#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودوچهار
ماشین فرامرز هنوز تو حیاط بود و صدای آروم حرف زدنش با پدر رحیم از سالن به گوش میرسید.
نفهمیدم چی شد که رحیم و ستاره خانم هول هولکی از خونه بیرون زدن، روی این رو هم نداشتم که برم تو سالن...
آخرشم انقدر تو اتاق موندم و خبری از کسی نشد که خوابم برد!
صبح که بیدار شدم وقتی داشتم لب حوضی صورتم رو میشستم ریحون با چهره ای درهم نشست کنارم و گفتvفهمیدی دیشب چی شد؟
هول افتاد به دلم، ماشین فرامرز هنوز تو حیاط بود و مشخص بود هنوز نرفته!
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:چی شد؟
ریحون آهی کشید و گفت:سحر... بچه اش از ببن رفت... میگن تقصیر داداش رحیم هه...
به سختی آب دهنم رو قورت دادم، گلوم خشک بود و عرق سردی روی تنم نشسته بود...
+کی؟
ریحون با غصه گفت:ساعتای دو و سه صبح... انگار از همون دیروز که داداش دست سحر رو گرفت و از اینجا بردش حالش بد شده بود.. بعدم یه جنگ و دعوای حسابی داشتن... تهشم که به صبح نرسیده بچه اش از ببن رفت... همه رفتن اونجا، فقط عمو فرامرز اینجاست... منم تا همین نیم ساعت قبل اونجا بودم، دیگه مامانم گفت برگردم خونه تنها نباشی تو...اگر بدونی چه جنگی به راه افتاده، داداش های سحر ریخته بودن سر رحیم... آقاجون به سختی رحیم رو فراری داد از خونه، به زور و ضرب داداش ها رو آروم کردن، سحر هم انقدر گریه کرده بود که جون نداشت حرف بزنه، فقط جلوی ما داداش هاش رو قسم داد که کاری به کار رحیم نداشته باشن..
بی جون از جا بلند شدم و گفتم:خدا صبرش بده... چی بگم والا...
خواستم به سمت اتاقم برم که ریحون صدام زد و با صدای لرزونی گفت:راسته آفاق؟ راسته که عمو فرامرز...
حرفش رو خورد و کلافه نگاهم کرد، شونه ای بالا انداختم و گفتم:من نمیدونم ریحون... هیچی نمیدونم... عین تو..
خواستم برم تو اتاق که در حیاط باز شد و رحیم با چهره ای پریشون وارد حیاط شد، چشم هاش قرمز شده بود و یقه ی لباسش پاره بود...
ترس افتاد به جونم، چنگی به دامنم زدم و خواستم راهم رو به سمت اتاقم کج کنم که رحیم نیشخندی زد و با چند قدم سست بهم نزدیک شد:به به... آفاق خانم...
با ترس به ریحون نگاه کردم، ریحون سریع جلو اومد و گفت:داداش... بیا.. بریم تو سالن، خسته ای...
تمام بدنم میلرزید...زبونم انگار چوب خشک بود... رحیم هم انقدر عصبانی بود که جرات نداشتم جوابی بهش بدم
گفت:فقط واسه من ادا داشتی؟چرا ...
با صدای لرزونی گفتم:اشتباه میکنی... من... هیچ ربطی با فرامرز ندارم....
فریاد رحیم تا هفت آسمون رفت:فرامرز صداش میکنی؟
حس کردم پرده ی گوشم پاره شد، دست روی گوشم گذاشتم و قدمی به عقب برداشتم، رحیم محکم هولم داد سمت زمین و تا بخوام به خودم بیام افتاد به جونم....
مشت اول که به صورتم خورد صدای جیغ ریحون گم شد تو صدای فریاد مردونه ی فرامرز که احتمالا با صدای فریاد رحیم از خواب بیدار شده بود...
فرامرز به سرعت جلو اومد، یقه ی رحیم رو گرفت و به ضرب کشیدش عقب و کوبیدش به دیوار..
هق هق کنان خودم رو عقب کشیدم ...
ریحون سریع جلو دوید و با گریه خودش رو جلوی رحیم انداخت:عمو... تو رو خدا... تو رو خدا کاریش نداشته باشید..
رحیم از پشت سر ریحون با صدای بلندی گفت:تو مردی؟
فرامرز با خشم ریحون رو عقب کشید و مشت اول رو حواله ی صورت رحیم کرد:بفهم چی میگی... اینو زدم که حد خودت رو بدونی...
