#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نود
رحیم از فرط عصبانیت قرمز شده بود، فریاد زد:ساکت شو.... به چه حقی به همه توهین میکنی؟ پشتت به اون برادر هات گرمه که نشستی هر چی از دهنت در میاد به اهل این خونه میگی؟
اینو گفت و بی توجه به داد و فریادش کشون کشون به سمت کوچه بردش...
ستاره خانم هم مدام هیزم زیر آتیش میریخت:حقشه، حقشه...
بعدم تندی رو به ریحون گفت:برو زنگ بزن مادرش بیاد تکلیف دخترش رو همین امروز باید مشخص بشه... والا ما اگر میدونستیم این زن همچین زبونی داره بیخود میکردیم بریم خواستگاریش! ای وای به اونی که این دخترک رو به ما معرفی کرد...
ریحون دوید تا زنگ بزنه و ستاره خانم هم رفت دنبال رحیم! صدای جیغ و فریاد سحر هنوز به گوش میرسید، تو اون حال هم دست بردار نبود، همه رو ناسزا میداد و من و مقصر این حال و روزش میدونست!
یواشکی از پله های پشت بوم بالا رفتم و نگاهی به کوچه انداختم، رحیم سحر رو کشون کشون با خودش میبردش و مدام ناسزا میداد! انگار داشت دخترک رو به سمت خونهی پدرش میبرد! میگفت دیگه یک لحظه هم نمیخوام این زن تو خونه ام باشه! میگفت طلاقش میدم بره با بچه اش هر کاری میخواد بکنه!ستاره خانم هم دنبالشون میرفت و حق رو به رحیم میداد! پشت سرشون هم پدر رحیم بود که احتمالا از ترس جون رحیم داشت دنبالشون میکرد...
چند دقیقه بعد که از دیدم دور شدن با قدم های کوتاه برگشتم پایین...
خیره شدم به گلیم وسط حیاط و توپی که نوه ها باهاش بازی میکردن و کاسه ی پر و خالی از آش و خونه ای که به لطف معرکه ی سحر خالی شده بود....
سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و مشغول جمع کردن کاسه ها شدم، صدای هق هق ریز گریه های ریحون که به گوشم رسید به عقب برگشتم، روی پله ها نشسته بود و گریه میکرد، بی حوصله گلیم رو تا کردم و گفتم:چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
ریحون با پشت دست صورتش رو پاک کرد و گفت:گریه نکنم؟ ندیدی چه معرکه ای راه انداخت؟ چطور به مادرم بهتون زد!
نیشخندی زدم و گفتم:بهتونی که به من زد رو نشنیدی؟
ریحون دوباره زد زیر گریه و گفت:یعنی داداش واقعا طلاقش میده؟
با دقت نگاهش کردم و گفتم:بده یا نده، چه فرقی به حال تو داره؟
با حرص پا به زمین کوبید و گفت:لابد فرق داره که به این حال و روز افتادم...
از جا بلند شد، تا دم آشپزخونه رفت، اما انگار منصرف شد... چون چند قدم به من نزدیک شد و با صدای آهسته ای گفت:من... من...
کلافه دست هاش رو بهم کشید، انگار میخواست حرفی بزنه که روش نمیشد... حالت هاش برام آشنا بود، درست شبیه آفاق قدیم بود و دنبال آدم مطمئنی بود تا دردش رو بهش بگه...
کمی بهش نزدیک شدم، با ملایمت گفتم:چیزی شده ریحون؟ کسی حرفی زده؟
سرش رو پایین انداخت و گریه اش شدت گرفت، با خودم گفتم خیال کن این دختر خواهرته..همون کاری که دوست داشتی آفرین در حقت بکنه رو در حق این دخت بکن...
لیوان آبی به دستش دادم و اجازه دادم کمی آروم بشه و بعد گفتم:ما قبلا دوست های خوبی برای هم بودیم... تو خیلی از من کوچکتر نیستی... باید درک کنی هر اتفاقی واسه من افتاده برخلاف میل و خواسته ی من بوده... من هنوز همون آفاق قدیمم... همونی که همه ی حرف هات رو بهش میزدی... الانم میتونی بهم اعتماد کنی...
