🍓🏡ܭܠܢ̣ܣࡅ࣪بߊࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊܝ̇و🏡🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هشتادوهفت خودمم کمکش میکنم تو حیاط پشتی واست یه خونه نقلی مستقل بسازه... گیج و منگ نگاهش کردم، اصلا منظورش از این حرف ها رو نمیفهمیدم... بی فکر گفتم:من نمیخوام... شوهر نصفه نیمه نمیخوام پدرجون... رحیم ارزونی همون عروس نو که حسابی ترس به جونتون انداخته.. پدرجون چشم هاش رو ریز کرد و با طعنه گفت:چیه؟ نکنه خبریه؟ به تندی گفتم:شما هم یکم دیر به فکر من و زندگیم افتادید، مگه روز اول من رو عقد نکردید تا جلوی حرف و حدیثل گرفته بشه؟ مگه نگفتید رحیم بعدش میره زن میگیره و منم حق اعتراض ندارم... الان حرف حسابتون چیه؟ من که هرچی شما گفتید گفتم چشم! دیگه با من و زندگیم چیکار دارید؟ منتظر نموندم جوابم رو بده، در اتاق رو باز کردم و وارد اتاقم شدم و به ضرب در رو بستم.... اون شب حتی برای خوردن شام هم از اتاقم بیرون نرفتم.... ستاره خانم افتاده بود به هول و ولا... میگفت بی دلیل نبود وقتی سحر رفت پیش رحیم یک به دو نرسیده رحیم همراهش برگشت خونه! من اما دیگه هیچی واسم مهم نبود، نه حال و روز رحیم، نه جلز ولز کردن های ستاره و حرص خوردن های دخترها برای برادرشون که از زن شانس نیاورده بود! یادمه ی هفته ای از اون ماجراها گذشته بود و ستاره خانم بعد کلی حرص و جوش خوردن بالاخره تونسته بود رحیم و سحر رو برای ناهار دعوت کنه خونه.... از صبح زود هم من و ریحون رو به کار گرفته بود تا ناهار مفصلی براشون تدارک ببینیم.... من که اغلب از زیر کار در میرفتم و زیاد دل به دل ستاره خانم نمیدادم، اما ریحون حسابی حرص میخورد که چرا باید انقدر عروس حیله گر رو تحویل بگیرن... ساعت های یازده ظهر بود که رحیم تک و تنها اومد! از بعد اینکه سحر با خودش برده بودش دیگه ندیده بودمش، کبودی های صورتش خیلی بهتر شده بود و کمی چاق تر شده بود.... تازه از لب حوض بلند شده بودم که متوجه نگاهش شدم، از نگاهش حس بدی بهم دست داد، انگار که یک مرد غریبه بهم نگاه میکنه! روسریم رو جلو کشیدم و سلام آرومی کردم. سرکی به اطراف کشیدم، خبری از سحر نبود... رحیم به سمتم اومد و آهسته گفت:خوبی؟ اذیت نمیشی اینجا؟ بدون اینکه نگاهش کنم کوتاه گفتم:خوبم...من باید برم کار دارم... خواستم از کنارش رد بشم که گفت:نگاهم نمیکنی؟ سرم پایین بود و دستم رو مشت کرده بودم تا جلوی خشمم رو بگیرم... دندون هام رو بهم فشردم و گفتم:اجازه بدید من رد بشم، کار دارم... کلافه چنگی به موهاش زد و گفت:آقاجونم اصرار داره یک شب در میون بیام اینجا... سریع گفتم:من همچین چیزی نمیخوام، میتونی کل هفته رو کنار زنت باشی، هیچ گله و شکایتی ندارم... رحیم عقب رفت و لبه ی حوضی نشست و گفت:بیچاره ام کردید شما زن ها... اول تو و دروغ هات، بعد سحر و پنهون کاری هاش... نیشخندی زدم و گفتم:چطور واسه من دروغ بود، واسه سحر پنهون کاری؟ الان اومدی چی بگی؟ بعد این همه وقت اومدی از خستگیت بگی واسم؟ نفس عمیقی کشید و گفت:تو بهتر از هرکسی شرایط رو میدونی... میدونی که من راهی نداشتم... مردم چی میگفتن؟ میگفتن لابد رحیم عیب و ایرادی داره که هر دو زنش، یه مشکل داشتن! اصلا بعد این ماجرا من چطور سر بالا میگرفتم جلوی پیر و جوون این ده؟ اونم با خانواده ای که سحر داره... رد زخم روی گردنش رو نشونم داد و گفت:ببین... اینو زدن... بهم گفتن سری بعد عمیقتر میزنیم... با حرص گفتم:حق داری، حق داشتی سر منِ بی کس و کار هوو بیاری... میدونم الانم جرات نداری به زنت از گل نازک تر بگی... فقط نمیفهمم اومدی اینجا چیکار؟ حرف حسابت چیه بعد این همه وقت؟ از جا بلند شد و دستی به لباسش کشید و گفت:عذاب وجدان ولم نمیکنه... فکر تو... بلایی که سرت آوردن... موندم وسط ی برزخ که نه راه پس دارم نه راه پیش... نمیدونم چه کاری از دستم برمیاد برای تو... قدمی به سمتش برداشتم، تو حیاط تنها بودیم و شاید این بهترین فرصت بود تا خواسته ی قلبیم رو بهش بگم.. نگاه کردم تو چشم هاش و بی مقدمه گفتم:طلاقم بده... بهت زده نگاهم کرد، انگار باورش نمیشد چی بهش گفتم... حرف کمی نبود، طلاق! اونم تو روستایی که شاید کمتر کسی از شوهرش جدا شده بود... چشم هاش رو ریز کرد و گفت:چی؟ طلاق؟ طلاقت بدم؟ که چی بشه؟ بعدش کجا بری؟ اصلا جایی برای رفتن داری؟ با حرص گفتم:بعدش به خودم مربوطه، مگه نمیگی بابت من و آینده ام عذاب وجدان داری؟ خب طلاقم بده و خودت رو از این عذاب خلاص کن... بعدش من میشم یه زن غریبه... عین باقی زن های این ده... توام هیچ مسؤولیتی در قبالم نداری... انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و با خشم گفت:اگر کسی رو زیر سر داری بهتره این پنبه رو از گوشت در بیاری که من زنم رو طلاق بدم! نیشخندی زدم و گفتمدزن تو، توی خونه اته... من فقط یه کلفت بی جیره مواجبم واسه مادرت! به خدا قسم رحیم، طلاقم ندی..ماجرای زنت و تو ده میگم.... ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادوهشت
حرفم هنوز تموم نشده بود که صدای ستاره خانم به گوشم رسید، تا دید رحیم اومده هول زده جلو دوید و گفت:اومدی مادر؟ خوش اومدی... سحر کجاست؟
رحیم بدون اینکه چشم از من بگیره خطاب به مادرش گفت:اومدم اتمام حجت کنم مادر...
چشم از من گرفت و به سمت مادرش برگشت و با جدیت گفت:من میرم و یک ساعت دیگه با سحر برمیگردم... اومدم قبل اینکه سحر بیاد یک حرف هایی رو باهاتون بزنم...
ستاره خانم با تعجب جلو اومد و گفت:چی شده؟
+مادر اگر آرامش من رو میخوای وقتی سحر اومد، هیچ حرفی در مورد گذشته نمیزنی... مطلقا هیچ بحث و دعوایی نمیخوام ببینم... ما امروز اومدیم برای صلح و آشتی... اگر میخوای دوباره جنگ راه بندازی بگو از همین اول بدونم...
پر بودم از حرص، از حرص اینکه سحر چی بیشتر از من داره که رحیم انقدر طرفش رو میگیره...
نفس عمیقی کشیدم و با قدم های بلند از کنارشون رد شدم و به سمت آشپزخونه رفتم...