اینو گفت و نیم نگاهی به من انداخت که از زور هق هق نفسم بالا نمیومد. خدا میدونست من راضی به همچین بلوایی نبودم... احساسات عجیبی داشتم، از طرفی حق رو به رحیم میدادم که همچین برخوردی با فرامرز داشته باشه ...
فرامرز انگشت اشاره اش رو به سمت رحیم گرفت و با حالت تهدید گفت:دستت به این زن بخوره چشم میبندم رو رابطه ی فامیلی... اونوقت بلایی سرت میارم که اونورش ناپیدا...
زیر لب ازش تشکر کردم و به سختی دست به زمین گرفتم و از جا بلند شدم، گونه ام به شدت درد میکرد و یک طرف صورتم انگار بی حس بود...
عقب عقب رفتم و لبه ی حوضی نشستم و به سختی با تنی لرزون کمی آب به صورتم زدم...
ریحون با گریه مواظب ریحون بود و اجازه نمیداد نزدیک فرامرز بشه..
رحیم با عصبانیت گفت:فکر کردی من زنم و طلاق میدم؟
فرامرز شاکی گفت:زن؟ کدوم زن؟ زنت تو خونه اته رحیم، انگار تازه هم بچه اش رو از دست داده! مگه این مدت به این زن نگاه کردی که هی زنم زنم میکنی؟ مگه وقتی قبل عقد بهت گفتم قید زن دوم رو بزن و بچسپ به زندگیت به حرفم گوش کردی؟ مگه وقتی خواستی با این دختره عقد کنی بهت نگفتم آفاق نجیبه، هر بلایی سرش اومده از سادگیش بوده! مگه بهت نگفتم این دختر بی کس و کاره... مگه بهت نگفتم کس و کار این دختر شو و مردونه بمون پاش؟ تو چیکار کردی؟ این دختر رو کردی نوکر مادرت و خودت رفتی پی زندگیت! مگه نمیگی این زن آبروت رو برده؟ خب طلاقش بده.... خودت رو از شرش خلاص کن
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودوچهار
ماشین فرامرز هنوز تو حیاط بود و صدای آروم حرف زدنش با پدر رحیم از سالن به گوش میرسید.
نفهمیدم چی شد که رحیم و ستاره خانم هول هولکی از خونه بیرون زدن، روی این رو هم نداشتم که برم تو سالن...
آخرشم انقدر تو اتاق موندم و خبری از کسی نشد که خوابم برد!
صبح که بیدار شدم وقتی داشتم لب حوضی صورتم رو میشستم ریحون با چهره ای درهم نشست کنارم و گفتvفهمیدی دیشب چی شد؟
هول افتاد به دلم، ماشین فرامرز هنوز تو حیاط بود و مشخص بود هنوز نرفته!
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:چی شد؟
ریحون آهی کشید و گفت:سحر... بچه اش از ببن رفت... میگن تقصیر داداش رحیم هه...
به سختی آب دهنم رو قورت دادم، گلوم خشک بود و عرق سردی روی تنم نشسته بود...
+کی؟
ریحون با غصه گفت:ساعتای دو و سه صبح... انگار از همون دیروز که داداش دست سحر رو گرفت و از اینجا بردش حالش بد شده بود.. بعدم یه جنگ و دعوای حسابی داشتن... تهشم که به صبح نرسیده بچه اش از ببن رفت... همه رفتن اونجا، فقط عمو فرامرز اینجاست... منم تا همین نیم ساعت قبل اونجا بودم، دیگه مامانم گفت برگردم خونه تنها نباشی تو...اگر بدونی چه جنگی به راه افتاده، داداش های سحر ریخته بودن سر رحیم... آقاجون به سختی رحیم رو فراری داد از خونه، به زور و ضرب داداش ها رو آروم کردن، سحر هم انقدر گریه کرده بود که جون نداشت حرف بزنه، فقط جلوی ما داداش هاش رو قسم داد که کاری به کار رحیم نداشته باشن..
بی جون از جا بلند شدم و گفتم:خدا صبرش بده... چی بگم والا...
خواستم به سمت اتاقم برم که ریحون صدام زد و با صدای لرزونی گفت:راسته آفاق؟ راسته که عمو فرامرز...
