عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هشتادوچهار یکی دو روز دیگه هم برمیگردیم خونه امون.. اینو گفت و در حیاط رو به ضرب بست ستاره خانم عین اسپند رو آتیش از جا پرید و رفت سمت سالن و کمی بعد صداش بلند شد؛این دختره... اینجا چی میخواست رحیم؟چطور راهش دادی؟ یادت رفته داداش هاش چه بلایی سرت آوردن؟چطور میتونی انقدر بی خیال باشی؟ جلو رفتم، از گوشه ی در باز خیره شدم به صورت رنگ پریده ی رحیم گیج و منگ بود انگار... +زنمه مادر... چیکارش کنم؟ ستاره خانم جیغی کشید و گفت:زنته؟ کدوم زن؟زنی که داده بودت دست داداش هاش ؟یادت رفته چه بلایی سر آوردن؟ رحیم آشفته سرش رو بین دست هاش گرفت و با حال غریبی گفت:تنها بذارید... ولم کن ننه... ولم کن بذار خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرم... دلم گرفت، من چهار سال نامزدش بودم، حتی یکبار پا کج نذاشته بودم تو اون دوران، رحیم همیشه میگفت قد چشم هام بهت اعتماد دارم، اما خیلی راحت من رو کنار گذاشت... خیلی راحت قید چهار سال دوستت دارم رو زد و هرچی این و اون گفتن رو باور کرد و زندگیمون رو خراب کرد... برگشتم تو اتاقم، انگار تحمل فضای اون خونه برام سخت شده بود، انگار در و دیوار ها فشار میاوردن بهم... یک ساعت بعد وقتی پدر رحیم و فرامرز برگشتن ستاره خانم تو حیاط کل ماجرا رو براشون تعریف کرد، پدر رحیم خود خوری میکرد، اما فرامرز با خونسردی گفت:خب اگر خودشون آشتی کردن چه بهتر.... زنداداش،واسه چی ما کاسه‌ی داغتر از آش بشیم؟لابد انقدر این زن رو دوست داره که به خاطرش از خطاش گذشته... شما هم این ماجرا رو هم نزنید،به خدا قسم دودش تو چشم خودتون میره... بذارید برن سر زندگیشون،تهش بد و خوبش تقصیر خودشون بوده دیگه... ستاره خانم اما آروم و قرار نداشت، میگفت رحیمی که سفت و سخت ایستاده بود تا سحر رو طلاق بده ،چطور چند دقیقه ای نظرش عوض شد و تو روی همه ی ما در اومد! راستش رفتار رحیم انقدر عجیب بود که منم کم کم داشتم باور میکردم که یه خبریه! فردای اون روز دوباره سر و کله ی سحر پیدا شد، ایندفعه هم آرایش کرده با لباس های قشنگ،لبخند از لبش دور نمیشد... اینبار ریحون در رو براش باز کرد، فرامرز هم تو حیاط دور ماشینش بود،میخواست برگرده شیراز ... سحر با دیدن فرامرز لبخندی به پهنای صورت زد و با ادا جلو اومد.. با صدای نازکی گفت:سلام خان عمو... خوبین؟ تعریف شما رو خیلی از رحیم جان شنیدم... خیلی از دیدنتون خوشوقتم. ما باید زودتر از این ها خدمت می‌رسیدیم ،اما سعادت نداشتیم انگار.. فرامرز حتی به نشونه ی احترام سرش رو بالا نگرفت، همونطور که داشت با دستمالی دست روغنیش رو پاک میکرد با اخم هایی درهم گفت:همچنین... بفرمایید تو.. درست نیست اینجا... سحر چشم کشیده ای گفت و به سمت سالن قدم برداشت، ستاره خانم که عصبانی بود و از آشپزخونه داشت سحر رو می‌پایید با حرص گفت: ای به اون که این و سر راه ما گذاشت... با حرص استکان های شسته شده رو گذاشتم تو جا ظرفی و گفتم:این نون رو خودتون واسه پسرتون لقمه گرفتید،حالا هم لذت ببرید ازش.... بی جوابم گذاشت،دلم میخواست با صدای بلندی بزنم زیر گریه، عجیب خودم رو بی کس و تنها میدیدم.. نیم ساعت بعد سحر از سالن بیرون زد .. تازه برای فرامرز چایی برده بودم و داشتم برمیگشتم تو آشپزخونه که با دیدن سحر پام سست شد و دم در روی پله نشستم و با غصه خیره شدم به دختری که فقط یک چیز بیشتر از من داشت! حمایت سفت و سخت خانواده اش رو... سحر با قدم های کوتاه به سمت فرامرز که داشت چایی می‌خورد رفت،تو دو قدمیش ایستاد و گفت:عموجان...