عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_نودوهفت اینو که گفت همه ساکت شدن! شاید آخرین امید همه برای تموم شدن این معرکه نارضایتی من بود! منی که هنوز نمیدونستم از این زندگی و این دنیا چی میخوام؟تنها چیزی که میدونستم این بود که دیگه نمیخواستم تو اون زندگی بمونم! طولی نکشید که تقه ای به در اتاقم خورد و ریحون سرکی به داخل کشید، چشم هاش شده بود سرخ سرخ، یواشکی خزید داخل اتاق و زمزمه کرد:میشنوی چه بلوایی به راه افتاده؟ بی حرف نگاهش کردم، سریع نزدیک شد و کنارم زانو زد و با التماس گفت:فقط تو میتونی این بلوا رو تموم کنی... فقط تو میتونی عمو رو منصرف کنی از تصميمش... آفاق.. نذار زندگیمون خراب شه، نذار آقام آخر عمری بیفته به پای برادری که میتونه جای بچه اش باشه... اشک حلقه زده بود تو چشمم، با صدای خفه ای گفتم:از من کاری برنمیاد... ریحون بازوم رو گرفت و با التماس گفت:برمیاد... عمو میخواد باهات حرف بزنه... اگر بهش بگی دلت با رحیمه اونم میره پی زندگیش! آفاق عموی من زن داره! میفهمی؟ سوزان یک زن عادی نیست! ثروتمنده... تحصیل کرده اس! پزشکه... میفهمی؟ محاله بذاره تو حتی کنار عموم وایستی... با چهار تا حرف گول نخوری زندگی خودت رو تباه کنی! خیره شدم بهش، قطره اشکی نشست روی گونه ام... گفتم:کدوم زندگی ریحون؟ کدوم زندگی رو تباه نکنم؟ مات و مبهوت نگاهم کرد و زمزمه کرد:یعنی...توام... چطور میتونی آفاق؟ کلافه نفس عمیقی کشیدم و رو گرفتم ازش، این دختر چه میدونست از شب و روزهای تلخی که گذرونده بودم... از هوویی که جلوی چشمم بود، از رحیمی که به مرگم راضی بود...از خانواده ای که انگار یادشون رفته بود آفاقی وجود داره! رها شده بودم کنج اون خونه و قرار بود تا ابد بسوزم با اون شرایط که به خدا تحمل یک لحظه اش هم در توان من نبود... ریحون پریشون حال گفت:عمو فرامرز میخواد باهات حرف بزنه، قبلش من رو فرستاد تا بهت بگم... من... خیال کردم تو موافق نیستی... ولی انگار... از جا بلند شد، با چند قدم کوتاه به سمت در رفت، قبل باز کردن در به سمتم برگشت و با التماس گفت:هرکاری میخوای بکنی، قبلش به عواقب کارت فکر کن... رحیم پشیمونه...دیگه عین قبل سحر رو دوست نداره... تو میتونی این زندگی رو تغییر بدی... میتونی دوباره از نو با رحیم بسازی... چشم بستم و سرم رو پایین انداختم، البته که ریحون باید طرف برادرش رو می‌گرفت و من... من باید فقط به خودم فکر میکردم! به خودم و آینده ای که باید دست خالی می‌ساختمش.. ریحون که بیرون رفت از جا بلند شدم، مدت زیادی بود هیچی نخورده بودم و عجیب ضعف داشتم، دستی به سر و وضعم کشیدم و موهام رو مرتب کردم، وقتی در اتاق زده شد به سختی با صدای لرزونی بفرمایید گفتم... در باز شد.. گلویی صاف کردم و با صدای گرفته ای سلام کردم... فرامرز اشاره ای کرد تا بشینم، خودش اما تکیه داده به طاقچه خیره شد به دیوارهای نم زده و دوده زده..دلم میخواست زودتر حرفش رو بزنه و جوابش رو بگیره و بره... بعد از سکوتی کوتاه فرامرز با صدای گرفته ای گفت در جریان همه چیز هستی... لازم نیست من چیزی رو برات بگم! الان از تو جواب میخوام... میخوام بدونم بین تن دادن به این زندگی، با ازدواج با من... کدوم رو انتخاب میکنی؟ فکر کردن لازم نداشت! تصمیم من از روز اول مشخص بود، گلویی صاف کردم و با صدای ضعیفی گفتم:هیچکدوم... با تعجب نگاهم کرد، دستم رو مشت کردم تا جلوی لرزش بدنم رو بگیرم، سرم رو بلند کردم و با جسارت گفتم:میخوام کمکم کنید از رحیم طلاق بگیرم... اما بعدش... من نمیخوام هووی یک زن دیگه بشم، نمیخوام خونه ام رو روی خرابه های خونه ی یک نفر دیگه بنا کنم... من نمیخوام نفر دوم زندگی شما باشم... با شگفتی نگاهم کرد و گفت:من میتونم کاری کنم که تا ابد با سوزان چشم تو چشم نشی... شونه ای بالا انداختم و با بغض گفتم:اصل ماجرا که تغییر نمیکنه! میکنه؟ کلافه دست به صورتش کشید و گفت:نمیخواستم این ماجرا رو الان بگم... یعنی فرصت لازم داشتم تا اون زندگی رو تموم کنم... برای تک تک قدم هام برنامه ریخته بودم... اما الان... با اتفاقاتی که پیش اومده همه چیز از کنترل من خارج شده..من درستش میکنم... اگر بهم فرصت بدی... زندگی من و سوزان خیلی وقته تموم شده، ما فقط دو تا همخونه ایم... بیشتر از سه ساله... کنجکاو گفتم:من...چی دارم که شما به خاطرم جلوی همه ایستادید؟ نه زیبایی خاصی دارم، نه تحصیلات خاصی... شما بودید باور می‌کردید با همچین شرایطی، یک مرد همه چی تموم بهتون علاقمند بشه؟ لبخند محوی زد و گفت:ممنونم که منو یک مرد همه چی تموم میدونی... اما... در جواب سوالت باید بگم گاهی آدمی اختیار دلش رو از دست میده... گاهی کارهایی میکنه که عقلش منع میکنه ،اما قلبش...کار خودش رو میکنه... خیال کن تو همچین شرایطی گیر کردم... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودوهشت


خیلی وقته که گیر کردم، حرف امروز و دیروز نیست... بحث دلسوزی هم نیست!
نفس عمیقی کشیدم، با صدای لرزونی گفتم:من.. تصمیمی گرفتم که عقل و قلبم نشونم دادن... وارد راهی شدم که هم عاقلانه اس هم از لحاظ احساسی بهترین راهه... اگر میتونید کمکم کنید....طلاقم رو از رحیم بگیرید تا برم دنبال زندگی خودم... اگر نه... من اصراری به مداخله ی شما ندارم... خدای منم بزرگه... بالاخره روزهای سخت و تلخ منم تموم میشه...
فرامرز چنگی به موهاش زد و گفت:گیریم طلاق بگیری! بعدش چی؟ کجا میری؟ میدونی که هیچکس رو نداری ازت حمایت کنه!
با تردید گفتم:میرم پیش داداشم... رضا... تو این مدت چند باری بهم زنگ زده... بهم گفته که میتونم رو کمکش حساب کنم... من.. میتونم برم سرکار، خرج خودم رو در میارم... بعدم کم کم مستقل میشم... راستش الان هیچ طرح و نقشه ای برای آینده ندارم، همین که یک قدم رو به جلو بردارم برام کافیه... اون یک قدم در حال حاضر برای من،طلاق گرفتن از رحیم ه، به بعدش... بعدا فکر میکنم...
از اون شرایط بیزار بودم...کلافه گفتم:از نگاه من کارتون درست نیست!
قدمی به عقب برداشت، با خودم گفتم حتما پشیمون شده از کمک کردن بهم! حق هم داشت، به هرحال قرار نبود از طلاق من چیزی به اون برسه!
اما برخلافِ تصورم بی حرف سری تکون داد و به سمت در رفت و بعد مکث کوتاهی گفت:کمکت میکنم... کمک میکنم طلاقت رو از رحیم بگیری... برای بعدش... بعدا فکر میکنیم....
خوشحال تشکر کردم، در که بسته شد چشم بستم و با شوق خودم رو روی تشکم انداختم، طلاق گرفتن از رحیم... این تنها چیزی بود که تو اون شرایط میخواستم....
نیم ساعت بعد ریحون با سینی غذا اومد سراغم! برام عجیب بود کی به یاد گرسنگی من بوده!
سینی برنج و خورشت رو گذاشت جلوم و با حرص گفت:چی گفتی به عمو؟
با حرص گفتم:چرا از خودش سوال نکردی؟
قاشق و چنگال رو کوبید تو سینی و گفت:خودش غذا نخورد، اما یادش بود تو گرسنه ای! ایستاد تا جلوی چشمش واست غذا بکشم و بیارم....
دروغ بود اگر میگفتم خوشحال نبودم از این همه توجه، اما مطلقا نمیخواستم دل به فرامرز فکر کنگ و زندگیش رو خراب کنم...
بی تعارف مشغول خوردن شدم، بعد اون آش کذایی دیگه چیزی نخورده بودم و به شدت ضعف داشتم، وقتی دیدم ریحون همچنان ایستاده و منتظر جواب سوالشه کوتاه نگاهش کردم و گفتم:من زن عموت نمیشم...اینو برو به هرکی اون بیرون منتظره بگو!
