#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودوهفت
اینو که گفت همه ساکت شدن! شاید آخرین امید همه برای تموم شدن این معرکه نارضایتی من بود! منی که هنوز نمیدونستم از این زندگی و این دنیا چی میخوام؟تنها چیزی که میدونستم این بود که دیگه نمیخواستم تو اون زندگی بمونم!
طولی نکشید که تقه ای به در اتاقم خورد و ریحون سرکی به داخل کشید، چشم هاش شده بود سرخ سرخ، یواشکی خزید داخل اتاق و زمزمه کرد:میشنوی چه بلوایی به راه افتاده؟
بی حرف نگاهش کردم، سریع نزدیک شد و کنارم زانو زد و با التماس گفت:فقط تو میتونی این بلوا رو تموم کنی... فقط تو میتونی عمو رو منصرف کنی از تصميمش... آفاق.. نذار زندگیمون خراب شه، نذار آقام آخر عمری بیفته به پای برادری که میتونه جای بچه اش باشه...
اشک حلقه زده بود تو چشمم، با صدای خفه ای گفتم:از من کاری برنمیاد...
ریحون بازوم رو گرفت و با التماس گفت:برمیاد... عمو میخواد باهات حرف بزنه... اگر بهش بگی دلت با رحیمه اونم میره پی زندگیش! آفاق عموی من زن داره! میفهمی؟ سوزان یک زن عادی نیست! ثروتمنده... تحصیل کرده اس! پزشکه... میفهمی؟ محاله بذاره تو حتی کنار عموم وایستی... با چهار تا حرف گول نخوری زندگی خودت رو تباه کنی!
خیره شدم بهش، قطره اشکی نشست روی گونه ام... گفتم:کدوم زندگی ریحون؟ کدوم زندگی رو تباه نکنم؟
مات و مبهوت نگاهم کرد و زمزمه کرد:یعنی...توام... چطور میتونی آفاق؟
کلافه نفس عمیقی کشیدم و رو گرفتم ازش، این دختر چه میدونست از شب و روزهای تلخی که گذرونده بودم... از هوویی که جلوی چشمم بود، از رحیمی که به مرگم راضی بود...از خانواده ای که انگار یادشون رفته بود آفاقی وجود داره! رها شده بودم کنج اون خونه و قرار بود تا ابد بسوزم با اون شرایط که به خدا تحمل یک لحظه اش هم در توان من نبود...
ریحون پریشون حال گفت:عمو فرامرز میخواد باهات حرف بزنه، قبلش من رو فرستاد تا بهت بگم... من... خیال کردم تو موافق نیستی... ولی انگار...
از جا بلند شد، با چند قدم کوتاه به سمت در رفت، قبل باز کردن در به سمتم برگشت و با التماس گفت:هرکاری میخوای بکنی، قبلش به عواقب کارت فکر کن... رحیم پشیمونه...دیگه عین قبل سحر رو دوست نداره... تو میتونی این زندگی رو تغییر بدی... میتونی دوباره از نو با رحیم بسازی...
چشم بستم و سرم رو پایین انداختم، البته که ریحون باید طرف برادرش رو میگرفت و من... من باید فقط به خودم فکر میکردم! به خودم و آینده ای که باید دست خالی میساختمش..
ریحون که بیرون رفت از جا بلند شدم، مدت زیادی بود هیچی نخورده بودم و عجیب ضعف داشتم، دستی به سر و وضعم کشیدم و موهام رو مرتب کردم، وقتی در اتاق زده شد به سختی با صدای لرزونی بفرمایید گفتم...
در باز شد..
گلویی صاف کردم و با صدای گرفته ای سلام کردم...
فرامرز اشاره ای کرد تا بشینم، خودش اما تکیه داده به طاقچه خیره شد به دیوارهای نم زده و دوده زده..دلم میخواست زودتر حرفش رو بزنه و جوابش رو بگیره و بره...
بعد از سکوتی کوتاه فرامرز با صدای گرفته ای گفت در جریان همه چیز هستی... لازم نیست من چیزی رو برات بگم! الان از تو جواب میخوام... میخوام بدونم بین تن دادن به این زندگی، با ازدواج با من... کدوم رو انتخاب میکنی؟
فکر کردن لازم نداشت! تصمیم من از روز اول مشخص بود، گلویی صاف کردم و با صدای ضعیفی گفتم:هیچکدوم...
