عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_نود رحیم از فرط عصبانیت قرمز شده بود، فریاد زد:ساکت شو.... به چه حقی به همه توهین میکنی؟ پشتت به اون برادر هات گرمه که نشستی هر چی از دهنت در میاد به اهل این خونه میگی؟ اینو گفت و بی توجه به داد و فریادش کشون کشون به سمت کوچه بردش... ستاره خانم هم مدام هیزم زیر آتیش میریخت:حقشه، حقشه... بعدم تندی رو به ریحون گفت:برو زنگ بزن مادرش بیاد تکلیف دخترش رو همین امروز باید مشخص بشه... والا ما اگر میدونستیم این زن همچین زبونی داره بیخود میکردیم بریم خواستگاریش! ای وای به اونی که این دخترک رو به ما معرفی کرد... ریحون دوید تا زنگ بزنه و ستاره خانم هم رفت دنبال رحیم! صدای جیغ و فریاد سحر هنوز به گوش می‌رسید، تو اون حال هم دست بردار نبود، همه رو ناسزا میداد و من و مقصر این حال و روزش میدونست! یواشکی از پله های پشت بوم بالا رفتم و نگاهی به کوچه انداختم، رحیم سحر رو کشون کشون با خودش می‌بردش و مدام ناسزا میداد! انگار داشت دخترک رو به سمت خونه‌ی پدرش می‌برد! میگفت دیگه یک لحظه هم نمیخوام این زن تو خونه ام باشه! میگفت طلاقش میدم بره با بچه اش هر کاری میخواد بکنه!ستاره خانم هم دنبالشون میرفت و حق رو به رحیم میداد! پشت سرشون هم پدر رحیم بود که احتمالا از ترس جون رحیم داشت دنبالشون میکرد... چند دقیقه بعد که از دیدم دور شدن با قدم های کوتاه برگشتم پایین... خیره شدم به گلیم وسط حیاط و توپی که نوه ها باهاش بازی می‌کردن و کاسه ی پر و خالی از آش و خونه ای که به لطف معرکه ی سحر خالی شده بود.... سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و مشغول جمع کردن کاسه ها شدم، صدای هق هق ریز گریه های ریحون که به گوشم رسید به عقب برگشتم، روی پله ها نشسته بود و گریه میکرد، بی حوصله گلیم رو تا کردم و گفتم:چی شده؟ چرا گریه میکنی؟ ریحون با پشت دست صورتش رو پاک کرد و گفت:گریه نکنم؟ ندیدی چه معرکه ای راه انداخت؟ چطور به مادرم بهتون زد! نیشخندی زدم و گفتم:بهتونی که به من زد رو نشنیدی؟ ریحون دوباره زد زیر گریه و گفت:یعنی داداش واقعا طلاقش میده؟ با دقت نگاهش کردم و گفتم:بده یا نده، چه فرقی به حال تو داره؟ با حرص پا به زمین کوبید و گفت:لابد فرق داره که به این حال و روز افتادم... از جا بلند شد، تا دم آشپزخونه رفت، اما انگار منصرف شد... چون چند قدم به من نزدیک شد و با صدای آهسته ای گفت:من... من... کلافه دست هاش رو بهم کشید، انگار میخواست حرفی بزنه که روش نمیشد... حالت هاش برام آشنا بود، درست شبیه آفاق قدیم بود و دنبال آدم مطمئنی بود تا دردش رو بهش بگه... کمی بهش نزدیک شدم، با ملایمت گفتم:چیزی شده ریحون؟ کسی حرفی زده؟ سرش رو پایین انداخت و گریه اش شدت گرفت، با خودم گفتم خیال کن این دختر خواهرته..