عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هشتادوپنج جلوی همه هم میگم... نه آقام راضی به برگشتم بود، نه داداش هام... ولی من حرف همشون رو به جون خریدم و اومدم... در ضمن من که نخواستم اینجوری بشه! داداش هام سر خود وقتی فهمیده بودن من کتک خوردم دخالت کرده بودن... به خدا که الانم هیچ ترسی از طلاق من ندارن... ولی من... من رحیم رو دوست دارم.. اشک کل صورتم رو خیس کرده بود،فرامرز با غمی عمیق نگاهم کرد،داشتم ذره ذره آب میشدم و حرف های سحر انگار تیر خلاصی بود برام... سرم رو پایین انداختم و چنگی به دامنم زدم... چطور دل نمیکندم از این مرد بی عرضه و این زندگی بی سر و ته، اصلا این وضعیت چی داشت که من دل بسته بودم بهش و داشتم دست و پا میزدم برای نگه داشتنش... چند تا نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط بشم، هزار بار گفته بودم دل از این مرد و این زندگی کندم،اما همش حرف بود... ته دلم هنوز ذره ای امید داشتم برای برگشت رحیم.. برای پشیمون شدنش... اما انگار سحر خیلی خوب تونسته بود رحیم رو سمت خودش بکشونه.. منم بیرون گود افتاده بودم ودست و پا میزدم برای زندگی که خیلی وقت بود باخته بودمش... خیال میکردم با این همه اصرار سحر، فرامرز قدمی براش برمیداره،اما برخلافِ تصورم فرامرز با جدیت گفت:سرکار خانم، من از روز اول مخالف اصلی این وصلت بودم،حتی تو مراسم عروسی شرکت نکردم... الانم اگر اینجام برای عیادت از برادرزادمه... نه هیچ کار دیگه ای... شما ماشالله خودت یک تنه همه رو حریفی،اگر واقعا با شوهرت صلح کردی، دستش رو بگیر و ببر خونه ات... دیگه این ماجرا نیاز به سر و صدا و جار و جنجال نداره... منم کارهای مهمتری دارم... تو این خاله زنک بازی ها هم دخالت نمیکنم... دلم خنک شد. بعد کلی حرص خوردن حرف های فرامرز انگار آتیش درونم رو خاموش کرد، همینکه سحر از جانب فرامرز طرد شده بود دنیایی ارزش داشت برام... فرامرز با اخم هایی درهم به سمت ماشینش رفت، نرسیده به ماشین با صدای بلندی گفت:افاق خانم،یک لحظه تشریف میاری لطفا... از جا بلند شدم، چروک لباسم رو با دست صاف کردم و با عجله به سمتش رفتم... سحر با نفرت داشت نگاهم میکرد،بی محلش کردم و رو به فرامرز گفتم:بله، کاری داشتید با من؟ نزدیک اومد و با صدایی که مشخص بود نمیخواد به گوش کسی برسه گفت:اینجا راحتی شما؟ اذیت نمیشی؟این شرایط... به هرحال هر زنی رو عذاب میده... اشک نشست کنج چشمم،شونه ای بالا انداختم و با غصه گفتم:خودتون میدونید هم راحت نیستم، هم عذاب میکشم از این وضعیت... اما... نه جای دیگه ای رو دارم برای رفتن، نه چاره ای دارم جز موندن... آهی از ته دل کشیدم و گفتم:به قول ستاره خانم، ته این ماجرا هرچی بشه، من باید تا عمر دارم گوشه ی این خونه بمونم و بپوسم... غیر اینم نیست... با بغض سرم رو پایین انداختم، فرامرز بی قرار این پا و اون پا کرد و گفت:هنوز رحیم رو دوست داری؟ هنوز امید داری به درست شدن این زندگی؟ خواستم جوابش رو بدم که ستاره خانم با حرص گفت:کجا موندی افاق؟بیا کمک کن شام رو میخوام بار بذارم... به عقب برگشتم، سحر هنوز سرجاش ایستاده بود و با دقت ما رو نگاه می‌کرد، مشخص بود میخواد بفهمه ما داریم چی بهم میگیم... فرامرز با جدیت گفت:از عروس جدید کمک بگیر زنداداش.. انگار بدش نمیاد خودش رو بین این خانواده جا کنه... من چند دقیقه ای با آفاق خانم کار دارم... موضوعی هست که باید حل بشه امروز... ستاره خانم با نفرت نگاهش رو ازم گرفت و سحر به اجبار به سمت آشپزخونه رفت. همون وقفه ی چند ثانیه ای کافی بود تا فکرهام رو بکنم... به سمت فرامرز برگشتم و بی معطلی گفتم:شاید این حرف از ته دلم نباشه، اما جوابیه که الان میخوام به سوالتون بدم و بابتش مطمئنم... لااقل عقلم الان اینو میگه... منتظر نگاهم کرد، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:دیگه نه رحیم رو دوست دارم، نه امیدی به این زندگی دارم... اگر راهی برای خلاصی از این زندگی و این خونه داشته باشم، ته اون راه مهم نیست چی میشه... به هرحال من اون راه رو به موندن تو این خونه ترجیح میدم... فرامرز با دقت نگاهم کرد و گفت:یعنی... میخوای از رحیم جدا بشی؟ کلمه ی طلاق تو سرم چرخید... کلمه ی سنگینی بود، حتی فکر کردن بهش دلهره به جونم مینداخت... شک نداشتم بعد طلاق هیچکس حمایتم نمی‌کرد... از بابا و مامان بگیر، تا آقاجون و رضا... هیچکس بعد طلاق پشتم در نمیومد... آقاجون که با شوهر دادنم خودش رو خلاص کرده بود و حتی یکبار هم سراغم رو نگرفته بود، البته که از همون اولم علاقه ای به ما نداشت و انگار از سر اجبار ما رو تو خونه اش راه داده بود... دستم رو مشت کردم و با قاطعیت گفتم:میخوام ازش جدا بشم، بعدش چی میشه واسم مهم نیست... یعنی هرچی بشه از شرایطی که الان دارم بدتر نمیشه... فرامرز سری تکون داد و گفت:در مورد این موضوع نمیشه هول هولکی تصمیم گرفت... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادوشش


یک فرصت بهت میدم، تو این مدت من
ناصر رو گیر میارم، توام فکرهات رو میکنی... بعدش... هرچی تو خواستی...
با قدردانی نگاهش کردم و گفتم:تهش هرچی بشه، من تا عمر دارم مدیون شمام...
بغض کرده قدمی به عقب برداشتم و به سرعت به سمت آشپزخونه رفتم...
ستاره خانم با دیدنم حرصی گفت:چی میگفتی؟خحالت نمیکشی؟
با بهت و حیرت نگاهش کردم... من چند قدم با فرامرز فاصله داشتم، چطور میتونست همچین حرفهایی بهم بزنه!
سحر پوزخندی زد و گفت:از همچین زنی چه انتظاراتی دارید مادرجون...
پوزخندی زدم و گفتم:تو از چی ناراحتی؟ چرا ادا رفتی تا به حرف بکشونیش؟ دیدی که چطور بی محلت کرد؟
ستاره خانم با حرص گفت:جفتتون ساکت شید، ای وای بر من و بخت بچه ام که همچین عروس هایی واسم آورده! یکی از یکی نوبرتر...
اینو گفت و ظرف سیب زمینی رو داد دست من و پیاز ها رو داد دست سحر تا خورد کنیم...
سحر با اعتراض گفت:من میخوام برم خونه ی خودم، رحیم رو هم با خودم میبرم.
ستاره خانم به تندی گفت:تو بیخود کردی، کجا ببری بچه ام رو؟ببریش باز بندازیش زیر دست اون برادر هات؟ که باز بگیرن کتکش بزنن؟
سرم رو گرم خلال کردن سیب زمینی ها کردم، سحرم انقدر با ستاره خانم بحث کرد که من سرسام گرفتم! آخرشم پیاز های خورد نشده رو گذاشت جلوی ستاره خانم و حق به جانب گفت:من کلفت نوکر این خونه نیستم که شما دستور بدی من بگم چشم! میرم رحیم رو جمع و جور کنم و برم خونه ام.
بعدم جلوی چشم های حیرت زده ی من و دهن باز مونده ی ستاره خانم از آشپزخونه بیرون زد....
بیرون که رفت نیشخندی زدم و گفتم:الحق که حقتون داشتن همچین عروسیه...
کمی بعد صدای گیج و منگ رحیم بلند شد، ستاره خانم دوید بیرون، هرچی سعی کرد مانع رفتن سحر بشه حریف نشد! سحر جفت پاشو کرده بود تو یک کفش که باید رحیم رو ببرم خونه ی خودم، پلاستیک داروهای رحیم رو هم گذاشته بود تو کیفش و کوتاه نمیومد...
در نهایت فرامرز خسته از جر و بحث ها چند قدمی جلو اومد و رو به رحیم که حتی نمیتونست روی پاهاش بند بشه گفت:رحیم... میخوای اینجا بمونی یا بری خونه ات؟
حال و روز رحیم عجیب بود، انگار گیج و منگ بود... با خودم گفتم حتما تحت تاثیر داروهاس... رحیم با صدای ضعیفی گفت:میرم... خونه ام...
+خیلی خب، زنداداش حالا که خودش میخواد بره دیگه بحث کردن فایده ای نداره... ریحون... عمو.. بیا کمک کن برن خونه اشون....
اینجوری دهن ستاره خانمم بسته شد و با حالی خراب عقب رفت....
