#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادوشش
یک فرصت بهت میدم، تو این مدت من
ناصر رو گیر میارم، توام فکرهات رو میکنی... بعدش... هرچی تو خواستی...
با قدردانی نگاهش کردم و گفتم:تهش هرچی بشه، من تا عمر دارم مدیون شمام...
بغض کرده قدمی به عقب برداشتم و به سرعت به سمت آشپزخونه رفتم...
ستاره خانم با دیدنم حرصی گفت:چی میگفتی؟خحالت نمیکشی؟
با بهت و حیرت نگاهش کردم... من چند قدم با فرامرز فاصله داشتم، چطور میتونست همچین حرفهایی بهم بزنه!
سحر پوزخندی زد و گفت:از همچین زنی چه انتظاراتی دارید مادرجون...
پوزخندی زدم و گفتم:تو از چی ناراحتی؟ چرا ادا رفتی تا به حرف بکشونیش؟ دیدی که چطور بی محلت کرد؟
ستاره خانم با حرص گفت:جفتتون ساکت شید، ای وای بر من و بخت بچه ام که همچین عروس هایی واسم آورده! یکی از یکی نوبرتر...
اینو گفت و ظرف سیب زمینی رو داد دست من و پیاز ها رو داد دست سحر تا خورد کنیم...
سحر با اعتراض گفت:من میخوام برم خونه ی خودم، رحیم رو هم با خودم میبرم.
ستاره خانم به تندی گفت:تو بیخود کردی، کجا ببری بچه ام رو؟ببریش باز بندازیش زیر دست اون برادر هات؟ که باز بگیرن کتکش بزنن؟
سرم رو گرم خلال کردن سیب زمینی ها کردم، سحرم انقدر با ستاره خانم بحث کرد که من سرسام گرفتم! آخرشم پیاز های خورد نشده رو گذاشت جلوی ستاره خانم و حق به جانب گفت:من کلفت نوکر این خونه نیستم که شما دستور بدی من بگم چشم! میرم رحیم رو جمع و جور کنم و برم خونه ام.
بعدم جلوی چشم های حیرت زده ی من و دهن باز مونده ی ستاره خانم از آشپزخونه بیرون زد....
بیرون که رفت نیشخندی زدم و گفتم:الحق که حقتون داشتن همچین عروسیه...
کمی بعد صدای گیج و منگ رحیم بلند شد، ستاره خانم دوید بیرون، هرچی سعی کرد مانع رفتن سحر بشه حریف نشد! سحر جفت پاشو کرده بود تو یک کفش که باید رحیم رو ببرم خونه ی خودم، پلاستیک داروهای رحیم رو هم گذاشته بود تو کیفش و کوتاه نمیومد...
در نهایت فرامرز خسته از جر و بحث ها چند قدمی جلو اومد و رو به رحیم که حتی نمیتونست روی پاهاش بند بشه گفت:رحیم... میخوای اینجا بمونی یا بری خونه ات؟
حال و روز رحیم عجیب بود، انگار گیج و منگ بود... با خودم گفتم حتما تحت تاثیر داروهاس... رحیم با صدای ضعیفی گفت:میرم... خونه ام...
+خیلی خب، زنداداش حالا که خودش میخواد بره دیگه بحث کردن فایده ای نداره... ریحون... عمو.. بیا کمک کن برن خونه اشون....
اینجوری دهن ستاره خانمم بسته شد و با حالی خراب عقب رفت....
رو گرفتم ازشون به بهانه ی جمع کردن تشک رحیم از وسط سالن به سمت سالن رفتم...
وقتی تشک رو جمع کردم زیر تشک چند تا کاغذ تا شده پیدا کردم، با تعجب کاغذ رو برداشتم و نگاهش بهش انداختم.. روش با خودکار آبی اسم رحیم و اسم مادرش نوشته شده بود، نمیدونم چرا با دیدن اون کاغذ دلهره افتاد به جونم، دو تا کاغذ بود درست شبیه هم... همون لحظه ستاره خانم وارد سالن شد و با اخم هایی درهم گفت:چی دستته؟
بی حرف کاغذ رو گرفتم سمتش و گفتم:اینم از هنرهای عروس تازه اس احتمالا..
ستاره خانم با بهت کاغذ رو برداشت:از کجا آوردی؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:زیر تشک رحیم بود، چند تای دیگه رو به خود رحیم آویزون کرده خدا میدونه!همه که عین من ساده نیستن که بشینن تماشا کنن تا دیگران زندگیشون رو از چنگشون دربیارن..
