#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادونه
دکتر گفته خیلی ضعیفم... باید به خودم و این بچه برسم....
بعدم با پرویی رو کرد به من و با لبخندی که برای سوزوندن دل من بود گفت:تو که اینجا بیکاری... میخوای یه مدت بیا خونه ی من... یکم تو کارها کمکم کن...
باورم نمیشد این زن همچین درخواستی از من داشته باشه!
همه ساکت شده بودن، انگار شنیدن این حرف برای همه عجیب بود!
رحیم تشری به سحر زد و گفت:بهت که گفتم اگر کمک لازم داشته باشی ریحون میاد... مگه نه ریحون؟
ستاره خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت:نه که نمیاد! مگه ریحون کلفت زن توهه؟ این همه زن حامله شدن و زاییدن، کدومشون ادای بیخود زن تو رو داشتن؟
سحر چشم غره ای به رحیم رفت و با قاطعیت گفت:ریحون نه... آفاق بیاد کمکم... واسه خودشم خوبه، کار خونه ی من کجا، کار این خونه که همیشه عین کاروانسراس کجا؟
اینو گفت و با طعنه به خواهر های بزرگ رحیم و داماد ها نگاه کرد و نیشخندی زد! واقعا رفتارش زشت بود، انگار از جیب اون خرج میکردن که رفت و آمد دخترها واسش سنگین بود، البته که بار اولش نبود توهین میکرد، کلا انگار عادت کرده بود نسنجیده حرف بزنه و بعدم با خنده های مسخره به خیال خودش دلخوری پیش اومده رو رفع کنه!
خواهر بزرگه ی رحیم که زبون تندی داشت با خشم گفت: بفهم چی میگی سحر، من عین رحیم نیستم که بشینم و بهم توهین کنن.
کاسه ی خالی آش رو کوبید زمین و چادرش رو انداخت رو سرش و گفت:البته از زنی چون تو بعیده درست حرف زدن! ما رو بگو پشت این دختر بیچاره رو خالی کردیم تا یکی مثل تو رو بگیریم برای برادرمون...
بعدم از جا بلند شد و رو به پدر و مادرش گفت:شما شاید نتونید چیزی بهش بگین، اما من ترسی ازش ندارم، این بار اولش نیست توهین میکنه! اینبار به خاطر حامله بودنش نمیزنم تو دهنشولی یکبار دیگه حرف بیخود بزنه من میدونم و اون...
اینو گفت و اشاره ای به شوهر و بچه هاش کرد و بی توجه به خواهش و التماس های ستاره خانم از خونه بیرون زدن، پشت بند اون راحله هم اشاره ای به شوهر و بچه هاش کرد و دلخور گفت:دستت درد نکنه داداش، زنت پررو پررو نشسته ما رو از خونه ی بابامون بیرون میکنه ،ولی تو هیچی بهش نمیگی...
بعدم رو به مادرش گفت:سری بعد خواستی ما رو دعوت کنی اگر این زن هست بگو من یکی نیام....
ستاره خانم با گریه تا دم در دخترها رو راهی کرد، در حیاط که بسته شد با خشم رو به سحر گفت:خوبت شد ؟ راضی شدی بچه هام رو با چشم اشکی فرستادی برن؟ اصلا تو چیکاره ی خونه ی منی؟ مگه دستمون تو سفره ی توهه که زورت میاد بچه های من دو لقمه غذا بخورن اینجا؟
سحر نگاه بدی به رحیم انداخت و گفت:رحیم ...
ستاره خانم با حرص گفت:خجالت نمیکشی جلوی داماد ها از حاملگیت میگی؟ ای وای... من چی میگم؟ خجالت؟ اونم تویی که با حیله خودت رو جا کردی بین ما!
پدر رحیم هم به تندی گفت:خجالت بکش عروس، در این خونه تا روزی که ما زنده باشیم به روی بچه هامون بازه! دختر و پسرش هم فرقی ندارن! بهتره همین اول کاری خودت رو از چشم قوم و خویش نندازی... آدم خوبه یکم مردم دار باشه... که فردا روز اگر گیر و گرفتاری واسش پیش اومد همه واسه کمک کردن بهش از هم پیشی بگیرن، نه اینطور...
