عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_نودوسه فرامرز با جدیت گفت:من خودم خوب میدونم چی گفتم زنداداش! نه تحت تاثیر شرایط بودم، نه حرف از سر شکم سیری زدم! من چند ماهه که میخواستم این حرف رو بزنم، چند وقت قبل خودم جسته گریخته با داداش حرف زدم...موافق نبود، اما مخالفت هم نکرد! من فقط نمیخواستم تو همچین شرایطی این حرف رو بزنم...میخواستم اول طلاق این دختر رو از پسرت بگیرم ،بعد یواش یواش حرفم رو بهش بزنم.... ستاره خانم با گریه گفت:میفهمی چی میگی؟میفهمی داری چیکار میکنی؟ میخوای بچه ی من رو دق بدی؟ میدونی که آسمونم به زمین بیاد رحیم زنش رو طلاق نمیده! فرامرز بی حوصله گفت:بذار در این مورد خود رحیم تصمیم بگیره زنداداش، ریحون رو بفرست بره پی رحیم... میخوام جلوی خودت باهاش حرف بزنم... ستاره خانم بنای گریه زاری گذاشت و مدام تو حرف هاش باعث و بانی اون حال و روزشون رو ناساز میداد! فرامرز هم بی توجه بهش منتظر اومدن رحیم و برادرش بود... چند دقیقه بعد در حیاط باز شد و صدای سلام بلند پدر رحیم به گوشم رسید، اونم از دیدن فرامرز تعجب کرده بود انگار:خیر باشه فرامرز، این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟ فرامرز بدون اینکه جواب سلام برادرش رو بده گفت:ریحون بهم زنگ زده بود، گفت بلوا به پا شده دوباره... وقتی اومدم زنت داشت عروست رو از بین میبرد! صداش نزدیکتر شد، انگار به سمت در حیاط که نزدیک در ورودی اتاق من بود قدم برداشت و با عصبانیت گفت:روزی که خواستم برم از اینجا چی بهت گفتم داداش؟ گفتم این دختر امانت دست تو! گفتم دنبال اینم که شرایط رو جفت و جور کنم و طلاقش رو از رحیم بگیرم و بعدش تا عمر دارم نوکریش رو بکنم... این بود رسم امانت داری؟ که بیفته زیر دست و پای زن بی رحمت؟ که اگر من نرسیده بودم معلوم نبود الان چه بلایی سرش اومده بود... پدر رحیم کلافه گفت:صدات رو بیار پایین فرامرز، میخوای عالم و آدم رو با خبر کنی ؟ میخوای ما رو دوباره انگشت نمای خاص و عام کنی؟یادت رفته اون روز چی گفتی و چی شنیدی؟ بهت گفتن آفاق زن رحیم هه! تا ابد... هیچ چیز و هیچکس نمیتونه این حقیقت رو تغییر بده، بهت گفتم آفاق میخواد با رحیم زندگی کنی، رحیمم میخواد! یک دلخوری و دعوای زن و شوهری رو که کسی انقدر بزرگ نمیکنه! اینا چهار روز دعوا میکنن بعدم آشتی میکنن و برمیگردن سر زندگی خودشون... فرامرز با صدا خندید و گفت:حرف های جدید میزنی داداش! اون روز که این حرفها رو بهت زدم ،ساکت بودی! سرت رو انداختی پایین و هیچ جوابی بهم ندادی! چرا؟ چون اسم زمین ها رو آورده بودم قبلش؟ الانم که چیزی عوض نشده، طلاق این دختر رو از پسرت بگیر، تا زیر اون کاغذ ها رو امضا کنم. بعدش تو رو به خیر و ما رو به سلامت... مگه این همه سال عالم و آدم رو سراغ من نفرستادی واسه اون زمین ها؟ خیلی خب... بفرما... آفاق رو طلاق بدید تا اون زمین ها رو به نام تون بزنم... هر دو سکوت کرده بودند، نمیدونستم اون زمین ها چیه و چرا انقدر برای پدر و مادر رحیم مهمه، اما هرچی که بود دهنشون رو خیلی خوب بسته بود... فرامرز بعد مکث کوتاهی گفت:زنگ بزن پسرت بیاد... میخوام تکلیف این ماجرا همین امشب روشن بشه... بعد این حرفش انگار همشون به سمت سالن رفتند، فقط صدای قدم هایی به گوشم می‌رسید که وقتی از لای در نگاه کردم دیدم ستاره خانمه... کلافه بود و مدام خودخوری میکرد... انگار دلِ دل کندن از اون زمین ها رو نداشتن.... کسی ضربه ای به در زد، ستاره خانم دوید و در حیاط رو باز کرد، صدای معترض رحیم به گوشم رسید:چه خبره ننه؟ واسه چی هی زنگ میزنید که بیا؟ میگم زنم حالش خوب نیست! این بچه از بین بره یه بلایی سر من میارن! زنم بد حاله... دراز به دراز افتاده... ماما آوردم بالا سرش... بعد شما هی میگی بیا کار مهمیه! ستاره خانم با صدای آرومی گفت:هیسس... زبون به دهن بگیر بیا ببین چه خبره... صداش یواش تر شد... گوشم رو گذاشته بودم رو در اما هیچ صدایی به گوشم نمی‌رسید، چند لحظه بعد یکدفعه صدای فریاد رحیم به گوشم رسید:چی میگی ننه؟ کو فرامرز؟ ستاره خانم هراسون گفت:هیییس... آروم... هیچی نگو... صدات میره بیرون... صداشون نزدیک تر شد، از جلوی در اتاق من رد شدن، ستاره خانم مدام زیر گوش رحیم میخوند و سعی می‌کرد آرومش کنه.. بعدم که بردش تو سالن و در رو بستن و دیگه هیچ صدایی به گوش من نرسید.... از شدت دلهره حالت تهوع گرفته بودم، مدام عرض اتاق رو طی میکردم ..دل تو دلم نبود تا ببینم ته این ماجرا به کجا کشیده میشه...شاید حرف زدنشون یک ساعتی طول کشید، یکی دوبار صدای جر و بحثشون بالا رفت ،اما دوباره صداشون فروکش شد... بعد از یک ساعت اول زنگ تلفن به صدا دراومد و بعد رحیم با عجله از خونه بیرون زد و ستاره هم چادر به سر به دنبالش یواشکی از اتاق بیرون اومدم و سرکی به حیاط کشیدم، ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودوچهار


