#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادوپنج
جلوی همه هم میگم... نه آقام راضی به برگشتم بود، نه داداش هام... ولی من حرف همشون رو به جون خریدم و اومدم... در ضمن من که نخواستم اینجوری بشه! داداش هام سر خود وقتی فهمیده بودن من کتک خوردم دخالت کرده بودن... به خدا که الانم هیچ ترسی از طلاق من ندارن... ولی من... من رحیم رو دوست دارم..
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود،فرامرز با غمی عمیق نگاهم کرد،داشتم ذره ذره آب میشدم و حرف های سحر انگار تیر خلاصی بود برام...
سرم رو پایین انداختم و چنگی به دامنم زدم... چطور دل نمیکندم از این مرد بی عرضه و این زندگی بی سر و ته، اصلا این وضعیت چی داشت که من دل بسته بودم بهش و داشتم دست و پا میزدم برای نگه داشتنش...
چند تا نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط بشم، هزار بار گفته بودم دل از این مرد و این زندگی کندم،اما همش حرف بود... ته دلم هنوز ذره ای امید داشتم برای برگشت رحیم.. برای پشیمون شدنش... اما انگار سحر خیلی خوب تونسته بود رحیم رو سمت خودش بکشونه.. منم بیرون گود افتاده بودم ودست و پا میزدم برای زندگی که خیلی وقت بود باخته بودمش...
خیال میکردم با این همه اصرار سحر، فرامرز قدمی براش برمیداره،اما برخلافِ تصورم فرامرز با جدیت گفت:سرکار خانم، من از روز اول مخالف اصلی این وصلت بودم،حتی تو مراسم عروسی شرکت نکردم... الانم اگر اینجام برای عیادت از برادرزادمه... نه هیچ کار دیگه ای... شما ماشالله خودت یک تنه همه رو حریفی،اگر واقعا با شوهرت صلح کردی، دستش رو بگیر و ببر خونه ات... دیگه این ماجرا نیاز به سر و صدا و جار و جنجال نداره... منم کارهای مهمتری دارم... تو این خاله زنک بازی ها هم دخالت نمیکنم...
دلم خنک شد. بعد کلی حرص خوردن حرف های فرامرز انگار آتیش درونم رو خاموش کرد، همینکه سحر از جانب فرامرز طرد شده بود دنیایی ارزش داشت برام...
فرامرز با اخم هایی درهم به سمت ماشینش رفت، نرسیده به ماشین با صدای بلندی گفت:افاق خانم،یک لحظه تشریف میاری لطفا...
از جا بلند شدم، چروک لباسم رو با دست صاف کردم و با عجله به سمتش رفتم...
سحر با نفرت داشت نگاهم میکرد،بی محلش کردم و رو به فرامرز گفتم:بله، کاری داشتید با من؟
نزدیک اومد و با صدایی که مشخص بود نمیخواد به گوش کسی برسه گفت:اینجا راحتی شما؟ اذیت نمیشی؟این شرایط... به هرحال هر زنی رو عذاب میده...
اشک نشست کنج چشمم،شونه ای بالا انداختم و با غصه گفتم:خودتون میدونید هم راحت نیستم، هم عذاب میکشم از این وضعیت... اما... نه جای دیگه ای رو دارم برای رفتن، نه چاره ای دارم جز موندن...
آهی از ته دل کشیدم و گفتم:به قول ستاره خانم، ته این ماجرا هرچی بشه، من باید تا عمر دارم گوشه ی این خونه بمونم و بپوسم... غیر اینم نیست...
با بغض سرم رو پایین انداختم، فرامرز بی قرار این پا و اون پا کرد و گفت:هنوز رحیم رو دوست داری؟ هنوز امید داری به درست شدن این زندگی؟
خواستم جوابش رو بدم که ستاره خانم با حرص گفت:کجا موندی افاق؟بیا کمک کن شام رو میخوام بار بذارم...
به عقب برگشتم، سحر هنوز سرجاش ایستاده بود و با دقت ما رو نگاه میکرد، مشخص بود میخواد بفهمه ما داریم چی بهم میگیم...