با تعجب نگاهم کرد، دستم رو مشت کردم تا جلوی لرزش بدنم رو بگیرم، سرم رو بلند کردم و با جسارت گفتم:میخوام کمکم کنید از رحیم طلاق بگیرم... اما بعدش... من نمیخوام هووی یک زن دیگه بشم، نمیخوام خونه ام رو روی خرابه های خونه ی یک نفر دیگه بنا کنم... من نمیخوام نفر دوم زندگی شما باشم...
با شگفتی نگاهم کرد و گفت:من میتونم کاری کنم که تا ابد با سوزان چشم تو چشم نشی...
شونه ای بالا انداختم و با بغض گفتم:اصل ماجرا که تغییر نمیکنه! میکنه؟
کلافه دست به صورتش کشید و گفت:نمیخواستم این ماجرا رو الان بگم... یعنی فرصت لازم داشتم تا اون زندگی رو تموم کنم... برای تک تک قدم هام برنامه ریخته بودم... اما الان... با اتفاقاتی که پیش اومده همه چیز از کنترل من خارج شده..من درستش میکنم... اگر بهم فرصت بدی... زندگی من و سوزان خیلی وقته تموم شده، ما فقط دو تا همخونه ایم... بیشتر از سه ساله...
کنجکاو گفتم:من...چی دارم که شما به خاطرم جلوی همه ایستادید؟ نه زیبایی خاصی دارم، نه تحصیلات خاصی... شما بودید باور میکردید با همچین شرایطی، یک مرد همه چی تموم بهتون علاقمند بشه؟
لبخند محوی زد و گفت:ممنونم که منو یک مرد همه چی تموم میدونی... اما... در جواب سوالت باید بگم گاهی آدمی اختیار دلش رو از دست میده... گاهی کارهایی میکنه که عقلش منع میکنه ،اما قلبش...کار خودش رو میکنه... خیال کن تو همچین شرایطی گیر کردم...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودوهفت
اینو که گفت همه ساکت شدن! شاید آخرین امید همه برای تموم شدن این معرکه نارضایتی من بود! منی که هنوز نمیدونستم از این زندگی و این دنیا چی میخوام؟تنها چیزی که میدونستم این بود که دیگه نمیخواستم تو اون زندگی بمونم!
طولی نکشید که تقه ای به در اتاقم خورد و ریحون سرکی به داخل کشید، چشم هاش شده بود سرخ سرخ، یواشکی خزید داخل اتاق و زمزمه کرد:میشنوی چه بلوایی به راه افتاده؟
بی حرف نگاهش کردم، سریع نزدیک شد و کنارم زانو زد و با التماس گفت:فقط تو میتونی این بلوا رو تموم کنی... فقط تو میتونی عمو رو منصرف کنی از تصميمش... آفاق.. نذار زندگیمون خراب شه، نذار آقام آخر عمری بیفته به پای برادری که میتونه جای بچه اش باشه...
اشک حلقه زده بود تو چشمم، با صدای خفه ای گفتم:از من کاری برنمیاد...
ریحون بازوم رو گرفت و با التماس گفت:برمیاد... عمو میخواد باهات حرف بزنه... اگر بهش بگی دلت با رحیمه اونم میره پی زندگیش! آفاق عموی من زن داره! میفهمی؟ سوزان یک زن عادی نیست! ثروتمنده... تحصیل کرده اس! پزشکه... میفهمی؟ محاله بذاره تو حتی کنار عموم وایستی... با چهار تا حرف گول نخوری زندگی خودت رو تباه کنی!
خیره شدم بهش، قطره اشکی نشست روی گونه ام... گفتم:کدوم زندگی ریحون؟ کدوم زندگی رو تباه نکنم؟
مات و مبهوت نگاهم کرد و زمزمه کرد:یعنی...توام... چطور میتونی آفاق؟
کلافه نفس عمیقی کشیدم و رو گرفتم ازش، این دختر چه میدونست از شب و روزهای تلخی که گذرونده بودم... از هوویی که جلوی چشمم بود، از رحیمی که به مرگم راضی بود...از خانواده ای که انگار یادشون رفته بود آفاقی وجود داره! رها شده بودم کنج اون خونه و قرار بود تا ابد بسوزم با اون شرایط که به خدا تحمل یک لحظه اش هم در توان من نبود...