ستاره خانم بهت زده کاغذها رو برداشت و بیرون رفت، منم بعد جمع کردن سالن زیر غذا رو کم کردم و به سمت حیاط رفتم....
پدر رحیم و فرامرز داشتن تو حیاط باهم حرف میزدن، فرامرز با دیدن من دستی به شونه ی برادرش زد و گفت:دیگه سفارش نکنم داداش، میخوام همه جوره حواست باشه.. به وقتش خودم میام کار رو تموم میکنم....
پدر رحیم حسابی بهم ریخته بود، بدون اینکه جواب فرامرز رو بده به سمت من چرخید و نگاهم کرد، معذب دستی به روسریم کشیدم...
فرامرز با حالت هشدار گفت:داداش... متوجه حرف هام شدی دیگه؟
پدر رحیم با گیجی سری تکون داد و با صدای ضعیفی گفت:بله... بله متوجه شدم... باشه... من... همین کاری رو میکنم که تو میخوای...
فرامرز سری تکون داد و گفت:من دیگه باید برم، بعد این بیشتر زنگ میزنم... سعی میکنم بیشتر هم بیام...
با برادرش خداحافظی کرد و نیم نگاهی به من انداخت، لبخند گیجی زدم و گفتم:برای شام میموندید، ستاره خانم قیمه بار گذاشتن؟
گفت:خیلی دوست داشتم بمونم، اما باید برگردم شیراز، اول صبح چند تا کار بانکی دارم باید انجام بدم...
صداش رو پایین آورد و گفت:شماره ی من رو که داری...
هروقت مشکلی پیش اومد کافیه باهام تماس بگیری...
ازش تشکر کردم، فرامرز هم سری برام تکون داد و به سمت ماشینش رفت و بعد زدن تک بوقی از حیاط خونه بیرون رفت...
در بزرگ حیاط رو بستم ...
پدر رحیم با دقت نگاهم کرد و بی مقدمه گفت:با رحیم حرف میزنم.از فردا... بهش میگم بین زن اول و دوم باید عدالت برقرار کنه..
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادوشش
یک فرصت بهت میدم، تو این مدت من
ناصر رو گیر میارم، توام فکرهات رو میکنی... بعدش... هرچی تو خواستی...
با قدردانی نگاهش کردم و گفتم:تهش هرچی بشه، من تا عمر دارم مدیون شمام...
بغض کرده قدمی به عقب برداشتم و به سرعت به سمت آشپزخونه رفتم...
ستاره خانم با دیدنم حرصی گفت:چی میگفتی؟خحالت نمیکشی؟
با بهت و حیرت نگاهش کردم... من چند قدم با فرامرز فاصله داشتم، چطور میتونست همچین حرفهایی بهم بزنه!
سحر پوزخندی زد و گفت:از همچین زنی چه انتظاراتی دارید مادرجون...
پوزخندی زدم و گفتم:تو از چی ناراحتی؟ چرا ادا رفتی تا به حرف بکشونیش؟ دیدی که چطور بی محلت کرد؟
ستاره خانم با حرص گفت:جفتتون ساکت شید، ای وای بر من و بخت بچه ام که همچین عروس هایی واسم آورده! یکی از یکی نوبرتر...
اینو گفت و ظرف سیب زمینی رو داد دست من و پیاز ها رو داد دست سحر تا خورد کنیم...
سحر با اعتراض گفت:من میخوام برم خونه ی خودم، رحیم رو هم با خودم میبرم.
ستاره خانم به تندی گفت:تو بیخود کردی، کجا ببری بچه ام رو؟ببریش باز بندازیش زیر دست اون برادر هات؟ که باز بگیرن کتکش بزنن؟
سرم رو گرم خلال کردن سیب زمینی ها کردم، سحرم انقدر با ستاره خانم بحث کرد که من سرسام گرفتم! آخرشم پیاز های خورد نشده رو گذاشت جلوی ستاره خانم و حق به جانب گفت:من کلفت نوکر این خونه نیستم که شما دستور بدی من بگم چشم! میرم رحیم رو جمع و جور کنم و برم خونه ام.
بعدم جلوی چشم های حیرت زده ی من و دهن باز مونده ی ستاره خانم از آشپزخونه بیرون زد....
بیرون که رفت نیشخندی زدم و گفتم:الحق که حقتون داشتن همچین عروسیه...
