#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادوهفت
خودمم کمکش میکنم تو حیاط پشتی واست یه خونه نقلی مستقل بسازه...
گیج و منگ نگاهش کردم، اصلا منظورش از این حرف ها رو نمیفهمیدم...
بی فکر گفتم:من نمیخوام... شوهر نصفه نیمه نمیخوام پدرجون... رحیم ارزونی همون عروس نو که حسابی ترس به جونتون انداخته..
پدرجون چشم هاش رو ریز کرد و با طعنه گفت:چیه؟ نکنه خبریه؟
به تندی گفتم:شما هم یکم دیر به فکر من و زندگیم افتادید، مگه روز اول من رو عقد نکردید تا جلوی حرف و حدیثل گرفته بشه؟ مگه نگفتید رحیم بعدش میره زن میگیره و منم حق اعتراض ندارم... الان حرف حسابتون چیه؟ من که هرچی شما گفتید گفتم چشم! دیگه با من و زندگیم چیکار دارید؟
منتظر نموندم جوابم رو بده، در اتاق رو باز کردم و وارد اتاقم شدم و به ضرب در رو بستم....
اون شب حتی برای خوردن شام هم از اتاقم بیرون نرفتم....
ستاره خانم افتاده بود به هول و ولا... میگفت بی دلیل نبود وقتی سحر رفت پیش رحیم یک به دو نرسیده رحیم همراهش برگشت خونه!
من اما دیگه هیچی واسم مهم نبود، نه حال و روز رحیم، نه جلز ولز کردن های ستاره و حرص خوردن های دخترها برای برادرشون که از زن شانس نیاورده بود!
یادمه ی هفته ای از اون ماجراها گذشته بود و ستاره خانم بعد کلی حرص و جوش خوردن بالاخره تونسته بود رحیم و سحر رو برای ناهار دعوت کنه خونه....
از صبح زود هم من و ریحون رو به کار گرفته بود تا ناهار مفصلی براشون تدارک ببینیم....
من که اغلب از زیر کار در میرفتم و زیاد دل به دل ستاره خانم نمیدادم، اما ریحون حسابی حرص میخورد که چرا باید انقدر عروس حیله گر رو تحویل بگیرن...
ساعت های یازده ظهر بود که رحیم تک و تنها اومد!
از بعد اینکه سحر با خودش برده بودش دیگه ندیده بودمش، کبودی های صورتش خیلی بهتر شده بود و کمی چاق تر شده بود....
تازه از لب حوض بلند شده بودم که متوجه نگاهش شدم، از نگاهش حس بدی بهم دست داد، انگار که یک مرد غریبه بهم نگاه میکنه!
روسریم رو جلو کشیدم و سلام آرومی کردم. سرکی به اطراف کشیدم، خبری از سحر نبود...
رحیم به سمتم اومد و آهسته گفت:خوبی؟ اذیت نمیشی اینجا؟
بدون اینکه نگاهش کنم کوتاه گفتم:خوبم...من باید برم کار دارم...
خواستم از کنارش رد بشم که گفت:نگاهم نمیکنی؟
سرم پایین بود و دستم رو مشت کرده بودم تا جلوی خشمم رو بگیرم...
دندون هام رو بهم فشردم و گفتم:اجازه بدید من رد بشم، کار دارم...
کلافه چنگی به موهاش زد و گفت:آقاجونم اصرار داره یک شب در میون بیام اینجا...
سریع گفتم:من همچین چیزی نمیخوام، میتونی کل هفته رو کنار زنت باشی، هیچ گله و شکایتی ندارم...
رحیم عقب رفت و لبه ی حوضی نشست و گفت:بیچاره ام کردید شما زن ها... اول تو و دروغ هات، بعد سحر و پنهون کاری هاش...
نیشخندی زدم و گفتم:چطور واسه من دروغ بود، واسه سحر پنهون کاری؟ الان اومدی چی بگی؟ بعد این همه وقت اومدی از خستگیت بگی واسم؟
نفس عمیقی کشید و گفت:تو بهتر از هرکسی شرایط رو میدونی... میدونی که من راهی نداشتم... مردم چی میگفتن؟ میگفتن لابد رحیم عیب و ایرادی داره که هر دو زنش، یه مشکل داشتن! اصلا بعد این ماجرا من چطور سر بالا میگرفتم جلوی پیر و جوون این ده؟ اونم با خانواده ای که سحر داره...
