عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هشتادوشش یک فرصت بهت میدم، تو این مدت من ناصر رو گیر میارم، توام فکرهات رو میکنی... بعدش... هرچی تو خواستی... با قدردانی نگاهش کردم و گفتم:تهش هرچی بشه، من تا عمر دارم مدیون شمام... بغض کرده قدمی به عقب برداشتم و به سرعت به سمت آشپزخونه رفتم... ستاره خانم با دیدنم حرصی گفت:چی میگفتی؟خحالت نمیکشی؟ با بهت و حیرت نگاهش کردم... من چند قدم با فرامرز فاصله داشتم، چطور میتونست همچین حرفهایی بهم بزنه! سحر پوزخندی زد و گفت:از همچین زنی چه انتظاراتی دارید مادرجون... پوزخندی زدم و گفتم:تو از چی ناراحتی؟ چرا ادا رفتی تا به حرف بکشونیش؟ دیدی که چطور بی محلت کرد؟ ستاره خانم با حرص گفت:جفتتون ساکت شید، ای وای بر من و بخت بچه ام که همچین عروس هایی واسم آورده! یکی از یکی نوبرتر... اینو گفت و ظرف سیب زمینی رو داد دست من و پیاز ها رو داد دست سحر تا خورد کنیم... سحر با اعتراض گفت:من میخوام برم خونه ی خودم، رحیم رو هم با خودم میبرم. ستاره خانم به تندی گفت:تو بیخود کردی، کجا ببری بچه ام رو؟ببریش باز بندازیش زیر دست اون برادر هات؟ که باز بگیرن کتکش بزنن؟ سرم رو گرم خلال کردن سیب زمینی ها کردم، سحرم انقدر با ستاره خانم بحث کرد که من سرسام گرفتم! آخرشم پیاز های خورد نشده رو گذاشت جلوی ستاره خانم و حق به جانب گفت:من کلفت نوکر این خونه نیستم که شما دستور بدی من بگم چشم! میرم رحیم رو جمع و جور کنم و برم خونه ام. بعدم جلوی چشم های حیرت زده ی من و دهن باز مونده ی ستاره خانم از آشپزخونه بیرون زد.... بیرون که رفت نیشخندی زدم و گفتم:الحق که حقتون داشتن همچین عروسیه... کمی بعد صدای گیج و منگ رحیم بلند شد، ستاره خانم دوید بیرون، هرچی سعی کرد مانع رفتن سحر بشه حریف نشد! سحر جفت پاشو کرده بود تو یک کفش که باید رحیم رو ببرم خونه ی خودم، پلاستیک داروهای رحیم رو هم گذاشته بود تو کیفش و کوتاه نمیومد... در نهایت فرامرز خسته از جر و بحث ها چند قدمی جلو اومد و رو به رحیم که حتی نمیتونست روی پاهاش بند بشه گفت:رحیم... میخوای اینجا بمونی یا بری خونه ات؟ حال و روز رحیم عجیب بود، انگار گیج و منگ بود... با خودم گفتم حتما تحت تاثیر داروهاس... رحیم با صدای ضعیفی گفت:میرم... خونه ام... +خیلی خب، زنداداش حالا که خودش میخواد بره دیگه بحث کردن فایده ای نداره... ریحون... عمو.. بیا کمک کن برن خونه اشون.... اینجوری دهن ستاره خانمم بسته شد و با حالی خراب عقب رفت.... رو گرفتم ازشون به بهانه ی جمع کردن تشک رحیم از وسط سالن به سمت سالن رفتم... وقتی تشک رو جمع کردم زیر تشک چند تا کاغذ تا شده پیدا کردم، با تعجب کاغذ رو برداشتم و نگاهش بهش انداختم.. روش با خودکار آبی اسم رحیم و اسم مادرش نوشته شده بود، نمیدونم چرا با دیدن اون کاغذ دلهره افتاد به جونم، دو تا کاغذ بود درست شبیه هم... همون لحظه ستاره خانم وارد سالن شد و با اخم هایی درهم گفت:چی دستته؟ بی حرف کاغذ رو گرفتم سمتش و گفتم:اینم از هنرهای عروس تازه اس احتمالا.. ستاره خانم با بهت کاغذ رو برداشت:از کجا آوردی؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم:زیر تشک رحیم بود، چند تای دیگه رو به خود رحیم آویزون کرده خدا میدونه!