#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودوپنج
رحیم با حرص گفت: واسه همین موندی تا خیالت بابت زندگیش راحت بشه... آره؟
فرامرز قدمی به سمتم برداشت، با صدای آرومی گفت:آره... از اول دوستش داشتم...از همون روز اولی که از دور نشونم دادن و گفتن میخواییم بریم خواستگاری این دختر واسه رحیم...
بهت زده نگاهش کردم، باورم نمیشد این حرف ها رو از زبون همچین مردی بشنوم! مردی که خیال میکردم هیچ بویی از احساسات و علاقه نبرده!
رحیم بنای داد و بیداد گذاشت و من با تنی یخ کرده خیره شدم به تصویر لرزونم تو حوض وسط حیاط...خواب بودم انگار...این حرف ها رو تو خواب شنیده بودم از فرامرز... اصلا اگر دوستم داشت چرا روز اول خودش عقدم نکرد؟چرا تمام تلاشش رو کرد تا عقد من و رحیم بر پا بشه؟
فرامرز نگاهش رو ازم گرفت و به سمت رحیم رفت، ریحون جیغی کشید و خواست مانع بشه که فرامرز با عصبانیت گفت:چته ریحون؟ با دزد طرفی مگه؟ میخوام باهاش حرف بزنم... کاریش ندارم...
ریحون ترسیده کنار رفت، فرامرز با عصبانیت بازوی رحیم رو گرفت و کشیدش سمت ماشینش:سوار شو... میخوام باهات حرف بزنم...
رحیم با غیض دستش رو کشید و گفت:خیال نکن من گول میخورم و با وعده ی زمین و پول هر کاری بخوای میکنم..
فرامرز در کمک راننده رو باز کرد و رحیم رو هول داد داخل، خودشم نشست پشت فرمون و با صدای بلندی رو به ریحون گفت:باز کن در حیاط رو...
ریحون با گریه دوید و در رو باز کرد، تو کسری از ثانیه ماشین به سرعت از خونه بیرون رفت..
بی جون روی زمین نشستم و دستی به صورت دردناکم کشیدم...
ریحون هق هق کنان گفت:اگر رحیم رو ببره و بلایی سرش بیاره چی؟ باید برم مادرم رو خبر کنم...
مانعش نشدم، اونم به سرعت از خونه بیرون زد و به سمت خونه ی رحیم رفت...
وارد اتاق که شدم تو آیینه ی کوچکم نگاهی به صورتم انداختم، سمت راست صورتم به طرز بدی ورم کرده بود و کبود شده بود..
آهی کشیدم و روی تشکم نشستم، نمیدونستم ته این بحث و دعوا به کجا کشیده میشه، میدونستم رحیم به راحتی راضی به طلاق نمیشه و فرامرز هم از حرفی که زده برنمیگرده!
نیم ساعت بعد همه برگشتن خونه،ریحون و ستاره خانم و پدر رحیم و دو خواهر بزرگ رحیم، صدای همهمه و حرف زدنشون از حیاط به گوشم میرسید، اما جرات نداشتم در رو باز کنم، ستاره خانم انگار از ترس فرامرز بود که جرات نمیکرد بیاد سمت اتاق من...
از شدت ضعف و گرسنگی تمام بدنم میلرزید..
راحله با صدای بلندی گفت:معلوم نیست این دختر چی به خورد فرامرز داده!وگرنه فرامرز چرا باید زن خودش رو ول کنه!
ستاره خانم با عصبانیت گفت:به وقتش به حساب این زن هم میرسم... فقط رحیم سالم برگرده.. میدونم با این دختر چیکار کنم...
ترس کل جونم رو گرفته بود، چفت در رو انداخته بودم و گوشم رو تیز کرده بودم ببینم فرامرز کی برمیگرده..
بعد اتفاقاتی که افتاده بود دیگه موندن من تو اون خونه به صلاح نبود، در نهایت باید طلاقم رو از رحیم میگرفتم...
یاد صدای نازک تو سرم افتادم...ستاره خانم میگفت از خانواده ی اصیل و ثروتمندیه،یعنی عین من بی کس و کار نبود که با سایه ی هوو سر کنه...