پوزخندی زدم و سرم رو پایین انداختم، عجیب دلم خنک میشد از این بحث و جدل ها، سحر که انگار هیچ جوابی برای بقیه نداشت و منتظر بهانه ای بود تا به من گیر بده جیغی کشید و گفت:به چی میخندی ها؟ به چی میخندی؟ بدبخت به حال و روز خودت بخند که تا عمر داری باید زیر سقف این خونه بمونی و بپوسی...
نگاه تندی بهش انداختم، نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم:تو به فکر خودت باش که خیلی زود همین رحیمی که نشسته کنار دستت و ساکته هم نتونه اخلاقت رو تحمل کنه. خیالت راحت... من میتونم بدون مرد گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون!
سحر دست به کمر با لحن بدی گفت:بله که میتونی، کیه که ندونه میتونی گلیم خودت رو از آب بیرون بکشی؟ خیال کردی نفهمیدم به اون فرامرز علاقه داری؟
وحشت زده نگاهش کردم، هیچ نمیفهمیدم این حرف ها رو چطور به زبون میآورد، رحیم با عصبانیت از جا بلند شد و گفت:بفهم چی میگی سحر، میفهمی به کی بهتون میزنی؟ میفهمی چی میگی؟
پدر رحیم سری به نشونه ی افسوس تکون داد و به سمت سالن رفت، ستاره خانم که بدجور دلش پر بود رحیم رو عصبانی کرد و گفت: ای کای به تو رحیم که نشستی تا این زن به عموت بهتون بزنه... چیه ؟فرامرز نگاهت نکرده ناراحت؟
سحر با پرویی گفت:شما چرا از فرامرز طرفداری میکنی؟ نکنه شما بهش علاقه داری!
از حیرت کم مونده بود جیغ بکشم، این زن انگار پاک عقلش رو از دست داده بود! چطور میتونست همچین حرفهایی بزنه.. این حرف سحر دیگه بهتون به من نبود که رحیم ساکت بمونه! علنا داشت به مادر رحیم توهین میکر...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادونه
دکتر گفته خیلی ضعیفم... باید به خودم و این بچه برسم....
بعدم با پرویی رو کرد به من و با لبخندی که برای سوزوندن دل من بود گفت:تو که اینجا بیکاری... میخوای یه مدت بیا خونه ی من... یکم تو کارها کمکم کن...
باورم نمیشد این زن همچین درخواستی از من داشته باشه!
همه ساکت شده بودن، انگار شنیدن این حرف برای همه عجیب بود!
رحیم تشری به سحر زد و گفت:بهت که گفتم اگر کمک لازم داشته باشی ریحون میاد... مگه نه ریحون؟
ستاره خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت:نه که نمیاد! مگه ریحون کلفت زن توهه؟ این همه زن حامله شدن و زاییدن، کدومشون ادای بیخود زن تو رو داشتن؟
سحر چشم غره ای به رحیم رفت و با قاطعیت گفت:ریحون نه... آفاق بیاد کمکم... واسه خودشم خوبه، کار خونه ی من کجا، کار این خونه که همیشه عین کاروانسراس کجا؟
اینو گفت و با طعنه به خواهر های بزرگ رحیم و داماد ها نگاه کرد و نیشخندی زد! واقعا رفتارش زشت بود، انگار از جیب اون خرج میکردن که رفت و آمد دخترها واسش سنگین بود، البته که بار اولش نبود توهین میکرد، کلا انگار عادت کرده بود نسنجیده حرف بزنه و بعدم با خنده های مسخره به خیال خودش دلخوری پیش اومده رو رفع کنه!
خواهر بزرگه ی رحیم که زبون تندی داشت با خشم گفت: بفهم چی میگی سحر، من عین رحیم نیستم که بشینم و بهم توهین کنن.
کاسه ی خالی آش رو کوبید زمین و چادرش رو انداخت رو سرش و گفت:البته از زنی چون تو بعیده درست حرف زدن! ما رو بگو پشت این دختر بیچاره رو خالی کردیم تا یکی مثل تو رو بگیریم برای برادرمون...
