عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هشتادونه دکتر گفته خیلی ضعیفم... باید به خودم و این بچه برسم.... بعدم با پرویی رو کرد به من و با لبخندی که برای سوزوندن دل من بود گفت:تو که اینجا بیکاری... میخوای یه مدت بیا خونه ی من... یکم تو کارها کمکم کن... باورم نمیشد این زن همچین درخواستی از من داشته باشه! همه ساکت شده بودن، انگار شنیدن این حرف برای همه عجیب بود! رحیم تشری به سحر زد و گفت:بهت که گفتم اگر کمک لازم داشته باشی ریحون میاد... مگه نه ریحون؟ ستاره خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت:نه که نمیاد! مگه ریحون کلفت زن توهه؟ این همه زن حامله شدن و زاییدن، کدومشون ادای بیخود زن تو رو داشتن؟ سحر چشم غره ای به رحیم رفت و با قاطعیت گفت:ریحون نه... آفاق بیاد کمکم... واسه خودشم خوبه، کار خونه ی من کجا، کار این خونه که همیشه عین کاروانسراس کجا؟ اینو گفت و با طعنه به خواهر های بزرگ رحیم و داماد ها نگاه کرد و نیشخندی زد! واقعا رفتارش زشت بود، انگار از جیب اون خرج میکردن که رفت و آمد دخترها واسش سنگین بود، البته که بار اولش نبود توهین میکرد، کلا انگار عادت کرده بود نسنجیده حرف بزنه و بعدم با خنده های مسخره به خیال خودش دلخوری پیش اومده رو رفع کنه! خواهر بزرگه ی رحیم که زبون تندی داشت با خشم گفت: بفهم چی میگی سحر، من عین رحیم نیستم که بشینم و بهم توهین کنن. کاسه ی خالی آش رو کوبید زمین و چادرش رو انداخت رو سرش و گفت:البته از زنی چون تو بعیده درست حرف زدن! ما رو بگو پشت این دختر بیچاره رو خالی کردیم تا یکی مثل تو رو بگیریم برای برادرمون... بعدم از جا بلند شد و رو به پدر و مادرش گفت:شما شاید نتونید چیزی بهش بگین، اما من ترسی ازش ندارم، این بار اولش نیست توهین میکنه! اینبار به خاطر حامله بودنش نمیزنم تو دهنشولی یکبار دیگه حرف بیخود بزنه من میدونم و اون... اینو گفت و اشاره ای به شوهر و بچه هاش کرد و بی توجه به خواهش و التماس های ستاره خانم از خونه بیرون زدن، پشت بند اون راحله هم اشاره ای به شوهر و بچه هاش کرد و دلخور گفت:دستت درد نکنه داداش، زنت پررو پررو نشسته ما رو از خونه ی بابامون بیرون میکنه ،ولی تو هیچی بهش نمیگی... بعدم رو به مادرش گفت:سری بعد خواستی ما رو دعوت کنی اگر این زن هست بگو من یکی نیام.... ستاره خانم با گریه تا دم در دخترها رو راهی کرد، در حیاط که بسته شد با خشم رو به سحر گفت:خوبت شد ؟ راضی شدی بچه هام رو با چشم اشکی فرستادی برن؟ اصلا تو چیکاره ی خونه ی منی؟ مگه دستمون تو سفره ی توهه که زورت میاد بچه های من دو لقمه غذا بخورن اینجا؟ سحر نگاه بدی به رحیم انداخت و گفت:رحیم ... ستاره خانم با حرص گفت:خجالت نمیکشی جلوی داماد ها از حاملگیت میگی؟ ای وای... من چی میگم؟ خجالت؟ اونم تویی که با حیله خودت رو جا کردی بین ما! پدر رحیم هم به تندی گفت:خجالت بکش عروس، در این خونه تا روزی که ما زنده باشیم به روی بچه هامون بازه! دختر و پسرش هم فرقی ندارن! بهتره همین اول کاری خودت رو از چشم قوم و خویش نندازی... آدم خوبه یکم مردم دار باشه... که فردا روز اگر گیر و گرفتاری واسش پیش اومد همه واسه کمک کردن بهش از هم پیشی بگیرن، نه اینطور... پوزخندی زدم و سرم رو پایین انداختم، عجیب دلم خنک میشد از این بحث و جدل ها، سحر که انگار هیچ جوابی برای بقیه نداشت و منتظر بهانه ای بود تا به من گیر بده جیغی کشید و گفت:به چی میخندی ها؟ به چی میخندی؟ بدبخت به حال و روز خودت بخند که تا عمر داری باید زیر سقف این خونه بمونی و بپوسی... نگاه تندی بهش انداختم، نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم:تو به فکر خودت باش که خیلی زود همین رحیمی که نشسته کنار دستت و ساکته هم نتونه اخلاقت رو تحمل کنه. خیالت راحت... من میتونم بدون مرد گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون! سحر دست به کمر با لحن بدی گفت:بله که میتونی، کیه که ندونه میتونی گلیم خودت رو از آب بیرون بکشی؟ خیال کردی نفهمیدم به اون فرامرز علاقه داری؟ وحشت زده نگاهش کردم، هیچ نمیفهمیدم این حرف ها رو چطور به زبون می‌آورد، رحیم با عصبانیت از جا بلند شد و گفت:بفهم چی میگی سحر، میفهمی به کی بهتون میزنی؟ میفهمی چی میگی؟ پدر رحیم سری به نشونه ی افسوس تکون داد و به سمت سالن رفت، ستاره خانم که بدجور دلش پر بود رحیم رو عصبانی کرد و گفت: ای کای به تو رحیم که نشستی تا این زن به عموت بهتون بزنه... چیه ؟فرامرز نگاهت نکرده ناراحت؟ سحر با پرویی گفت:شما چرا از فرامرز طرفداری میکنی؟ نکنه شما بهش علاقه داری! از حیرت کم مونده بود جیغ بکشم، این زن انگار پاک عقلش رو از دست داده بود! چطور میتونست همچین حرفهایی بزنه.. این حرف سحر دیگه بهتون به من نبود که رحیم ساکت بمونه! علنا داشت به مادر رحیم توهین میکر... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نود


