عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_یازدهم ولی با چه رویی بهش میگفتم؟ چشم هاش رو ریز کرد و گفت:فردا صبح چی؟ حرفم رو خوردم، با خودم گفتم بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، تهش برم میگردونن خونه ی آقاجون... جوابش رو که گفت:گفتم فردا صبح چی؟ واسه چی ساکت شدی؟ نگاه تندی بهش انداختم:به تو ربطی نداره.. با تحقیر نگاهم کرد:الحق که بی لیاقتی، من نادون رو بگو که تو این ده کوره موندم تا چند روز هوای تو رو داشته باشم، بذار من همین فردا برم، اونوقت آرزوی داشتن همین اتاق خالی و سرد هم به دلت میمونه... اینو گفت و با عصبانیت بیرون رفت... پشیمون بودم از زبون درازیم، گفتم وای به تو آفاق، جای اینکه ازش کمک بخوای ، کاری کردی کلا ول کنه و بره... از پنجره دیدم که برگشت تو همون اتاقی که رحیم بود،با حرص روی زمین نشستم، نمیدونستم دیگه باید چیکار کنم... ده دقیقه ای گذشته بود و من از سرما نمیتونستم چشم رو هم بذارم، با صدای تقه ای که به در خورد سریع از جا بلند شدم، با صدای لرزونی گفتم:کیه؟ صدای طلبکار فرامرز بود:باز کن ببینم... لبخندی به لبم نشست، گفتم اینبار اگر پرسید و گفت فردا صبح چه خبره ؟بهش میگم زنداداشش میخواد چیکار کنه... با دیدن دو پتوی سنگین تو دستش از رفتار خودم شرمنده شدم، پتو رو انداخت تو و غرغرکنان گفت:فردا روز سرما خوردگیت هم میندازی گردن ما، فعلا اینا رو داشته باش فردا میگم بخاری نصب کنن تو اتاق، صبح که بیدار شدی این پتو ها رو کسی نبینه، حوصله ی بلوا ندارم.. اینو گفت و حتی منتظر نموند ازش تشکر کنم، برگشت تو اتاق و احتمالا اینبار واقعا گرفت خوابید! منم انقدر خسته بودم که پتو ها رو پیچیدم دور خودم و سعی کردم بخوابم، اما مگه فکر و خیال دست از سرم برمی‌داشت؟ با خودم گفتم حتما فرامرز فردا خونه اس و ستاره خانم جرات نمیکنه جلوی اون زنو بیاره... صبح زود با صدای ضربه ای که به در اتاقم بود چشم باز کردم، هنوز چشمام پر خواب بود، اما اولین چیزی که به ذهنم رسید مخفی کردن پتو ها بود، سریع جفتش رو جمع کردم و پشت پرده مخفی کردم.... در اتاق باز شد و ستاره خانم با اخم هایی درهم وارد شد، انگار خودشم از سرمای اتاق تعجب کرد ،چون دستش رو دور بازوش حلقه کرد و غرغرکنان گفت:چقدر سرده... بعدم تشری به من زد و گفت:یالا، آفتاب تا وسط اتاق اومده تو هنوز خوابیدی؟ خبر فرستادم دنبال قابله... آهی کشیدم و اتاق رو جمع و جور کردم، ستاره خانم که بیرون رفت از پنجره نگاهی به حیاط انداختم، ساعت هشت صبح بود و سرمای هوا واقعا آزار دهنده بود، انقدر هوا خشک بود که پوست صورتم ترک خورده بود... خواستم از کنار پنجره رد بشم که در اتاق باز شد و فرامرز بیرون اومد، دستی به موهای پریشونش کشید و به سمت شیر آب رفت... جز اون کسی تو حیاط نبود، باید تمام جراتم رو جمع میکردم و میرفتم بهش میگفتم ستاره خانم قصد چه کاریو داره.. از ترس اینکه کسی بیاد تو حیاط و من به هدفم نرسم بی معطلی به سمت حیاط رفتم،با صدای بسته شدن در فرامرز به سمتم برگشت.. منو که دید ابرویی بالا انداخت و صورتش رو با حوله خشک کرد:چیه؟ چی میخوای؟ لب گزیدم و نگاهی به اطراف انداختم... برای لحظه ای پشیمون شدم از گفتنش، قدمی به عقب برداشتم و گفتم:هیچی... من... میخواستم... یعنی گفتم پتو ها رو چیکار کنم؟ یعنی کجا ببرم؟ گفتید کسی نبینه آخه... از روی سکوی روشویی پایین اومد، چشم هاش رو ریز کرد و گفت:حرف اصلیت رو بزن... به سختی لب باز کردم و گفتم:ستاره خانم... میخواد... یعنی دیشب گفت... دیگه نتونستم ادامه بدم،از فکر حرف و حدیث بیشتر اشک تو چشمم جمع شده بود. با بغض سرم رو پایین انداختم، فرامرز کلافه گفت:زنداداش؟ بی حرف سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و همزمان قطره اشکی روی صورتم نشست،فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت درستش میکنم، برو تو اتاقت... بین گریه لبخندی زدم، سرم رو بالا گرفتم و گفتم:ممنونم... سری تکون داد و اشاره کرد برم، منم بی معطلی به سمت اتاقم دویدم.... نیم ساعت بعد که ستاره خانم با قابله وارد حیاط شد فرامرز سریع از اتاق بیرون اومد، انگار گوش به زنگ اومدن ستاره خانم بود... سریع دویدم و یواشکی در اتاق رو باز کردم... فرامرز با صدایی که سعی می‌کرد زیاد بالا نره به تندی گفت:چه خبره زنداداش؟ این خانم کیه سر صبحی آوردی اینجا؟ ستاره خانم دستپاچه شد، اما سریع خودش رو جمع کرد و گفت:یه موضوع زنونه اس فرامرز جان، شما دخالت نکنی بهتره... فرامرز اما دست بردار نبوددچه موضوعی؟ واسه چی رحیم رو دیشب فرستادی اتاق من؟ مگه دیشب شب عروسیش نبود؟ چیکار داری میکنی زنداداش؟ میخوای ما رو انگشت نمای همه کنی؟ دیشب واسه چی این دختره رو فرستادی تو اون اتاقک سرد و دوده زده؟ ستاره خانم که دید نمیتونه به فرامرز دروغ بگه با قاطعیت گفت:این یه موضوع زنونه اس فرامرز خان، ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_دوازدهم


