عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_نودویک اما خیال نداشتم این راز رو تو دلم نگه دارم، میترسیدم ریحون عین من کار دست خودش بده... حداقل این ماجرا رو باید برای فرامرز میگفتم، قطعا اون منطقی تر برخورد میکرد با این قضیه! هوا تاریک شده بود وقتی ستاره خانم و پدر رحیم برگشتن خونه، عین لشکر شکست خورده! با اخم هایی درهم و حالی پریشون... وقتی پدر رحیم روی تخت گوشه ی حیاط نشست و کلاهش رو گرفت تو دستش و سرش رو پایین انداخت راستش دلم واسش سوخت... مشخص بود تو بد مخمصه ای گیر کردن، ستاره خانمم بدون اینکه چادرش رو در بیاره رو پله ورودی در اتاق من نشست و دستش رو به سرش گرفت و با پریشونی گفت:تو میگی چیکار کنیم مرد؟ از این زن به کی پناه ببریم؟ زندگی بچه ام رو تباه کرده، پای دخترها رو از این خونه بریده... پدر رحیم نگاه کرد به من که داشتم لباس ها رو از روی بند جمع میکردم و گفت:باید با رحیم حرف بزنیم، یه جوری که کم کم از اون زن بکنه و با آفاق زندگی کنه.. دستم رو مشت کردم و نگاهش کردم، انگار جنس بنجل ته مونده ی مغازه ای بودم که به وقت نیاز میخواستن ازم استفاده کنن! ستاره خانم سری تکون داد و آهی از ته دل کشید:باید همینکارو بکنیم... ببین به چه حال و روزی افتادیم! منو بگو خیال میکردم رحیم زن میگیره، یه زن آفتاب مهتاب ندیده ی درست حسابی... زنی که بتونه چراغ خونه اش رو روشن کنه... چه میدونستم اینجوری میشه... عصبلنی بودم،دلم میخواست منم عین سحر باشم و با زبون درازی بهشون بگم محاله با رحیم زندگی کنم! اما جلوی پدر رحیم روم نمیشد حرفی بزنم... برای اینکه کمتر خود خوری کنم لباس هام رو برداشتم و راهی اتاقم شدم، از حرص کل پوست لبم رو کنده بودم، هی با خودم میگفتم باید فلان جواب رو بهشون میدادم، اصلا باید آب پاکی رو می‌ریختم رو دستشون تا خیالشون راحت بشه که نمیتونن هروقت دلشون خواست من زن رحیم باشم و هروقت نه من رو بندازن یه گوشه... پدر رحیم که برای خوندن نماز از خونه بیرون رفت ستاره خانم به سراغم اومد، نرم تر شده بود... مشخص بود میخواد سازش کنه با عروسش... اما من دیگه اینو نمیخواستم، منی که روزها و شب های زیادی رو گریه کرده بودم تا از رحیم بکنم، دیگه نمیخواستم به اون زندگی برگردم .. ستاره خانم غرغر کنان گفت اگر تو زن بودی وضع زندگی بچه ی من این نبود! اگر حرف ها پیش نمیومد رحیم کجا و زن دوم کجا؟ الانم طوری نشده! خیال کن نه خانی رفته نه خانی اومده، خودم پشتت رو میگیرم، نمیذارم رحیم بین تو و سحر فرق بذاره... مخصوصا الان که سحر حامله اس... من خودم باهاش حرف میزنم.. نمیذارم بین شما دو تا فرق بذاره... رحیم رو حرف من حرف نمیزنه... با حرص گفتم:بیخود واسه زندگی من نقشه نکشید! من از رحیم بریدم،من نمیتونم با این مرد زندگی کنم... ستاره خانم با غیض گفت:بیخود کردی که نمیتونی، بهتر از رحیم کجا گیر میاری؟ چیه؟ نکنه سحر راست گفته ... حتی جرات نکرد اسمش رو به زبون بیاره، از سر حرص و بغض بی فکر گفتم:چیه؟ شما چی؟ نکنه در مورد شما هم راست گفته؟ حرف از دهنم در نیومده بود که ستاره خانم افتاد به جونم... موهام رو گرفت تو مشتش و انگار کل خشمش از سحر رو میخواست سحر من خالی کنه، سرم رو کوبید به دیوار پشت سرم، قابلمه ها از دیوار کنده شدن و روی زمین افتادن، هولم داد سمت جا ظرفی بزرگ سه طبقه ای که کنج آشپزخونه بود، افتادم روی ظرف ها و جیغی از درد کشیدم، ستاره خانم مشت محکمی به صورتم زد، به سختی دستم رو بالا بردم و بازوش رو گرفتم تا مانعش بشم... ناسزا میداد و میگفت اگر زورش به سحر نرسیده ،اما میتونه حساب من و برسه... هرچی ریحون رو صدا میزدم تا بیاد کمکم معلوم نبود کجا بود اصلا! به ضرب بازوش رو از دستم کشید، چون افتاده بودم بین ظرف ها انگار جونی برای مقاومت نداشتم.. گفت:حتما تو این حرف بخیود رو تو دهن اون زنی انداختی... جفتتون مثل همین.. نفسم داشت بند میومد... ستاره خانم هم اونقدر عصبانی بود که هیچی متوجه نمیشد... درست لحظه ای که حس میکردم چشم هام داره سیاهی میره و کمبود اکسیژن داره نفسم رو بند میاره ،صدای پایی به گوشم رسید ... حجم زیادی اکسیژن وارد ریه هام شد، چند سرفه ی پی در پی کردم و چنگی به گلوم زدم.... فرامرز بود.... نگران و پریشون لیوان آبی به سمتم گرفت:آفاق... آفاق خوبی؟ ستاره که تازه به خودش اومده بود با لحن بدی گفت:نباید مانعم میشدی... فرامرز فریاد زد:بسه زنداداش...بسه...ساکت شو... ستاره خانم انگار واقعا ساکت شد، چون دیگه صدای نفس هاش هم به گوشم نمی‌رسید، انگار شوکه شده بود بابت توهین مستقیم فرامرز! انتظار نداشت مردی که همسن پسرش بود ،بهش بگه ساکت شو! هنوز نفسم سرجاش نیومده بود..... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودودو


