#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_یازدهم
ولی با چه رویی بهش میگفتم؟
چشم هاش رو ریز کرد و گفت:فردا صبح چی؟
حرفم رو خوردم، با خودم گفتم بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، تهش برم میگردونن خونه ی آقاجون...
جوابش رو که گفت:گفتم فردا صبح چی؟ واسه چی ساکت شدی؟
نگاه تندی بهش انداختم:به تو ربطی نداره..
با تحقیر نگاهم کرد:الحق که بی لیاقتی، من نادون رو بگو که تو این ده کوره موندم تا چند روز هوای تو رو داشته باشم، بذار من همین فردا برم، اونوقت آرزوی داشتن همین اتاق خالی و سرد هم به دلت میمونه...
اینو گفت و با عصبانیت بیرون رفت... پشیمون بودم از زبون درازیم، گفتم وای به تو آفاق، جای اینکه ازش کمک بخوای ، کاری کردی کلا ول کنه و بره...
از پنجره دیدم که برگشت تو همون اتاقی که رحیم بود،با حرص روی زمین نشستم، نمیدونستم دیگه باید چیکار کنم...
ده دقیقه ای گذشته بود و من از سرما نمیتونستم چشم رو هم بذارم، با صدای تقه ای که به در خورد سریع از جا بلند شدم، با صدای لرزونی گفتم:کیه؟
صدای طلبکار فرامرز بود:باز کن ببینم...
لبخندی به لبم نشست، گفتم اینبار اگر پرسید و گفت فردا صبح چه خبره ؟بهش میگم زنداداشش میخواد چیکار کنه...
با دیدن دو پتوی سنگین تو دستش از رفتار خودم شرمنده شدم، پتو رو انداخت تو و غرغرکنان گفت:فردا روز سرما خوردگیت هم میندازی گردن ما، فعلا اینا رو داشته باش فردا میگم بخاری نصب کنن تو اتاق، صبح که بیدار شدی این پتو ها رو کسی نبینه، حوصله ی بلوا ندارم..
اینو گفت و حتی منتظر نموند ازش تشکر کنم، برگشت تو اتاق و احتمالا اینبار واقعا گرفت خوابید!
منم انقدر خسته بودم که پتو ها رو پیچیدم دور خودم و سعی کردم بخوابم، اما مگه فکر و خیال دست از سرم برمیداشت؟ با خودم گفتم حتما فرامرز فردا خونه اس و ستاره خانم جرات نمیکنه جلوی اون زنو بیاره...
صبح زود با صدای ضربه ای که به در اتاقم بود چشم باز کردم، هنوز چشمام پر خواب بود، اما اولین چیزی که به ذهنم رسید مخفی کردن پتو ها بود، سریع جفتش رو جمع کردم و پشت پرده مخفی کردم....
در اتاق باز شد و ستاره خانم با اخم هایی درهم وارد شد، انگار خودشم از سرمای اتاق تعجب کرد ،چون دستش رو دور بازوش حلقه کرد و غرغرکنان گفت:چقدر سرده...
بعدم تشری به من زد و گفت:یالا، آفتاب تا وسط اتاق اومده تو هنوز خوابیدی؟ خبر فرستادم دنبال قابله...
آهی کشیدم و اتاق رو جمع و جور کردم، ستاره خانم که بیرون رفت از پنجره نگاهی به حیاط انداختم، ساعت هشت صبح بود و سرمای هوا واقعا آزار دهنده بود، انقدر هوا خشک بود که پوست صورتم ترک خورده بود...
خواستم از کنار پنجره رد بشم که در اتاق باز شد و فرامرز بیرون اومد، دستی به موهای پریشونش کشید و به سمت شیر آب رفت...
جز اون کسی تو حیاط نبود، باید تمام جراتم رو جمع میکردم و میرفتم بهش میگفتم ستاره خانم قصد چه کاریو داره..
از ترس اینکه کسی بیاد تو حیاط و من به هدفم نرسم بی معطلی به سمت حیاط رفتم،با صدای بسته شدن در فرامرز به سمتم برگشت..
منو که دید ابرویی بالا انداخت و صورتش رو با حوله خشک کرد:چیه؟ چی میخوای؟
لب گزیدم و نگاهی به اطراف انداختم... برای لحظه ای پشیمون شدم از گفتنش، قدمی به عقب برداشتم و گفتم:هیچی... من... میخواستم... یعنی گفتم پتو ها رو چیکار کنم؟ یعنی کجا ببرم؟ گفتید کسی نبینه آخه...
