#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودوهشت
خیلی وقته که گیر کردم، حرف امروز و دیروز نیست... بحث دلسوزی هم نیست!
نفس عمیقی کشیدم، با صدای لرزونی گفتم:من.. تصمیمی گرفتم که عقل و قلبم نشونم دادن... وارد راهی شدم که هم عاقلانه اس هم از لحاظ احساسی بهترین راهه... اگر میتونید کمکم کنید....طلاقم رو از رحیم بگیرید تا برم دنبال زندگی خودم... اگر نه... من اصراری به مداخله ی شما ندارم... خدای منم بزرگه... بالاخره روزهای سخت و تلخ منم تموم میشه...
فرامرز چنگی به موهاش زد و گفت:گیریم طلاق بگیری! بعدش چی؟ کجا میری؟ میدونی که هیچکس رو نداری ازت حمایت کنه!
با تردید گفتم:میرم پیش داداشم... رضا... تو این مدت چند باری بهم زنگ زده... بهم گفته که میتونم رو کمکش حساب کنم... من.. میتونم برم سرکار، خرج خودم رو در میارم... بعدم کم کم مستقل میشم... راستش الان هیچ طرح و نقشه ای برای آینده ندارم، همین که یک قدم رو به جلو بردارم برام کافیه... اون یک قدم در حال حاضر برای من،طلاق گرفتن از رحیم ه، به بعدش... بعدا فکر میکنم...
از اون شرایط بیزار بودم...کلافه گفتم:از نگاه من کارتون درست نیست!
قدمی به عقب برداشت، با خودم گفتم حتما پشیمون شده از کمک کردن بهم! حق هم داشت، به هرحال قرار نبود از طلاق من چیزی به اون برسه!
اما برخلافِ تصورم بی حرف سری تکون داد و به سمت در رفت و بعد مکث کوتاهی گفت:کمکت میکنم... کمک میکنم طلاقت رو از رحیم بگیری... برای بعدش... بعدا فکر میکنیم....
خوشحال تشکر کردم، در که بسته شد چشم بستم و با شوق خودم رو روی تشکم انداختم، طلاق گرفتن از رحیم... این تنها چیزی بود که تو اون شرایط میخواستم....
نیم ساعت بعد ریحون با سینی غذا اومد سراغم! برام عجیب بود کی به یاد گرسنگی من بوده!
سینی برنج و خورشت رو گذاشت جلوم و با حرص گفت:چی گفتی به عمو؟
با حرص گفتم:چرا از خودش سوال نکردی؟
قاشق و چنگال رو کوبید تو سینی و گفت:خودش غذا نخورد، اما یادش بود تو گرسنه ای! ایستاد تا جلوی چشمش واست غذا بکشم و بیارم....
دروغ بود اگر میگفتم خوشحال نبودم از این همه توجه، اما مطلقا نمیخواستم دل به فرامرز فکر کنگ و زندگیش رو خراب کنم...
بی تعارف مشغول خوردن شدم، بعد اون آش کذایی دیگه چیزی نخورده بودم و به شدت ضعف داشتم، وقتی دیدم ریحون همچنان ایستاده و منتظر جواب سوالشه کوتاه نگاهش کردم و گفتم:من زن عموت نمیشم...اینو برو به هرکی اون بیرون منتظره بگو!
لبش به خنده ای باز شد، هیجان زده گفت:میدونستم عاقلی... میدونستم راه درست رو انتخاب میکنی، رحیم هم پشیمونه...هزار تا مرد دو زنه تو این دنیا وجود دارن... رحیم هم یکیش! مهم اینکه زن اول تویی...
کمی از لیوان آب خوردم و خیره شدم بهش و بی مقدمه گفتم:گفتم زن عموت نمیشم! نگفتم از رحیم طلاق نمیگیرم..
حرف تو دهنش ماسید و با حیرت نگاهم کرد!
+یعنی چی آفاق؟
سینی رو پس زدم:یعنی میخوام از رحیم جدا شم، قبل اینکه عموت این حرف ها رو بزنه به رحیم گفته بودم طلاق میخوام! الانم چیزی فرق نکرده...
