عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هشتادوهشت حرفم هنوز تموم نشده بود که صدای ستاره خانم به گوشم رسید، تا دید رحیم اومده هول زده جلو دوید و گفت:اومدی مادر؟ خوش اومدی... سحر کجاست؟ رحیم بدون اینکه چشم از من بگیره خطاب به مادرش گفت:اومدم اتمام حجت کنم مادر... چشم از من گرفت و به سمت مادرش برگشت و با جدیت گفت:من میرم و یک ساعت دیگه با سحر برمیگردم... اومدم قبل اینکه سحر بیاد یک حرف هایی رو باهاتون بزنم... ستاره خانم با تعجب جلو اومد و گفت:چی شده؟ +مادر اگر آرامش من رو میخوای وقتی سحر اومد، هیچ حرفی در مورد گذشته نمیزنی... مطلقا هیچ بحث و دعوایی نمیخوام ببینم... ما امروز اومدیم برای صلح و آشتی... اگر میخوای دوباره جنگ راه بندازی بگو از همین اول بدونم... پر بودم از حرص، از حرص اینکه سحر چی بیشتر از من داره که رحیم انقدر طرفش رو میگیره... نفس عمیقی کشیدم و با قدم های بلند از کنارشون رد شدم و به سمت آشپزخونه رفتم... بحث رحیم و ستاره خانم چند دقیقه ای طول کشید و در نهایت رحیم برای آوردن سحر از خونه بیرون زد، ستاره خانم با غصه اومد تو آشپزخونه، نشست روی پله ی ورودی و با صدای بلندی زد زیر گریه... بی تفاوت نگاهی بهش انداختم، شاید گاهی دلم به حال رحیم میسوخت... اما به حال این زن، اصلا! این زن انقدر بین من و سحر فرق گذاشته بود که هرچی سرش میومد حقش بود... ستاره خانم با گریه گفت: رحیم اومده تو روی من نگاه میکنه میگه حق نداری از گل نازک‌تر به زنم بگی! یکی نیست بگه زنت خیلی زن خوبی بوده که انقد طرفش رو میگیری؟ ای خدا چه گناهی به درگاهت کردیم که این شد عاقبت بچه امون؟ برنج رو دم گذاشتم و بدون اینکه نگاهش کنم از کنارش رد شدم..... کمتر از یک ساعت بعد رحیم و سحر اومدن، سحر چادر نخودی رنگی سرش بود ، با غرور کنار رحیم راه میرفت، غروری که از حمایت خانواده اش نشأت می‌گرفت... خانواده ای که همه جوره پشت دخترشون بودن... برخلافِ خانواده ی من... ستاره خانم به خواست رحیم از گل نازک‌تر به عروس نو نگفت! هرچی حرص و دق داشت سر من خالی میکرد، حتی جرات نداشت از سحر بخواد یک بشقاب جا به جا کنه! منم دیدم اگر سر سفره اشون بمونم ،فقط حرص میخورم و تهش هرچی ظرفه به جون من شسته میشه تا سفره رو انداختن و غذا کشیده شد، غذای خودم رو برداشتم و رفتم تو اتاق... با خودم گفتم وقتی سحر دست به سیاه و سفید نمیزنه، من چرا به خودم زحمت بدم! از گوشه ی در باز شده ی اتاق دیدم که ستاره خانم خودش نشست به شستن ظرف ها... نیشخندی زدم و بدون اینکه قصد کمک کردن بهش رو داشته باشم روی تشکم دراز کشیدم... قصد داشتم به فرامرز زنگ بزنم و ازش بخوام برای طلاقم کاری بکنه، انگار دیگه طاقت موندن تو اون خونه رو نداشتم، دیوارهای خونه بهم فشار می‌آورد، هربار سحر برای دیدنی میومد از شدت حقارت میمردم و زنده میشدم، النگو های طلای تو دستش، انگشتر های سنگین تو انگشتش رو میدیدم و وقتی به دست های خالی و خشک خودم نگاه میکردم دلم آتیش می‌گرفت... هر دوی ما زن رحیم بودیم، اما من کجا و سحر کجا! روز به روز سحر قشنگتر میشد و من پژمرده تر...