونی گفتم:من.. تصمیمی گرفتم که عقل و قلبم نشونم دادن... وارد راهی شدم که هم عاقلانه اس هم از لحاظ احساسی بهترین راهه... اگر میتونید کمکم کنید....طلاقم رو از رحیم بگیرید تا برم دنبال زندگی خودم... اگر نه... من اصراری به مداخله ی شما ندارم... خدای منم بزرگه... بالاخره روزهای سخت و تلخ منم تموم میشه... فرامرز چنگی به موهاش زد و گفت:گیریم طلاق بگیری! بعدش چی؟ کجا میری؟ میدونی که هیچکس رو نداری ازت حمایت کنه! با تردید گفتم:میرم پیش داداشم... رضا... تو این مدت چند باری بهم زنگ زده... بهم گفته که میتونم رو کمکش حساب کنم... من.. میتونم برم سرکار، خرج خودم رو در میارم... بعدم کم کم مستقل میشم... راستش الان هیچ طرح و نقشه ای برای آینده ندارم، همین که یک قدم رو به جلو بردارم برام کافیه... اون یک قدم در حال حاضر برای من،طلاق گرفتن از رحیم ه، به بعدش... بعدا فکر میکنم... از اون شرایط بیزار بودم...کلافه گفتم:از نگاه من کارتون درست نیست! قدمی به عقب برداشت، با خودم گفتم حتما پشیمون شده از کمک کردن بهم! حق هم داشت، به هرحال قرار نبود از طلاق من چیزی به اون برسه! اما برخلافِ تصورم بی حرف سری تکون داد و به سمت در رفت و بعد مکث کوتاهی گفت:کمکت میکنم... کمک میکنم طلاقت رو از رحیم بگیری... برای بعدش... بعدا فکر میکنیم.... خوشحال تشکر کردم، در که بسته شد چشم بستم و با شوق خودم رو روی تشکم انداختم، طلاق گرفتن از رحیم... این تنها چیزی بود که تو اون شرایط میخواستم.... نیم ساعت بعد ریحون با سینی غذا اومد سراغم! برام عجیب بود کی به یاد گرسنگی من بوده! سینی برنج و خورشت رو گذاشت جلوم و با حرص گفت:چی گفتی به عمو؟ با حرص گفتم:چرا از خودش سوال نکردی؟ قاشق و چنگال رو کوبید تو سینی و گفت:خودش غذا نخورد، اما یادش بود تو گرسنه ای! ایستاد تا جلوی چشمش واست غذا بکشم و بیارم.... دروغ بود اگر میگفتم خوشحال نبودم از این همه توجه، اما مطلقا نمیخواستم دل به فرامرز فکر کنگ و زندگیش رو خراب کنم... بی تعارف مشغول خوردن شدم، بعد اون آش کذایی دیگه چیزی نخورده بودم و به شدت ضعف داشتم، وقتی دیدم ریحون همچنان ایستاده و منتظر جواب سوالشه کوتاه نگاهش کردم و گفتم:من زن عموت نمیشم...اینو برو به هرکی اون بیرون منتظره بگو! لبش به خنده ای باز شد، هیجان زده گفت:میدونستم عاقلی... میدونستم راه درست رو انتخاب میکنی، رحیم هم پشیمونه...هزار تا مرد دو زنه تو این دنیا وجود دارن... رحیم هم یکیش! مهم اینکه زن اول تویی... کمی از لیوان آب خوردم و خیره شدم بهش و بی مقدمه گفتم:گفتم زن عموت نمیشم! نگفتم از رحیم طلاق نمیگیرم.. حرف تو دهنش ماسید و با حیرت نگاهم کرد! +یعنی چی آفاق؟ سینی رو پس زدم:یعنی میخوام از رحیم جدا شم، قبل اینکه عموت این حرف ها رو بزنه به رحیم گفته بودم طلاق میخوام! الانم چیزی فرق نکرده... ریحون دندون هاش رو بهم فشار داد و گفت:واست مهم نیست فرامرز داره چه فشاری به ما میاره؟ واست مهم نیست میخواد همه چیزمون رو ازمون بگیره؟ شونه ای بالا انداختم و صادقانه گفتم:نه! نه ریحون... واسم مهم نیست، همونطور که حال و روز من واسه هیچکدوم از اهالی این خونه مهم نبود، حال و روز شما هم واسه من مهم نیست.. ریحون با حرص سینی نیم خورده رو برداشت و از اتاق بیرون رفت و در رو جوری بهم کوبید که ترسیده از جا پریدم. نمیدونم چرا از من انتظار داشت دلم براشون بسوزه و بهشون کمک کنم! اونم بعد تمام ظلم هایی ک تک تک آدم های اون خونه در حقم کرده بودن... یاد کتک های شب اول عروسیم افتادم، رحیم جوری کتکم زده بود که برای چند ساعت بینایی ام رو از دست داده بودم! یاد تحقیر کردن های ستاره خانم، بی محلی های ریحون و پدر رحیم... یاد آفاق بیچاره ای که اگر حمایت ها فرامرز نبود کنج اون خونه برای همیشه از یاد میرفت... انگار همینکه من نمیخواستم زن فرامرز بشم خیال ستاره خانم و باقی اهل خونه رو راحت کرده بود، اما باز هم راضی به طلاق دادن من نمیشدن! ستاره خانم میگفت کم انگشت نما نشدیم بین این مردم، خبر طلاق تو میشه یک سوژه ی جدید واسه این مردم تا یک کلاغ چهل کلاغش کنن و ازش هزار داستان در بیارن... مدام هم زیر گوش فرامرز میخوند که وقتی این دختر نمیخواد زن تو بشه، واسه چی برای این دختر باید خودت رو به دردسر بندازی؟ ولی من نمیخواستم از حرف و تصمیمم برگردم، حتی اگر فرامرز حمایتم نمیکرد تصمیمم برای طلاق جدی بود... حتی اگر روزها و ماه های زیادی طول میکشید بالاخره راهی برای طلاق گرفتن پیدا میکردم. اصلا شایدم از رضا کمک میگرفتم! به هرحال اون تنها کسی بود که هنوز هر ازگاهی سراغی از آفاق بیچاره میگرفت! ادامه دارد.... ✾
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودونه
فرامرز هنوز بست نشسته بود تا طلاق من رو بگیره و رحیم هم خودش رو مخفی کرده بود.
فردای اون روز بود که رضا به قصد احوالپرسی تماس گرفت، وقتی ستاره خانم گوشی رو داد دستم با غیض گفت:ماجرای طلاق رو واسه داداشت نمیگی ها! به خدا قسم زندگیت رو سیاه میکنم....
بی جواب گذاشتمش و گوشی رو برداشتم و آنقدر خیره نگاهش کردم تا بالاخره تنهام گذاشت...
آهی کشیدم و جواب سلام رضا رو دادم..
+چیزی شده آفاق؟ صدات... خیلی گرفته ای..
بی مقدمه گفتم:میخوام از رحیم طلاق بگیرم داداش...
رضا بهت زده گفت:چی؟ چیکار میخوای بکنی؟
اشکی نشست روی گونه ام، میدونستم رضا اونقدری از خودش اختیار نداره که از من حمایت کنه...
روی زمین نشستم و گفتم:میخوام جدا بشم، خسته شدم از این زندگی... من هیچ آینده ای تو این خونه ندارم، شدم کلفت و نوکر اینا... رحیم زن داره، چهار صباح دیگه بچه دار میشه... بعدش به کل فراموش میکنه آفاق رو...
