عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_دوازدهم یه موضوع بین من و عروسم.. بعدم، شما گفتی عقد کنن تا این حرف و حدیثل تموم شه،عقد کردن دیگه... شما هم بیشتر از این کار و بارت رو به امون خدا رها نکن.. صدای قدم هاشون رو شنیدم، داشتن به سمت اتاق میومدن.. هراسون به سمت ته اتاق رفتم، دستگیره ی در که پایین رفت صدای جدی فرامرز به گوشم رسید:زنداداش،بهتره قبل رفتنم تکلیف زمین های پشت برکه و زمین های لب جاده مشخص بشه، حتی تکلیف این خونه... بالاخره منم هزینه کردم... ستاره خانم با بهت گفت:این کارها رو به خاطر این دختر میکنی؟ اصلا میفهمی این دختر چه کرده با ما؟ صدای فرامرز نزدیکتر شد:این زن رو رد کن بره،نذار ماجرا بیخ پیدا کنه و به غریبه ها کشیده بشه...روز اول شرط ما همین بود... همه چیز بین خانواده ی خودمون حل میشه... کمی بعد صدای پر حرص ستاره خانم به گوشم رسید:ساره خانم، شما برو، بعدا خودم میام خونه ات مزد اومدنت رو میدم.. بین گریه لبخندی به لبم نشست، هرچند شک نداشتم ستاره خانم به این راحتی دست از سر من برنمی‌داشت...اما به هرحال از این ستون به اون ستون فرج بود... خدا رو چه دیدی شاید زمین و زمان جوری میچرخید که همه چیز مطابق میل من میشد... هرچند بعید بود، اما امید تنها چیزی بود که میتونست من رو سرپا نگه داره.... دستگیره ی در بالا رفت و در اتاق بسته شد... نفس راحتی کشیدم و روی زمین نشستم، صدای بحث و جدل آهسته ای میومد ،اما راستش برام مهم نبود چی میگن، همینکه ساره رفته بود برام کافی بود... چند ساعت بعد رحیم از خواب بیدار شد، فرامرز تو حیاط با اخم هایی درهم دور ماشینش بود و من داشتم از گوشه ی پنجره نگاهش میکردم.... به محض بیرون اومدن رحیم، فرامرز جلو رفت و چیزی بهش گفت که نشنیدم، بعدم اشاره ای به اتاق کرد و از جلوی رحیم کنار رفت... رحیم با قدم های سست به سمت اتاق اومد، در رو که باز کرد با اضطراب ایستادم و سلام کردم... چشم هاش قرمز شده بود و اخم هاش حسابی درهم بود... بدون اینکه جواب سلامم رو بده گوشه ای نشست و گفت:اینجا چرا انقدر سرده؟ شونه ای بالا انداختم:بخاری نداره، می‌بینید که... غرغرکنان گفت:لیاقت همین اتاق هم نداری، هرکی جای من بود جور دیگه رفتار میکرد، نه اینکه با عزت و احترام عقدت کنه... دندون هام رو بهم فشردم:چقدرم احترام میذارید! اصلا شما اومدی اینجا چیکار؟ از مادرت اجازه گرفتی؟ نگاه تندی بهم انداخت:فعلا برو خداروشکر کن فرامرز طرفت رو گرفته، وگرنه شک نکن وضع و حالت این نبود.. روی زمین دراز کشید و دستش رو روی چشمش گذاشت... دستش رو برداشت و با عصبانیت گفت:نمیخوای بگی واسه چی رفتی؟واسه چی شب عروسی ولم کردی؟ با بغض گفتم:من نرفتم، دزدیدنم... بالش کنارش رو محکم پرت کرد سمتم، جیغی کشیدم و تو خودم جمع شدم، انگار حرفم خیلی براش سنگین بود که از جا بلند شد و بی مقدمه لگدی به صورتم کوبید و فریاد زد:دروغ نگو... همه چیز مشخصه...رفتی و حالا میگی دزدیده شدی؟ دردی تو فکم پیچید و ناخودآگاه سرم به عقب کشیده شد، آخی از درد گفتم و اشک سرازیر شد روی صورتم، سرم نبض میزد... رحیم با خشم گفت:اگر روز اول کتک خورده بودی زبون باز میکردی و حقیقت و میگفتی.... اینو گفت و محکم هولم داد، زمین خوردم و تو خودم جمع شدم، آدمی نبودم که التماس کنم... حتی نمیخواستم رحیم اشکم رو ببینه ،برای همین سرم رو پایین انداخته بودم، رحیم هم انگار سکوت من عصبی ترش کرده بود که اینبار با پاشنه ی پا چنان ضربه ای به فرق سرم کوبید که ناخودآگاه فریادی از درد کشیدم... انگار کور شده بودم، دستم رو روی سرم گذاشتم و ناله کردم، سرم داشت از درد منفجر میشد و چشم هام هیچ جا رو نمیدید.... صدای بهم خوردن در اتاق به گوشم رسید و بعدش صدای وحشت زده ی فرامر:چه میکنی رحیم؟ رحیم حق به جانب گفت:زنمه. اختیار دارشم.اینکه دیگه آبروی شما نیست که هی بکوبیدش تو سرم.... چند بار پلک زدم، واقعا هیچی نمیدیدم، فریادی کشیدم:هیچی نمیبینم... من... چشمم هیچ جا رو نمیبینه... رحیم با صدای لرزونی گفت:حرف بیخود نگو.... بلند بلند گریه میکردم و سعی می‌کردم ذره ای از فضای اطرافم رو ببینم اما موفق نمیشدم... فرامرز با عصبانیت گفت:چیکارش کردی؟فرامرز گفتدمنو ببین دختر ؟ سرت رو بگیر سمت من.. با گریه گفتم:نمیبینم... همه چی سیاهه... با پاشنه ی پا کوبید فرق سرم... فرامرز منو‌ خواست ببر پیش دکتر، رحیم با اعتراض گفتدچیکار میکنی فرامرز؟ زن من رو کجا میبری؟ جوابش رو نداد،با راهنماییش وارد حیاط شدیم... صدای قدم های تندی به گوشم رسید و بعدش صدای وحشت زده ی ستاره:فرامرز.... چیکار میکنی؟ این دختره... فرامرز با عصبانیت گفت:در ماشین رو باز کن زنداداش، خودتم بپوش این دختر رو ببریم درمونگاه ببینم پسرت چه کرده... در ماشین رو باز کردن و من رو روی صندلی عقب نشوندن. ادامه دارد....
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سیزدهم


کمی بعد دوباره در ماشین باز شد و پتوی سنگینی روی پام انداخته شد، صدای جدی فرامرز به گوشم رسید:این رو دور خودت بپیچ. هوا سرده..
ستاره خانم حق به جانب گفت:من باهات جایی نمیام فرامرز، این دخترم عین چی دروغ میگه، رحیم میگه فقط یکی کوبیده تو سرش.. با یه ضربه ی سر مگه کسی کور میشه؟
فرامرز با خشم در ماشین رو بست و فریاد زد:در حیاط رو باز کن...
از زور گریه نفسم بالا نمیومد، مدام چشم میچرخوندم بلکه چیزی ببینم، انگار کم کم بیناییم داشت برمی‌گشت، نور رو کم کم داشتم میدیدم....
از خونه که بیرون رفتیم فرامرز نگران گفت:هنوز چیزی نمیبینی؟
با صدای لرزونی گفتم:یکم نور... یکم نور میبینم..
سرعتش رو بیشتر کرد، حالم داشت از اون شرایط بهم می‌خورد، بیزار بودم از اینکه یکی بهم ترحم کنه... یا به خاطر من خودش رو به دردسر بندازه...
وقتی رسیدیم درمانگاه ده جلوی چشمم رو تار میدیدم...
فرامرز در ماشین رو باز کرد و گفت:میتونی خودت بیای یا بگم یکی بیاد کمکت؟
+میتونم... اطرافم رو تار میبینم....
وارد درمانگاه که شدیم دکتر که مرد جوونی بود به محض دیدن فرامرز از جا بلند شد:به به، آقا فرامرز،چه سعادتی!
فرامرز سلام سردی کرد و گفت:میای مریض و ببینی یوسف؟ گویا چشمش درست نمیبینه...
با اشاره ی فرامرز روی صندلی نشستم، دکتر مشغول سوال جواب کردنم شد وهمزمان صورتم رو با گاز تمیز میکرد، وقتی فهمید سرم ضربه خورده و اول هیچی نمیدیدم و حالا کم کم بیناییم داره برمیگرده رو به فرامرز گفت:فعلا که گویا بینایی داره برمیگرده، احتمالا ضربه باعث شوک شده... ولی میخوای برای اطمینان ببر شیراز یه عکس از سرش بگیرن... ممکنه ضربه تبعات دیگه ای به دنبال داشته باشه که طولانی مدت خودش رو نشون بده...