ماشین فرامرز هنوز تو حیاط بود و صدای آروم حرف زدنش با پدر رحیم از سالن به گوش می‌رسید.
نفهمیدم چی شد که رحیم و ستاره خانم هول هولکی از خونه بیرون زدن، روی این رو هم نداشتم که برم تو سالن...
آخرشم انقدر تو اتاق موندم و خبری از کسی نشد که خوابم برد!
صبح که بیدار شدم وقتی داشتم لب حوضی صورتم رو میشستم ریحون با چهره ای درهم نشست کنارم و گفتvفهمیدی دیشب چی شد؟
هول افتاد به دلم، ماشین فرامرز هنوز تو حیاط بود و مشخص بود هنوز نرفته!
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:چی شد؟
ریحون آهی کشید و گفت:سحر... بچه اش از ببن رفت... میگن تقصیر داداش رحیم هه...
به سختی آب دهنم رو قورت دادم، گلوم خشک بود و عرق سردی روی تنم نشسته بود...
+کی؟
ریحون با غصه گفت:ساعتای دو و سه صبح... انگار از همون دیروز که داداش دست سحر رو گرفت و از اینجا بردش حالش بد شده بود.. بعدم یه جنگ و دعوای حسابی داشتن... تهشم که به صبح نرسیده بچه اش از ببن رفت... همه رفتن اونجا، فقط عمو فرامرز اینجاست... منم تا همین نیم ساعت قبل اونجا بودم، دیگه مامانم گفت برگردم خونه تنها نباشی تو...اگر بدونی چه جنگی به راه افتاده، داداش های سحر ریخته بودن سر رحیم... آقاجون به سختی رحیم رو فراری داد از خونه، به زور و ضرب داداش ها رو آروم کردن، سحر هم انقدر گریه کرده بود که جون نداشت حرف بزنه، فقط جلوی ما داداش هاش رو قسم داد که کاری به کار رحیم نداشته باشن..
بی جون از جا بلند شدم و گفتم:خدا صبرش بده... چی بگم والا...
خواستم به سمت اتاقم برم که ریحون صدام زد و با صدای لرزونی گفت:راسته آفاق؟ راسته که عمو فرامرز...
حرفش رو خورد و کلافه نگاهم کرد، شونه ای بالا انداختم و گفتم:من نمیدونم ریحون... هیچی نمیدونم... عین تو..
خواستم برم تو اتاق که در حیاط باز شد و رحیم با چهره ای پریشون وارد حیاط شد، چشم هاش قرمز شده بود و یقه ی لباسش پاره بود...
ترس افتاد به جونم، چنگی به دامنم زدم و خواستم راهم رو به سمت اتاقم کج کنم که رحیم نیشخندی زد و با چند قدم سست بهم نزدیک شد:به به... آفاق خانم...
با ترس به ریحون نگاه کردم، ریحون سریع جلو اومد و گفت:داداش... بیا.. بریم تو سالن، خسته ای...
تمام بدنم میلرزید...زبونم انگار چوب خشک بود... رحیم هم انقدر عصبانی بود که جرات نداشتم جوابی بهش بدم
گفت:فقط واسه من ادا داشتی؟چرا ...