همه که عین من ساده نیستن که بشینن تماشا کنن تا دیگران زندگیشون رو از چنگشون دربیارن.. ستاره خانم بهت زده کاغذها رو برداشت و بیرون رفت، منم بعد جمع کردن سالن زیر غذا رو کم کردم و به سمت حیاط رفتم.... پدر رحیم و فرامرز داشتن تو حیاط باهم حرف میزدن، فرامرز با دیدن من دستی به شونه ی برادرش زد و گفت:دیگه سفارش نکنم داداش، میخوام همه جوره حواست باشه.. به وقتش خودم میام کار رو تموم میکنم.... پدر رحیم حسابی بهم ریخته بود، بدون اینکه جواب فرامرز رو بده به سمت من چرخید و نگاهم کرد، معذب دستی به روسریم کشیدم... فرامرز با حالت هشدار گفت:داداش... متوجه حرف هام شدی دیگه؟ پدر رحیم با گیجی سری تکون داد و با صدای ضعیفی گفت:بله... بله متوجه شدم... باشه... من... همین کاری رو میکنم که تو میخوای... فرامرز سری تکون داد و گفت:من دیگه باید برم، بعد این بیشتر زنگ میزنم... سعی می‌کنم بیشتر هم بیام... با برادرش خداحافظی کرد و نیم نگاهی به من انداخت، لبخند گیجی زدم و گفتم:برای شام میموندید، ستاره خانم قیمه بار گذاشتن؟ گفت:خیلی دوست داشتم بمونم، اما باید برگردم شیراز، اول صبح چند تا کار بانکی دارم باید انجام بدم... صداش رو پایین آورد و گفت:شماره ی من رو که داری... هروقت مشکلی پیش اومد کافیه باهام تماس بگیری... ازش تشکر کردم، فرامرز هم سری برام تکون داد و به سمت ماشینش رفت و بعد زدن تک بوقی از حیاط خونه بیرون رفت... در بزرگ حیاط رو بستم ... پدر رحیم با دقت نگاهم کرد و بی مقدمه گفت:با رحیم حرف میزنم.از فردا... بهش میگم بین زن اول و دوم باید عدالت برقرار کنه.. ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادوهفت


خودمم کمکش میکنم تو حیاط پشتی واست یه خونه نقلی مستقل بسازه...
گیج و منگ نگاهش کردم، اصلا منظورش از این حرف ها رو نمیفهمیدم...
بی فکر گفتم:من نمیخوام... شوهر نصفه نیمه نمیخوام پدرجون... رحیم ارزونی همون عروس نو که حسابی ترس به جونتون انداخته..
پدرجون چشم هاش رو ریز کرد و با طعنه گفت:چیه؟ نکنه خبریه؟
به تندی گفتم:شما هم یکم دیر به فکر من و زندگیم افتادید، مگه روز اول من رو عقد نکردید تا جلوی حرف و حدیثل گرفته بشه؟ مگه نگفتید رحیم بعدش میره زن میگیره و منم حق اعتراض ندارم... الان حرف حسابتون چیه؟ من که هرچی شما گفتید گفتم چشم! دیگه با من و زندگیم چیکار دارید؟
منتظر نموندم جوابم رو بده، در اتاق رو باز کردم و وارد اتاقم شدم و به ضرب در رو بستم....
اون شب حتی برای خوردن شام هم از اتاقم بیرون نرفتم....
ستاره خانم افتاده بود به هول و ولا... میگفت بی دلیل نبود وقتی سحر رفت پیش رحیم یک به دو نرسیده رحیم همراهش برگشت خونه!
من اما دیگه هیچی واسم مهم نبود، نه حال و روز رحیم، نه جلز ولز کردن های ستاره و حرص خوردن های دخترها برای برادرشون که از زن شانس نیاورده بود!
یادمه ی هفته ای از اون ماجراها گذشته بود و ستاره خانم بعد کلی حرص و جوش خوردن بالاخره تونسته بود رحیم و سحر رو برای ناهار دعوت کنه خونه....
از صبح زود هم من و ریحون رو به کار گرفته بود تا ناهار مفصلی براشون تدارک ببینیم....
من که اغلب از زیر کار در میرفتم و زیاد دل به دل ستاره خانم نمی‌دادم، اما ریحون حسابی حرص می‌خورد که چرا باید انقدر عروس حیله گر رو تحویل بگیرن...
ساعت های یازده ظهر بود که رحیم تک و تنها اومد!