رد زخم روی گردنش رو نشونم داد و گفت:ببین... اینو زدن... بهم گفتن سری بعد عمیقتر میزنیم...
با حرص گفتم:حق داری، حق داشتی سر منِ بی کس و کار هوو بیاری... میدونم الانم جرات نداری به زنت از گل نازک تر بگی... فقط نمیفهمم اومدی اینجا چیکار؟ حرف حسابت چیه بعد این همه وقت؟
از جا بلند شد و دستی به لباسش کشید و گفت:عذاب وجدان ولم نمیکنه... فکر تو... بلایی که سرت آوردن... موندم وسط ی برزخ که نه راه پس دارم نه راه پیش... نمیدونم چه کاری از دستم برمیاد برای تو...
قدمی به سمتش برداشتم، تو حیاط تنها بودیم و شاید این بهترین فرصت بود تا خواسته ی قلبیم رو بهش بگم..
نگاه کردم تو چشم هاش و بی مقدمه گفتم:طلاقم بده...
بهت زده نگاهم کرد، انگار باورش نمیشد چی بهش گفتم... حرف کمی نبود، طلاق! اونم تو روستایی که شاید کمتر کسی از شوهرش جدا شده بود...
چشم هاش رو ریز کرد و گفت:چی؟ طلاق؟ طلاقت بدم؟ که چی بشه؟ بعدش کجا بری؟ اصلا جایی برای رفتن داری؟
با حرص گفتم:بعدش به خودم مربوطه، مگه نمیگی بابت من و آینده ام عذاب وجدان داری؟ خب طلاقم بده و خودت رو از این عذاب خلاص کن... بعدش من میشم یه زن غریبه... عین باقی زن های این ده... توام هیچ مسؤولیتی در قبالم نداری...
انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و با خشم گفت:اگر کسی رو زیر سر داری بهتره این پنبه رو از گوشت در بیاری که من زنم رو طلاق بدم!
نیشخندی زدم و گفتمدزن تو، توی خونه اته... من فقط یه کلفت بی جیره مواجبم واسه مادرت! به خدا قسم رحیم، طلاقم ندی..ماجرای زنت و تو ده میگم....
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادوهفت
خودمم کمکش میکنم تو حیاط پشتی واست یه خونه نقلی مستقل بسازه...
گیج و منگ نگاهش کردم، اصلا منظورش از این حرف ها رو نمیفهمیدم...
بی فکر گفتم:من نمیخوام... شوهر نصفه نیمه نمیخوام پدرجون... رحیم ارزونی همون عروس نو که حسابی ترس به جونتون انداخته..
پدرجون چشم هاش رو ریز کرد و با طعنه گفت:چیه؟ نکنه خبریه؟
به تندی گفتم:شما هم یکم دیر به فکر من و زندگیم افتادید، مگه روز اول من رو عقد نکردید تا جلوی حرف و حدیثل گرفته بشه؟ مگه نگفتید رحیم بعدش میره زن میگیره و منم حق اعتراض ندارم... الان حرف حسابتون چیه؟ من که هرچی شما گفتید گفتم چشم! دیگه با من و زندگیم چیکار دارید؟
منتظر نموندم جوابم رو بده، در اتاق رو باز کردم و وارد اتاقم شدم و به ضرب در رو بستم....
اون شب حتی برای خوردن شام هم از اتاقم بیرون نرفتم....
ستاره خانم افتاده بود به هول و ولا... میگفت بی دلیل نبود وقتی سحر رفت پیش رحیم یک به دو نرسیده رحیم همراهش برگشت خونه!
من اما دیگه هیچی واسم مهم نبود، نه حال و روز رحیم، نه جلز ولز کردن های ستاره و حرص خوردن های دخترها برای برادرشون که از زن شانس نیاورده بود!
یادمه ی هفته ای از اون ماجراها گذشته بود و ستاره خانم بعد کلی حرص و جوش خوردن بالاخره تونسته بود رحیم و سحر رو برای ناهار دعوت کنه خونه....
از صبح زود هم من و ریحون رو به کار گرفته بود تا ناهار مفصلی براشون تدارک ببینیم....
من که اغلب از زیر کار در میرفتم و زیاد دل به دل ستاره خانم نمیدادم، اما ریحون حسابی حرص میخورد که چرا باید انقدر عروس حیله گر رو تحویل بگیرن...