با چشم های قرمز شده از اشک نگاهم کرد و بعد کلی دست دست کردن زمزمه کرد:تو عروسی رحیم... پسرعموی سحر... یعنی اولین بار تو عروسی رحیم دیدمش... داشت فیلمبرداری میکرد... من حواسم بود که همش دوربین رو میگرفت روی صورت من... بعد... شب آخر تو شلوغی... بهم گفت.. گفت بهم علاقمند شده منم.. خب... چند باری بعدش زنگ زده خونه، یکم باهم حرف زدیم، میگه میخواد بیاد خواستگاری... اما هنوز خبری نشده...
ترس افتاد به جونم، دختری که روبه روم نشسته بود بی نهایت شبیه آفاق چند سال قبل بود، با جدیت گفتم:بعد عروسی بازم دیدیش؟
ریحون سری تکون داد و گفت:نه... چند بار بهم گفته برم بیرون... نرفتم... ترسیدم... از عاقبت تو و سحر... اونم وقتی بهش گفتم نمیرم قهر کرد باهام... خیلی وقته باهام حرف نمیزنه، ولی من دوستش دارم آفاق...حتی داشتم فکر میکردم اگر یکبار دیگه گفت بیا بریم بیرون باهاش برم تا خیالش راحت بشه که بهش اعتماد دارم... به خدا میثم پسر بدی نیست... منم دوست داره، فقط شرایط جلو اومدن نداره...
چشم رو هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم: از بیخ و بن اشتباهه ریحون... خارج چارجوب خانواده... دزدکی و دور از چشم همه... اشتباهه.. فقط باعث نابودی زندگی خودت میشه... من این اشتباه رو کردم و زندگیم شد اینی که میبینی... تو نکن... احتیاط کن... ریحون، به خدا که هرچی میگم واسه خودت میگم...
ریحون به سختی جلوی گریه اش رو گرفت و از جا بلند شد، دستی به لباسش کشید و گفت:به کسی حرفی نمیزنی؟
خیالش رو راحت کردم و گفتم:نه... نمیگم...
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نود
رحیم از فرط عصبانیت قرمز شده بود، فریاد زد:ساکت شو.... به چه حقی به همه توهین میکنی؟ پشتت به اون برادر هات گرمه که نشستی هر چی از دهنت در میاد به اهل این خونه میگی؟
اینو گفت و بی توجه به داد و فریادش کشون کشون به سمت کوچه بردش...
ستاره خانم هم مدام هیزم زیر آتیش میریخت:حقشه، حقشه...
بعدم تندی رو به ریحون گفت:برو زنگ بزن مادرش بیاد تکلیف دخترش رو همین امروز باید مشخص بشه... والا ما اگر میدونستیم این زن همچین زبونی داره بیخود میکردیم بریم خواستگاریش! ای وای به اونی که این دخترک رو به ما معرفی کرد...
ریحون دوید تا زنگ بزنه و ستاره خانم هم رفت دنبال رحیم! صدای جیغ و فریاد سحر هنوز به گوش میرسید، تو اون حال هم دست بردار نبود، همه رو ناسزا میداد و من و مقصر این حال و روزش میدونست!
یواشکی از پله های پشت بوم بالا رفتم و نگاهی به کوچه انداختم، رحیم سحر رو کشون کشون با خودش میبردش و مدام ناسزا میداد! انگار داشت دخترک رو به سمت خونهی پدرش میبرد! میگفت دیگه یک لحظه هم نمیخوام این زن تو خونه ام باشه! میگفت طلاقش میدم بره با بچه اش هر کاری میخواد بکنه!ستاره خانم هم دنبالشون میرفت و حق رو به رحیم میداد! پشت سرشون هم پدر رحیم بود که احتمالا از ترس جون رحیم داشت دنبالشون میکرد...
چند دقیقه بعد که از دیدم دور شدن با قدم های کوتاه برگشتم پایین...
خیره شدم به گلیم وسط حیاط و توپی که نوه ها باهاش بازی میکردن و کاسه ی پر و خالی از آش و خونه ای که به لطف معرکه ی سحر خالی شده بود....
سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و مشغول جمع کردن کاسه ها شدم، صدای هق هق ریز گریه های ریحون که به گوشم رسید به عقب برگشتم، روی پله ها نشسته بود و گریه میکرد، بی حوصله گلیم رو تا کردم و گفتم:چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
ریحون با پشت دست صورتش رو پاک کرد و گفت:گریه نکنم؟ ندیدی چه معرکه ای راه انداخت؟ چطور به مادرم بهتون زد!
نیشخندی زدم و گفتم:بهتونی که به من زد رو نشنیدی؟
ریحون دوباره زد زیر گریه و گفت:یعنی داداش واقعا طلاقش میده؟
با دقت نگاهش کردم و گفتم:بده یا نده، چه فرقی به حال تو داره؟
با حرص پا به زمین کوبید و گفت:لابد فرق داره که به این حال و روز افتادم...
از جا بلند شد، تا دم آشپزخونه رفت، اما انگار منصرف شد... چون چند قدم به من نزدیک شد و با صدای آهسته ای گفت:من... من...
کلافه دست هاش رو بهم کشید، انگار میخواست حرفی بزنه که روش نمیشد... حالت هاش برام آشنا بود، درست شبیه آفاق قدیم بود و دنبال آدم مطمئنی بود تا دردش رو بهش بگه...
کمی بهش نزدیک شدم، با ملایمت گفتم:چیزی شده ریحون؟ کسی حرفی زده؟
سرش رو پایین انداخت و گریه اش شدت گرفت، با خودم گفتم خیال کن این دختر خواهرته..همون کاری که دوست داشتی آفرین در حقت بکنه رو در حق این دخت بکن...
لیوان آبی به دستش دادم و اجازه دادم کمی آروم بشه و بعد گفتم:ما قبلا دوست های خوبی برای هم بودیم... تو خیلی از من کوچکتر نیستی... باید درک کنی هر اتفاقی واسه من افتاده برخلاف میل و خواسته ی من بوده... من هنوز همون آفاق قدیمم... همونی که همه ی حرف هات رو بهش میزدی... الانم میتونی بهم اعتماد کنی...
با چشم های قرمز شده از اشک نگاهم کرد و بعد کلی دست دست کردن زمزمه کرد:تو عروسی رحیم... پسرعموی سحر... یعنی اولین بار تو عروسی رحیم دیدمش... داشت فیلمبرداری میکرد... من حواسم بود که همش دوربین رو میگرفت روی صورت من... بعد... شب آخر تو شلوغی... بهم گفت.. گفت بهم علاقمند شده منم.. خب... چند باری بعدش زنگ زده خونه، یکم باهم حرف زدیم، میگه میخواد بیاد خواستگاری... اما هنوز خبری نشده...
ترس افتاد به جونم، دختری که روبه روم نشسته بود بی نهایت شبیه آفاق چند سال قبل بود، با جدیت گفتم:بعد عروسی بازم دیدیش؟
ریحون سری تکون داد و گفت:نه... چند بار بهم گفته برم بیرون... نرفتم... ترسیدم... از عاقبت تو و سحر... اونم وقتی بهش گفتم نمیرم قهر کرد باهام... خیلی وقته باهام حرف نمیزنه، ولی من دوستش دارم آفاق...حتی داشتم فکر میکردم اگر یکبار دیگه گفت بیا بریم بیرون باهاش برم تا خیالش راحت بشه که بهش اعتماد دارم... به خدا میثم پسر بدی نیست... منم دوست داره، فقط شرایط جلو اومدن نداره...
چشم رو هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم: از بیخ و بن اشتباهه ریحون... خارج چارجوب خانواده... دزدکی و دور از چشم همه... اشتباهه.. فقط باعث نابودی زندگی خودت میشه... من این اشتباه رو کردم و زندگیم شد اینی که میبینی... تو نکن... احتیاط کن... ریحون، به خدا که هرچی میگم واسه خودت میگم...
ریحون به سختی جلوی گریه اش رو گرفت و از جا بلند شد، دستی به لباسش کشید و گفت:به کسی حرفی نمیزنی؟
خیالش رو راحت کردم و گفتم:نه... نمیگم...
ادامه دارد....
✾
۳۵۸
۹:۳۰