عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_نودوچهار ماشین فرامرز هنوز تو حیاط بود و صدای آروم حرف زدنش با پدر رحیم از سالن به گوش می‌رسید. نفهمیدم چی شد که رحیم و ستاره خانم هول هولکی از خونه بیرون زدن، روی این رو هم نداشتم که برم تو سالن... آخرشم انقدر تو اتاق موندم و خبری از کسی نشد که خوابم برد! صبح که بیدار شدم وقتی داشتم لب حوضی صورتم رو میشستم ریحون با چهره ای درهم نشست کنارم و گفتvفهمیدی دیشب چی شد؟ هول افتاد به دلم، ماشین فرامرز هنوز تو حیاط بود و مشخص بود هنوز نرفته! به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:چی شد؟ ریحون آهی کشید و گفت:سحر... بچه اش از ببن رفت... میگن تقصیر داداش رحیم هه... به سختی آب دهنم رو قورت دادم، گلوم خشک بود و عرق سردی روی تنم نشسته بود... +کی؟ ریحون با غصه گفت:ساعتای دو و سه صبح... انگار از همون دیروز که داداش دست سحر رو گرفت و از اینجا بردش حالش بد شده بود.. بعدم یه جنگ و دعوای حسابی داشتن... تهشم که به صبح نرسیده بچه اش از ببن رفت... همه رفتن اونجا، فقط عمو فرامرز اینجاست... منم تا همین نیم ساعت قبل اونجا بودم، دیگه مامانم گفت برگردم خونه تنها نباشی تو...اگر بدونی چه جنگی به راه افتاده، داداش های سحر ریخته بودن سر رحیم... آقاجون به سختی رحیم رو فراری داد از خونه، به زور و ضرب داداش ها رو آروم کردن، سحر هم انقدر گریه کرده بود که جون نداشت حرف بزنه، فقط جلوی ما داداش هاش رو قسم داد که کاری به کار رحیم نداشته باشن.. بی جون از جا بلند شدم و گفتم:خدا صبرش بده... چی بگم والا... خواستم به سمت اتاقم برم که ریحون صدام زد و با صدای لرزونی گفت:راسته آفاق؟ راسته که عمو فرامرز... حرفش رو خورد و کلافه نگاهم کرد، شونه ای بالا انداختم و گفتم:من نمیدونم ریحون... هیچی نمیدونم... عین تو.. خواستم برم تو اتاق که در حیاط باز شد و رحیم با چهره ای پریشون وارد حیاط شد، چشم هاش قرمز شده بود و یقه ی لباسش پاره بود... ترس افتاد به جونم، چنگی به دامنم زدم و خواستم راهم رو به سمت اتاقم کج کنم که رحیم نیشخندی زد و با چند قدم سست بهم نزدیک شد:به به... آفاق خانم... با ترس به ریحون نگاه کردم، ریحون سریع جلو اومد و گفت:داداش... بیا.. بریم تو سالن، خسته ای... تمام بدنم میلرزید...زبونم انگار چوب خشک بود... رحیم هم انقدر عصبانی بود که جرات نداشتم جوابی بهش بدم گفت:فقط واسه من ادا داشتی؟چرا ... با صدای لرزونی گفتم:اشتباه میکنی... من... هیچ ربطی با فرامرز ندارم.... فریاد رحیم تا هفت آسمون رفت:فرامرز صداش میکنی؟ حس کردم پرده ی گوشم پاره شد، دست روی گوشم گذاشتم و قدمی به عقب برداشتم، رحیم محکم هولم داد سمت زمین و تا بخوام به خودم بیام افتاد به جونم.... مشت اول که به صورتم خورد صدای جیغ ریحون گم شد تو صدای فریاد مردونه ی فرامرز که احتمالا با صدای فریاد رحیم از خواب بیدار شده بود... فرامرز به سرعت جلو اومد، یقه ی رحیم رو گرفت و به ضرب کشیدش عقب و کوبیدش به دیوار.. هق هق کنان خودم رو عقب کشیدم ... ریحون سریع جلو دوید و با گریه خودش رو جلوی رحیم انداخت:عمو... تو رو خدا... تو رو خدا کاریش نداشته باشید.. رحیم از پشت سر ریحون با صدای بلندی گفت:تو مردی؟ فرامرز با خشم ریحون رو عقب کشید و مشت اول رو حواله ی صورت رحیم کرد:بفهم چی میگی... اینو زدم که حد خودت رو بدونی... اینو گفت و نیم نگاهی به من انداخت که از زور هق هق نفسم بالا نمیومد. خدا میدونست من راضی به همچین بلوایی نبودم... احساسات عجیبی داشتم، از طرفی حق رو به رحیم میدادم که همچین برخوردی با فرامرز داشته باشه ... فرامرز انگشت اشاره اش رو به سمت رحیم گرفت و با حالت تهدید گفت:دستت به این زن بخوره چشم میبندم رو رابطه ی فامیلی... اونوقت بلایی سرت میارم که اونورش ناپیدا... زیر لب ازش تشکر کردم و به سختی دست به زمین گرفتم و از جا بلند شدم، گونه ام به شدت درد میکرد و یک طرف صورتم انگار بی حس بود... عقب عقب رفتم و لبه ی حوضی نشستم و به سختی با تنی لرزون کمی آب به صورتم زدم... ریحون با گریه مواظب ریحون بود و اجازه نمی‌داد نزدیک فرامرز بشه.. رحیم با عصبانیت گفت:فکر کردی من زنم و طلاق میدم؟ فرامرز شاکی گفت:زن؟ کدوم زن؟ زنت تو خونه اته رحیم، انگار تازه هم بچه اش رو از دست داده! مگه این مدت به این زن نگاه کردی که هی زنم زنم میکنی؟ مگه وقتی قبل عقد بهت گفتم قید زن دوم رو بزن و بچسپ به زندگیت به حرفم گوش کردی؟ مگه وقتی خواستی با این دختره عقد کنی بهت نگفتم آفاق نجیبه، هر بلایی سرش اومده از سادگی‌ش بوده! مگه بهت نگفتم این دختر بی کس و کاره... مگه بهت نگفتم کس و کار این دختر شو و مردونه بمون پاش؟ تو چیکار کردی؟ این دختر رو کردی نوکر مادرت و خودت رفتی پی زندگیت! مگه نمیگی این زن آبروت رو برده؟ خب طلاقش بده.... خودت رو از شرش خلاص کن ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودوپنج


رحیم با حرص گفت: واسه همین موندی تا خیالت بابت زندگیش راحت بشه... آره؟
فرامرز قدمی به سمتم برداشت، با صدای آرومی گفت:آره... از اول دوستش داشتم...از همون روز اولی که از دور نشونم دادن و گفتن میخواییم بریم خواستگاری این دختر واسه رحیم...
بهت زده نگاهش کردم، باورم نمیشد این حرف ها رو از زبون همچین مردی بشنوم! مردی که خیال میکردم هیچ بویی از احساسات و علاقه نبرده!
رحیم بنای داد و بیداد گذاشت و من با تنی یخ کرده خیره شدم به تصویر لرزونم تو حوض وسط حیاط...خواب بودم انگار...این حرف ها رو تو خواب شنیده بودم از فرامرز... اصلا اگر دوستم داشت چرا روز اول خودش عقدم نکرد؟چرا تمام تلاشش رو کرد تا عقد من و رحیم بر پا بشه؟
فرامرز نگاهش رو ازم گرفت و به سمت رحیم رفت، ریحون جیغی کشید و خواست مانع بشه که فرامرز با عصبانیت گفت:چته ریحون؟ با دزد طرفی مگه؟ میخوام باهاش حرف بزنم... کاریش ندارم...
ریحون ترسیده کنار رفت، فرامرز با عصبانیت بازوی رحیم رو گرفت و کشیدش سمت ماشینش:سوار شو... میخوام باهات حرف بزنم...
رحیم با غیض دستش رو کشید و گفت:خیال نکن من گول میخورم و با وعده ی زمین و پول هر کاری بخوای میکنم..
فرامرز در کمک راننده رو باز کرد و رحیم رو هول داد داخل، خودشم نشست پشت فرمون و با صدای بلندی رو به ریحون گفت:باز کن در حیاط رو...
ریحون با گریه دوید و در رو باز کرد، تو کسری از ثانیه ماشین به سرعت از خونه بیرون رفت..
بی جون روی زمین نشستم و دستی به صورت دردناکم کشیدم...
ریحون هق هق کنان گفت:اگر رحیم رو ببره و بلایی سرش بیاره چی؟ باید برم مادرم رو خبر کنم...
