#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودودو
+خوبی؟ میخوای بریم دکتر؟
سرفه ای کردم و گفتم:خوبم... بهترم... شما... اینجا...
سری تکون داد و گفت:ریحون سر ظهری بهم زنگ زد گفت باز اینجا بلوا به پا شده... خودمم کار داشتم اینجا...
به محض اینکه ایستادم زیر لب ازش تشکر کردم ...
ستاره خانم با نفرت گفت:همین کارها رو کردی که هر کی پشت سر ما حرف میزنه، اصلا میدونی بلوای امروز زیر سر این دختره ؟
فرامرز با صدای بلندی گفت:چیه زنداداش؟ زورت به عروس نو نمیرسه، تلافی اون رو سر این دختر در میاری؟
ستاره با نفرت گفت:اصلا میدونی چه حرف هایی پشت شما میزنن؟ به زنت فکر کردی؟
فرامرز با جدیت گفت:چی میگن زنداداش؟ بگو منم بدونم کی پشت سرم حرف بیخود میزنه؟
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود،هیچ دلم نمیخواست فرامرز این حرف ها رو بشنوه...
ستاره خانم که خیال میکرد با گفتن حقیقت فرامرز حسابی جوشی بشه و دست از حمایت من برداره، گفت:همه میگن تو این دختره ی هیچی ندار رو دوست داری که انقد بالا خواهش در میای، میفهمی فرامرز؟
فرامرز با جدیت گفت:خب؟ مگه پسر تو زن نگرفته؟ مگه نرفته دنبال زندگی خودش؟ این دختر چرا باید تو این زندگی بمونه و بپوسه؟ گیریم من طلاقش رو از شوهرش بگیرم و بعد عقدش کنم! کی میتونه جلوم رو بگیره؟
چشم هام کم مونده بود از حدقه بیرون بزنه، حس میکردم اشتباه شنیدم... وگرنه مگه میشد فرامرز همچین حرفی بزنه؟
ستاره خانم بهت زده گفت:چی میگی فرامرز؟میفهمی؟
فرامرز بدون اینکه ذره ای کوتاه بیاد گفت
:میفهمم زنداداش، خوب میفهمم این دختر نه عروس شما، بلکه شده کلفت و نوکر بی جیره مواجب شما، خوب میدونم تو این خونه میشوره و میسابه و تهشم کتک میخوره... اینم میدونم که رحیم انقدری مرد نیست که بتونه این دختر رو از زیر دست شما نجات بده!
بعدم محکم گفت:خطا کردم که سپردمش به پسر تو... الانم دیر نشده، من اونقدری مرد هستم که پای این دختر وایستم... طلاقش رو از رحیم میگیرم ... خونه و زندگی براش فراهم میکنم که لایقش باشه... هرکسی بخواد مانع این طلاق و این وصلت بشه با من طرفه!
واقعا نمیدونستم اون لحظه باید خوشحال باشم یا ناراحت! انگار که خواب بودم... وگرنه مگه میشد تو بیداری فرامرز همچین حرف هایی بزنه!
فقط اینو میدونستم که ستاره خانم از شدت بهت و وحشت و احساسات غریبی که بهش دست داده بود داشت سکته میکرد، چون چنگی به قلبش زد و با صدای لرزونی گفت:برو بیرون فرامرز... برو بیرون... من میدونم صدقه ی اون دل صاف و ساده ات دلت واسه این سوخته... اما انگار تو یادت رفته شرایطت رو! یادت رفته زن داری... سوزان رو یادت رفته؟ فکر کردی اون میذاره دست این دختر رو بگیری و عقدش کنی؟بعدش فرق تو و رحیم چی میشه؟ توام میشی لنگه ی رحیم که هوو آوردی سر زنت! اونم همچین هوویی! سوزان حتی بدش میاد با این زنیکه همکلام بشه...
فرامرز نیشخندی زد و گفت:شما بهتره به فکر مشکلات خودتون باشید زندادش! من بلدم از پس زندگیم بربیام...
اینو گفت و به سمت منی برگشت که کم مونده بود همونجا بیهوش بشم....
حتی روم نمیشد نگاهش کنم...
فرامرزو راه افتاد ...ناخودآگاه دنبالش رفتم، بهش اعتماد داشتم.. خیالم راحت بود که فرامرز هرکاری بکنه تهش به من آسیبی نمیزنه!