انگار برای حرص دادن من بود که هر چند وقت یکبار با لباس های نو و طلاهای سنگین و آرایش غلیظ سری به خونه میزد، مدام از خوبی های رحیم میگفت! بی توجه به چشم غره های ستاره خانم! گاهی هم با پرویی تو چشم من نگاه می‌کرد و ازمهربون بودن مردی میگفت که از شوهری فقط یک اسم تو شناسنامه ام بود... هوا رفته رفته داشت سرد میشد وقتی طاقتم طاق شد، سحر حامله بود... این رو وقتی برای خوردن آش اومده بودن خونه فهمیدم... نشسته بود کنار رحیم.. وقتی ریحون کاسه ی آش رو داد دستش، سحر هم یکدفعه دست روی دهنش گذاشت و عوق زد... با چشم های خیس اشک نگاهش کردم، رحیم با محبت گفت:خوبی ؟ چی شدی یکدفعه؟ پدر رحیم به من نگاه کرد، تو اون مدت خیلی تلاش کرده بود رحیم رو مجبور کنه گاهی به منم سر بزنه، اما حرفش خریدار نداشت! سحر هم دیگه اون سحر سابق نبود! سفت و سخت ایستاده بود و میگفت رحیم اصلا حق نداره به دیدن آفاق بره! انگار حالا که جای پاش رو سفت کرده بود و سرو صدا هم تموم شده بود دیگه نمیخواست شوهرش دو زن داشته باشه.... ستاره خانم که زیاد هم سحر رو تحویل نمی‌گرفت نیم نگاهی بهشون انداخت و با اکراه گفت:خیر باشه! چی شده؟ نکنه رو دل کردی؟ سحر با پرویی گفت:رو دل چی مادر جون؟ نیم نگاهی به رحیم انداخت و لبخندی به پهنای صورت زد و با ادا گفت:حامله ام... ستاره خانم لب گزید و چشم و ابرویی اومد که یعنی خجالت بکش، سحر اما این چیز ها براش مهم نبود، پروتر از این حرف ها بود... گفت:دو روز قبل با رحیم رفتم آزمایش خون دادم... دکتر گفت حامله ام... به رحیم هم گفتم، دیگه بعد این نمیتونم کار سنگین بکنم، تازه باید یکی هم کمکی کنارم باشه... سختمه خم و راست بشم... ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادونه


دکتر گفته خیلی ضعیفم... باید به خودم و این بچه برسم....
بعدم با پرویی رو کرد به من و با لبخندی که برای سوزوندن دل من بود گفت:تو که اینجا بیکاری... میخوای یه مدت بیا خونه ی من... یکم تو کارها کمکم کن...
باورم نمیشد این زن همچین درخواستی از من داشته باشه!
همه ساکت شده بودن، انگار شنیدن این حرف برای همه عجیب بود!
رحیم تشری به سحر زد و گفت:بهت که گفتم اگر کمک لازم داشته باشی ریحون میاد... مگه نه ریحون؟
ستاره خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت:نه که نمیاد! مگه ریحون کلفت زن توهه؟ این همه زن حامله شدن و زاییدن، کدومشون ادای بیخود زن تو رو داشتن؟
سحر چشم غره ای به رحیم رفت و با قاطعیت گفت:ریحون نه... آفاق بیاد کمکم... واسه خودشم خوبه، کار خونه ی من کجا، کار این خونه که همیشه عین کاروانسراس کجا؟
اینو گفت و با طعنه به خواهر های بزرگ رحیم و داماد ها نگاه کرد و نیشخندی زد! واقعا رفتارش زشت بود، انگار از جیب اون خرج میکردن که رفت و آمد دخترها واسش سنگین بود، البته که بار اولش نبود توهین میکرد، کلا انگار عادت کرده بود نسنجیده حرف بزنه و بعدم با خنده های مسخره به خیال خودش دلخوری پیش اومده رو رفع کنه!
خواهر بزرگه ی رحیم که زبون تندی داشت با خشم گفت: بفهم چی میگی سحر، من عین رحیم نیستم که بشینم و بهم توهین کنن.
کاسه ی خالی آش رو کوبید زمین و چادرش رو انداخت رو سرش و گفت:البته از زنی چون تو بعیده درست حرف زدن! ما رو بگو پشت این دختر بیچاره رو خالی کردیم تا یکی مثل تو رو بگیریم برای برادرمون...