همون کاری که دوست داشتی آفرین در حقت بکنه رو در حق این دخت بکن... لیوان آبی به دستش دادم و اجازه دادم کمی آروم بشه و بعد گفتم:ما قبلا دوست های خوبی برای هم بودیم... تو خیلی از من کوچکتر نیستی... باید درک کنی هر اتفاقی واسه من افتاده برخلاف میل و خواسته ی من بوده... من هنوز همون آفاق قدیمم... همونی که همه ی حرف هات رو بهش میزدی... الانم میتونی بهم اعتماد کنی... با چشم های قرمز شده از اشک نگاهم کرد و بعد کلی دست دست کردن زمزمه کرد:تو عروسی رحیم... پسرعموی سحر... یعنی اولین بار تو عروسی رحیم دیدمش... داشت فیلمبرداری میکرد... من حواسم بود که همش دوربین رو می‌گرفت روی صورت من... بعد... شب آخر تو شلوغی... بهم گفت.. گفت بهم علاقمند شده منم.. خب... چند باری بعدش زنگ زده خونه، یکم باهم حرف زدیم، میگه میخواد بیاد خواستگاری... اما هنوز خبری نشده... ترس افتاد به جونم، دختری که روبه روم نشسته بود بی نهایت شبیه آفاق چند سال قبل بود، با جدیت گفتم:بعد عروسی بازم دیدیش؟ ریحون سری تکون داد و گفت:نه... چند بار بهم گفته برم بیرون... نرفتم... ترسیدم... از عاقبت تو و سحر... اونم وقتی بهش گفتم نمیرم قهر کرد باهام... خیلی وقته باهام حرف نمیزنه، ولی من دوستش دارم آفاق...حتی داشتم فکر میکردم اگر یکبار دیگه گفت بیا بریم بیرون باهاش برم تا خیالش راحت بشه که بهش اعتماد دارم... به خدا میثم پسر بدی نیست... منم دوست داره، فقط شرایط جلو اومدن نداره... چشم رو هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم: از بیخ و بن اشتباهه ریحون... خارج چارجوب خانواده... دزدکی و دور از چشم همه... اشتباهه.. فقط باعث نابودی زندگی خودت میشه... من این اشتباه رو کردم و زندگیم شد اینی که میبینی... تو نکن... احتیاط کن... ریحون، به خدا که هرچی میگم واسه خودت میگم... ریحون به سختی جلوی گریه اش رو گرفت و از جا بلند شد، دستی به لباسش کشید و گفت:به کسی حرفی نمیزنی؟ خیالش رو راحت کردم و گفتم:نه... نمیگم... ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نودویک


اما خیال نداشتم این راز رو تو دلم نگه دارم، میترسیدم ریحون عین من کار دست خودش بده... حداقل این ماجرا رو باید برای فرامرز میگفتم، قطعا اون منطقی تر برخورد میکرد با این قضیه!
هوا تاریک شده بود وقتی ستاره خانم و پدر رحیم برگشتن خونه، عین لشکر شکست خورده! با اخم هایی درهم و حالی پریشون...
وقتی پدر رحیم روی تخت گوشه ی حیاط نشست و کلاهش رو گرفت تو دستش و سرش رو پایین انداخت راستش دلم واسش سوخت... مشخص بود تو بد مخمصه ای گیر کردن، ستاره خانمم بدون اینکه چادرش رو در بیاره رو پله ورودی در اتاق من نشست و دستش رو به سرش گرفت و با پریشونی گفت:تو میگی چیکار کنیم مرد؟ از این زن به کی پناه ببریم؟ زندگی بچه ام رو تباه کرده، پای دخترها رو از این خونه بریده...
پدر رحیم نگاه کرد به من که داشتم لباس ها رو از روی بند جمع میکردم و گفت:باید با رحیم حرف بزنیم، یه جوری که کم کم از اون زن بکنه و با آفاق زندگی کنه..
دستم رو مشت کردم و نگاهش کردم، انگار جنس بنجل ته مونده ی مغازه ای بودم که به وقت نیاز میخواستن ازم استفاده کنن!
ستاره خانم سری تکون داد و آهی از ته دل کشید:باید همینکارو بکنیم... ببین به چه حال و روزی افتادیم! منو بگو خیال میکردم رحیم زن میگیره، یه زن آفتاب مهتاب ندیده ی درست حسابی... زنی که بتونه چراغ خونه اش رو روشن کنه... چه میدونستم اینجوری میشه...