فرامرز کلافه گفت:حتما باید عکس بگیره؟ همینجوری نمیفهمی؟
+نه متاسفانه، حتما باید از سرش عکس گرفته بشه، نگران نباش، انشالله که چیزی نیست... اگر اشتباه نکنم، عروس برادرته،درسته؟ همون که..
فرامرز حرفش رو قطع کرد و گفت:دستت درد نکنه، اگر آدرس دکتر خاصی تو شیراز هست که واسم بنویس، اگر نه بگو پیش چه تخصصی ببرم؟
دیدم لحظه به لحظه داشت بهتر میشد، دکتر روی کاغذ چیزی نوشت و به دست فرامرز داد:به منشی بگو از طرف منی، شرایط رو توضیح بدی همون روز بهت نوبت میده...
فرامرز تشکری کرد و از جا بلند شد، منم با قدم های کوتاه به دنبالش، دکتر برای سر درد و آسیبی که به صورتم رسیده بود مسکن نوشته بود، فرامرز دارو رو گرفت و هر دو به سمت ماشین رفتیم، نزدیک ماشین که شدیم چشمم به دو تا از همسایه های قدیمی خونه ی آقاجون افتاد، همونطور که خیره به ما نگاه می‌کردند زیر گوش هم پچ پچ میکردند..
سوار ماشین شدم، فرامرز هم غرغرکنان سوار شد: کم حرف پشت سرمون هست، اینم میشه بدتر...
سرم رو پایین انداختم، واقعا دردسر بزرگی برای این مرد درست کرده بودم...
فرامرز کلافه نگاهی به صورت خیس اشکم انداخت:خیلی خب، حالا نمیخواد گریه کنی، نشنیدی دکتر چی گفت؟ گفت گریه ممنوع، ممکنه به چشمت آسیب برسونه... تا بریم شیراز و یا عکس از سرت بگیرن و خیالمون راحت بشه ...
آهسته گفتم:تا همین درمانگاه هم کسی باهام نیومد! با کی برم شیراز؟
جوابم رو نداد و ماشین رو روشن کرد، ماشین که به حرکت دراومد بی اختیار گفتم:رحیم واقعا میخواد زن دوم بگیره؟
فرامرز نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:شرط روز اول همین بود دیگه! انتظار دیگه ای داری؟
با بغض نه ی ضعیفی گفتم، رحیم رو دوست نداشتم، یعنی نه اینکه از اول دوست نداشته باشم! نه... وقتی رحیم اومد خواستگاریم و به خواست آقاجون رفتیم تو حیاط تا با هم حرف بزنیم بهش علاقه مند شده بودم.مهرش به دلم افتاده بود، مرد بدی نبود، مهربون بود،هوام رو داشت، خودش میگفت وقتی تو مراسم عروسی آفرین من رو دیده بود بهم علاقمند شده... اما رحیم اون روزها رو نمی‌شناختم،مرد بی رحمی که تا مرز کور کردنم رفته بود! بدی ماجرا اینجا بود که من به رحیم حق میدادم چشم دیدن من رو نداشته باشه... اما زن دوم گرفتن... داشتن یه هوو از تحمل من خارج بود...
کمی که از درمانگاه دور شدیم فرامرز نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:از حالا لازم نیست عزای اتفاقی که نیفتاده رو بخوری! الان که دست زن دومش رو نگرفته بیاره جلو چشم تو!
آهی از ته دل کشیدم:بالاخره که میاره...
بی خیال گفت:به بعدا، بعدا فکر کن دختر جون، اینجوری کمتر اذیت میشی...
مکث کوتاهی کرد، سرعتش رو کم کرد و با تردید گفت:هیچ نشونی از مردی که تو رو دزدیده بود نداری؟ یک اسم... یک نشونی از چهره اش... یک آدرس... هرچی که بشه باهاش گیرش انداخت....
وقتی گفت شرمنده شدم، از اینکه این مرد باور کرده بود ..
معذب گفتم:نه... هیچی ازش


ادامه دارد...
undefined۱۳
undefined۷

۴۱۹

۱۹:۳۱