وارد حیاط که شدیم کلافه روی تخت نشست، حس کردم تو اون شرایط هیجانی شده و حرفی رو به زبون آورده که از ته دلش نبوده...
نفس عمیقی کشیدم و با صدای لرزونی گفتم:من... نشنیده میگیرم حرف هاتون رو... میدونم از سر خشم و عصبانیت یک چیزی گفتید...
سریع سرش رو بالا گرفت و گفت:از سر خشم و عصبانیت نبود....
به سمتش برگشتم، از صورتش کاملا مشخص بود که کلافه اس... کلافه و سردرگم... انگار که نمیدونست راه درست و غلط چیه...
+فراموش کنید..
نفس عمیقی کشید و کلافه گفت:نمیخواستم تو همچین شرایطی این حرف رو بزنم... براش برنامه های زیادی ریخته بودم... هرگز نمیخواستم انقدر هول هولکی...
ستاره خانم از آشپزخونه بیرون اومد و با لحن تندی گفت:اینجا ایستادی چیکار؟ یالا برو تو اتاقت... برو تا من تکلیف تو رو روشن کنم...
نیم نگاهی به فرامرز انداختم، سری تکون داد و اشاره ای کرد که یعنی برو...
سریع به سمت اتاقم رفتم ،اما به عمد در رو روی هم گذاشتم تا صداشون به گوشم برسه...
ستاره خانم با لحن ملایمی گفت:آقا فرامرز، من میدونم شما از سر عصبانیت این حرف رو زدی، خدا روشکر جز من کسی این حرف رو نشنیده... همینجا سرپوش میذاریم روش... نه خانی رفته نه خانی اومده! با آفاق هم خودم حرف میزنم... به خدا قسم این حرف به گوش رحیم و آقاش برسه بلوا به پا میشه! دیگه نگاه نمیکنن کی این حرف رو زده.... والا که این حرف رو شما زدی اما هنوز نفهمیدی این حرف چه جنگی میتونه به پا کنه! شما زن داری، زن به اون خانومی... چطور میتونید اینکارو در حقش بکنی؟
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودودو
+خوبی؟ میخوای بریم دکتر؟
سرفه ای کردم و گفتم:خوبم... بهترم... شما... اینجا...
سری تکون داد و گفت:ریحون سر ظهری بهم زنگ زد گفت باز اینجا بلوا به پا شده... خودمم کار داشتم اینجا...
به محض اینکه ایستادم زیر لب ازش تشکر کردم ...
ستاره خانم با نفرت گفت:همین کارها رو کردی که هر کی پشت سر ما حرف میزنه، اصلا میدونی بلوای امروز زیر سر این دختره ؟
فرامرز با صدای بلندی گفت:چیه زنداداش؟ زورت به عروس نو نمیرسه، تلافی اون رو سر این دختر در میاری؟
ستاره با نفرت گفت:اصلا میدونی چه حرف هایی پشت شما میزنن؟ به زنت فکر کردی؟
فرامرز با جدیت گفت:چی میگن زنداداش؟ بگو منم بدونم کی پشت سرم حرف بیخود میزنه؟
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود،هیچ دلم نمیخواست فرامرز این حرف ها رو بشنوه...
ستاره خانم که خیال میکرد با گفتن حقیقت فرامرز حسابی جوشی بشه و دست از حمایت من برداره، گفت:همه میگن تو این دختره ی هیچی ندار رو دوست داری که انقد بالا خواهش در میای، میفهمی فرامرز؟
فرامرز با جدیت گفت:خب؟ مگه پسر تو زن نگرفته؟ مگه نرفته دنبال زندگی خودش؟ این دختر چرا باید تو این زندگی بمونه و بپوسه؟ گیریم من طلاقش رو از شوهرش بگیرم و بعد عقدش کنم! کی میتونه جلوم رو بگیره؟
چشم هام کم مونده بود از حدقه بیرون بزنه، حس میکردم اشتباه شنیدم... وگرنه مگه میشد فرامرز همچین حرفی بزنه؟
ستاره خانم بهت زده گفت:چی میگی فرامرز؟میفهمی؟
فرامرز بدون اینکه ذره ای کوتاه بیاد گفت
:میفهمم زنداداش، خوب میفهمم این دختر نه عروس شما، بلکه شده کلفت و نوکر بی جیره مواجب شما، خوب میدونم تو این خونه میشوره و میسابه و تهشم کتک میخوره... اینم میدونم که رحیم انقدری مرد نیست که بتونه این دختر رو از زیر دست شما نجات بده!