حرفش رو خورد و کلافه نگاهم کرد، شونه ای بالا انداختم و گفتم:من نمیدونم ریحون... هیچی نمیدونم... عین تو..
خواستم برم تو اتاق که در حیاط باز شد و رحیم با چهره ای پریشون وارد حیاط شد، چشم هاش قرمز شده بود و یقه ی لباسش پاره بود...
ترس افتاد به جونم، چنگی به دامنم زدم و خواستم راهم رو به سمت اتاقم کج کنم که رحیم نیشخندی زد و با چند قدم سست بهم نزدیک شد:به به... آفاق خانم...
با ترس به ریحون نگاه کردم، ریحون سریع جلو اومد و گفت:داداش... بیا.. بریم تو سالن، خسته ای...
تمام بدنم میلرزید...زبونم انگار چوب خشک بود... رحیم هم انقدر عصبانی بود که جرات نداشتم جوابی بهش بدم
گفت:فقط واسه من ادا داشتی؟چرا ...
با صدای لرزونی گفتم:اشتباه میکنی... من... هیچ ربطی با فرامرز ندارم....
فریاد رحیم تا هفت آسمون رفت:فرامرز صداش میکنی؟
حس کردم پرده ی گوشم پاره شد، دست روی گوشم گذاشتم و قدمی به عقب برداشتم، رحیم محکم هولم داد سمت زمین و تا بخوام به خودم بیام افتاد به جونم....
مشت اول که به صورتم خورد صدای جیغ ریحون گم شد تو صدای فریاد مردونه ی فرامرز که احتمالا با صدای فریاد رحیم از خواب بیدار شده بود...
فرامرز به سرعت جلو اومد، یقه ی رحیم رو گرفت و به ضرب کشیدش عقب و کوبیدش به دیوار..
هق هق کنان خودم رو عقب کشیدم ...
ریحون سریع جلو دوید و با گریه خودش رو جلوی رحیم انداخت:عمو... تو رو خدا... تو رو خدا کاریش نداشته باشید..
رحیم از پشت سر ریحون با صدای بلندی گفت:تو مردی؟
فرامرز با خشم ریحون رو عقب کشید و مشت اول رو حواله ی صورت رحیم کرد:بفهم چی میگی... اینو زدم که حد خودت رو بدونی...
اینو گفت و نیم نگاهی به من انداخت که از زور هق هق نفسم بالا نمیومد. خدا میدونست من راضی به همچین بلوایی نبودم... احساسات عجیبی داشتم، از طرفی حق رو به رحیم میدادم که همچین برخوردی با فرامرز داشته باشه ...
فرامرز انگشت اشاره اش رو به سمت رحیم گرفت و با حالت تهدید گفت:دستت به این زن بخوره چشم میبندم رو رابطه ی فامیلی... اونوقت بلایی سرت میارم که اونورش ناپیدا...
زیر لب ازش تشکر کردم و به سختی دست به زمین گرفتم و از جا بلند شدم، گونه ام به شدت درد میکرد و یک طرف صورتم انگار بی حس بود...
عقب عقب رفتم و لبه ی حوضی نشستم و به سختی با تنی لرزون کمی آب به صورتم زدم...
ریحون با گریه مواظب ریحون بود و اجازه نمیداد نزدیک فرامرز بشه..
رحیم با عصبانیت گفت:فکر کردی من زنم و طلاق میدم؟
فرامرز شاکی گفت:زن؟ کدوم زن؟ زنت تو خونه اته رحیم، انگار تازه هم بچه اش رو از دست داده! مگه این مدت به این زن نگاه کردی که هی زنم زنم میکنی؟ مگه وقتی قبل عقد بهت گفتم قید زن دوم رو بزن و بچسپ به زندگیت به حرفم گوش کردی؟ مگه وقتی خواستی با این دختره عقد کنی بهت نگفتم آفاق نجیبه، هر بلایی سرش اومده از سادگیش بوده! مگه بهت نگفتم این دختر بی کس و کاره... مگه بهت نگفتم کس و کار این دختر شو و مردونه بمون پاش؟ تو چیکار کردی؟ این دختر رو کردی نوکر مادرت و خودت رفتی پی زندگیت! مگه نمیگی این زن آبروت رو برده؟ خب طلاقش بده.... خودت رو از شرش خلاص کن
ادامه دارد....
✾
۳۱۷
۷:۳۵