بعدم از جا بلند شد و رو به پدر و مادرش گفت:شما شاید نتونید چیزی بهش بگین، اما من ترسی ازش ندارم، این بار اولش نیست توهین میکنه! اینبار به خاطر حامله بودنش نمیزنم تو دهنشولی یکبار دیگه حرف بیخود بزنه من میدونم و اون...
اینو گفت و اشاره ای به شوهر و بچه هاش کرد و بی توجه به خواهش و التماس های ستاره خانم از خونه بیرون زدن، پشت بند اون راحله هم اشاره ای به شوهر و بچه هاش کرد و دلخور گفت:دستت درد نکنه داداش، زنت پررو پررو نشسته ما رو از خونه ی بابامون بیرون میکنه ،ولی تو هیچی بهش نمیگی...
بعدم رو به مادرش گفت:سری بعد خواستی ما رو دعوت کنی اگر این زن هست بگو من یکی نیام....
ستاره خانم با گریه تا دم در دخترها رو راهی کرد، در حیاط که بسته شد با خشم رو به سحر گفت:خوبت شد ؟ راضی شدی بچه هام رو با چشم اشکی فرستادی برن؟ اصلا تو چیکاره ی خونه ی منی؟ مگه دستمون تو سفره ی توهه که زورت میاد بچه های من دو لقمه غذا بخورن اینجا؟
سحر نگاه بدی به رحیم انداخت و گفت:رحیم ...
ستاره خانم با حرص گفت:خجالت نمیکشی جلوی داماد ها از حاملگیت میگی؟ ای وای... من چی میگم؟ خجالت؟ اونم تویی که با حیله خودت رو جا کردی بین ما!
پدر رحیم هم به تندی گفت:خجالت بکش عروس، در این خونه تا روزی که ما زنده باشیم به روی بچه هامون بازه! دختر و پسرش هم فرقی ندارن! بهتره همین اول کاری خودت رو از چشم قوم و خویش نندازی... آدم خوبه یکم مردم دار باشه... که فردا روز اگر گیر و گرفتاری واسش پیش اومد همه واسه کمک کردن بهش از هم پیشی بگیرن، نه اینطور...
پوزخندی زدم و سرم رو پایین انداختم، عجیب دلم خنک میشد از این بحث و جدل ها، سحر که انگار هیچ جوابی برای بقیه نداشت و منتظر بهانه ای بود تا به من گیر بده جیغی کشید و گفت:به چی میخندی ها؟ به چی میخندی؟ بدبخت به حال و روز خودت بخند که تا عمر داری باید زیر سقف این خونه بمونی و بپوسی...
نگاه تندی بهش انداختم، نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم:تو به فکر خودت باش که خیلی زود همین رحیمی که نشسته کنار دستت و ساکته هم نتونه اخلاقت رو تحمل کنه. خیالت راحت... من میتونم بدون مرد گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون!
سحر دست به کمر با لحن بدی گفت:بله که میتونی، کیه که ندونه میتونی گلیم خودت رو از آب بیرون بکشی؟ خیال کردی نفهمیدم به اون فرامرز علاقه داری؟
وحشت زده نگاهش کردم، هیچ نمیفهمیدم این حرف ها رو چطور به زبون میآورد، رحیم با عصبانیت از جا بلند شد و گفت:بفهم چی میگی سحر، میفهمی به کی بهتون میزنی؟ میفهمی چی میگی؟
پدر رحیم سری به نشونه ی افسوس تکون داد و به سمت سالن رفت، ستاره خانم که بدجور دلش پر بود رحیم رو عصبانی کرد و گفت: ای کای به تو رحیم که نشستی تا این زن به عموت بهتون بزنه... چیه ؟فرامرز نگاهت نکرده ناراحت؟
سحر با پرویی گفت:شما چرا از فرامرز طرفداری میکنی؟ نکنه شما بهش علاقه داری!
از حیرت کم مونده بود جیغ بکشم، این زن انگار پاک عقلش رو از دست داده بود! چطور میتونست همچین حرفهایی بزنه.. این حرف سحر دیگه بهتون به من نبود که رحیم ساکت بمونه! علنا داشت به مادر رحیم توهین میکر...
ادامه دارد...
۳۳۸
۶:۵۱