عرضی داشتم خدمتتون... عجیب لفظ قلم حرف می‌زد این زن موذی! انگار اونم فهمیده بود فرامرز تو این خونه حرف اول و آخر رو میزنه،فهمیده بود اگر دل فرامرز رو به دست بیاره، رو در رو شدن با باقی اهل خونه به مراتب راحتتره... فرامرز به تندی گفت:من عموی شما نیستم خانم... حرفی اگر دارید با زنداداش بزنید... ایشون صلاح بدونن به من میگن.. سحر اما پررو تر از این حرف ها بود چون با اصرار گفت:راستش میخواستم شما میونه داری کنید،رحیم رو برگردونید خونه،خدارو شکر حالش بهتره، خودم میتونم تو خونه مراقبش باشم... فقط شما باشید که حرف و حدیثی نباشه،میخوام همه بدونن رحیم به خواست خودش برگشته، نه زور و ضرب داداش هام... فرامرز کلافه از جا بلند شد، دستی به لباسش کشید و گفت:من تو این موضوع دخالت نمیکنم، الانم باید هرچه زودتر برگردم شهر... بهتره این مشکل بین خودتون حل بشه... سحر با لحن ملتمسانه ای گفت:خواهش میکنم آقا فرامرز... شما بزرگتر همه ی ما هستید، حرف شما واسه اهل این خونه سنده... شما واسطه ی این صلح بشید دیگه کسی نمیتونه سنگ بندازه تو زندگی ما... با بغض گفت:به خدا من اگر برگشتم به خاطر این بوده که زندگیم رو دوست داشتم، از گفتن این حرف هم هیچ ابایی ندارم... ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادوپنج


جلوی همه هم میگم... نه آقام راضی به برگشتم بود، نه داداش هام... ولی من حرف همشون رو به جون خریدم و اومدم... در ضمن من که نخواستم اینجوری بشه! داداش هام سر خود وقتی فهمیده بودن من کتک خوردم دخالت کرده بودن... به خدا که الانم هیچ ترسی از طلاق من ندارن... ولی من... من رحیم رو دوست دارم..
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود،فرامرز با غمی عمیق نگاهم کرد،داشتم ذره ذره آب میشدم و حرف های سحر انگار تیر خلاصی بود برام...
سرم رو پایین انداختم و چنگی به دامنم زدم... چطور دل نمیکندم از این مرد بی عرضه و این زندگی بی سر و ته، اصلا این وضعیت چی داشت که من دل بسته بودم بهش و داشتم دست و پا میزدم برای نگه داشتنش...
چند تا نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط بشم، هزار بار گفته بودم دل از این مرد و این زندگی کندم،اما همش حرف بود... ته دلم هنوز ذره ای امید داشتم برای برگشت رحیم.. برای پشیمون شدنش... اما انگار سحر خیلی خوب تونسته بود رحیم رو سمت خودش بکشونه.. منم بیرون گود افتاده بودم ودست و پا میزدم برای زندگی که خیلی وقت بود باخته بودمش...
خیال میکردم با این همه اصرار سحر، فرامرز قدمی براش برمیداره،اما برخلافِ تصورم فرامرز با جدیت گفت:سرکار خانم، من از روز اول مخالف اصلی این وصلت بودم،حتی تو مراسم عروسی شرکت نکردم... الانم اگر اینجام برای عیادت از برادرزادمه... نه هیچ کار دیگه ای... شما ماشالله خودت یک تنه همه رو حریفی،اگر واقعا با شوهرت صلح کردی، دستش رو بگیر و ببر خونه ات... دیگه این ماجرا نیاز به سر و صدا و جار و جنجال نداره... منم کارهای مهمتری دارم... تو این خاله زنک بازی ها هم دخالت نمیکنم...