بحث رحیم و ستاره خانم چند دقیقه ای طول کشید و در نهایت رحیم برای آوردن سحر از خونه بیرون زد، ستاره خانم با غصه اومد تو آشپزخونه، نشست روی پله ی ورودی و با صدای بلندی زد زیر گریه...
بی تفاوت نگاهی بهش انداختم، شاید گاهی دلم به حال رحیم میسوخت... اما به حال این زن، اصلا! این زن انقدر بین من و سحر فرق گذاشته بود که هرچی سرش میومد حقش بود...
ستاره خانم با گریه گفت: رحیم اومده تو روی من نگاه میکنه میگه حق نداری از گل نازکتر به زنم بگی! یکی نیست بگه زنت خیلی زن خوبی بوده که انقد طرفش رو میگیری؟ ای خدا چه گناهی به درگاهت کردیم که این شد عاقبت بچه امون؟
برنج رو دم گذاشتم و بدون اینکه نگاهش کنم از کنارش رد شدم.....
کمتر از یک ساعت بعد رحیم و سحر اومدن، سحر چادر نخودی رنگی سرش بود ، با غرور کنار رحیم راه میرفت، غروری که از حمایت خانواده اش نشأت میگرفت... خانواده ای که همه جوره پشت دخترشون بودن... برخلافِ خانواده ی من...
ستاره خانم به خواست رحیم از گل نازکتر به عروس نو نگفت! هرچی حرص و دق داشت سر من خالی میکرد، حتی جرات نداشت از سحر بخواد یک بشقاب جا به جا کنه! منم دیدم اگر سر سفره اشون بمونم ،فقط حرص میخورم و تهش هرچی ظرفه به جون من شسته میشه تا سفره رو انداختن و غذا کشیده شد، غذای خودم رو برداشتم و رفتم تو اتاق...
با خودم گفتم وقتی سحر دست به سیاه و سفید نمیزنه، من چرا به خودم زحمت بدم!
از گوشه ی در باز شده ی اتاق دیدم که ستاره خانم خودش نشست به شستن ظرف ها... نیشخندی زدم و بدون اینکه قصد کمک کردن بهش رو داشته باشم روی تشکم دراز کشیدم...
قصد داشتم به فرامرز زنگ بزنم و ازش بخوام برای طلاقم کاری بکنه، انگار دیگه طاقت موندن تو اون خونه رو نداشتم، دیوارهای خونه بهم فشار میآورد، هربار سحر برای دیدنی میومد از شدت حقارت میمردم و زنده میشدم، النگو های طلای تو دستش، انگشتر های سنگین تو انگشتش رو میدیدم و وقتی به دست های خالی و خشک خودم نگاه میکردم دلم آتیش میگرفت... هر دوی ما زن رحیم بودیم، اما من کجا و سحر کجا! روز به روز سحر قشنگتر میشد و من پژمرده تر...انگار برای حرص دادن من بود که هر چند وقت یکبار با لباس های نو و طلاهای سنگین و آرایش غلیظ سری به خونه میزد، مدام از خوبی های رحیم میگفت! بی توجه به چشم غره های ستاره خانم! گاهی هم با پرویی تو چشم من نگاه میکرد و ازمهربون بودن مردی میگفت که از شوهری فقط یک اسم تو شناسنامه ام بود...
هوا رفته رفته داشت سرد میشد وقتی طاقتم طاق شد، سحر حامله بود... این رو وقتی برای خوردن آش اومده بودن خونه فهمیدم...
نشسته بود کنار رحیم.. وقتی ریحون کاسه ی آش رو داد دستش، سحر هم یکدفعه دست روی دهنش گذاشت و عوق زد...
