#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_دوازدهم
یه موضوع بین من و عروسم.. بعدم، شما گفتی عقد کنن تا این حرف و حدیثل تموم شه،عقد کردن دیگه... شما هم بیشتر از این کار و بارت رو به امون خدا رها نکن..
صدای قدم هاشون رو شنیدم، داشتن به سمت اتاق میومدن.. هراسون به سمت ته اتاق رفتم، دستگیره ی در که پایین رفت صدای جدی فرامرز به گوشم رسید:زنداداش،بهتره قبل رفتنم تکلیف زمین های پشت برکه و زمین های لب جاده مشخص بشه، حتی تکلیف این خونه... بالاخره منم هزینه کردم...
ستاره خانم با بهت گفت:این کارها رو به خاطر این دختر میکنی؟ اصلا میفهمی این دختر چه کرده با ما؟
صدای فرامرز نزدیکتر شد:این زن رو رد کن بره،نذار ماجرا بیخ پیدا کنه و به غریبه ها کشیده بشه...روز اول شرط ما همین بود... همه چیز بین خانواده ی خودمون حل میشه...
کمی بعد صدای پر حرص ستاره خانم به گوشم رسید:ساره خانم، شما برو، بعدا خودم میام خونه ات مزد اومدنت رو میدم..
بین گریه لبخندی به لبم نشست، هرچند شک نداشتم ستاره خانم به این راحتی دست از سر من برنمیداشت...اما به هرحال از این ستون به اون ستون فرج بود... خدا رو چه دیدی شاید زمین و زمان جوری میچرخید که همه چیز مطابق میل من میشد... هرچند بعید بود، اما امید تنها چیزی بود که میتونست من رو سرپا نگه داره....
دستگیره ی در بالا رفت و در اتاق بسته شد... نفس راحتی کشیدم و روی زمین نشستم، صدای بحث و جدل آهسته ای میومد ،اما راستش برام مهم نبود چی میگن، همینکه ساره رفته بود برام کافی بود...
چند ساعت بعد رحیم از خواب بیدار شد، فرامرز تو حیاط با اخم هایی درهم دور ماشینش بود و من داشتم از گوشه ی پنجره نگاهش میکردم....
به محض بیرون اومدن رحیم، فرامرز جلو رفت و چیزی بهش گفت که نشنیدم، بعدم اشاره ای به اتاق کرد و از جلوی رحیم کنار رفت...
رحیم با قدم های سست به سمت اتاق اومد، در رو که باز کرد با اضطراب ایستادم و سلام کردم...
چشم هاش قرمز شده بود و اخم هاش حسابی درهم بود...
بدون اینکه جواب سلامم رو بده گوشه ای نشست و گفت:اینجا چرا انقدر سرده؟
شونه ای بالا انداختم:بخاری نداره، میبینید که...
غرغرکنان گفت:لیاقت همین اتاق هم نداری، هرکی جای من بود جور دیگه رفتار میکرد، نه اینکه با عزت و احترام عقدت کنه...
دندون هام رو بهم فشردم:چقدرم احترام میذارید! اصلا شما اومدی اینجا چیکار؟ از مادرت اجازه گرفتی؟
نگاه تندی بهم انداخت:فعلا برو خداروشکر کن فرامرز طرفت رو گرفته، وگرنه شک نکن وضع و حالت این نبود..
روی زمین دراز کشید و دستش رو روی چشمش گذاشت...
دستش رو برداشت و با عصبانیت گفت:نمیخوای بگی واسه چی رفتی؟واسه چی شب عروسی ولم کردی؟
با بغض گفتم:من نرفتم، دزدیدنم...
بالش کنارش رو محکم پرت کرد سمتم، جیغی کشیدم و تو خودم جمع شدم، انگار حرفم خیلی براش سنگین بود که از جا بلند شد و بی مقدمه لگدی به صورتم کوبید و فریاد زد:دروغ نگو... همه چیز مشخصه...رفتی و حالا میگی دزدیده شدی؟
دردی تو فکم پیچید و ناخودآگاه سرم به عقب کشیده شد، آخی از درد گفتم و اشک سرازیر شد روی صورتم، سرم نبض میزد...
رحیم با خشم گفت:اگر روز اول کتک خورده بودی زبون باز میکردی و حقیقت و میگفتی....