رو گرفتم ازشون به بهانه ی جمع کردن تشک رحیم از وسط سالن به سمت سالن رفتم...
وقتی تشک رو جمع کردم زیر تشک چند تا کاغذ تا شده پیدا کردم، با تعجب کاغذ رو برداشتم و نگاهش بهش انداختم.. روش با خودکار آبی اسم رحیم و اسم مادرش نوشته شده بود، نمیدونم چرا با دیدن اون کاغذ دلهره افتاد به جونم، دو تا کاغذ بود درست شبیه هم... همون لحظه ستاره خانم وارد سالن شد و با اخم هایی درهم گفت:چی دستته؟
بی حرف کاغذ رو گرفتم سمتش و گفتم:اینم از هنرهای عروس تازه اس احتمالا..
ستاره خانم با بهت کاغذ رو برداشت:از کجا آوردی؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:زیر تشک رحیم بود، چند تای دیگه رو به خود رحیم آویزون کرده خدا میدونه!همه که عین من ساده نیستن که بشینن تماشا کنن تا دیگران زندگیشون رو از چنگشون دربیارن..
ستاره خانم بهت زده کاغذها رو برداشت و بیرون رفت، منم بعد جمع کردن سالن زیر غذا رو کم کردم و به سمت حیاط رفتم....
پدر رحیم و فرامرز داشتن تو حیاط باهم حرف میزدن، فرامرز با دیدن من دستی به شونه ی برادرش زد و گفت:دیگه سفارش نکنم داداش، میخوام همه جوره حواست باشه.. به وقتش خودم میام کار رو تموم میکنم....
پدر رحیم حسابی بهم ریخته بود، بدون اینکه جواب فرامرز رو بده به سمت من چرخید و نگاهم کرد، معذب دستی به روسریم کشیدم...
فرامرز با حالت هشدار گفت:داداش... متوجه حرف هام شدی دیگه؟
پدر رحیم با گیجی سری تکون داد و با صدای ضعیفی گفت:بله... بله متوجه شدم... باشه... من... همین کاری رو میکنم که تو میخوای...
فرامرز سری تکون داد و گفت:من دیگه باید برم، بعد این بیشتر زنگ میزنم... سعی می‌کنم بیشتر هم بیام...
با برادرش خداحافظی کرد و نیم نگاهی به من انداخت، لبخند گیجی زدم و گفتم:برای شام میموندید، ستاره خانم قیمه بار گذاشتن؟
گفت:خیلی دوست داشتم بمونم، اما باید برگردم شیراز، اول صبح چند تا کار بانکی دارم باید انجام بدم...
صداش رو پایین آورد و گفت:شماره ی من رو که داری...
هروقت مشکلی پیش اومد کافیه باهام تماس بگیری...
ازش تشکر کردم، فرامرز هم سری برام تکون داد و به سمت ماشینش رفت و بعد زدن تک بوقی از حیاط خونه بیرون رفت...
در بزرگ حیاط رو بستم ...
پدر رحیم با دقت نگاهم کرد و بی مقدمه گفت:با رحیم حرف میزنم.از فردا... بهش میگم بین زن اول و دوم باید عدالت برقرار کنه..

ادامه دارد....



undefined۱۴
undefined۳

۳۳۸

۱۶:۴۳