من طعم داشتن هوو رو چشیده بودم، اونم منی که از روز اول رحیم حتی بهم نگاه هم نکرده بود! با این حال مرده بودم و زنده شده بودم هربار که رحیم رو کنار سحر میدیدم! با این حساب چطور میتونستم همچین دردی رو نصیب زن دیگه ای کنم؟
از وقت ناهار گذشته بود و دخترها برگشته بودن خونه و ستاره خانم بالای ده بار تا دم در رفته بود و برگشته بود.. اما خبری از رحیم و فرامرز نشده بود، دل منم به شور افتاده بود، همش ترس این رو داشتم که باهم دعوا کنن و بلایی سر هم بیارن!
ساعت نزدیک سه بود که دیگه از شدت گرسنگی و نیاز به دستشویی دل رو به دریا زدم و یواشکی از اتاقم بیرون زدم، کسی تو حیاط نبود.ستاره خانم تازه تا دم در رفته بود و با گریه برگشته بود داخل، با عجله به سمت سرویس بهداشتی رفتم، همزمان با بیرون اومدنم در حیاط زده شد..
ترسیده پا تند کردم تا به سمت اتاقم برم اما نرسیده به اتاق پدر و مادر رحیم و ریحون هراسون بیرون اومدن...
ستاره خانم با دیدنم نگاه بدی بهم انداخت و گفت:کجا؟وایستا معرکه ای که راه انداختی رو جمع کن...به خدا قسم یک تار مو از سر بچه ام کم شده باشه وسط همین حیاط یه بلایی سرت میارم....
ریحون به سمت در حیاط دوید و بقیه هم دنبالش،کمی بعد صدای سلام فرامرز به گوشم رسید،نفس راحتی کشیدم...تا اون حضور داشت کسی جرات نمیکرد به من نزدیک بشه...
ستاره خانم با گریه گفت:بچه ام رو چیکار کردی؟ فرامرز.... حرف بزن... با رحیم چیکار کردی؟
جیغی کشید و سیلی به صورتش زد:چی شده؟
فرامرز بی حوصله گفت:جنجال نکن زنداداش... این همه بلوا نداره،رحیم هم صحیح و سالم رفت سراغ زنش!
یواشکی سرکی کشید..
من رو که دید بهم نگاه کرد، خجالت میکشیدم،
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودوپنج
رحیم با حرص گفت: واسه همین موندی تا خیالت بابت زندگیش راحت بشه... آره؟
فرامرز قدمی به سمتم برداشت، با صدای آرومی گفت:آره... از اول دوستش داشتم...از همون روز اولی که از دور نشونم دادن و گفتن میخواییم بریم خواستگاری این دختر واسه رحیم...
بهت زده نگاهش کردم، باورم نمیشد این حرف ها رو از زبون همچین مردی بشنوم! مردی که خیال میکردم هیچ بویی از احساسات و علاقه نبرده!
رحیم بنای داد و بیداد گذاشت و من با تنی یخ کرده خیره شدم به تصویر لرزونم تو حوض وسط حیاط...خواب بودم انگار...این حرف ها رو تو خواب شنیده بودم از فرامرز... اصلا اگر دوستم داشت چرا روز اول خودش عقدم نکرد؟چرا تمام تلاشش رو کرد تا عقد من و رحیم بر پا بشه؟
فرامرز نگاهش رو ازم گرفت و به سمت رحیم رفت، ریحون جیغی کشید و خواست مانع بشه که فرامرز با عصبانیت گفت:چته ریحون؟ با دزد طرفی مگه؟ میخوام باهاش حرف بزنم... کاریش ندارم...
ریحون ترسیده کنار رفت، فرامرز با عصبانیت بازوی رحیم رو گرفت و کشیدش سمت ماشینش:سوار شو... میخوام باهات حرف بزنم...
رحیم با غیض دستش رو کشید و گفت:خیال نکن من گول میخورم و با وعده ی زمین و پول هر کاری بخوای میکنم..
فرامرز در کمک راننده رو باز کرد و رحیم رو هول داد داخل، خودشم نشست پشت فرمون و با صدای بلندی رو به ریحون گفت:باز کن در حیاط رو...
ریحون با گریه دوید و در رو باز کرد، تو کسری از ثانیه ماشین به سرعت از خونه بیرون رفت..
بی جون روی زمین نشستم و دستی به صورت دردناکم کشیدم...
ریحون هق هق کنان گفت:اگر رحیم رو ببره و بلایی سرش بیاره چی؟ باید برم مادرم رو خبر کنم...