از روی سکوی روشویی پایین اومد، چشم هاش رو ریز کرد و گفت:حرف اصلیت رو بزن...
به سختی لب باز کردم و گفتم:ستاره خانم... میخواد... یعنی دیشب گفت...
دیگه نتونستم ادامه بدم،از فکر حرف و حدیث بیشتر اشک تو چشمم جمع شده بود.
با بغض سرم رو پایین انداختم، فرامرز کلافه گفت:زنداداش؟
بی حرف سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و همزمان قطره اشکی روی صورتم نشست،فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت درستش میکنم، برو تو اتاقت...
بین گریه لبخندی زدم، سرم رو بالا گرفتم و گفتم:ممنونم...
سری تکون داد و اشاره کرد برم، منم بی معطلی به سمت اتاقم دویدم....
نیم ساعت بعد که ستاره خانم با قابله وارد حیاط شد فرامرز سریع از اتاق بیرون اومد، انگار گوش به زنگ اومدن ستاره خانم بود... سریع دویدم و یواشکی در اتاق رو باز کردم...
فرامرز با صدایی که سعی میکرد زیاد بالا نره به تندی گفت:چه خبره زنداداش؟ این خانم کیه سر صبحی آوردی اینجا؟
ستاره خانم دستپاچه شد، اما سریع خودش رو جمع کرد و گفت:یه موضوع زنونه اس فرامرز جان، شما دخالت نکنی بهتره...
فرامرز اما دست بردار نبوددچه موضوعی؟ واسه چی رحیم رو دیشب فرستادی اتاق من؟ مگه دیشب شب عروسیش نبود؟ چیکار داری میکنی زنداداش؟ میخوای ما رو انگشت نمای همه کنی؟ دیشب واسه چی این دختره رو فرستادی تو اون اتاقک سرد و دوده زده؟
ستاره خانم که دید نمیتونه به فرامرز دروغ بگه با قاطعیت گفت:این یه موضوع زنونه اس فرامرز خان،
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_یازدهم
ولی با چه رویی بهش میگفتم؟
چشم هاش رو ریز کرد و گفت:فردا صبح چی؟
حرفم رو خوردم، با خودم گفتم بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، تهش برم میگردونن خونه ی آقاجون...
جوابش رو که گفت:گفتم فردا صبح چی؟ واسه چی ساکت شدی؟
نگاه تندی بهش انداختم:به تو ربطی نداره..
با تحقیر نگاهم کرد:الحق که بی لیاقتی، من نادون رو بگو که تو این ده کوره موندم تا چند روز هوای تو رو داشته باشم، بذار من همین فردا برم، اونوقت آرزوی داشتن همین اتاق خالی و سرد هم به دلت میمونه...
اینو گفت و با عصبانیت بیرون رفت... پشیمون بودم از زبون درازیم، گفتم وای به تو آفاق، جای اینکه ازش کمک بخوای ، کاری کردی کلا ول کنه و بره...
از پنجره دیدم که برگشت تو همون اتاقی که رحیم بود،با حرص روی زمین نشستم، نمیدونستم دیگه باید چیکار کنم...
ده دقیقه ای گذشته بود و من از سرما نمیتونستم چشم رو هم بذارم، با صدای تقه ای که به در خورد سریع از جا بلند شدم، با صدای لرزونی گفتم:کیه؟
صدای طلبکار فرامرز بود:باز کن ببینم...
لبخندی به لبم نشست، گفتم اینبار اگر پرسید و گفت فردا صبح چه خبره ؟بهش میگم زنداداشش میخواد چیکار کنه...
با دیدن دو پتوی سنگین تو دستش از رفتار خودم شرمنده شدم، پتو رو انداخت تو و غرغرکنان گفت:فردا روز سرما خوردگیت هم میندازی گردن ما، فعلا اینا رو داشته باش فردا میگم بخاری نصب کنن تو اتاق، صبح که بیدار شدی این پتو ها رو کسی نبینه، حوصله ی بلوا ندارم..
اینو گفت و حتی منتظر نموند ازش تشکر کنم، برگشت تو اتاق و احتمالا اینبار واقعا گرفت خوابید!
