عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_نودودو +خوبی؟ میخوای بریم دکتر؟ سرفه ای کردم و گفتم:خوبم... بهترم... شما... اینجا... سری تکون داد و گفت:ریحون سر ظهری بهم زنگ زد گفت باز اینجا بلوا به پا شده... خودمم کار داشتم اینجا... به محض اینکه ایستادم زیر لب ازش تشکر کردم ... ستاره خانم با نفرت گفت:همین کارها رو کردی که هر کی پشت سر ما حرف میزنه، اصلا میدونی بلوای امروز زیر سر این دختره ؟ فرامرز با صدای بلندی گفت:چیه زنداداش؟ زورت به عروس نو نمیرسه، تلافی اون رو سر این دختر در میاری؟ ستاره با نفرت گفت:اصلا میدونی چه حرف هایی پشت شما میزنن؟ به زنت فکر کردی؟ فرامرز با جدیت گفت:چی میگن زنداداش؟ بگو منم بدونم کی پشت سرم حرف بیخود میزنه؟ اشک کل صورتم رو خیس کرده بود،هیچ دلم نمیخواست فرامرز این حرف ها رو بشنوه... ستاره خانم که خیال میکرد با گفتن حقیقت فرامرز حسابی جوشی بشه و دست از حمایت من برداره، گفت:همه میگن تو این دختره ی هیچی ندار رو دوست داری که انقد بالا خواهش در میای، میفهمی فرامرز؟ فرامرز با جدیت گفت:خب؟ مگه پسر تو زن نگرفته؟ مگه نرفته دنبال زندگی خودش؟ این دختر چرا باید تو این زندگی بمونه و بپوسه؟ گیریم من طلاقش رو از شوهرش بگیرم و بعد عقدش کنم! کی میتونه جلوم رو بگیره؟ چشم هام کم مونده بود از حدقه بیرون بزنه، حس میکردم اشتباه شنیدم... وگرنه مگه میشد فرامرز همچین حرفی بزنه؟ ستاره خانم بهت زده گفت:چی میگی فرامرز؟میفهمی؟ فرامرز بدون اینکه ذره ای کوتاه بیاد گفت :میفهمم زنداداش، خوب میفهمم این دختر نه عروس شما، بلکه شده کلفت و نوکر بی جیره مواجب شما، خوب میدونم تو این خونه میشوره و میسابه و تهشم کتک میخوره... اینم میدونم که رحیم انقدری مرد نیست که بتونه این دختر رو از زیر دست شما نجات بده! بعدم محکم گفت:خطا کردم که سپردمش به پسر تو... الانم دیر نشده، من اونقدری مرد هستم که پای این دختر وایستم... طلاقش رو از رحیم میگیرم ... خونه و زندگی براش فراهم میکنم که لایقش باشه... هرکسی بخواد مانع این طلاق و این وصلت بشه با من طرفه! واقعا نمیدونستم اون لحظه باید خوشحال باشم یا ناراحت! انگار که خواب بودم... وگرنه مگه میشد تو بیداری فرامرز همچین حرف هایی بزنه! فقط اینو میدونستم که ستاره خانم از شدت بهت و وحشت و احساسات غریبی که بهش دست داده بود داشت سکته میکرد، چون چنگی به قلبش زد و با صدای لرزونی گفت:برو بیرون فرامرز... برو بیرون... من میدونم صدقه ی اون دل صاف و ساده ات دلت واسه این سوخته... اما انگار تو یادت رفته شرایطت رو! یادت رفته زن داری... سوزان رو یادت رفته؟ فکر کردی اون میذاره دست این دختر رو بگیری و عقدش کنی؟بعدش فرق تو و رحیم چی میشه؟ توام میشی لنگه ی رحیم که هوو آوردی سر زنت! اونم همچین هوویی! سوزان حتی بدش میاد با این زنیکه همکلام بشه... فرامرز نیشخندی زد و گفت:شما بهتره به فکر مشکلات خودتون باشید زندادش! من بلدم از پس زندگیم بربیام... اینو گفت و به سمت منی برگشت که کم مونده بود همونجا بیهوش بشم.... حتی روم نمیشد نگاهش کنم... فرامرزو راه افتاد ...