بعدم از جا بلند شد و رو به پدر و مادرش گفت:شما شاید نتونید چیزی بهش بگین، اما من ترسی ازش ندارم، این بار اولش نیست توهین میکنه! اینبار به خاطر حامله بودنش نمیزنم تو دهنشولی یکبار دیگه حرف بیخود بزنه من میدونم و اون...
اینو گفت و اشاره ای به شوهر و بچه هاش کرد و بی توجه به خواهش و التماس های ستاره خانم از خونه بیرون زدن، پشت بند اون راحله هم اشاره ای به شوهر و بچه هاش کرد و دلخور گفت:دستت درد نکنه داداش، زنت پررو پررو نشسته ما رو از خونه ی بابامون بیرون میکنه ،ولی تو هیچی بهش نمیگی...
بعدم رو به مادرش گفت:سری بعد خواستی ما رو دعوت کنی اگر این زن هست بگو من یکی نیام....
ستاره خانم با گریه تا دم در دخترها رو راهی کرد، در حیاط که بسته شد با خشم رو به سحر گفت:خوبت شد ؟ راضی شدی بچه هام رو با چشم اشکی فرستادی برن؟ اصلا تو چیکاره ی خونه ی منی؟ مگه دستمون تو سفره ی توهه که زورت میاد بچه های من دو لقمه غذا بخورن اینجا؟
سحر نگاه بدی به رحیم انداخت و گفت:رحیم ...
ستاره خانم با حرص گفت:خجالت نمیکشی جلوی داماد ها از حاملگیت میگی؟ ای وای... من چی میگم؟ خجالت؟ اونم تویی که با حیله خودت رو جا کردی بین ما!
پدر رحیم هم به تندی گفت:خجالت بکش عروس، در این خونه تا روزی که ما زنده باشیم به روی بچه هامون بازه! دختر و پسرش هم فرقی ندارن! بهتره همین اول کاری خودت رو از چشم قوم و خویش نندازی... آدم خوبه یکم مردم دار باشه... که فردا روز اگر گیر و گرفتاری واسش پیش اومد همه واسه کمک کردن بهش از هم پیشی بگیرن، نه اینطور...
پوزخندی زدم و سرم رو پایین انداختم، عجیب دلم خنک میشد از این بحث و جدل ها، سحر که انگار هیچ جوابی برای بقیه نداشت و منتظر بهانه ای بود تا به من گیر بده جیغی کشید و گفت:به چی میخندی ها؟ به چی میخندی؟ بدبخت به حال و روز خودت بخند که تا عمر داری باید زیر سقف این خونه بمونی و بپوسی...
نگاه تندی بهش انداختم، نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم:تو به فکر خودت باش که خیلی زود همین رحیمی که نشسته کنار دستت و ساکته هم نتونه اخلاقت رو تحمل کنه. خیالت راحت... من میتونم بدون مرد گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون!
سحر دست به کمر با لحن بدی گفت:بله که میتونی، کیه که ندونه میتونی گلیم خودت رو از آب بیرون بکشی؟ خیال کردی نفهمیدم به اون فرامرز علاقه داری؟
وحشت زده نگاهش کردم، هیچ نمیفهمیدم این حرف ها رو چطور به زبون می‌آورد، رحیم با عصبانیت از جا بلند شد و گفت:بفهم چی میگی سحر، میفهمی به کی بهتون میزنی؟ میفهمی چی میگی؟
پدر رحیم سری به نشونه ی افسوس تکون داد و به سمت سالن رفت، ستاره خانم که بدجور دلش پر بود رحیم رو عصبانی کرد و گفت: ای کای به تو رحیم که نشستی تا این زن به عموت بهتون بزنه... چیه ؟فرامرز نگاهت نکرده ناراحت؟
سحر با پرویی گفت:شما چرا از فرامرز طرفداری میکنی؟ نکنه شما بهش علاقه داری!
از حیرت کم مونده بود جیغ بکشم، این زن انگار پاک عقلش رو از دست داده بود! چطور میتونست همچین حرفهایی بزنه.. این حرف سحر دیگه بهتون به من نبود که رحیم ساکت بمونه! علنا داشت به مادر رحیم توهین میکر...



ادامه دارد...
undefined۱۵
undefined۳

۳۳۸

۶:۵۱