منم انقدر خسته بودم که پتو ها رو پیچیدم دور خودم و سعی کردم بخوابم، اما مگه فکر و خیال دست از سرم برمیداشت؟ با خودم گفتم حتما فرامرز فردا خونه اس و ستاره خانم جرات نمیکنه جلوی اون زنو بیاره...
صبح زود با صدای ضربه ای که به در اتاقم بود چشم باز کردم، هنوز چشمام پر خواب بود، اما اولین چیزی که به ذهنم رسید مخفی کردن پتو ها بود، سریع جفتش رو جمع کردم و پشت پرده مخفی کردم....
در اتاق باز شد و ستاره خانم با اخم هایی درهم وارد شد، انگار خودشم از سرمای اتاق تعجب کرد ،چون دستش رو دور بازوش حلقه کرد و غرغرکنان گفت:چقدر سرده...
بعدم تشری به من زد و گفت:یالا، آفتاب تا وسط اتاق اومده تو هنوز خوابیدی؟ خبر فرستادم دنبال قابله...
آهی کشیدم و اتاق رو جمع و جور کردم، ستاره خانم که بیرون رفت از پنجره نگاهی به حیاط انداختم، ساعت هشت صبح بود و سرمای هوا واقعا آزار دهنده بود، انقدر هوا خشک بود که پوست صورتم ترک خورده بود...
خواستم از کنار پنجره رد بشم که در اتاق باز شد و فرامرز بیرون اومد، دستی به موهای پریشونش کشید و به سمت شیر آب رفت...
جز اون کسی تو حیاط نبود، باید تمام جراتم رو جمع میکردم و میرفتم بهش میگفتم ستاره خانم قصد چه کاریو داره..
از ترس اینکه کسی بیاد تو حیاط و من به هدفم نرسم بی معطلی به سمت حیاط رفتم،با صدای بسته شدن در فرامرز به سمتم برگشت..
منو که دید ابرویی بالا انداخت و صورتش رو با حوله خشک کرد:چیه؟ چی میخوای؟
لب گزیدم و نگاهی به اطراف انداختم... برای لحظه ای پشیمون شدم از گفتنش، قدمی به عقب برداشتم و گفتم:هیچی... من... میخواستم... یعنی گفتم پتو ها رو چیکار کنم؟ یعنی کجا ببرم؟ گفتید کسی نبینه آخه...
از روی سکوی روشویی پایین اومد، چشم هاش رو ریز کرد و گفت:حرف اصلیت رو بزن...
به سختی لب باز کردم و گفتم:ستاره خانم... میخواد... یعنی دیشب گفت...
دیگه نتونستم ادامه بدم،از فکر حرف و حدیث بیشتر اشک تو چشمم جمع شده بود.
با بغض سرم رو پایین انداختم، فرامرز کلافه گفت:زنداداش؟
بی حرف سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و همزمان قطره اشکی روی صورتم نشست،فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت درستش میکنم، برو تو اتاقت...
بین گریه لبخندی زدم، سرم رو بالا گرفتم و گفتم:ممنونم...
سری تکون داد و اشاره کرد برم، منم بی معطلی به سمت اتاقم دویدم....
نیم ساعت بعد که ستاره خانم با قابله وارد حیاط شد فرامرز سریع از اتاق بیرون اومد، انگار گوش به زنگ اومدن ستاره خانم بود... سریع دویدم و یواشکی در اتاق رو باز کردم...
فرامرز با صدایی که سعی میکرد زیاد بالا نره به تندی گفت:چه خبره زنداداش؟ این خانم کیه سر صبحی آوردی اینجا؟
ستاره خانم دستپاچه شد، اما سریع خودش رو جمع کرد و گفت:یه موضوع زنونه اس فرامرز جان، شما دخالت نکنی بهتره...
فرامرز اما دست بردار نبوددچه موضوعی؟ واسه چی رحیم رو دیشب فرستادی اتاق من؟ مگه دیشب شب عروسیش نبود؟ چیکار داری میکنی زنداداش؟ میخوای ما رو انگشت نمای همه کنی؟ دیشب واسه چی این دختره رو فرستادی تو اون اتاقک سرد و دوده زده؟
ستاره خانم که دید نمیتونه به فرامرز دروغ بگه با قاطعیت گفت:این یه موضوع زنونه اس فرامرز خان،
ادامه دارد...
۳۸۱
۱۰:۴۷