اینو گفت و محکم هولم داد، زمین خوردم و تو خودم جمع شدم، آدمی نبودم که التماس کنم... حتی نمیخواستم رحیم اشکم رو ببینه ،برای همین سرم رو پایین انداخته بودم، رحیم هم انگار سکوت من عصبی ترش کرده بود که اینبار با پاشنه ی پا چنان ضربه ای به فرق سرم کوبید که ناخودآگاه فریادی از درد کشیدم...
انگار کور شده بودم، دستم رو روی سرم گذاشتم و ناله کردم، سرم داشت از درد منفجر میشد و چشم هام هیچ جا رو نمیدید....
صدای بهم خوردن در اتاق به گوشم رسید و بعدش صدای وحشت زده ی فرامر:چه میکنی رحیم؟
رحیم حق به جانب گفت:زنمه. اختیار دارشم.اینکه دیگه آبروی شما نیست که هی بکوبیدش تو سرم....
چند بار پلک زدم، واقعا هیچی نمیدیدم، فریادی کشیدم:هیچی نمیبینم... من... چشمم هیچ جا رو نمیبینه...
رحیم با صدای لرزونی گفت:حرف بیخود نگو....
بلند بلند گریه میکردم و سعی میکردم ذره ای از فضای اطرافم رو ببینم اما موفق نمیشدم...
فرامرز با عصبانیت گفت:چیکارش کردی؟فرامرز گفتدمنو ببین دختر ؟ سرت رو بگیر سمت من..
با گریه گفتم:نمیبینم... همه چی سیاهه... با پاشنه ی پا کوبید فرق سرم...
فرامرز منو خواست ببر پیش دکتر، رحیم با اعتراض گفتدچیکار میکنی فرامرز؟ زن من رو کجا میبری؟
جوابش رو نداد،با راهنماییش وارد حیاط شدیم... صدای قدم های تندی به گوشم رسید و بعدش صدای وحشت زده ی ستاره:فرامرز.... چیکار میکنی؟ این دختره...
فرامرز با عصبانیت گفت:در ماشین رو باز کن زنداداش، خودتم بپوش این دختر رو ببریم درمونگاه ببینم پسرت چه کرده...
در ماشین رو باز کردن و من رو روی صندلی عقب نشوندن.
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_دوازدهم
یه موضوع بین من و عروسم.. بعدم، شما گفتی عقد کنن تا این حرف و حدیثل تموم شه،عقد کردن دیگه... شما هم بیشتر از این کار و بارت رو به امون خدا رها نکن..
صدای قدم هاشون رو شنیدم، داشتن به سمت اتاق میومدن.. هراسون به سمت ته اتاق رفتم، دستگیره ی در که پایین رفت صدای جدی فرامرز به گوشم رسید:زنداداش،بهتره قبل رفتنم تکلیف زمین های پشت برکه و زمین های لب جاده مشخص بشه، حتی تکلیف این خونه... بالاخره منم هزینه کردم...
ستاره خانم با بهت گفت:این کارها رو به خاطر این دختر میکنی؟ اصلا میفهمی این دختر چه کرده با ما؟
صدای فرامرز نزدیکتر شد:این زن رو رد کن بره،نذار ماجرا بیخ پیدا کنه و به غریبه ها کشیده بشه...روز اول شرط ما همین بود... همه چیز بین خانواده ی خودمون حل میشه...
کمی بعد صدای پر حرص ستاره خانم به گوشم رسید:ساره خانم، شما برو، بعدا خودم میام خونه ات مزد اومدنت رو میدم..
بین گریه لبخندی به لبم نشست، هرچند شک نداشتم ستاره خانم به این راحتی دست از سر من برنمیداشت...اما به هرحال از این ستون به اون ستون فرج بود... خدا رو چه دیدی شاید زمین و زمان جوری میچرخید که همه چیز مطابق میل من میشد... هرچند بعید بود، اما امید تنها چیزی بود که میتونست من رو سرپا نگه داره....
دستگیره ی در بالا رفت و در اتاق بسته شد... نفس راحتی کشیدم و روی زمین نشستم، صدای بحث و جدل آهسته ای میومد ،اما راستش برام مهم نبود چی میگن، همینکه ساره رفته بود برام کافی بود...
چند ساعت بعد رحیم از خواب بیدار شد، فرامرز تو حیاط با اخم هایی درهم دور ماشینش بود و من داشتم از گوشه ی پنجره نگاهش میکردم....