یه موضوع بین من و عروسم.. بعدم، شما گفتی عقد کنن تا این حرف و حدیثل تموم شه،عقد کردن دیگه... شما هم بیشتر از این کار و بارت رو به امون خدا رها نکن..
صدای قدم هاشون رو شنیدم، داشتن به سمت اتاق میومدن.. هراسون به سمت ته اتاق رفتم، دستگیره ی در که پایین رفت صدای جدی فرامرز به گوشم رسید:زنداداش،بهتره قبل رفتنم تکلیف زمین های پشت برکه و زمین های لب جاده مشخص بشه، حتی تکلیف این خونه... بالاخره منم هزینه کردم...
ستاره خانم با بهت گفت:این کارها رو به خاطر این دختر میکنی؟ اصلا میفهمی این دختر چه کرده با ما؟
صدای فرامرز نزدیکتر شد:این زن رو رد کن بره،نذار ماجرا بیخ پیدا کنه و به غریبه ها کشیده بشه...روز اول شرط ما همین بود... همه چیز بین خانواده ی خودمون حل میشه...
کمی بعد صدای پر حرص ستاره خانم به گوشم رسید:ساره خانم، شما برو، بعدا خودم میام خونه ات مزد اومدنت رو میدم..
بین گریه لبخندی به لبم نشست، هرچند شک نداشتم ستاره خانم به این راحتی دست از سر من برنمی‌داشت...اما به هرحال از این ستون به اون ستون فرج بود... خدا رو چه دیدی شاید زمین و زمان جوری میچرخید که همه چیز مطابق میل من میشد... هرچند بعید بود، اما امید تنها چیزی بود که میتونست من رو سرپا نگه داره....
دستگیره ی در بالا رفت و در اتاق بسته شد... نفس راحتی کشیدم و روی زمین نشستم، صدای بحث و جدل آهسته ای میومد ،اما راستش برام مهم نبود چی میگن، همینکه ساره رفته بود برام کافی بود...
چند ساعت بعد رحیم از خواب بیدار شد، فرامرز تو حیاط با اخم هایی درهم دور ماشینش بود و من داشتم از گوشه ی پنجره نگاهش میکردم....
به محض بیرون اومدن رحیم، فرامرز جلو رفت و چیزی بهش گفت که نشنیدم، بعدم اشاره ای به اتاق کرد و از جلوی رحیم کنار رفت...
رحیم با قدم های سست به سمت اتاق اومد، در رو که باز کرد با اضطراب ایستادم و سلام کردم...
چشم هاش قرمز شده بود و اخم هاش حسابی درهم بود...
بدون اینکه جواب سلامم رو بده گوشه ای نشست و گفت:اینجا چرا انقدر سرده؟
شونه ای بالا انداختم:بخاری نداره، می‌بینید که...
غرغرکنان گفت:لیاقت همین اتاق هم نداری، هرکی جای من بود جور دیگه رفتار میکرد، نه اینکه با عزت و احترام عقدت کنه...
دندون هام رو بهم فشردم:چقدرم احترام میذارید! اصلا شما اومدی اینجا چیکار؟ از مادرت اجازه گرفتی؟
نگاه تندی بهم انداخت:فعلا برو خداروشکر کن فرامرز طرفت رو گرفته، وگرنه شک نکن وضع و حالت این نبود..