ساعت های یازده ظهر بود که رحیم تک و تنها اومد!
از بعد اینکه سحر با خودش برده بودش دیگه ندیده بودمش، کبودی های صورتش خیلی بهتر شده بود و کمی چاق تر شده بود....
تازه از لب حوض بلند شده بودم که متوجه نگاهش شدم، از نگاهش حس بدی بهم دست داد، انگار که یک مرد غریبه بهم نگاه میکنه!
روسریم رو جلو کشیدم و سلام آرومی کردم. سرکی به اطراف کشیدم، خبری از سحر نبود...
رحیم به سمتم اومد و آهسته گفت:خوبی؟ اذیت نمیشی اینجا؟
بدون اینکه نگاهش کنم کوتاه گفتم:خوبم...من باید برم کار دارم...
خواستم از کنارش رد بشم که گفت:نگاهم نمیکنی؟
سرم پایین بود و دستم رو مشت کرده بودم تا جلوی خشمم رو بگیرم...
دندون هام رو بهم فشردم و گفتم:اجازه بدید من رد بشم، کار دارم...
کلافه چنگی به موهاش زد و گفت:آقاجونم اصرار داره یک شب در میون بیام اینجا...
سریع گفتم:من همچین چیزی نمیخوام، میتونی کل هفته رو کنار زنت باشی، هیچ گله و شکایتی ندارم...
رحیم عقب رفت و لبه ی حوضی نشست و گفت:بیچاره ام کردید شما زن ها... اول تو و دروغ هات، بعد سحر و پنهون کاری هاش...
نیشخندی زدم و گفتم:چطور واسه من دروغ بود، واسه سحر پنهون کاری؟ الان اومدی چی بگی؟ بعد این همه وقت اومدی از خستگیت بگی واسم؟
نفس عمیقی کشید و گفت:تو بهتر از هرکسی شرایط رو میدونی... میدونی که من راهی نداشتم... مردم چی میگفتن؟ میگفتن لابد رحیم عیب و ایرادی داره که هر دو زنش، یه مشکل داشتن! اصلا بعد این ماجرا من چطور سر بالا میگرفتم جلوی پیر و جوون این ده؟ اونم با خانواده ای که سحر داره...
رد زخم روی گردنش رو نشونم داد و گفت:ببین... اینو زدن... بهم گفتن سری بعد عمیقتر میزنیم...
با حرص گفتم:حق داری، حق داشتی سر منِ بی کس و کار هوو بیاری... میدونم الانم جرات نداری به زنت از گل نازک تر بگی... فقط نمیفهمم اومدی اینجا چیکار؟ حرف حسابت چیه بعد این همه وقت؟
از جا بلند شد و دستی به لباسش کشید و گفت:عذاب وجدان ولم نمیکنه... فکر تو... بلایی که سرت آوردن... موندم وسط ی برزخ که نه راه پس دارم نه راه پیش... نمیدونم چه کاری از دستم برمیاد برای تو...
قدمی به سمتش برداشتم، تو حیاط تنها بودیم و شاید این بهترین فرصت بود تا خواسته ی قلبیم رو بهش بگم..
نگاه کردم تو چشم هاش و بی مقدمه گفتم:طلاقم بده...
بهت زده نگاهم کرد، انگار باورش نمیشد چی بهش گفتم... حرف کمی نبود، طلاق! اونم تو روستایی که شاید کمتر کسی از شوهرش جدا شده بود...
چشم هاش رو ریز کرد و گفت:چی؟ طلاق؟ طلاقت بدم؟ که چی بشه؟ بعدش کجا بری؟ اصلا جایی برای رفتن داری؟
با حرص گفتم:بعدش به خودم مربوطه، مگه نمیگی بابت من و آینده ام عذاب وجدان داری؟ خب طلاقم بده و خودت رو از این عذاب خلاص کن... بعدش من میشم یه زن غریبه... عین باقی زن های این ده... توام هیچ مسؤولیتی در قبالم نداری...
انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و با خشم گفت:اگر کسی رو زیر سر داری بهتره این پنبه رو از گوشت در بیاری که من زنم رو طلاق بدم!
نیشخندی زدم و گفتمدزن تو، توی خونه اته... من فقط یه کلفت بی جیره مواجبم واسه مادرت! به خدا قسم رحیم، طلاقم ندی..ماجرای زنت و تو ده میگم....
ادامه دارد...
۳۸۵
۱۹:۰۵