+رحیم، خودش رضایت داره به این طلاق؟
+نمیدونم، من اصلا نمیدونم رحیم از من و این زندگی چی میخواد، نمیدونم وقتی هیچ علاقه ای به من نداره و زندگی خودش رو داره ،راضی به طلاق دادن من نمیشه... اما اینبار من کوتاه نمیام داداش، به خدا دارم تو این خونه دیوونه میشم... به جون خودت نیای و طلاقم رو از این مرد نگیری ،گ،من دق میکنم...
اینو گفتم و زدم زیر گریه، رضا کمی دلداریم داد و گفت:رحیم به این راحتی طلاقت نمیده آفاق! اصلا تو میدونی صدقه سر ازدواجش با تو یه زمین به نامش زدن؟
با تعجب گفتم:نه! کی زمین به نامش زده؟
رضا کلافه گفت:اقاجون و عموش... همون آقا فرامرز... وقتی رحیم سفت و سخت ایستاد و گفت باهات ازدواج نمیکنه و آقاجونم مستقیم و غیر مستقیم گفت یه بلایی سرت میاره اگر این بلوا تموم نشه. عموش ازش خواست این کار و بکنه، بعدم یکی از زمین هاش رو که با آقاجون شریک بود زد به نام رحیم! نزدیک به هشتصد متر زمینه! لب جاده...میدونی چقدر پولشه ؟
آهی کشیدم و گفتم:هرچی که هست من از حرفم برنمیگردم، عموی رحیم هم پشت منه، گفته اگر طلاق بخوام ازم حمایت میکنه...
رضا مکثی کرد و با تعجب گفت:اون چرا باید از تو حمایت کنه؟ چرا باید پشت برادرزاده ی خودش رو خالی کنه؟
کلافه گفتم:من نمیدونم رضا... فقط اینو میدونم که طاقتم طاق شده، هرکی جای من بود تا اینجاشم تحمل نمیکرد... خسته شدم رضا... یا بیا تو این مسیر کمکم کن، یا بعد هر اتفاقی افتاد ازم گله نکن...
اینو گفتم و بی خداحافظی گوشی رو گذاشتم، انگار از روزی که اسم طلاق رو آورده بودم تحمل اون خونه و آدم هاش واسم سخت تر شده بود...
البته رفتار اون ها هم باهام بدتر شده بود، صدقه سر کاری های سحر مدتی بود کاری به کارم نداشتن، اما از وقتی فرامرز اون حرفها رو زده بود، ستاره خانم منتظر فرصتی تا زهرچشمی ازم بگیره....
دلم آروم و قرار نداشت، روز سوم بود که سروکله ی رحیم پیدا شد، تو همون چند روز لاغرتر شده بود، هم از جانب خانواده ی خودش، هم از جانب سحر و خانواده اش تحت فشار بود، از پشت پنجره دیدمش، داشت با فرامرز بحث میکرد، مشخص بود هر دو عصبانین، چند باری هم دست به یقه شدن که با گریه و زاری ستاره خانم و جلو رفتن ریحون عقب نشینی کردن...
در نهایت رحیم با صدای بلندی گفت:من زنم رو طلاق نمیدم فرامرز،هسته شدم از بس از مردم حرف شنیدم...
فرامرز با عصبانیت گفت:تو طلاقش بده، اینکه بعدش اون زن کی میشه به تو ربطی نداره!
رحیم یک کلام گفت:آفاق رو طلاق نمیدم... عوضش سحر رو طلاق میدم... مگه روز اول ازم نخواستی خوشبختش کنم... مگه نخواستی دل بدم به دلش و باهاش زندگی کنم... منم میخوام همینکارو بکنم عموجان! آقا فرامرز! میخوام باهاش زندگی کنم... کی میتونه جلوم رو بگیره؟
ستاره خانم سیلی به صورتش کوبید و وحشت زده گفت:سحر رو طلاق بدی؟ میفهمی چی میگی؟ فکر کردی اون رو طلاق بدی داداش هاش سالمت میذارن؟
رحیم با خشم مشتی به دیوار کوبید و فریاد زد:میگی چیکار کنم ننه؟
ستاره خانم با غصه لبه ی حوض نشست و گفت:این دختر از اولم وصله ی تن تو نبود رحیم... همون شب باید قید وصلت با این خانواده رو میزدیم... این مدت مگه کم کشیدیم از دستش؟ شش ماه تمام تو هیچ عزا و عروسی نرفتم تا مردم سوال جوابم نکنن... خواهرات هزار بار حرف شنیدن از قوم شوهر بابت زنت... اصلا فرامرز درست میگه، این دندون لق رو هرچه زودتر بکنیم بهتره...