رحیم از فرط عصبانیت قرمز شده بود، فریاد زد:ساکت شو.... به چه حقی به همه توهین میکنی؟ پشتت به اون برادر هات گرمه که نشستی هر چی از دهنت در میاد به اهل این خونه میگی؟
اینو گفت و بی توجه به داد و فریادش کشون کشون به سمت کوچه بردش...
ستاره خانم هم مدام هیزم زیر آتیش میریخت:حقشه، حقشه...
بعدم تندی رو به ریحون گفت:برو زنگ بزن مادرش بیاد تکلیف دخترش رو همین امروز باید مشخص بشه... والا ما اگر میدونستیم این زن همچین زبونی داره بیخود میکردیم بریم خواستگاریش! ای وای به اونی که این دخترک رو به ما معرفی کرد...
ریحون دوید تا زنگ بزنه و ستاره خانم هم رفت دنبال رحیم! صدای جیغ و فریاد سحر هنوز به گوش می‌رسید، تو اون حال هم دست بردار نبود، همه رو ناسزا میداد و من و مقصر این حال و روزش میدونست!
یواشکی از پله های پشت بوم بالا رفتم و نگاهی به کوچه انداختم، رحیم سحر رو کشون کشون با خودش می‌بردش و مدام ناسزا میداد! انگار داشت دخترک رو به سمت خونه‌ی پدرش می‌برد! میگفت دیگه یک لحظه هم نمیخوام این زن تو خونه ام باشه! میگفت طلاقش میدم بره با بچه اش هر کاری میخواد بکنه!ستاره خانم هم دنبالشون میرفت و حق رو به رحیم میداد! پشت سرشون هم پدر رحیم بود که احتمالا از ترس جون رحیم داشت دنبالشون میکرد...
چند دقیقه بعد که از دیدم دور شدن با قدم های کوتاه برگشتم پایین...
خیره شدم به گلیم وسط حیاط و توپی که نوه ها باهاش بازی می‌کردن و کاسه ی پر و خالی از آش و خونه ای که به لطف معرکه ی سحر خالی شده بود....
سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و مشغول جمع کردن کاسه ها شدم، صدای هق هق ریز گریه های ریحون که به گوشم رسید به عقب برگشتم، روی پله ها نشسته بود و گریه میکرد، بی حوصله گلیم رو تا کردم و گفتم:چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
ریحون با پشت دست صورتش رو پاک کرد و گفت:گریه نکنم؟ ندیدی چه معرکه ای راه انداخت؟ چطور به مادرم بهتون زد!
نیشخندی زدم و گفتم:بهتونی که به من زد رو نشنیدی؟
ریحون دوباره زد زیر گریه و گفت:یعنی داداش واقعا طلاقش میده؟
با دقت نگاهش کردم و گفتم:بده یا نده، چه فرقی به حال تو داره؟
با حرص پا به زمین کوبید و گفت:لابد فرق داره که به این حال و روز افتادم...
از جا بلند شد، تا دم آشپزخونه رفت، اما انگار منصرف شد... چون چند قدم به من نزدیک شد و با صدای آهسته ای گفت:من... من...