مانعش نشدم، اونم به سرعت از خونه بیرون زد و به سمت خونه ی رحیم رفت...
وارد اتاق که شدم تو آیینه ی کوچکم نگاهی به صورتم انداختم، سمت راست صورتم به طرز بدی ورم کرده بود و کبود شده بود..
آهی کشیدم و روی تشکم نشستم، نمیدونستم ته این بحث و دعوا به کجا کشیده میشه، میدونستم رحیم به راحتی راضی به طلاق نمیشه و فرامرز هم از حرفی که زده برنمی‌گرده!
نیم ساعت بعد همه برگشتن خونه،ریحون و ستاره خانم و پدر رحیم و دو خواهر بزرگ رحیم، صدای همهمه و حرف زدنشون از حیاط به گوشم می‌رسید، اما جرات نداشتم در رو باز کنم، ستاره خانم انگار از ترس فرامرز بود که جرات نمی‌کرد بیاد سمت اتاق من...
از شدت ضعف و گرسنگی تمام بدنم میلرزید..
راحله با صدای بلندی گفت:معلوم نیست این دختر چی به خورد فرامرز داده!وگرنه فرامرز چرا باید زن خودش رو ول کنه!
ستاره خانم با عصبانیت گفت:به وقتش به حساب این زن هم میرسم... فقط رحیم سالم برگرده.. میدونم با این دختر چیکار کنم...
ترس کل جونم رو گرفته بود، چفت در رو انداخته بودم و گوشم رو تیز کرده بودم ببینم فرامرز کی برمیگرده..
بعد اتفاقاتی که افتاده بود دیگه موندن من تو اون خونه به صلاح نبود، در نهایت باید طلاقم رو از رحیم میگرفتم...
یاد صدای نازک تو سرم افتادم...ستاره خانم میگفت از خانواده ی اصیل و ثروتمندیه،یعنی عین من بی کس و کار نبود که با سایه ی هوو سر کنه...
من طعم داشتن هوو رو چشیده بودم، اونم منی که از روز اول رحیم حتی بهم نگاه هم نکرده بود! با این حال مرده بودم و زنده شده بودم هربار که رحیم رو کنار سحر میدیدم! با این حساب چطور میتونستم همچین دردی رو نصیب زن دیگه ای کنم؟
از وقت ناهار گذشته بود و دخترها برگشته بودن خونه و ستاره خانم بالای ده بار تا دم در رفته بود و برگشته بود.. اما خبری از رحیم و فرامرز نشده بود، دل منم به شور افتاده بود، همش ترس این رو داشتم که باهم دعوا کنن و بلایی سر هم بیارن!
ساعت نزدیک سه بود که دیگه از شدت گرسنگی و نیاز به دستشویی دل رو به دریا زدم و یواشکی از اتاقم بیرون زدم، کسی تو حیاط نبود.ستاره خانم تازه تا دم در رفته بود و با گریه برگشته بود داخل، با عجله به سمت سرویس بهداشتی رفتم، همزمان با بیرون اومدنم در حیاط زده شد..
ترسیده پا تند کردم تا به سمت اتاقم برم اما نرسیده به اتاق پدر و مادر رحیم و ریحون هراسون بیرون اومدن...
ستاره خانم با دیدنم نگاه بدی بهم انداخت و گفت:کجا؟وایستا معرکه ای که راه انداختی رو جمع کن...به خدا قسم یک تار مو از سر بچه ام کم شده باشه وسط همین حیاط یه بلایی سرت میارم....
ریحون به سمت در حیاط دوید و بقیه هم دنبالش،کمی بعد صدای سلام فرامرز به گوشم رسید،نفس راحتی کشیدم...تا اون حضور داشت کسی جرات نمی‌کرد به من نزدیک بشه...
ستاره خانم با گریه گفت:بچه ام رو چیکار کردی؟ فرامرز.... حرف بزن... با رحیم چیکار کردی؟
جیغی کشید و سیلی به صورتش زد:چی شده؟
فرامرز بی حوصله گفت:جنجال نکن زنداداش... این همه بلوا نداره،رحیم هم صحیح و سالم رفت سراغ زنش!
یواشکی سرکی کشید..
من رو که دید بهم نگاه کرد، خجالت میکشیدم،


ادامه دارد...
undefined۲۰
undefined۱

۳۴۰

۹:۲۶