روی زمین دراز کشید و دستش رو روی چشمش گذاشت...
دستش رو برداشت و با عصبانیت گفت:نمیخوای بگی واسه چی رفتی؟واسه چی شب عروسی ولم کردی؟
با بغض گفتم:من نرفتم، دزدیدنم...
بالش کنارش رو محکم پرت کرد سمتم، جیغی کشیدم و تو خودم جمع شدم، انگار حرفم خیلی براش سنگین بود که از جا بلند شد و بی مقدمه لگدی به صورتم کوبید و فریاد زد:دروغ نگو... همه چیز مشخصه...رفتی و حالا میگی دزدیده شدی؟
دردی تو فکم پیچید و ناخودآگاه سرم به عقب کشیده شد، آخی از درد گفتم و اشک سرازیر شد روی صورتم، سرم نبض میزد...
رحیم با خشم گفت:اگر روز اول کتک خورده بودی زبون باز میکردی و حقیقت و میگفتی....
اینو گفت و محکم هولم داد، زمین خوردم و تو خودم جمع شدم، آدمی نبودم که التماس کنم... حتی نمیخواستم رحیم اشکم رو ببینه ،برای همین سرم رو پایین انداخته بودم، رحیم هم انگار سکوت من عصبی ترش کرده بود که اینبار با پاشنه ی پا چنان ضربه ای به فرق سرم کوبید که ناخودآگاه فریادی از درد کشیدم...
انگار کور شده بودم، دستم رو روی سرم گذاشتم و ناله کردم، سرم داشت از درد منفجر میشد و چشم هام هیچ جا رو نمیدید....
صدای بهم خوردن در اتاق به گوشم رسید و بعدش صدای وحشت زده ی فرامر:چه میکنی رحیم؟
رحیم حق به جانب گفت:زنمه. اختیار دارشم.اینکه دیگه آبروی شما نیست که هی بکوبیدش تو سرم....
چند بار پلک زدم، واقعا هیچی نمیدیدم، فریادی کشیدم:هیچی نمیبینم... من... چشمم هیچ جا رو نمیبینه...
رحیم با صدای لرزونی گفت:حرف بیخود نگو....
بلند بلند گریه میکردم و سعی می‌کردم ذره ای از فضای اطرافم رو ببینم اما موفق نمیشدم...
فرامرز با عصبانیت گفت:چیکارش کردی؟فرامرز گفتدمنو ببین دختر ؟ سرت رو بگیر سمت من..
با گریه گفتم:نمیبینم... همه چی سیاهه... با پاشنه ی پا کوبید فرق سرم...
فرامرز منو‌ خواست ببر پیش دکتر، رحیم با اعتراض گفتدچیکار میکنی فرامرز؟ زن من رو کجا میبری؟
جوابش رو نداد،با راهنماییش وارد حیاط شدیم... صدای قدم های تندی به گوشم رسید و بعدش صدای وحشت زده ی ستاره:فرامرز.... چیکار میکنی؟ این دختره...
فرامرز با عصبانیت گفت:در ماشین رو باز کن زنداداش، خودتم بپوش این دختر رو ببریم درمونگاه ببینم پسرت چه کرده...
در ماشین رو باز کردن و من رو روی صندلی عقب نشوندن.


ادامه دارد....



undefined۱۵
undefined۴
undefined۱

۴۱۸

۱۹:۳۱