ریحون پریشون حال گفت:عمو فرامرز میخواد باهات حرف بزنه، قبلش من رو فرستاد تا بهت بگم... من... خیال کردم تو موافق نیستی... ولی انگار...
از جا بلند شد، با چند قدم کوتاه به سمت در رفت، قبل باز کردن در به سمتم برگشت و با التماس گفت:هرکاری میخوای بکنی، قبلش به عواقب کارت فکر کن... رحیم پشیمونه...دیگه عین قبل سحر رو دوست نداره... تو میتونی این زندگی رو تغییر بدی... میتونی دوباره از نو با رحیم بسازی...
چشم بستم و سرم رو پایین انداختم، البته که ریحون باید طرف برادرش رو میگرفت و من... من باید فقط به خودم فکر میکردم! به خودم و آینده ای که باید دست خالی میساختمش..
ریحون که بیرون رفت از جا بلند شدم، مدت زیادی بود هیچی نخورده بودم و عجیب ضعف داشتم، دستی به سر و وضعم کشیدم و موهام رو مرتب کردم، وقتی در اتاق زده شد به سختی با صدای لرزونی بفرمایید گفتم...
در باز شد..
گلویی صاف کردم و با صدای گرفته ای سلام کردم...
فرامرز اشاره ای کرد تا بشینم، خودش اما تکیه داده به طاقچه خیره شد به دیوارهای نم زده و دوده زده..دلم میخواست زودتر حرفش رو بزنه و جوابش رو بگیره و بره...
بعد از سکوتی کوتاه فرامرز با صدای گرفته ای گفت در جریان همه چیز هستی... لازم نیست من چیزی رو برات بگم! الان از تو جواب میخوام... میخوام بدونم بین تن دادن به این زندگی، با ازدواج با من... کدوم رو انتخاب میکنی؟
فکر کردن لازم نداشت! تصمیم من از روز اول مشخص بود، گلویی صاف کردم و با صدای ضعیفی گفتم:هیچکدوم...
با تعجب نگاهم کرد، دستم رو مشت کردم تا جلوی لرزش بدنم رو بگیرم، سرم رو بلند کردم و با جسارت گفتم:میخوام کمکم کنید از رحیم طلاق بگیرم... اما بعدش... من نمیخوام هووی یک زن دیگه بشم، نمیخوام خونه ام رو روی خرابه های خونه ی یک نفر دیگه بنا کنم... من نمیخوام نفر دوم زندگی شما باشم...
با شگفتی نگاهم کرد و گفت:من میتونم کاری کنم که تا ابد با سوزان چشم تو چشم نشی...
شونه ای بالا انداختم و با بغض گفتم:اصل ماجرا که تغییر نمیکنه! میکنه؟
کلافه دست به صورتش کشید و گفت:نمیخواستم این ماجرا رو الان بگم... یعنی فرصت لازم داشتم تا اون زندگی رو تموم کنم... برای تک تک قدم هام برنامه ریخته بودم... اما الان... با اتفاقاتی که پیش اومده همه چیز از کنترل من خارج شده..من درستش میکنم... اگر بهم فرصت بدی... زندگی من و سوزان خیلی وقته تموم شده، ما فقط دو تا همخونه ایم... بیشتر از سه ساله...
کنجکاو گفتم:من...چی دارم که شما به خاطرم جلوی همه ایستادید؟ نه زیبایی خاصی دارم، نه تحصیلات خاصی... شما بودید باور میکردید با همچین شرایطی، یک مرد همه چی تموم بهتون علاقمند بشه؟
لبخند محوی زد و گفت:ممنونم که منو یک مرد همه چی تموم میدونی... اما... در جواب سوالت باید بگم گاهی آدمی اختیار دلش رو از دست میده... گاهی کارهایی میکنه که عقلش منع میکنه ،اما قلبش...کار خودش رو میکنه... خیال کن تو همچین شرایطی گیر کردم...
ادامه دارد...
۳۳۸
۱۶:۱۷