عصبلنی بودم،دلم میخواست منم عین سحر باشم و با زبون درازی بهشون بگم محاله با رحیم زندگی کنم! اما جلوی پدر رحیم روم نمیشد حرفی بزنم... برای اینکه کمتر خود خوری کنم لباس هام رو برداشتم و راهی اتاقم شدم، از حرص کل پوست لبم رو کنده بودم، هی با خودم میگفتم باید فلان جواب رو بهشون میدادم، اصلا باید آب پاکی رو می‌ریختم رو دستشون تا خیالشون راحت بشه که نمیتونن هروقت دلشون خواست من زن رحیم باشم و هروقت نه من رو بندازن یه گوشه...
پدر رحیم که برای خوندن نماز از خونه بیرون رفت ستاره خانم به سراغم اومد، نرم تر شده بود... مشخص بود میخواد سازش کنه با عروسش... اما من دیگه اینو نمیخواستم، منی که روزها و شب های زیادی رو گریه کرده بودم تا از رحیم بکنم، دیگه نمیخواستم به اون زندگی برگردم ..
ستاره خانم غرغر کنان گفت اگر تو زن بودی وضع زندگی بچه ی من این نبود! اگر حرف ها پیش نمیومد رحیم کجا و زن دوم کجا؟ الانم طوری نشده! خیال کن نه خانی رفته نه خانی اومده، خودم پشتت رو میگیرم، نمیذارم رحیم بین تو و سحر فرق بذاره... مخصوصا الان که سحر حامله اس...
من خودم باهاش حرف میزنم.. نمیذارم بین شما دو تا فرق بذاره... رحیم رو حرف من حرف نمیزنه...
با حرص گفتم:بیخود واسه زندگی من نقشه نکشید! من از رحیم بریدم،من نمیتونم با این مرد زندگی کنم...
ستاره خانم با غیض گفت:بیخود کردی که نمیتونی، بهتر از رحیم کجا گیر میاری؟ چیه؟ نکنه سحر راست گفته ...
حتی جرات نکرد اسمش رو به زبون بیاره، از سر حرص و بغض بی فکر گفتم:چیه؟ شما چی؟ نکنه در مورد شما هم راست گفته؟
حرف از دهنم در نیومده بود که ستاره خانم افتاد به جونم... موهام رو گرفت تو مشتش و انگار کل خشمش از سحر رو میخواست سحر من خالی کنه، سرم رو کوبید به دیوار پشت سرم، قابلمه ها از دیوار کنده شدن و روی زمین افتادن، هولم داد سمت جا ظرفی بزرگ سه طبقه ای که کنج آشپزخونه بود، افتادم روی ظرف ها و جیغی از درد کشیدم، ستاره خانم مشت محکمی به صورتم زد، به سختی دستم رو بالا بردم و بازوش رو گرفتم تا مانعش بشم...
ناسزا میداد و میگفت اگر زورش به سحر نرسیده ،اما میتونه حساب من و برسه... هرچی ریحون رو صدا میزدم تا بیاد کمکم معلوم نبود کجا بود اصلا! به ضرب بازوش رو از دستم کشید، چون افتاده بودم بین ظرف ها انگار جونی برای مقاومت نداشتم..
گفت:حتما تو این حرف بخیود رو تو دهن اون زنی انداختی... جفتتون مثل همین..
نفسم داشت بند میومد... ستاره خانم هم اونقدر عصبانی بود که هیچی متوجه نمیشد...
درست لحظه ای که حس میکردم چشم هام داره سیاهی میره و کمبود اکسیژن داره نفسم رو بند میاره ،صدای پایی به گوشم رسید ...
حجم زیادی اکسیژن وارد ریه هام شد، چند سرفه ی پی در پی کردم و چنگی به گلوم زدم....
فرامرز بود.... نگران و پریشون لیوان آبی به سمتم گرفت:آفاق... آفاق خوبی؟
ستاره که تازه به خودش اومده بود با لحن بدی گفت:نباید مانعم میشدی...
فرامرز فریاد زد:بسه زنداداش...بسه...ساکت شو...
ستاره خانم انگار واقعا ساکت شد، چون دیگه صدای نفس هاش هم به گوشم نمی‌رسید، انگار شوکه شده بود بابت توهین مستقیم فرامرز! انتظار نداشت مردی که همسن پسرش بود ،بهش بگه ساکت شو!
هنوز نفسم سرجاش نیومده بود.....


ادامه دارد...
undefined۲۴
undefined۱

۳۴۹

۱۵:۳۵