ریحون دندون هاش رو بهم فشار داد و گفت:واست مهم نیست فرامرز داره چه فشاری به ما میاره؟ واست مهم نیست میخواد همه چیزمون رو ازمون بگیره؟
شونه ای بالا انداختم و صادقانه گفتم:نه! نه ریحون... واسم مهم نیست، همونطور که حال و روز من واسه هیچکدوم از اهالی این خونه مهم نبود، حال و روز شما هم واسه من مهم نیست..
ریحون با حرص سینی نیم خورده رو برداشت و از اتاق بیرون رفت و در رو جوری بهم کوبید که ترسیده از جا پریدم. نمیدونم چرا از من انتظار داشت دلم براشون بسوزه و بهشون کمک کنم! اونم بعد تمام ظلم هایی ک تک تک آدم های اون خونه در حقم کرده بودن...
یاد کتک های شب اول عروسیم افتادم، رحیم جوری کتکم زده بود که برای چند ساعت بینایی ام رو از دست داده بودم! یاد تحقیر کردن های ستاره خانم، بی محلی های ریحون و پدر رحیم... یاد آفاق بیچاره ای که اگر حمایت ها فرامرز نبود کنج اون خونه برای همیشه از یاد میرفت...
انگار همینکه من نمیخواستم زن فرامرز بشم خیال ستاره خانم و باقی اهل خونه رو راحت کرده بود، اما باز هم راضی به طلاق دادن من نمیشدن! ستاره خانم میگفت کم انگشت نما نشدیم بین این مردم، خبر طلاق تو میشه یک سوژه ی جدید واسه این مردم تا یک کلاغ چهل کلاغش کنن و ازش هزار داستان در بیارن... مدام هم زیر گوش فرامرز میخوند که وقتی این دختر نمیخواد زن تو بشه، واسه چی برای این دختر باید خودت رو به دردسر بندازی؟
ولی من نمیخواستم از حرف و تصمیمم برگردم، حتی اگر فرامرز حمایتم نمیکرد تصمیمم برای طلاق جدی بود... حتی اگر روزها و ماه های زیادی طول میکشید بالاخره راهی برای طلاق گرفتن پیدا میکردم. اصلا شایدم از رضا کمک میگرفتم! به هرحال اون تنها کسی بود که هنوز هر ازگاهی سراغی از آفاق بیچاره میگرفت!
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودوهشت
خیلی وقته که گیر کردم، حرف امروز و دیروز نیست... بحث دلسوزی هم نیست!
نفس عمیقی کشیدم، با صدای لرزونی گفتم:من.. تصمیمی گرفتم که عقل و قلبم نشونم دادن... وارد راهی شدم که هم عاقلانه اس هم از لحاظ احساسی بهترین راهه... اگر میتونید کمکم کنید....طلاقم رو از رحیم بگیرید تا برم دنبال زندگی خودم... اگر نه... من اصراری به مداخله ی شما ندارم... خدای منم بزرگه... بالاخره روزهای سخت و تلخ منم تموم میشه...
فرامرز چنگی به موهاش زد و گفت:گیریم طلاق بگیری! بعدش چی؟ کجا میری؟ میدونی که هیچکس رو نداری ازت حمایت کنه!
با تردید گفتم:میرم پیش داداشم... رضا... تو این مدت چند باری بهم زنگ زده... بهم گفته که میتونم رو کمکش حساب کنم... من.. میتونم برم سرکار، خرج خودم رو در میارم... بعدم کم کم مستقل میشم... راستش الان هیچ طرح و نقشه ای برای آینده ندارم، همین که یک قدم رو به جلو بردارم برام کافیه... اون یک قدم در حال حاضر برای من،طلاق گرفتن از رحیم ه، به بعدش... بعدا فکر میکنم...
از اون شرایط بیزار بودم...کلافه گفتم:از نگاه من کارتون درست نیست!
قدمی به عقب برداشت، با خودم گفتم حتما پشیمون شده از کمک کردن بهم! حق هم داشت، به هرحال قرار نبود از طلاق من چیزی به اون برسه!
اما برخلافِ تصورم بی حرف سری تکون داد و به سمت در رفت و بعد مکث کوتاهی گفت:کمکت میکنم... کمک میکنم طلاقت رو از رحیم بگیری... برای بعدش... بعدا فکر میکنیم....
خوشحال تشکر کردم، در که بسته شد چشم بستم و با شوق خودم رو روی تشکم انداختم، طلاق گرفتن از رحیم... این تنها چیزی بود که تو اون شرایط میخواستم....