رحیم پا به زمین کوبید و گفت:چیه مادر؟ بوی پول و زمین و خونه به مشامت رسیده ...
ستاره خانم با غیض گفت:آره...تا امروزم اشتباه میکردم که مخالف این جدایی بودم، این زن بودنش جز دردسر چی داشته واسه ما؟ جز هزار جور حرف چی داشته؟ طلاقش بده بعدش هر کاری خواست بکنه به ما چه!
رحیم بی جون نشست روی زمین، سرش رو بین دست هاش گرفت و گفت:خودش گفته طلاق میخواد؟
ادامه دارد...
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودونه
فرامرز هنوز بست نشسته بود تا طلاق من رو بگیره و رحیم هم خودش رو مخفی کرده بود.
فردای اون روز بود که رضا به قصد احوالپرسی تماس گرفت، وقتی ستاره خانم گوشی رو داد دستم با غیض گفت:ماجرای طلاق رو واسه داداشت نمیگی ها! به خدا قسم زندگیت رو سیاه میکنم....
بی جواب گذاشتمش و گوشی رو برداشتم و آنقدر خیره نگاهش کردم تا بالاخره تنهام گذاشت...
آهی کشیدم و جواب سلام رضا رو دادم..
+چیزی شده آفاق؟ صدات... خیلی گرفته ای..
بی مقدمه گفتم:میخوام از رحیم طلاق بگیرم داداش...
رضا بهت زده گفت:چی؟ چیکار میخوای بکنی؟
اشکی نشست روی گونه ام، میدونستم رضا اونقدری از خودش اختیار نداره که از من حمایت کنه...
روی زمین نشستم و گفتم:میخوام جدا بشم، خسته شدم از این زندگی... من هیچ آینده ای تو این خونه ندارم، شدم کلفت و نوکر اینا... رحیم زن داره، چهار صباح دیگه بچه دار میشه... بعدش به کل فراموش میکنه آفاق رو...
+رحیم، خودش رضایت داره به این طلاق؟
+نمیدونم، من اصلا نمیدونم رحیم از من و این زندگی چی میخواد، نمیدونم وقتی هیچ علاقه ای به من نداره و زندگی خودش رو داره ،راضی به طلاق دادن من نمیشه... اما اینبار من کوتاه نمیام داداش، به خدا دارم تو این خونه دیوونه میشم... به جون خودت نیای و طلاقم رو از این مرد نگیری ،گ،من دق میکنم...
اینو گفتم و زدم زیر گریه، رضا کمی دلداریم داد و گفت:رحیم به این راحتی طلاقت نمیده آفاق! اصلا تو میدونی صدقه سر ازدواجش با تو یه زمین به نامش زدن؟
با تعجب گفتم:نه! کی زمین به نامش زده؟
رضا کلافه گفت:اقاجون و عموش... همون آقا فرامرز... وقتی رحیم سفت و سخت ایستاد و گفت باهات ازدواج نمیکنه و آقاجونم مستقیم و غیر مستقیم گفت یه بلایی سرت میاره اگر این بلوا تموم نشه. عموش ازش خواست این کار و بکنه، بعدم یکی از زمین هاش رو که با آقاجون شریک بود زد به نام رحیم! نزدیک به هشتصد متر زمینه! لب جاده...میدونی چقدر پولشه ؟
آهی کشیدم و گفتم:هرچی که هست من از حرفم برنمیگردم، عموی رحیم هم پشت منه، گفته اگر طلاق بخوام ازم حمایت میکنه...