ناخودآگاه دنبالش رفتم، بهش اعتماد داشتم.. خیالم راحت بود که فرامرز هرکاری بکنه تهش به من آسیبی نمیزنه! وارد حیاط که شدیم کلافه روی تخت نشست، حس کردم تو اون شرایط هیجانی شده و حرفی رو به زبون آورده که از ته دلش نبوده... نفس عمیقی کشیدم و با صدای لرزونی گفتم:من... نشنیده میگیرم حرف هاتون رو... میدونم از سر خشم و عصبانیت یک چیزی گفتید... سریع سرش رو بالا گرفت و گفت:از سر خشم و عصبانیت نبود.... به سمتش برگشتم، از صورتش کاملا مشخص بود که کلافه اس... کلافه و سردرگم... انگار که نمیدونست راه درست و غلط چیه... +فراموش کنید.. نفس عمیقی کشید و کلافه گفت:نمیخواستم تو همچین شرایطی این حرف رو بزنم... براش برنامه های زیادی ریخته بودم... هرگز نمیخواستم انقدر هول هولکی... ستاره خانم از آشپزخونه بیرون اومد و با لحن تندی گفت:اینجا ایستادی چیکار؟ یالا برو تو اتاقت... برو تا من تکلیف تو رو روشن کنم... نیم نگاهی به فرامرز انداختم، سری تکون داد و اشاره ای کرد که یعنی برو... سریع به سمت اتاقم رفتم ،اما به عمد در رو روی هم گذاشتم تا صداشون به گوشم برسه... ستاره خانم با لحن ملایمی گفت:آقا فرامرز، من میدونم شما از سر عصبانیت این حرف رو زدی، خدا روشکر جز من کسی این حرف رو نشنیده... همینجا سرپوش میذاریم روش... نه خانی رفته نه خانی اومده! با آفاق هم خودم حرف میزنم... به خدا قسم این حرف به گوش رحیم و آقاش برسه بلوا به پا میشه! دیگه نگاه نمیکنن کی این حرف رو زده.... والا که این حرف رو شما زدی اما هنوز نفهمیدی این حرف چه جنگی میتونه به پا کنه! شما زن داری، زن به اون خانومی... چطور میتونید اینکارو در حقش بکنی؟ ادامه دارد.... ✾
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودوسه


فرامرز با جدیت گفت:من خودم خوب میدونم چی گفتم زنداداش! نه تحت تاثیر شرایط بودم، نه حرف از سر شکم سیری زدم! من چند ماهه که میخواستم این حرف رو بزنم، چند وقت قبل خودم جسته گریخته با داداش حرف زدم...موافق نبود، اما مخالفت هم نکرد! من فقط نمیخواستم تو همچین شرایطی این حرف رو بزنم...میخواستم اول طلاق این دختر رو از پسرت بگیرم ،بعد یواش یواش حرفم رو بهش بزنم....
ستاره خانم با گریه گفت:میفهمی چی میگی؟میفهمی داری چیکار میکنی؟ میخوای بچه ی من رو دق بدی؟ میدونی که آسمونم به زمین بیاد رحیم زنش رو طلاق نمیده!
فرامرز بی حوصله گفت:بذار در این مورد خود رحیم تصمیم بگیره زنداداش، ریحون رو بفرست بره پی رحیم... میخوام جلوی خودت باهاش حرف بزنم...
ستاره خانم بنای گریه زاری گذاشت و مدام تو حرف هاش باعث و بانی اون حال و روزشون رو ناساز میداد! فرامرز هم بی توجه بهش منتظر اومدن رحیم و برادرش بود...
چند دقیقه بعد در حیاط باز شد و صدای سلام بلند پدر رحیم به گوشم رسید، اونم از دیدن فرامرز تعجب کرده بود انگار:خیر باشه فرامرز، این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟
فرامرز بدون اینکه جواب سلام برادرش رو بده گفت:ریحون بهم زنگ زده بود، گفت بلوا به پا شده دوباره... وقتی اومدم زنت داشت عروست رو از بین میبرد!
صداش نزدیکتر شد، انگار به سمت در حیاط که نزدیک در ورودی اتاق من بود قدم برداشت و با عصبانیت گفت:روزی که خواستم برم از اینجا چی بهت گفتم داداش؟ گفتم این دختر امانت دست تو! گفتم دنبال اینم که شرایط رو جفت و جور کنم و طلاقش رو از رحیم بگیرم و بعدش تا عمر دارم نوکریش رو بکنم... این بود رسم امانت داری؟ که بیفته زیر دست و پای زن بی رحمت؟ که اگر من نرسیده بودم معلوم نبود الان چه بلایی سرش اومده بود...