مانعش نشدم، اونم به سرعت از خونه بیرون زد و به سمت خونه ی رحیم رفت...
وارد اتاق که شدم تو آیینه ی کوچکم نگاهی به صورتم انداختم، سمت راست صورتم به طرز بدی ورم کرده بود و کبود شده بود..
آهی کشیدم و روی تشکم نشستم، نمیدونستم ته این بحث و دعوا به کجا کشیده میشه، میدونستم رحیم به راحتی راضی به طلاق نمیشه و فرامرز هم از حرفی که زده برنمیگرده!
نیم ساعت بعد همه برگشتن خونه،ریحون و ستاره خانم و پدر رحیم و دو خواهر بزرگ رحیم، صدای همهمه و حرف زدنشون از حیاط به گوشم میرسید، اما جرات نداشتم در رو باز کنم، ستاره خانم انگار از ترس فرامرز بود که جرات نمیکرد بیاد سمت اتاق من...
از شدت ضعف و گرسنگی تمام بدنم میلرزید..
راحله با صدای بلندی گفت:معلوم نیست این دختر چی به خورد فرامرز داده!وگرنه فرامرز چرا باید زن خودش رو ول کنه!
ستاره خانم با عصبانیت گفت:به وقتش به حساب این زن هم میرسم... فقط رحیم سالم برگرده.. میدونم با این دختر چیکار کنم...
ترس کل جونم رو گرفته بود، چفت در رو انداخته بودم و گوشم رو تیز کرده بودم ببینم فرامرز کی برمیگرده..
بعد اتفاقاتی که افتاده بود دیگه موندن من تو اون خونه به صلاح نبود، در نهایت باید طلاقم رو از رحیم میگرفتم...
یاد صدای نازک تو سرم افتادم...ستاره خانم میگفت از خانواده ی اصیل و ثروتمندیه،یعنی عین من بی کس و کار نبود که با سایه ی هوو سر کنه...
من طعم داشتن هوو رو چشیده بودم، اونم منی که از روز اول رحیم حتی بهم نگاه هم نکرده بود! با این حال مرده بودم و زنده شده بودم هربار که رحیم رو کنار سحر میدیدم! با این حساب چطور میتونستم همچین دردی رو نصیب زن دیگه ای کنم؟
از وقت ناهار گذشته بود و دخترها برگشته بودن خونه و ستاره خانم بالای ده بار تا دم در رفته بود و برگشته بود.. اما خبری از رحیم و فرامرز نشده بود، دل منم به شور افتاده بود، همش ترس این رو داشتم که باهم دعوا کنن و بلایی سر هم بیارن!
ساعت نزدیک سه بود که دیگه از شدت گرسنگی و نیاز به دستشویی دل رو به دریا زدم و یواشکی از اتاقم بیرون زدم، کسی تو حیاط نبود.ستاره خانم تازه تا دم در رفته بود و با گریه برگشته بود داخل، با عجله به سمت سرویس بهداشتی رفتم، همزمان با بیرون اومدنم در حیاط زده شد..
ترسیده پا تند کردم تا به سمت اتاقم برم اما نرسیده به اتاق پدر و مادر رحیم و ریحون هراسون بیرون اومدن...
ستاره خانم با دیدنم نگاه بدی بهم انداخت و گفت:کجا؟وایستا معرکه ای که راه انداختی رو جمع کن...به خدا قسم یک تار مو از سر بچه ام کم شده باشه وسط همین حیاط یه بلایی سرت میارم....
ریحون به سمت در حیاط دوید و بقیه هم دنبالش،کمی بعد صدای سلام فرامرز به گوشم رسید،نفس راحتی کشیدم...تا اون حضور داشت کسی جرات نمیکرد به من نزدیک بشه...
ستاره خانم با گریه گفت:بچه ام رو چیکار کردی؟ فرامرز.... حرف بزن... با رحیم چیکار کردی؟
جیغی کشید و سیلی به صورتش زد:چی شده؟
فرامرز بی حوصله گفت:جنجال نکن زنداداش... این همه بلوا نداره،رحیم هم صحیح و سالم رفت سراغ زنش!
یواشکی سرکی کشید..
من رو که دید بهم نگاه کرد، خجالت میکشیدم،
ادامه دارد...
۳۴۰
۹:۲۶