فرامرز با جدیت گفت:از عروس جدید کمک بگیر زنداداش.. انگار بدش نمیاد خودش رو بین این خانواده جا کنه... من چند دقیقه ای با آفاق خانم کار دارم... موضوعی هست که باید حل بشه امروز...
ستاره خانم با نفرت نگاهش رو ازم گرفت و سحر به اجبار به سمت آشپزخونه رفت. همون وقفه ی چند ثانیه ای کافی بود تا فکرهام رو بکنم...
به سمت فرامرز برگشتم و بی معطلی گفتم:شاید این حرف از ته دلم نباشه، اما جوابیه که الان میخوام به سوالتون بدم و بابتش مطمئنم... لااقل عقلم الان اینو میگه...
منتظر نگاهم کرد، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:دیگه نه رحیم رو دوست دارم، نه امیدی به این زندگی دارم... اگر راهی برای خلاصی از این زندگی و این خونه داشته باشم، ته اون راه مهم نیست چی میشه... به هرحال من اون راه رو به موندن تو این خونه ترجیح میدم...
فرامرز با دقت نگاهم کرد و گفت:یعنی... میخوای از رحیم جدا بشی؟
کلمه ی طلاق تو سرم چرخید... کلمه ی سنگینی بود، حتی فکر کردن بهش دلهره به جونم مینداخت... شک نداشتم بعد طلاق هیچکس حمایتم نمیکرد... از بابا و مامان بگیر، تا آقاجون و رضا... هیچکس بعد طلاق پشتم در نمیومد...
آقاجون که با شوهر دادنم خودش رو خلاص کرده بود و حتی یکبار هم سراغم رو نگرفته بود، البته که از همون اولم علاقه ای به ما نداشت و انگار از سر اجبار ما رو تو خونه اش راه داده بود...
دستم رو مشت کردم و با قاطعیت گفتم:میخوام ازش جدا بشم، بعدش چی میشه واسم مهم نیست... یعنی هرچی بشه از شرایطی که الان دارم بدتر نمیشه...
فرامرز سری تکون داد و گفت:در مورد این موضوع نمیشه هول هولکی تصمیم گرفت...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادوپنج
جلوی همه هم میگم... نه آقام راضی به برگشتم بود، نه داداش هام... ولی من حرف همشون رو به جون خریدم و اومدم... در ضمن من که نخواستم اینجوری بشه! داداش هام سر خود وقتی فهمیده بودن من کتک خوردم دخالت کرده بودن... به خدا که الانم هیچ ترسی از طلاق من ندارن... ولی من... من رحیم رو دوست دارم..
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود،فرامرز با غمی عمیق نگاهم کرد،داشتم ذره ذره آب میشدم و حرف های سحر انگار تیر خلاصی بود برام...
سرم رو پایین انداختم و چنگی به دامنم زدم... چطور دل نمیکندم از این مرد بی عرضه و این زندگی بی سر و ته، اصلا این وضعیت چی داشت که من دل بسته بودم بهش و داشتم دست و پا میزدم برای نگه داشتنش...
چند تا نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط بشم، هزار بار گفته بودم دل از این مرد و این زندگی کندم،اما همش حرف بود... ته دلم هنوز ذره ای امید داشتم برای برگشت رحیم.. برای پشیمون شدنش... اما انگار سحر خیلی خوب تونسته بود رحیم رو سمت خودش بکشونه.. منم بیرون گود افتاده بودم ودست و پا میزدم برای زندگی که خیلی وقت بود باخته بودمش...
خیال میکردم با این همه اصرار سحر، فرامرز قدمی براش برمیداره،اما برخلافِ تصورم فرامرز با جدیت گفت:سرکار خانم، من از روز اول مخالف اصلی این وصلت بودم،حتی تو مراسم عروسی شرکت نکردم... الانم اگر اینجام برای عیادت از برادرزادمه... نه هیچ کار دیگه ای... شما ماشالله خودت یک تنه همه رو حریفی،اگر واقعا با شوهرت صلح کردی، دستش رو بگیر و ببر خونه ات... دیگه این ماجرا نیاز به سر و صدا و جار و جنجال نداره... منم کارهای مهمتری دارم... تو این خاله زنک بازی ها هم دخالت نمیکنم...