با چشم های خیس اشک نگاهش کردم، رحیم با محبت گفت:خوبی ؟ چی شدی یکدفعه؟
پدر رحیم به من نگاه کرد، تو اون مدت خیلی تلاش کرده بود رحیم رو مجبور کنه گاهی به منم سر بزنه، اما حرفش خریدار نداشت! سحر هم دیگه اون سحر سابق نبود! سفت و سخت ایستاده بود و میگفت رحیم اصلا حق نداره به دیدن آفاق بره! انگار حالا که جای پاش رو سفت کرده بود و سرو صدا هم تموم شده بود دیگه نمیخواست شوهرش دو زن داشته باشه....
ستاره خانم که زیاد هم سحر رو تحویل نمیگرفت نیم نگاهی بهشون انداخت و با اکراه گفت:خیر باشه! چی شده؟ نکنه رو دل کردی؟
سحر با پرویی گفت:رو دل چی مادر جون؟
نیم نگاهی به رحیم انداخت و لبخندی به پهنای صورت زد و با ادا گفت:حامله ام...
ستاره خانم لب گزید و چشم و ابرویی اومد که یعنی خجالت بکش، سحر اما این چیز ها براش مهم نبود، پروتر از این حرف ها بود...
گفت:دو روز قبل با رحیم رفتم آزمایش خون دادم... دکتر گفت حامله ام... به رحیم هم گفتم، دیگه بعد این نمیتونم کار سنگین بکنم، تازه باید یکی هم کمکی کنارم باشه... سختمه خم و راست بشم...
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادوهشت
حرفم هنوز تموم نشده بود که صدای ستاره خانم به گوشم رسید، تا دید رحیم اومده هول زده جلو دوید و گفت:اومدی مادر؟ خوش اومدی... سحر کجاست؟
رحیم بدون اینکه چشم از من بگیره خطاب به مادرش گفت:اومدم اتمام حجت کنم مادر...
چشم از من گرفت و به سمت مادرش برگشت و با جدیت گفت:من میرم و یک ساعت دیگه با سحر برمیگردم... اومدم قبل اینکه سحر بیاد یک حرف هایی رو باهاتون بزنم...
ستاره خانم با تعجب جلو اومد و گفت:چی شده؟
+مادر اگر آرامش من رو میخوای وقتی سحر اومد، هیچ حرفی در مورد گذشته نمیزنی... مطلقا هیچ بحث و دعوایی نمیخوام ببینم... ما امروز اومدیم برای صلح و آشتی... اگر میخوای دوباره جنگ راه بندازی بگو از همین اول بدونم...
پر بودم از حرص، از حرص اینکه سحر چی بیشتر از من داره که رحیم انقدر طرفش رو میگیره...
نفس عمیقی کشیدم و با قدم های بلند از کنارشون رد شدم و به سمت آشپزخونه رفتم...
بحث رحیم و ستاره خانم چند دقیقه ای طول کشید و در نهایت رحیم برای آوردن سحر از خونه بیرون زد، ستاره خانم با غصه اومد تو آشپزخونه، نشست روی پله ی ورودی و با صدای بلندی زد زیر گریه...
بی تفاوت نگاهی بهش انداختم، شاید گاهی دلم به حال رحیم میسوخت... اما به حال این زن، اصلا! این زن انقدر بین من و سحر فرق گذاشته بود که هرچی سرش میومد حقش بود...
ستاره خانم با گریه گفت: رحیم اومده تو روی من نگاه میکنه میگه حق نداری از گل نازکتر به زنم بگی! یکی نیست بگه زنت خیلی زن خوبی بوده که انقد طرفش رو میگیری؟ ای خدا چه گناهی به درگاهت کردیم که این شد عاقبت بچه امون؟
برنج رو دم گذاشتم و بدون اینکه نگاهش کنم از کنارش رد شدم.....
کمتر از یک ساعت بعد رحیم و سحر اومدن، سحر چادر نخودی رنگی سرش بود ، با غرور کنار رحیم راه میرفت، غروری که از حمایت خانواده اش نشأت میگرفت... خانواده ای که همه جوره پشت دخترشون بودن... برخلافِ خانواده ی من...
