عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_نودوپنج رحیم با حرص گفت: واسه همین موندی تا خیالت بابت زندگیش راحت بشه... آره؟ فرامرز قدمی به سمتم برداشت، با صدای آرومی گفت:آره... از اول دوستش داشتم...از همون روز اولی که از دور نشونم دادن و گفتن میخواییم بریم خواستگاری این دختر واسه رحیم... بهت زده نگاهش کردم، باورم نمیشد این حرف ها رو از زبون همچین مردی بشنوم! مردی که خیال میکردم هیچ بویی از احساسات و علاقه نبرده! رحیم بنای داد و بیداد گذاشت و من با تنی یخ کرده خیره شدم به تصویر لرزونم تو حوض وسط حیاط...خواب بودم انگار...این حرف ها رو تو خواب شنیده بودم از فرامرز... اصلا اگر دوستم داشت چرا روز اول خودش عقدم نکرد؟چرا تمام تلاشش رو کرد تا عقد من و رحیم بر پا بشه؟ فرامرز نگاهش رو ازم گرفت و به سمت رحیم رفت، ریحون جیغی کشید و خواست مانع بشه که فرامرز با عصبانیت گفت:چته ریحون؟ با دزد طرفی مگه؟ میخوام باهاش حرف بزنم... کاریش ندارم... ریحون ترسیده کنار رفت، فرامرز با عصبانیت بازوی رحیم رو گرفت و کشیدش سمت ماشینش:سوار شو... میخوام باهات حرف بزنم... رحیم با غیض دستش رو کشید و گفت:خیال نکن من گول میخورم و با وعده ی زمین و پول هر کاری بخوای میکنم.. فرامرز در کمک راننده رو باز کرد و رحیم رو هول داد داخل، خودشم نشست پشت فرمون و با صدای بلندی رو به ریحون گفت:باز کن در حیاط رو... ریحون با گریه دوید و در رو باز کرد، تو کسری از ثانیه ماشین به سرعت از خونه بیرون رفت.. بی جون روی زمین نشستم و دستی به صورت دردناکم کشیدم... ریحون هق هق کنان گفت:اگر رحیم رو ببره و بلایی سرش بیاره چی؟ باید برم مادرم رو خبر کنم... مانعش نشدم، اونم به سرعت از خونه بیرون زد و به سمت خونه ی رحیم رفت... وارد اتاق که شدم تو آیینه ی کوچکم نگاهی به صورتم انداختم، سمت راست صورتم به طرز بدی ورم کرده بود و کبود شده بود.. آهی کشیدم و روی تشکم نشستم، نمیدونستم ته این بحث و دعوا به کجا کشیده میشه، میدونستم رحیم به راحتی راضی به طلاق نمیشه و فرامرز هم از حرفی که زده برنمی‌گرده! نیم ساعت بعد همه برگشتن خونه،ریحون و ستاره خانم و پدر رحیم و دو خواهر بزرگ رحیم، صدای همهمه و حرف زدنشون از حیاط به گوشم می‌رسید، اما جرات نداشتم در رو باز کنم، ستاره خانم انگار از ترس فرامرز بود که جرات نمی‌کرد بیاد سمت اتاق من... از شدت ضعف و گرسنگی تمام بدنم میلرزید.. راحله با صدای بلندی گفت:معلوم نیست این دختر چی به خورد فرامرز داده!وگرنه فرامرز چرا باید زن خودش رو ول کنه! ستاره خانم با عصبانیت گفت:به وقتش به حساب این زن هم میرسم... فقط رحیم سالم برگرده.. میدونم با این دختر چیکار کنم... ترس کل جونم رو گرفته بود، چفت در رو انداخته بودم و گوشم رو تیز کرده بودم ببینم فرامرز کی برمیگرده.. بعد اتفاقاتی که افتاده بود دیگه موندن من تو اون خونه به صلاح نبود، در نهایت باید طلاقم رو از رحیم میگرفتم... یاد صدای نازک تو سرم افتادم...ستاره خانم میگفت از خانواده ی اصیل و ثروتمندیه،یعنی عین من بی کس و کار نبود که با سایه ی هوو سر کنه... من طعم داشتن هوو رو چشیده بودم، اونم منی که از روز اول رحیم حتی بهم نگاه هم نکرده بود! با این حال مرده بودم و زنده شده بودم هربار که رحیم رو کنار سحر میدیدم! با این حساب چطور میتونستم همچین دردی رو نصیب زن دیگه ای کنم؟ از وقت ناهار گذشته بود و دخترها برگشته بودن خونه و ستاره خانم بالای ده بار تا دم در رفته بود و برگشته بود.. اما خبری از رحیم و فرامرز نشده بود، دل منم به شور افتاده بود، همش ترس این رو داشتم که باهم دعوا کنن و بلایی سر هم بیارن! ساعت نزدیک سه بود که دیگه از شدت گرسنگی و نیاز به دستشویی دل رو به دریا زدم و یواشکی از اتاقم بیرون زدم، کسی تو حیاط نبود.ستاره خانم تازه تا دم در رفته بود و با گریه برگشته بود داخل، با عجله به سمت سرویس بهداشتی رفتم، همزمان با بیرون اومدنم در حیاط زده شد.. ترسیده پا تند کردم تا به سمت اتاقم برم اما نرسیده به اتاق پدر و مادر رحیم و ریحون هراسون بیرون اومدن... ستاره خانم با دیدنم نگاه بدی بهم انداخت و گفت:کجا؟وایستا معرکه ای که راه انداختی رو جمع کن...به خدا قسم یک تار مو از سر بچه ام کم شده باشه وسط همین حیاط یه بلایی سرت میارم.... ریحون به سمت در حیاط دوید و بقیه هم دنبالش،کمی بعد صدای سلام فرامرز به گوشم رسید،نفس راحتی کشیدم...تا اون حضور داشت کسی جرات نمی‌کرد به من نزدیک بشه... ستاره خانم با گریه گفت:بچه ام رو چیکار کردی؟ فرامرز.... حرف بزن... با رحیم چیکار کردی؟ جیغی کشید و سیلی به صورتش زد:چی شده؟ فرامرز بی حوصله گفت:جنجال نکن زنداداش... این همه بلوا نداره،رحیم هم صحیح و سالم رفت سراغ زنش! یواشکی سرکی کشید.. من رو که دید بهم نگاه کرد، خجالت میکشیدم، ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودوهفت


اینو که گفت همه ساکت شدن! شاید آخرین امید همه برای تموم شدن این معرکه نارضایتی من بود! منی که هنوز نمیدونستم از این زندگی و این دنیا چی میخوام؟تنها چیزی که میدونستم این بود که دیگه نمیخواستم تو اون زندگی بمونم!
طولی نکشید که تقه ای به در اتاقم خورد و ریحون سرکی به داخل کشید، چشم هاش شده بود سرخ سرخ، یواشکی خزید داخل اتاق و زمزمه کرد:میشنوی چه بلوایی به راه افتاده؟
بی حرف نگاهش کردم، سریع نزدیک شد و کنارم زانو زد و با التماس گفت:فقط تو میتونی این بلوا رو تموم کنی... فقط تو میتونی عمو رو منصرف کنی از تصميمش... آفاق.. نذار زندگیمون خراب شه، نذار آقام آخر عمری بیفته به پای برادری که میتونه جای بچه اش باشه...
اشک حلقه زده بود تو چشمم، با صدای خفه ای گفتم:از من کاری برنمیاد...
ریحون بازوم رو گرفت و با التماس گفت:برمیاد... عمو میخواد باهات حرف بزنه... اگر بهش بگی دلت با رحیمه اونم میره پی زندگیش! آفاق عموی من زن داره! میفهمی؟ سوزان یک زن عادی نیست! ثروتمنده... تحصیل کرده اس! پزشکه... میفهمی؟ محاله بذاره تو حتی کنار عموم وایستی... با چهار تا حرف گول نخوری زندگی خودت رو تباه کنی!
خیره شدم بهش، قطره اشکی نشست روی گونه ام... گفتم:کدوم زندگی ریحون؟ کدوم زندگی رو تباه نکنم؟
مات و مبهوت نگاهم کرد و زمزمه کرد:یعنی...توام... چطور میتونی آفاق؟
کلافه نفس عمیقی کشیدم و رو گرفتم ازش، این دختر چه میدونست از شب و روزهای تلخی که گذرونده بودم... از هوویی که جلوی چشمم بود، از رحیمی که به مرگم راضی بود...از خانواده ای که انگار یادشون رفته بود آفاقی وجود داره! رها شده بودم کنج اون خونه و قرار بود تا ابد بسوزم با اون شرایط که به خدا تحمل یک لحظه اش هم در توان من نبود...