دلم خنک شد. بعد کلی حرص خوردن حرف های فرامرز انگار آتیش درونم رو خاموش کرد، همینکه سحر از جانب فرامرز طرد شده بود دنیایی ارزش داشت برام...
فرامرز با اخم هایی درهم به سمت ماشینش رفت، نرسیده به ماشین با صدای بلندی گفت:افاق خانم،یک لحظه تشریف میاری لطفا...
از جا بلند شدم، چروک لباسم رو با دست صاف کردم و با عجله به سمتش رفتم...
سحر با نفرت داشت نگاهم میکرد،بی محلش کردم و رو به فرامرز گفتم:بله، کاری داشتید با من؟
نزدیک اومد و با صدایی که مشخص بود نمیخواد به گوش کسی برسه گفت:اینجا راحتی شما؟ اذیت نمیشی؟این شرایط... به هرحال هر زنی رو عذاب میده...
اشک نشست کنج چشمم،شونه ای بالا انداختم و با غصه گفتم:خودتون میدونید هم راحت نیستم، هم عذاب میکشم از این وضعیت... اما... نه جای دیگه ای رو دارم برای رفتن، نه چاره ای دارم جز موندن...
آهی از ته دل کشیدم و گفتم:به قول ستاره خانم، ته این ماجرا هرچی بشه، من باید تا عمر دارم گوشه ی این خونه بمونم و بپوسم... غیر اینم نیست...
با بغض سرم رو پایین انداختم، فرامرز بی قرار این پا و اون پا کرد و گفت:هنوز رحیم رو دوست داری؟ هنوز امید داری به درست شدن این زندگی؟
خواستم جوابش رو بدم که ستاره خانم با حرص گفت:کجا موندی افاق؟بیا کمک کن شام رو میخوام بار بذارم...
به عقب برگشتم، سحر هنوز سرجاش ایستاده بود و با دقت ما رو نگاه میکرد، مشخص بود میخواد بفهمه ما داریم چی بهم میگیم...
فرامرز با جدیت گفت:از عروس جدید کمک بگیر زنداداش.. انگار بدش نمیاد خودش رو بین این خانواده جا کنه... من چند دقیقه ای با آفاق خانم کار دارم... موضوعی هست که باید حل بشه امروز...
ستاره خانم با نفرت نگاهش رو ازم گرفت و سحر به اجبار به سمت آشپزخونه رفت. همون وقفه ی چند ثانیه ای کافی بود تا فکرهام رو بکنم...
به سمت فرامرز برگشتم و بی معطلی گفتم:شاید این حرف از ته دلم نباشه، اما جوابیه که الان میخوام به سوالتون بدم و بابتش مطمئنم... لااقل عقلم الان اینو میگه...
منتظر نگاهم کرد، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:دیگه نه رحیم رو دوست دارم، نه امیدی به این زندگی دارم... اگر راهی برای خلاصی از این زندگی و این خونه داشته باشم، ته اون راه مهم نیست چی میشه... به هرحال من اون راه رو به موندن تو این خونه ترجیح میدم...
فرامرز با دقت نگاهم کرد و گفت:یعنی... میخوای از رحیم جدا بشی؟
کلمه ی طلاق تو سرم چرخید... کلمه ی سنگینی بود، حتی فکر کردن بهش دلهره به جونم مینداخت... شک نداشتم بعد طلاق هیچکس حمایتم نمیکرد... از بابا و مامان بگیر، تا آقاجون و رضا... هیچکس بعد طلاق پشتم در نمیومد...
آقاجون که با شوهر دادنم خودش رو خلاص کرده بود و حتی یکبار هم سراغم رو نگرفته بود، البته که از همون اولم علاقه ای به ما نداشت و انگار از سر اجبار ما رو تو خونه اش راه داده بود...
دستم رو مشت کردم و با قاطعیت گفتم:میخوام ازش جدا بشم، بعدش چی میشه واسم مهم نیست... یعنی هرچی بشه از شرایطی که الان دارم بدتر نمیشه...
فرامرز سری تکون داد و گفت:در مورد این موضوع نمیشه هول هولکی تصمیم گرفت...
ادامه دارد...
۳۳۴
۱۱:۲۰