ستاره خانم به خواست رحیم از گل نازکتر به عروس نو نگفت! هرچی حرص و دق داشت سر من خالی میکرد، حتی جرات نداشت از سحر بخواد یک بشقاب جا به جا کنه! منم دیدم اگر سر سفره اشون بمونم ،فقط حرص میخورم و تهش هرچی ظرفه به جون من شسته میشه تا سفره رو انداختن و غذا کشیده شد، غذای خودم رو برداشتم و رفتم تو اتاق...
با خودم گفتم وقتی سحر دست به سیاه و سفید نمیزنه، من چرا به خودم زحمت بدم!
از گوشه ی در باز شده ی اتاق دیدم که ستاره خانم خودش نشست به شستن ظرف ها... نیشخندی زدم و بدون اینکه قصد کمک کردن بهش رو داشته باشم روی تشکم دراز کشیدم...
قصد داشتم به فرامرز زنگ بزنم و ازش بخوام برای طلاقم کاری بکنه، انگار دیگه طاقت موندن تو اون خونه رو نداشتم، دیوارهای خونه بهم فشار میآورد، هربار سحر برای دیدنی میومد از شدت حقارت میمردم و زنده میشدم، النگو های طلای تو دستش، انگشتر های سنگین تو انگشتش رو میدیدم و وقتی به دست های خالی و خشک خودم نگاه میکردم دلم آتیش میگرفت... هر دوی ما زن رحیم بودیم، اما من کجا و سحر کجا! روز به روز سحر قشنگتر میشد و من پژمرده تر...انگار برای حرص دادن من بود که هر چند وقت یکبار با لباس های نو و طلاهای سنگین و آرایش غلیظ سری به خونه میزد، مدام از خوبی های رحیم میگفت! بی توجه به چشم غره های ستاره خانم! گاهی هم با پرویی تو چشم من نگاه میکرد و ازمهربون بودن مردی میگفت که از شوهری فقط یک اسم تو شناسنامه ام بود...
هوا رفته رفته داشت سرد میشد وقتی طاقتم طاق شد، سحر حامله بود... این رو وقتی برای خوردن آش اومده بودن خونه فهمیدم...
نشسته بود کنار رحیم.. وقتی ریحون کاسه ی آش رو داد دستش، سحر هم یکدفعه دست روی دهنش گذاشت و عوق زد...
با چشم های خیس اشک نگاهش کردم، رحیم با محبت گفت:خوبی ؟ چی شدی یکدفعه؟
پدر رحیم به من نگاه کرد، تو اون مدت خیلی تلاش کرده بود رحیم رو مجبور کنه گاهی به منم سر بزنه، اما حرفش خریدار نداشت! سحر هم دیگه اون سحر سابق نبود! سفت و سخت ایستاده بود و میگفت رحیم اصلا حق نداره به دیدن آفاق بره! انگار حالا که جای پاش رو سفت کرده بود و سرو صدا هم تموم شده بود دیگه نمیخواست شوهرش دو زن داشته باشه....
ستاره خانم که زیاد هم سحر رو تحویل نمیگرفت نیم نگاهی بهشون انداخت و با اکراه گفت:خیر باشه! چی شده؟ نکنه رو دل کردی؟
سحر با پرویی گفت:رو دل چی مادر جون؟
نیم نگاهی به رحیم انداخت و لبخندی به پهنای صورت زد و با ادا گفت:حامله ام...
ستاره خانم لب گزید و چشم و ابرویی اومد که یعنی خجالت بکش، سحر اما این چیز ها براش مهم نبود، پروتر از این حرف ها بود...
گفت:دو روز قبل با رحیم رفتم آزمایش خون دادم... دکتر گفت حامله ام... به رحیم هم گفتم، دیگه بعد این نمیتونم کار سنگین بکنم، تازه باید یکی هم کمکی کنارم باشه... سختمه خم و راست بشم...
ادامه دارد....
✾
۳۹۰
۱۹:۰۵