رضا مکثی کرد و با تعجب گفت:اون چرا باید از تو حمایت کنه؟ چرا باید پشت برادرزاده ی خودش رو خالی کنه؟
کلافه گفتم:من نمیدونم رضا... فقط اینو میدونم که طاقتم طاق شده، هرکی جای من بود تا اینجاشم تحمل نمیکرد... خسته شدم رضا... یا بیا تو این مسیر کمکم کن، یا بعد هر اتفاقی افتاد ازم گله نکن...
اینو گفتم و بی خداحافظی گوشی رو گذاشتم، انگار از روزی که اسم طلاق رو آورده بودم تحمل اون خونه و آدم هاش واسم سخت تر شده بود...
البته رفتار اون ها هم باهام بدتر شده بود، صدقه سر کاری های سحر مدتی بود کاری به کارم نداشتن، اما از وقتی فرامرز اون حرفها رو زده بود، ستاره خانم منتظر فرصتی تا زهرچشمی ازم بگیره....
دلم آروم و قرار نداشت، روز سوم بود که سروکله ی رحیم پیدا شد، تو همون چند روز لاغرتر شده بود، هم از جانب خانواده ی خودش، هم از جانب سحر و خانواده اش تحت فشار بود، از پشت پنجره دیدمش، داشت با فرامرز بحث میکرد، مشخص بود هر دو عصبانین، چند باری هم دست به یقه شدن که با گریه و زاری ستاره خانم و جلو رفتن ریحون عقب نشینی کردن...
در نهایت رحیم با صدای بلندی گفت:من زنم رو طلاق نمیدم فرامرز،هسته شدم از بس از مردم حرف شنیدم...
فرامرز با عصبانیت گفت:تو طلاقش بده، اینکه بعدش اون زن کی میشه به تو ربطی نداره!
رحیم یک کلام گفت:آفاق رو طلاق نمیدم... عوضش سحر رو طلاق میدم... مگه روز اول ازم نخواستی خوشبختش کنم... مگه نخواستی دل بدم به دلش و باهاش زندگی کنم... منم میخوام همینکارو بکنم عموجان! آقا فرامرز! میخوام باهاش زندگی کنم... کی میتونه جلوم رو بگیره؟
ستاره خانم سیلی به صورتش کوبید و وحشت زده گفت:سحر رو طلاق بدی؟ میفهمی چی میگی؟ فکر کردی اون رو طلاق بدی داداش هاش سالمت میذارن؟
رحیم با خشم مشتی به دیوار کوبید و فریاد زد:میگی چیکار کنم ننه؟
ستاره خانم با غصه لبه ی حوض نشست و گفت:این دختر از اولم وصله ی تن تو نبود رحیم... همون شب باید قید وصلت با این خانواده رو میزدیم... این مدت مگه کم کشیدیم از دستش؟ شش ماه تمام تو هیچ عزا و عروسی نرفتم تا مردم سوال جوابم نکنن... خواهرات هزار بار حرف شنیدن از قوم شوهر بابت زنت... اصلا فرامرز درست میگه، این دندون لق رو هرچه زودتر بکنیم بهتره...
رحیم پا به زمین کوبید و گفت:چیه مادر؟ بوی پول و زمین و خونه به مشامت رسیده ...
ستاره خانم با غیض گفت:آره...تا امروزم اشتباه میکردم که مخالف این جدایی بودم، این زن بودنش جز دردسر چی داشته واسه ما؟ جز هزار جور حرف چی داشته؟ طلاقش بده بعدش هر کاری خواست بکنه به ما چه!
رحیم بی جون نشست روی زمین، سرش رو بین دست هاش گرفت و گفت:خودش گفته طلاق میخواد؟
ادامه دارد...
✾
۳۶۹
۱۸:۳۷