+خوبی؟ میخوای بریم دکتر؟
سرفه ای کردم و گفتم:خوبم... بهترم... شما... اینجا...
سری تکون داد و گفت:ریحون سر ظهری بهم زنگ زد گفت باز اینجا بلوا به پا شده... خودمم کار داشتم اینجا...
به محض اینکه ایستادم زیر لب ازش تشکر کردم ...
ستاره خانم با نفرت گفت:همین کارها رو کردی که هر کی پشت سر ما حرف میزنه، اصلا میدونی بلوای امروز زیر سر این دختره ؟
فرامرز با صدای بلندی گفت:چیه زنداداش؟ زورت به عروس نو نمیرسه، تلافی اون رو سر این دختر در میاری؟
ستاره با نفرت گفت:اصلا میدونی چه حرف هایی پشت شما میزنن؟ به زنت فکر کردی؟
فرامرز با جدیت گفت:چی میگن زنداداش؟ بگو منم بدونم کی پشت سرم حرف بیخود میزنه؟
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود،هیچ دلم نمیخواست فرامرز این حرف ها رو بشنوه...
ستاره خانم که خیال میکرد با گفتن حقیقت فرامرز حسابی جوشی بشه و دست از حمایت من برداره، گفت:همه میگن تو این دختره ی هیچی ندار رو دوست داری که انقد بالا خواهش در میای، میفهمی فرامرز؟
فرامرز با جدیت گفت:خب؟ مگه پسر تو زن نگرفته؟ مگه نرفته دنبال زندگی خودش؟ این دختر چرا باید تو این زندگی بمونه و بپوسه؟ گیریم من طلاقش رو از شوهرش بگیرم و بعد عقدش کنم! کی میتونه جلوم رو بگیره؟
چشم هام کم مونده بود از حدقه بیرون بزنه، حس میکردم اشتباه شنیدم... وگرنه مگه میشد فرامرز همچین حرفی بزنه؟
ستاره خانم بهت زده گفت:چی میگی فرامرز؟میفهمی؟
فرامرز بدون اینکه ذره ای کوتاه بیاد گفت
:میفهمم زنداداش، خوب میفهمم این دختر نه عروس شما، بلکه شده کلفت و نوکر بی جیره مواجب شما، خوب میدونم تو این خونه میشوره و میسابه و تهشم کتک میخوره... اینم میدونم که رحیم انقدری مرد نیست که بتونه این دختر رو از زیر دست شما نجات بده!
بعدم محکم گفت:خطا کردم که سپردمش به پسر تو... الانم دیر نشده، من اونقدری مرد هستم که پای این دختر وایستم... طلاقش رو از رحیم میگیرم ... خونه و زندگی براش فراهم میکنم که لایقش باشه... هرکسی بخواد مانع این طلاق و این وصلت بشه با من طرفه!
واقعا نمیدونستم اون لحظه باید خوشحال باشم یا ناراحت! انگار که خواب بودم... وگرنه مگه میشد تو بیداری فرامرز همچین حرف هایی بزنه!