پدر رحیم کلافه گفت:صدات رو بیار پایین فرامرز، میخوای عالم و آدم رو با خبر کنی ؟ میخوای ما رو دوباره انگشت نمای خاص و عام کنی؟یادت رفته اون روز چی گفتی و چی شنیدی؟ بهت گفتن آفاق زن رحیم هه! تا ابد... هیچ چیز و هیچکس نمیتونه این حقیقت رو تغییر بده، بهت گفتم آفاق میخواد با رحیم زندگی کنی، رحیمم میخواد! یک دلخوری و دعوای زن و شوهری رو که کسی انقدر بزرگ نمیکنه! اینا چهار روز دعوا میکنن بعدم آشتی میکنن و برمیگردن سر زندگی خودشون...
فرامرز با صدا خندید و گفت:حرف های جدید میزنی داداش! اون روز که این حرفها رو بهت زدم ،ساکت بودی! سرت رو انداختی پایین و هیچ جوابی بهم ندادی! چرا؟ چون اسم زمین ها رو آورده بودم قبلش؟ الانم که چیزی عوض نشده، طلاق این دختر رو از پسرت بگیر، تا زیر اون کاغذ ها رو امضا کنم. بعدش تو رو به خیر و ما رو به سلامت... مگه این همه سال عالم و آدم رو سراغ من نفرستادی واسه اون زمین ها؟ خیلی خب... بفرما... آفاق رو طلاق بدید تا اون زمین ها رو به نام تون بزنم...
هر دو سکوت کرده بودند، نمیدونستم اون زمین ها چیه و چرا انقدر برای پدر و مادر رحیم مهمه، اما هرچی که بود دهنشون رو خیلی خوب بسته بود...
فرامرز بعد مکث کوتاهی گفت:زنگ بزن پسرت بیاد... میخوام تکلیف این ماجرا همین امشب روشن بشه...
بعد این حرفش انگار همشون به سمت سالن رفتند، فقط صدای قدم هایی به گوشم می‌رسید که وقتی از لای در نگاه کردم دیدم ستاره خانمه... کلافه بود و مدام خودخوری میکرد... انگار دلِ دل کندن از اون زمین ها رو نداشتن....
کسی ضربه ای به در زد، ستاره خانم دوید و در حیاط رو باز کرد، صدای معترض رحیم به گوشم رسید:چه خبره ننه؟ واسه چی هی زنگ میزنید که بیا؟ میگم زنم حالش خوب نیست! این بچه از بین بره یه بلایی سر من میارن! زنم بد حاله... دراز به دراز افتاده... ماما آوردم بالا سرش... بعد شما هی میگی بیا کار مهمیه!
ستاره خانم با صدای آرومی گفت:هیسس... زبون به دهن بگیر بیا ببین چه خبره...
صداش یواش تر شد... گوشم رو گذاشته بودم رو در اما هیچ صدایی به گوشم نمی‌رسید، چند لحظه بعد یکدفعه صدای فریاد رحیم به گوشم رسید:چی میگی ننه؟ کو فرامرز؟
ستاره خانم هراسون گفت:هیییس... آروم... هیچی نگو... صدات میره بیرون...
صداشون نزدیک تر شد، از جلوی در اتاق من رد شدن، ستاره خانم مدام زیر گوش رحیم میخوند و سعی می‌کرد آرومش کنه..
بعدم که بردش تو سالن و در رو بستن و دیگه هیچ صدایی به گوش من نرسید....
از شدت دلهره حالت تهوع گرفته بودم، مدام عرض اتاق رو طی میکردم ..دل تو دلم نبود تا ببینم ته این ماجرا به کجا کشیده میشه...شاید حرف زدنشون یک ساعتی طول کشید، یکی دوبار صدای جر و بحثشون بالا رفت ،اما دوباره صداشون فروکش شد...
بعد از یک ساعت اول زنگ تلفن به صدا دراومد و بعد رحیم با عجله از خونه بیرون زد و ستاره هم چادر به سر به دنبالش
یواشکی از اتاق بیرون اومدم و سرکی به حیاط کشیدم،


ادامه دارد...
undefined۱۵
undefined۱

۴۱۴

۱۷:۵۲