از بعد اینکه سحر با خودش برده بودش دیگه ندیده بودمش، کبودی های صورتش خیلی بهتر شده بود و کمی چاق تر شده بود....
تازه از لب حوض بلند شده بودم که متوجه نگاهش شدم، از نگاهش حس بدی بهم دست داد، انگار که یک مرد غریبه بهم نگاه میکنه!
روسریم رو جلو کشیدم و سلام آرومی کردم. سرکی به اطراف کشیدم، خبری از سحر نبود...
رحیم به سمتم اومد و آهسته گفت:خوبی؟ اذیت نمیشی اینجا؟
بدون اینکه نگاهش کنم کوتاه گفتم:خوبم...من باید برم کار دارم...
خواستم از کنارش رد بشم که گفت:نگاهم نمیکنی؟
سرم پایین بود و دستم رو مشت کرده بودم تا جلوی خشمم رو بگیرم...
دندون هام رو بهم فشردم و گفتم:اجازه بدید من رد بشم، کار دارم...
کلافه چنگی به موهاش زد و گفت:آقاجونم اصرار داره یک شب در میون بیام اینجا...
سریع گفتم:من همچین چیزی نمیخوام، میتونی کل هفته رو کنار زنت باشی، هیچ گله و شکایتی ندارم...
رحیم عقب رفت و لبه ی حوضی نشست و گفت:بیچاره ام کردید شما زن ها... اول تو و دروغ هات، بعد سحر و پنهون کاری هاش...
نیشخندی زدم و گفتم:چطور واسه من دروغ بود، واسه سحر پنهون کاری؟ الان اومدی چی بگی؟ بعد این همه وقت اومدی از خستگیت بگی واسم؟
نفس عمیقی کشید و گفت:تو بهتر از هرکسی شرایط رو میدونی... میدونی که من راهی نداشتم... مردم چی میگفتن؟ میگفتن لابد رحیم عیب و ایرادی داره که هر دو زنش، یه مشکل داشتن! اصلا بعد این ماجرا من چطور سر بالا میگرفتم جلوی پیر و جوون این ده؟ اونم با خانواده ای که سحر داره...
رد زخم روی گردنش رو نشونم داد و گفت:ببین... اینو زدن... بهم گفتن سری بعد عمیقتر میزنیم...
با حرص گفتم:حق داری، حق داشتی سر منِ بی کس و کار هوو بیاری... میدونم الانم جرات نداری به زنت از گل نازک تر بگی... فقط نمیفهمم اومدی اینجا چیکار؟ حرف حسابت چیه بعد این همه وقت؟
از جا بلند شد و دستی به لباسش کشید و گفت:عذاب وجدان ولم نمیکنه... فکر تو... بلایی که سرت آوردن... موندم وسط ی برزخ که نه راه پس دارم نه راه پیش... نمیدونم چه کاری از دستم برمیاد برای تو...
قدمی به سمتش برداشتم، تو حیاط تنها بودیم و شاید این بهترین فرصت بود تا خواسته ی قلبیم رو بهش بگم..
نگاه کردم تو چشم هاش و بی مقدمه گفتم:طلاقم بده...
بهت زده نگاهم کرد، انگار باورش نمیشد چی بهش گفتم... حرف کمی نبود، طلاق! اونم تو روستایی که شاید کمتر کسی از شوهرش جدا شده بود...
چشم هاش رو ریز کرد و گفت:چی؟ طلاق؟ طلاقت بدم؟ که چی بشه؟ بعدش کجا بری؟ اصلا جایی برای رفتن داری؟
با حرص گفتم:بعدش به خودم مربوطه، مگه نمیگی بابت من و آینده ام عذاب وجدان داری؟ خب طلاقم بده و خودت رو از این عذاب خلاص کن... بعدش من میشم یه زن غریبه... عین باقی زن های این ده... توام هیچ مسؤولیتی در قبالم نداری...
انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و با خشم گفت:اگر کسی رو زیر سر داری بهتره این پنبه رو از گوشت در بیاری که من زنم رو طلاق بدم!
نیشخندی زدم و گفتمدزن تو، توی خونه اته... من فقط یه کلفت بی جیره مواجبم واسه مادرت! به خدا قسم رحیم، طلاقم ندی..ماجرای زنت و تو ده میگم....


ادامه دارد...
undefined۱۵
undefined۳

۳۸۵

۱۹:۰۵