ریحون پریشون حال گفت:عمو فرامرز میخواد باهات حرف بزنه، قبلش من رو فرستاد تا بهت بگم... من... خیال کردم تو موافق نیستی... ولی انگار...
از جا بلند شد، با چند قدم کوتاه به سمت در رفت، قبل باز کردن در به سمتم برگشت و با التماس گفت:هرکاری میخوای بکنی، قبلش به عواقب کارت فکر کن... رحیم پشیمونه...دیگه عین قبل سحر رو دوست نداره... تو میتونی این زندگی رو تغییر بدی... میتونی دوباره از نو با رحیم بسازی...
چشم بستم و سرم رو پایین انداختم، البته که ریحون باید طرف برادرش رو می‌گرفت و من... من باید فقط به خودم فکر میکردم! به خودم و آینده ای که باید دست خالی می‌ساختمش..
ریحون که بیرون رفت از جا بلند شدم، مدت زیادی بود هیچی نخورده بودم و عجیب ضعف داشتم، دستی به سر و وضعم کشیدم و موهام رو مرتب کردم، وقتی در اتاق زده شد به سختی با صدای لرزونی بفرمایید گفتم...
در باز شد..
گلویی صاف کردم و با صدای گرفته ای سلام کردم...
فرامرز اشاره ای کرد تا بشینم، خودش اما تکیه داده به طاقچه خیره شد به دیوارهای نم زده و دوده زده..دلم میخواست زودتر حرفش رو بزنه و جوابش رو بگیره و بره...
بعد از سکوتی کوتاه فرامرز با صدای گرفته ای گفت در جریان همه چیز هستی... لازم نیست من چیزی رو برات بگم! الان از تو جواب میخوام... میخوام بدونم بین تن دادن به این زندگی، با ازدواج با من... کدوم رو انتخاب میکنی؟
فکر کردن لازم نداشت! تصمیم من از روز اول مشخص بود، گلویی صاف کردم و با صدای ضعیفی گفتم:هیچکدوم...
با تعجب نگاهم کرد، دستم رو مشت کردم تا جلوی لرزش بدنم رو بگیرم، سرم رو بلند کردم و با جسارت گفتم:میخوام کمکم کنید از رحیم طلاق بگیرم... اما بعدش... من نمیخوام هووی یک زن دیگه بشم، نمیخوام خونه ام رو روی خرابه های خونه ی یک نفر دیگه بنا کنم... من نمیخوام نفر دوم زندگی شما باشم...
با شگفتی نگاهم کرد و گفت:من میتونم کاری کنم که تا ابد با سوزان چشم تو چشم نشی...
شونه ای بالا انداختم و با بغض گفتم:اصل ماجرا که تغییر نمیکنه! میکنه؟
کلافه دست به صورتش کشید و گفت:نمیخواستم این ماجرا رو الان بگم... یعنی فرصت لازم داشتم تا اون زندگی رو تموم کنم... برای تک تک قدم هام برنامه ریخته بودم... اما الان... با اتفاقاتی که پیش اومده همه چیز از کنترل من خارج شده..من درستش میکنم... اگر بهم فرصت بدی... زندگی من و سوزان خیلی وقته تموم شده، ما فقط دو تا همخونه ایم... بیشتر از سه ساله...
کنجکاو گفتم:من...چی دارم که شما به خاطرم جلوی همه ایستادید؟ نه زیبایی خاصی دارم، نه تحصیلات خاصی... شما بودید باور می‌کردید با همچین شرایطی، یک مرد همه چی تموم بهتون علاقمند بشه؟
لبخند محوی زد و گفت:ممنونم که منو یک مرد همه چی تموم میدونی... اما... در جواب سوالت باید بگم گاهی آدمی اختیار دلش رو از دست میده... گاهی کارهایی میکنه که عقلش منع میکنه ،اما قلبش...کار خودش رو میکنه... خیال کن تو همچین شرایطی گیر کردم...


ادامه دارد...
undefined۱۷
undefined۱

۳۳۸

۱۶:۱۷