نیم ساعت بعد ریحون با سینی غذا اومد سراغم! برام عجیب بود کی به یاد گرسنگی من بوده!
سینی برنج و خورشت رو گذاشت جلوم و با حرص گفت:چی گفتی به عمو؟
با حرص گفتم:چرا از خودش سوال نکردی؟
قاشق و چنگال رو کوبید تو سینی و گفت:خودش غذا نخورد، اما یادش بود تو گرسنه ای! ایستاد تا جلوی چشمش واست غذا بکشم و بیارم....
دروغ بود اگر میگفتم خوشحال نبودم از این همه توجه، اما مطلقا نمیخواستم دل به فرامرز فکر کنگ و زندگیش رو خراب کنم...
بی تعارف مشغول خوردن شدم، بعد اون آش کذایی دیگه چیزی نخورده بودم و به شدت ضعف داشتم، وقتی دیدم ریحون همچنان ایستاده و منتظر جواب سوالشه کوتاه نگاهش کردم و گفتم:من زن عموت نمیشم...اینو برو به هرکی اون بیرون منتظره بگو!
لبش به خنده ای باز شد، هیجان زده گفت:میدونستم عاقلی... میدونستم راه درست رو انتخاب میکنی، رحیم هم پشیمونه...هزار تا مرد دو زنه تو این دنیا وجود دارن... رحیم هم یکیش! مهم اینکه زن اول تویی...
کمی از لیوان آب خوردم و خیره شدم بهش و بی مقدمه گفتم:گفتم زن عموت نمیشم! نگفتم از رحیم طلاق نمیگیرم..
حرف تو دهنش ماسید و با حیرت نگاهم کرد!
+یعنی چی آفاق؟
سینی رو پس زدم:یعنی میخوام از رحیم جدا شم، قبل اینکه عموت این حرف ها رو بزنه به رحیم گفته بودم طلاق میخوام! الانم چیزی فرق نکرده...
ریحون دندون هاش رو بهم فشار داد و گفت:واست مهم نیست فرامرز داره چه فشاری به ما میاره؟ واست مهم نیست میخواد همه چیزمون رو ازمون بگیره؟
شونه ای بالا انداختم و صادقانه گفتم:نه! نه ریحون... واسم مهم نیست، همونطور که حال و روز من واسه هیچکدوم از اهالی این خونه مهم نبود، حال و روز شما هم واسه من مهم نیست..
ریحون با حرص سینی نیم خورده رو برداشت و از اتاق بیرون رفت و در رو جوری بهم کوبید که ترسیده از جا پریدم. نمیدونم چرا از من انتظار داشت دلم براشون بسوزه و بهشون کمک کنم! اونم بعد تمام ظلم هایی ک تک تک آدم های اون خونه در حقم کرده بودن...
یاد کتک های شب اول عروسیم افتادم، رحیم جوری کتکم زده بود که برای چند ساعت بینایی ام رو از دست داده بودم! یاد تحقیر کردن های ستاره خانم، بی محلی های ریحون و پدر رحیم... یاد آفاق بیچاره ای که اگر حمایت ها فرامرز نبود کنج اون خونه برای همیشه از یاد میرفت...
انگار همینکه من نمیخواستم زن فرامرز بشم خیال ستاره خانم و باقی اهل خونه رو راحت کرده بود، اما باز هم راضی به طلاق دادن من نمیشدن! ستاره خانم میگفت کم انگشت نما نشدیم بین این مردم، خبر طلاق تو میشه یک سوژه ی جدید واسه این مردم تا یک کلاغ چهل کلاغش کنن و ازش هزار داستان در بیارن... مدام هم زیر گوش فرامرز میخوند که وقتی این دختر نمیخواد زن تو بشه، واسه چی برای این دختر باید خودت رو به دردسر بندازی؟
ولی من نمیخواستم از حرف و تصمیمم برگردم، حتی اگر فرامرز حمایتم نمیکرد تصمیمم برای طلاق جدی بود... حتی اگر روزها و ماه های زیادی طول میکشید بالاخره راهی برای طلاق گرفتن پیدا میکردم. اصلا شایدم از رضا کمک میگرفتم! به هرحال اون تنها کسی بود که هنوز هر ازگاهی سراغی از آفاق بیچاره میگرفت!
ادامه دارد....
✾
۳۶۸
۱۸:۳۷