به محض بیرون اومدن رحیم، فرامرز جلو رفت و چیزی بهش گفت که نشنیدم، بعدم اشاره ای به اتاق کرد و از جلوی رحیم کنار رفت...
رحیم با قدم های سست به سمت اتاق اومد، در رو که باز کرد با اضطراب ایستادم و سلام کردم...
چشم هاش قرمز شده بود و اخم هاش حسابی درهم بود...
بدون اینکه جواب سلامم رو بده گوشه ای نشست و گفت:اینجا چرا انقدر سرده؟
شونه ای بالا انداختم:بخاری نداره، میبینید که...
غرغرکنان گفت:لیاقت همین اتاق هم نداری، هرکی جای من بود جور دیگه رفتار میکرد، نه اینکه با عزت و احترام عقدت کنه...
دندون هام رو بهم فشردم:چقدرم احترام میذارید! اصلا شما اومدی اینجا چیکار؟ از مادرت اجازه گرفتی؟
نگاه تندی بهم انداخت:فعلا برو خداروشکر کن فرامرز طرفت رو گرفته، وگرنه شک نکن وضع و حالت این نبود..
روی زمین دراز کشید و دستش رو روی چشمش گذاشت...
دستش رو برداشت و با عصبانیت گفت:نمیخوای بگی واسه چی رفتی؟واسه چی شب عروسی ولم کردی؟
با بغض گفتم:من نرفتم، دزدیدنم...
بالش کنارش رو محکم پرت کرد سمتم، جیغی کشیدم و تو خودم جمع شدم، انگار حرفم خیلی براش سنگین بود که از جا بلند شد و بی مقدمه لگدی به صورتم کوبید و فریاد زد:دروغ نگو... همه چیز مشخصه...رفتی و حالا میگی دزدیده شدی؟
دردی تو فکم پیچید و ناخودآگاه سرم به عقب کشیده شد، آخی از درد گفتم و اشک سرازیر شد روی صورتم، سرم نبض میزد...
رحیم با خشم گفت:اگر روز اول کتک خورده بودی زبون باز میکردی و حقیقت و میگفتی....
اینو گفت و محکم هولم داد، زمین خوردم و تو خودم جمع شدم، آدمی نبودم که التماس کنم... حتی نمیخواستم رحیم اشکم رو ببینه ،برای همین سرم رو پایین انداخته بودم، رحیم هم انگار سکوت من عصبی ترش کرده بود که اینبار با پاشنه ی پا چنان ضربه ای به فرق سرم کوبید که ناخودآگاه فریادی از درد کشیدم...
انگار کور شده بودم، دستم رو روی سرم گذاشتم و ناله کردم، سرم داشت از درد منفجر میشد و چشم هام هیچ جا رو نمیدید....
صدای بهم خوردن در اتاق به گوشم رسید و بعدش صدای وحشت زده ی فرامر:چه میکنی رحیم؟
رحیم حق به جانب گفت:زنمه. اختیار دارشم.اینکه دیگه آبروی شما نیست که هی بکوبیدش تو سرم....
چند بار پلک زدم، واقعا هیچی نمیدیدم، فریادی کشیدم:هیچی نمیبینم... من... چشمم هیچ جا رو نمیبینه...
رحیم با صدای لرزونی گفت:حرف بیخود نگو....
بلند بلند گریه میکردم و سعی میکردم ذره ای از فضای اطرافم رو ببینم اما موفق نمیشدم...
فرامرز با عصبانیت گفت:چیکارش کردی؟فرامرز گفتدمنو ببین دختر ؟ سرت رو بگیر سمت من..
با گریه گفتم:نمیبینم... همه چی سیاهه... با پاشنه ی پا کوبید فرق سرم...
فرامرز منو خواست ببر پیش دکتر، رحیم با اعتراض گفتدچیکار میکنی فرامرز؟ زن من رو کجا میبری؟
جوابش رو نداد،با راهنماییش وارد حیاط شدیم... صدای قدم های تندی به گوشم رسید و بعدش صدای وحشت زده ی ستاره:فرامرز.... چیکار میکنی؟ این دختره...
فرامرز با عصبانیت گفت:در ماشین رو باز کن زنداداش، خودتم بپوش این دختر رو ببریم درمونگاه ببینم پسرت چه کرده...
در ماشین رو باز کردن و من رو روی صندلی عقب نشوندن.
ادامه دارد....
۴۱۸
۱۹:۳۱