کمی بعد صدای گیج و منگ رحیم بلند شد، ستاره خانم دوید بیرون، هرچی سعی کرد مانع رفتن سحر بشه حریف نشد! سحر جفت پاشو کرده بود تو یک کفش که باید رحیم رو ببرم خونه ی خودم، پلاستیک داروهای رحیم رو هم گذاشته بود تو کیفش و کوتاه نمیومد...
در نهایت فرامرز خسته از جر و بحث ها چند قدمی جلو اومد و رو به رحیم که حتی نمیتونست روی پاهاش بند بشه گفت:رحیم... میخوای اینجا بمونی یا بری خونه ات؟
حال و روز رحیم عجیب بود، انگار گیج و منگ بود... با خودم گفتم حتما تحت تاثیر داروهاس... رحیم با صدای ضعیفی گفت:میرم... خونه ام...
+خیلی خب، زنداداش حالا که خودش میخواد بره دیگه بحث کردن فایده ای نداره... ریحون... عمو.. بیا کمک کن برن خونه اشون....
اینجوری دهن ستاره خانمم بسته شد و با حالی خراب عقب رفت....
رو گرفتم ازشون به بهانه ی جمع کردن تشک رحیم از وسط سالن به سمت سالن رفتم...
وقتی تشک رو جمع کردم زیر تشک چند تا کاغذ تا شده پیدا کردم، با تعجب کاغذ رو برداشتم و نگاهش بهش انداختم.. روش با خودکار آبی اسم رحیم و اسم مادرش نوشته شده بود، نمیدونم چرا با دیدن اون کاغذ دلهره افتاد به جونم، دو تا کاغذ بود درست شبیه هم... همون لحظه ستاره خانم وارد سالن شد و با اخم هایی درهم گفت:چی دستته؟
بی حرف کاغذ رو گرفتم سمتش و گفتم:اینم از هنرهای عروس تازه اس احتمالا..
ستاره خانم با بهت کاغذ رو برداشت:از کجا آوردی؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:زیر تشک رحیم بود، چند تای دیگه رو به خود رحیم آویزون کرده خدا میدونه!همه که عین من ساده نیستن که بشینن تماشا کنن تا دیگران زندگیشون رو از چنگشون دربیارن..
ستاره خانم بهت زده کاغذها رو برداشت و بیرون رفت، منم بعد جمع کردن سالن زیر غذا رو کم کردم و به سمت حیاط رفتم....
پدر رحیم و فرامرز داشتن تو حیاط باهم حرف میزدن، فرامرز با دیدن من دستی به شونه ی برادرش زد و گفت:دیگه سفارش نکنم داداش، میخوام همه جوره حواست باشه.. به وقتش خودم میام کار رو تموم میکنم....
پدر رحیم حسابی بهم ریخته بود، بدون اینکه جواب فرامرز رو بده به سمت من چرخید و نگاهم کرد، معذب دستی به روسریم کشیدم...
فرامرز با حالت هشدار گفت:داداش... متوجه حرف هام شدی دیگه؟
پدر رحیم با گیجی سری تکون داد و با صدای ضعیفی گفت:بله... بله متوجه شدم... باشه... من... همین کاری رو میکنم که تو میخوای...
فرامرز سری تکون داد و گفت:من دیگه باید برم، بعد این بیشتر زنگ میزنم... سعی میکنم بیشتر هم بیام...
با برادرش خداحافظی کرد و نیم نگاهی به من انداخت، لبخند گیجی زدم و گفتم:برای شام میموندید، ستاره خانم قیمه بار گذاشتن؟
گفت:خیلی دوست داشتم بمونم، اما باید برگردم شیراز، اول صبح چند تا کار بانکی دارم باید انجام بدم...
صداش رو پایین آورد و گفت:شماره ی من رو که داری...
هروقت مشکلی پیش اومد کافیه باهام تماس بگیری...
ازش تشکر کردم، فرامرز هم سری برام تکون داد و به سمت ماشینش رفت و بعد زدن تک بوقی از حیاط خونه بیرون رفت...
در بزرگ حیاط رو بستم ...
پدر رحیم با دقت نگاهم کرد و بی مقدمه گفت:با رحیم حرف میزنم.از فردا... بهش میگم بین زن اول و دوم باید عدالت برقرار کنه..
ادامه دارد....
✾
۳۳۸
۱۶:۴۳