دلم خنک شد. بعد کلی حرص خوردن حرف های فرامرز انگار آتیش درونم رو خاموش کرد، همینکه سحر از جانب فرامرز طرد شده بود دنیایی ارزش داشت برام...
فرامرز با اخم هایی درهم به سمت ماشینش رفت، نرسیده به ماشین با صدای بلندی گفت:افاق خانم،یک لحظه تشریف میاری لطفا...
از جا بلند شدم، چروک لباسم رو با دست صاف کردم و با عجله به سمتش رفتم...
سحر با نفرت داشت نگاهم میکرد،بی محلش کردم و رو به فرامرز گفتم:بله، کاری داشتید با من؟
نزدیک اومد و با صدایی که مشخص بود نمیخواد به گوش کسی برسه گفت:اینجا راحتی شما؟ اذیت نمیشی؟این شرایط... به هرحال هر زنی رو عذاب میده...
اشک نشست کنج چشمم،شونه ای بالا انداختم و با غصه گفتم:خودتون میدونید هم راحت نیستم، هم عذاب میکشم از این وضعیت... اما... نه جای دیگه ای رو دارم برای رفتن، نه چاره ای دارم جز موندن...
آهی از ته دل کشیدم و گفتم:به قول ستاره خانم، ته این ماجرا هرچی بشه، من باید تا عمر دارم گوشه ی این خونه بمونم و بپوسم... غیر اینم نیست...
با بغض سرم رو پایین انداختم، فرامرز بی قرار این پا و اون پا کرد و گفت:هنوز رحیم رو دوست داری؟ هنوز امید داری به درست شدن این زندگی؟
خواستم جوابش رو بدم که ستاره خانم با حرص گفت:کجا موندی افاق؟بیا کمک کن شام رو میخوام بار بذارم...
به عقب برگشتم، سحر هنوز سرجاش ایستاده بود و با دقت ما رو نگاه می‌کرد، مشخص بود میخواد بفهمه ما داریم چی بهم میگیم...
فرامرز با جدیت گفت:از عروس جدید کمک بگیر زنداداش.. انگار بدش نمیاد خودش رو بین این خانواده جا کنه... من چند دقیقه ای با آفاق خانم کار دارم... موضوعی هست که باید حل بشه امروز...
ستاره خانم با نفرت نگاهش رو ازم گرفت و سحر به اجبار به سمت آشپزخونه رفت. همون وقفه ی چند ثانیه ای کافی بود تا فکرهام رو بکنم...
به سمت فرامرز برگشتم و بی معطلی گفتم:شاید این حرف از ته دلم نباشه، اما جوابیه که الان میخوام به سوالتون بدم و بابتش مطمئنم... لااقل عقلم الان اینو میگه...
منتظر نگاهم کرد، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:دیگه نه رحیم رو دوست دارم، نه امیدی به این زندگی دارم... اگر راهی برای خلاصی از این زندگی و این خونه داشته باشم، ته اون راه مهم نیست چی میشه... به هرحال من اون راه رو به موندن تو این خونه ترجیح میدم...
فرامرز با دقت نگاهم کرد و گفت:یعنی... میخوای از رحیم جدا بشی؟
کلمه ی طلاق تو سرم چرخید... کلمه ی سنگینی بود، حتی فکر کردن بهش دلهره به جونم مینداخت... شک نداشتم بعد طلاق هیچکس حمایتم نمی‌کرد... از بابا و مامان بگیر، تا آقاجون و رضا... هیچکس بعد طلاق پشتم در نمیومد...
آقاجون که با شوهر دادنم خودش رو خلاص کرده بود و حتی یکبار هم سراغم رو نگرفته بود، البته که از همون اولم علاقه ای به ما نداشت و انگار از سر اجبار ما رو تو خونه اش راه داده بود...
دستم رو مشت کردم و با قاطعیت گفتم:میخوام ازش جدا بشم، بعدش چی میشه واسم مهم نیست... یعنی هرچی بشه از شرایطی که الان دارم بدتر نمیشه...
فرامرز سری تکون داد و گفت:در مورد این موضوع نمیشه هول هولکی تصمیم گرفت...


ادامه دارد...
undefined۱۰
undefined۲

۳۳۴

۱۱:۲۰