بعدم محکم گفت:خطا کردم که سپردمش به پسر تو... الانم دیر نشده، من اونقدری مرد هستم که پای این دختر وایستم... طلاقش رو از رحیم میگیرم ... خونه و زندگی براش فراهم میکنم که لایقش باشه... هرکسی بخواد مانع این طلاق و این وصلت بشه با من طرفه!
واقعا نمیدونستم اون لحظه باید خوشحال باشم یا ناراحت! انگار که خواب بودم... وگرنه مگه میشد تو بیداری فرامرز همچین حرف هایی بزنه!
فقط اینو میدونستم که ستاره خانم از شدت بهت و وحشت و احساسات غریبی که بهش دست داده بود داشت سکته میکرد، چون چنگی به قلبش زد و با صدای لرزونی گفت:برو بیرون فرامرز... برو بیرون... من میدونم صدقه ی اون دل صاف و ساده ات دلت واسه این سوخته... اما انگار تو یادت رفته شرایطت رو! یادت رفته زن داری... سوزان رو یادت رفته؟ فکر کردی اون میذاره دست این دختر رو بگیری و عقدش کنی؟بعدش فرق تو و رحیم چی میشه؟ توام میشی لنگه ی رحیم که هوو آوردی سر زنت! اونم همچین هوویی! سوزان حتی بدش میاد با این زنیکه همکلام بشه...
فرامرز نیشخندی زد و گفت:شما بهتره به فکر مشکلات خودتون باشید زندادش! من بلدم از پس زندگیم بربیام...
اینو گفت و به سمت منی برگشت که کم مونده بود همونجا بیهوش بشم....
حتی روم نمیشد نگاهش کنم...
فرامرزو راه افتاد ...ناخودآگاه دنبالش رفتم، بهش اعتماد داشتم.. خیالم راحت بود که فرامرز هرکاری بکنه تهش به من آسیبی نمیزنه!
وارد حیاط که شدیم کلافه روی تخت نشست، حس کردم تو اون شرایط هیجانی شده و حرفی رو به زبون آورده که از ته دلش نبوده...
نفس عمیقی کشیدم و با صدای لرزونی گفتم:من... نشنیده میگیرم حرف هاتون رو... میدونم از سر خشم و عصبانیت یک چیزی گفتید...
سریع سرش رو بالا گرفت و گفت:از سر خشم و عصبانیت نبود....
به سمتش برگشتم، از صورتش کاملا مشخص بود که کلافه اس... کلافه و سردرگم... انگار که نمیدونست راه درست و غلط چیه...
+فراموش کنید..
نفس عمیقی کشید و کلافه گفت:نمیخواستم تو همچین شرایطی این حرف رو بزنم... براش برنامه های زیادی ریخته بودم... هرگز نمیخواستم انقدر هول هولکی...
ستاره خانم از آشپزخونه بیرون اومد و با لحن تندی گفت:اینجا ایستادی چیکار؟ یالا برو تو اتاقت... برو تا من تکلیف تو رو روشن کنم...
نیم نگاهی به فرامرز انداختم، سری تکون داد و اشاره ای کرد که یعنی برو...
سریع به سمت اتاقم رفتم ،اما به عمد در رو روی هم گذاشتم تا صداشون به گوشم برسه...
ستاره خانم با لحن ملایمی گفت:آقا فرامرز، من میدونم شما از سر عصبانیت این حرف رو زدی، خدا روشکر جز من کسی این حرف رو نشنیده... همینجا سرپوش میذاریم روش... نه خانی رفته نه خانی اومده! با آفاق هم خودم حرف میزنم... به خدا قسم این حرف به گوش رحیم و آقاش برسه بلوا به پا میشه! دیگه نگاه نمیکنن کی این حرف رو زده.... والا که این حرف رو شما زدی اما هنوز نفهمیدی این حرف چه جنگی میتونه به پا کنه! شما زن داری، زن به اون خانومی... چطور میتونید اینکارو در حقش بکنی؟
ادامه دارد....
✾
۴۱۱
۱۷:۵۲