فقط اینو میدونستم که ستاره خانم از شدت بهت و وحشت و احساسات غریبی که بهش دست داده بود داشت سکته میکرد، چون چنگی به قلبش زد و با صدای لرزونی گفت:برو بیرون فرامرز... برو بیرون... من میدونم صدقه ی اون دل صاف و ساده ات دلت واسه این سوخته... اما انگار تو یادت رفته شرایطت رو! یادت رفته زن داری... سوزان رو یادت رفته؟ فکر کردی اون میذاره دست این دختر رو بگیری و عقدش کنی؟بعدش فرق تو و رحیم چی میشه؟ توام میشی لنگه ی رحیم که هوو آوردی سر زنت! اونم همچین هوویی! سوزان حتی بدش میاد با این زنیکه همکلام بشه...
فرامرز نیشخندی زد و گفت:شما بهتره به فکر مشکلات خودتون باشید زندادش! من بلدم از پس زندگیم بربیام...
اینو گفت و به سمت منی برگشت که کم مونده بود همونجا بیهوش بشم....
حتی روم نمیشد نگاهش کنم...
فرامرزو راه افتاد ...ناخودآگاه دنبالش رفتم، بهش اعتماد داشتم.. خیالم راحت بود که فرامرز هرکاری بکنه تهش به من آسیبی نمیزنه!
وارد حیاط که شدیم کلافه روی تخت نشست، حس کردم تو اون شرایط هیجانی شده و حرفی رو به زبون آورده که از ته دلش نبوده...
نفس عمیقی کشیدم و با صدای لرزونی گفتم:من... نشنیده میگیرم حرف هاتون رو... میدونم از سر خشم و عصبانیت یک چیزی گفتید...
سریع سرش رو بالا گرفت و گفت:از سر خشم و عصبانیت نبود....
به سمتش برگشتم، از صورتش کاملا مشخص بود که کلافه اس... کلافه و سردرگم... انگار که نمیدونست راه درست و غلط چیه...
+فراموش کنید..
نفس عمیقی کشید و کلافه گفت:نمیخواستم تو همچین شرایطی این حرف رو بزنم... براش برنامه های زیادی ریخته بودم... هرگز نمیخواستم انقدر هول هولکی...
ستاره خانم از آشپزخونه بیرون اومد و با لحن تندی گفت:اینجا ایستادی چیکار؟ یالا برو تو اتاقت... برو تا من تکلیف تو رو روشن کنم...
نیم نگاهی به فرامرز انداختم، سری تکون داد و اشاره ای کرد که یعنی برو...
سریع به سمت اتاقم رفتم ،اما به عمد در رو روی هم گذاشتم تا صداشون به گوشم برسه...
ستاره خانم با لحن ملایمی گفت:آقا فرامرز، من میدونم شما از سر عصبانیت این حرف رو زدی، خدا روشکر جز من کسی این حرف رو نشنیده... همینجا سرپوش میذاریم روش... نه خانی رفته نه خانی اومده! با آفاق هم خودم حرف میزنم... به خدا قسم این حرف به گوش رحیم و آقاش برسه بلوا به پا میشه! دیگه نگاه نمیکنن کی این حرف رو زده.... والا که این حرف رو شما زدی اما هنوز نفهمیدی این حرف چه جنگی میتونه به پا کنه! شما زن داری، زن به اون خانومی... چطور میتونید اینکارو در حقش بکنی؟


ادامه دارد....


undefined۱۲
undefined۳

۴۱۱

۱۷:۵۲