با صدای لرزونی گفتم:اشتباه میکنی... من... هیچ ربطی با فرامرز ندارم....
فریاد رحیم تا هفت آسمون رفت:فرامرز صداش میکنی؟
حس کردم پرده ی گوشم پاره شد، دست روی گوشم گذاشتم و قدمی به عقب برداشتم، رحیم محکم هولم داد سمت زمین و تا بخوام به خودم بیام افتاد به جونم....
مشت اول که به صورتم خورد صدای جیغ ریحون گم شد تو صدای فریاد مردونه ی فرامرز که احتمالا با صدای فریاد رحیم از خواب بیدار شده بود...
فرامرز به سرعت جلو اومد، یقه ی رحیم رو گرفت و به ضرب کشیدش عقب و کوبیدش به دیوار..
هق هق کنان خودم رو عقب کشیدم ...
ریحون سریع جلو دوید و با گریه خودش رو جلوی رحیم انداخت:عمو... تو رو خدا... تو رو خدا کاریش نداشته باشید..
رحیم از پشت سر ریحون با صدای بلندی گفت:تو مردی؟
فرامرز با خشم ریحون رو عقب کشید و مشت اول رو حواله ی صورت رحیم کرد:بفهم چی میگی... اینو زدم که حد خودت رو بدونی...
اینو گفت و نیم نگاهی به من انداخت که از زور هق هق نفسم بالا نمیومد. خدا میدونست من راضی به همچین بلوایی نبودم... احساسات عجیبی داشتم، از طرفی حق رو به رحیم میدادم که همچین برخوردی با فرامرز داشته باشه ...
فرامرز انگشت اشاره اش رو به سمت رحیم گرفت و با حالت تهدید گفت:دستت به این زن بخوره چشم میبندم رو رابطه ی فامیلی... اونوقت بلایی سرت میارم که اونورش ناپیدا...
زیر لب ازش تشکر کردم و به سختی دست به زمین گرفتم و از جا بلند شدم، گونه ام به شدت درد میکرد و یک طرف صورتم انگار بی حس بود...
عقب عقب رفتم و لبه ی حوضی نشستم و به سختی با تنی لرزون کمی آب به صورتم زدم...
ریحون با گریه مواظب ریحون بود و اجازه نمی‌داد نزدیک فرامرز بشه..
رحیم با عصبانیت گفت:فکر کردی من زنم و طلاق میدم؟
فرامرز شاکی گفت:زن؟ کدوم زن؟ زنت تو خونه اته رحیم، انگار تازه هم بچه اش رو از دست داده! مگه این مدت به این زن نگاه کردی که هی زنم زنم میکنی؟ مگه وقتی قبل عقد بهت گفتم قید زن دوم رو بزن و بچسپ به زندگیت به حرفم گوش کردی؟ مگه وقتی خواستی با این دختره عقد کنی بهت نگفتم آفاق نجیبه، هر بلایی سرش اومده از سادگی‌ش بوده! مگه بهت نگفتم این دختر بی کس و کاره... مگه بهت نگفتم کس و کار این دختر شو و مردونه بمون پاش؟ تو چیکار کردی؟ این دختر رو کردی نوکر مادرت و خودت رفتی پی زندگیت! مگه نمیگی این زن آبروت رو برده؟ خب طلاقش بده.... خودت رو از شرش خلاص کن


ادامه دارد....


undefined۱۶
undefined۳

۳۱۷

۷:۳۵