کلافه دست هاش رو بهم کشید، انگار میخواست حرفی بزنه که روش نمیشد... حالت هاش برام آشنا بود، درست شبیه آفاق قدیم بود و دنبال آدم مطمئنی بود تا دردش رو بهش بگه...
کمی بهش نزدیک شدم، با ملایمت گفتم:چیزی شده ریحون؟ کسی حرفی زده؟
سرش رو پایین انداخت و گریه اش شدت گرفت، با خودم گفتم خیال کن این دختر خواهرته..همون کاری که دوست داشتی آفرین در حقت بکنه رو در حق این دخت بکن...
لیوان آبی به دستش دادم و اجازه دادم کمی آروم بشه و بعد گفتم:ما قبلا دوست های خوبی برای هم بودیم... تو خیلی از من کوچکتر نیستی... باید درک کنی هر اتفاقی واسه من افتاده برخلاف میل و خواسته ی من بوده... من هنوز همون آفاق قدیمم... همونی که همه ی حرف هات رو بهش میزدی... الانم میتونی بهم اعتماد کنی...
با چشم های قرمز شده از اشک نگاهم کرد و بعد کلی دست دست کردن زمزمه کرد:تو عروسی رحیم... پسرعموی سحر... یعنی اولین بار تو عروسی رحیم دیدمش... داشت فیلمبرداری میکرد... من حواسم بود که همش دوربین رو می‌گرفت روی صورت من... بعد... شب آخر تو شلوغی... بهم گفت.. گفت بهم علاقمند شده منم.. خب... چند باری بعدش زنگ زده خونه، یکم باهم حرف زدیم، میگه میخواد بیاد خواستگاری... اما هنوز خبری نشده...
ترس افتاد به جونم، دختری که روبه روم نشسته بود بی نهایت شبیه آفاق چند سال قبل بود، با جدیت گفتم:بعد عروسی بازم دیدیش؟
ریحون سری تکون داد و گفت:نه... چند بار بهم گفته برم بیرون... نرفتم... ترسیدم... از عاقبت تو و سحر... اونم وقتی بهش گفتم نمیرم قهر کرد باهام... خیلی وقته باهام حرف نمیزنه، ولی من دوستش دارم آفاق...حتی داشتم فکر میکردم اگر یکبار دیگه گفت بیا بریم بیرون باهاش برم تا خیالش راحت بشه که بهش اعتماد دارم... به خدا میثم پسر بدی نیست... منم دوست داره، فقط شرایط جلو اومدن نداره...
چشم رو هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم: از بیخ و بن اشتباهه ریحون... خارج چارجوب خانواده... دزدکی و دور از چشم همه... اشتباهه.. فقط باعث نابودی زندگی خودت میشه... من این اشتباه رو کردم و زندگیم شد اینی که میبینی... تو نکن... احتیاط کن... ریحون، به خدا که هرچی میگم واسه خودت میگم...
ریحون به سختی جلوی گریه اش رو گرفت و از جا بلند شد، دستی به لباسش کشید و گفت:به کسی حرفی نمیزنی؟
خیالش رو راحت کردم و گفتم:نه... نمیگم...



ادامه دارد....



undefined۱۸
undefined۲

۳۵۸

۹:۳۰