لبش به خنده ای باز شد، هیجان زده گفت:میدونستم عاقلی... میدونستم راه درست رو انتخاب میکنی، رحیم هم پشیمونه...هزار تا مرد دو زنه تو این دنیا وجود دارن... رحیم هم یکیش! مهم اینکه زن اول تویی...
کمی از لیوان آب خوردم و خیره شدم بهش و بی مقدمه گفتم:گفتم زن عموت نمیشم! نگفتم از رحیم طلاق نمیگیرم..
حرف تو دهنش ماسید و با حیرت نگاهم کرد!
+یعنی چی آفاق؟
سینی رو پس زدم:یعنی میخوام از رحیم جدا شم، قبل اینکه عموت این حرف ها رو بزنه به رحیم گفته بودم طلاق میخوام! الانم چیزی فرق نکرده...
ریحون دندون هاش رو بهم فشار داد و گفت:واست مهم نیست فرامرز داره چه فشاری به ما میاره؟ واست مهم نیست میخواد همه چیزمون رو ازمون بگیره؟
شونه ای بالا انداختم و صادقانه گفتم:نه! نه ریحون... واسم مهم نیست، همونطور که حال و روز من واسه هیچکدوم از اهالی این خونه مهم نبود، حال و روز شما هم واسه من مهم نیست..
ریحون با حرص سینی نیم خورده رو برداشت و از اتاق بیرون رفت و در رو جوری بهم کوبید که ترسیده از جا پریدم. نمیدونم چرا از من انتظار داشت دلم براشون بسوزه و بهشون کمک کنم! اونم بعد تمام ظلم هایی ک تک تک آدم های اون خونه در حقم کرده بودن...
یاد کتک های شب اول عروسیم افتادم، رحیم جوری کتکم زده بود که برای چند ساعت بینایی ام رو از دست داده بودم! یاد تحقیر کردن های ستاره خانم، بی محلی های ریحون و پدر رحیم... یاد آفاق بیچاره ای که اگر حمایت ها فرامرز نبود کنج اون خونه برای همیشه از یاد میرفت...
انگار همینکه من نمیخواستم زن فرامرز بشم خیال ستاره خانم و باقی اهل خونه رو راحت کرده بود، اما باز هم راضی به طلاق دادن من نمیشدن! ستاره خانم میگفت کم انگشت نما نشدیم بین این مردم، خبر طلاق تو میشه یک سوژه ی جدید واسه این مردم تا یک کلاغ چهل کلاغش کنن و ازش هزار داستان در بیارن... مدام هم زیر گوش فرامرز میخوند که وقتی این دختر نمیخواد زن تو بشه، واسه چی برای این دختر باید خودت رو به دردسر بندازی؟
ولی من نمیخواستم از حرف و تصمیمم برگردم، حتی اگر فرامرز حمایتم نمی‌کرد تصمیمم برای طلاق جدی بود... حتی اگر روزها و ماه های زیادی طول می‌کشید بالاخره راهی برای طلاق گرفتن پیدا میکردم. اصلا شایدم از رضا کمک میگرفتم! به هرحال اون تنها کسی بود که هنوز هر ازگاهی سراغی از آفاق بیچاره می‌گرفت!


ادامه دارد....



undefined۱۷

۳۶۸

۱۸:۳۷