عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_دهم ریحان دست به کمر و حق به جانب گفت:ببخشید شاهزاده خانم، دستور بدید اون ها رو هم براتون میارن. چی فکر کردی با خودت؟ همینم از سرت زیاده بیچاره... بعدم همونطور که بیرون میرفت غرغرکنان گفت:خیال کرده مردم نوکر کلفتشن... چهار تا ناسزا هم نثارم کرد و در رو محکم بهم کوبید، تنها که شدم در چمدون رو باز کردم، برخلافِ انتظارم هیچکدوم از لباس هایی که خودم تو اون چمدون گذاشتم داخلش نبود! برعکس یه سری لباس کهنه توش بود! شک نداشتم لباس های قدیمی خود ریحان رو داخلش گذاشتن.. سرم پر سنجاق و گیره های ریز و درشتی بود که راضیه برای محکم نگه داشتن موهای پرم استفاده کرده بود، انقدر دلم پرعصه بود که بی توجه به کشیده شدن موهام همه رو از سرم بیرون کشیدم... از تو چمدون یکی از لباس هایی که از بقیه بهتر بود رو بیرون کشیدم،در اتاق به ضرب باز شد و رحیم وارد اتاق شد... رحیم در اتاق رو بست و جسم نیمه جونش رو تکیه داد به در و با خنده گفت:وای به ننم با این عروسی که برام گرفته... انقدر آقاجون سفارش کرده بود که تو دوران نامزدی،.. رحیم قدمی به جلو برداشت.. با صدای بیجونی گفت:شدم نقل دهن پیر و جوون ده... میفهمی؟ محکم زمین افتاد، بلند و بی جون خندید:همه... آفاق همه، با انگشت نشونم میدن... تو فامیل سرم پایینه... زن داییم میگه دختر دسته گل و آفتاب مهتاب ندیده ی من رو ول کردی که بری این دختر رو عقد کنی؟ رحیم هنوز داشت حرف بیخود میزد که در اتاق باز شد و ستاره خانم شاکی وارد اتاق شد.. با حرص نگاهی به من انداخت و گفت:پاشو رحیم، امشب حق نداری اینجا باشی... رحیم قاه قاه خندید:این همه خرج کردید و واسم زن گرفتید برای چی ننه؟ رحیم گفت:ننه میبینی چه زنی گرفتم؟ ستاره خانم با خشم ریحان رو صدا زد، هردو به زور از اتاق بیرون بردنش، قبل بسته شدن در ستاره خانم با نفرت نگاهم کرد و گفت:بخواب فردا قابله میاد... اینو گفت و در رو جوری بهم کوبید که ترسیده از جا پریدم، با خودم گفتم آفاق بدبخت شدی... از پنجره ی اتاق نگاهی به حیاط انداختم، ستاره خانم به زور آبی به سر و صورت رحیم زد و اون رو به سمت یکی دیگه از اتاق ها برد، خودشم در رو بست و همراه ریحان به سمت دیگه ی ساختمون رفتند، فکری به سرم زد، اینجوری ستاره خانم دیگه نمیتونست حرفی بزنه... سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود، تو اون زمستون سرد هیچ وسیله ی گرمایشی تو اتاق نبود و من از شدت سرما چند دست لباس روی هم پوشیده بودم و عین بید میلرزیدم.... صدای جیر جیرک ها تنها صدایی بود که سکوت خونه رو میشکست، ساعت از دو نصفه شب گذشته بود و یک ساعتی بود همه ی چراغ ها خاموش شده بود. آهسته از جا بلند شدم، در اتاق رو باز کردم و سرکی به داخل حیاط کشیدم. هیچکس نبود... پاورچین پاورچین به سمت اتاق رحیم رفتم، دستگیره ی در رو به سمت پایین کشیدم و وارد اتاق شدم، کمی که چشمم به تاریکی عادت کرد رحیم رو دیدم که پیچیده تو پتوی ضخیمی روی تشک خوابیده بود... تمام بدنم میلرزید.. اما فهمیدم این رحیم نیست... سریع بیرون اومدم، قلبم داشت از حرکت می ایستاد.... مرد که هنوز به درستی نمیدونستم کیه تو یک حرکت خودش رو به سمت دیوار کشوند و لامپ رو روشن کرد و تازه اونجا بود که فهمیدم مرد روبه روم فرامرز بود! عموی رحیم... مردی که ریش گرو گذاشته بود تا آبروی من رو حفظ کنه.... از ترس عین بید به خودم میلرزیدم، اتاق که روشن شد تازه فهمیدم رحیم کمی دورتر از فرامرز روی زمین خوابیده و صدای خر و پفش به هواست... فرامرز با خشمی عجیب از جا بلند شد. با دو قدم بلند به سمتم اومد و گفت:چه میکنی دختر؟لینجا چه میکنی؟ رحیم تکونی به خودش داد، فرامرز که مشخص بود هیچ دلش نمیخواد کسی من رو اونجا ببینه ،سریع چراغ رو خاموش کرد و گفت:یالا... بیرون از اینجا... زود... از ترس بیدار شدن اهل خونه ساکت بودم ، وگرنه خوب بلد بودم جواب این مرد خودخواه رو بدم... رفتیم به اتاق من ... پوزخندی زد زد و گفت: منو باش خواستم کمکت کنم. گفتم:کمکت بخوره تو سرت،همین کمک هایی که تا حالا کردی بسمه، یه زنم واسه رحیم بگیری دیگه تا عمر دارم مدیون محبت هات هستم... نمیخوام ریخت هیچکس رو ببینم... دلم میخواست جیغ بکشم و تمام خشمم رو سر این مرد مغرور خالی کنم ... فرامرز سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت الحق که لیاقت نداری، هرکسی جای تو بود به جای زبون درازی از من تشکر میکرد که زندگیش رو نجات دادم.. رو ترش کردم:ممنون ارباب! دست شما درد نکنه آقا فرامرز، انشالله بتونم واستون جبران کنم... اصلا من از خوشی اینکه دارم هوو دار میشم تو پوست خودم نمیگنجم... تازه فردا صبح هم... بغض گلوم رو گرفت و حرفم رو خوردم، شاید اگر بهش میگفتم زن داداشش قراره واسم کیو خبر کنه ، کاری برام میکرد، شاید میتونست جلوی ستاره خانم روبگیره... ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_یازدهم


ولی با چه رویی بهش میگفتم؟
چشم هاش رو ریز کرد و گفت:فردا صبح چی؟
حرفم رو خوردم، با خودم گفتم بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، تهش برم میگردونن خونه ی آقاجون...
جوابش رو که گفت:گفتم فردا صبح چی؟ واسه چی ساکت شدی؟
نگاه تندی بهش انداختم:به تو ربطی نداره..
با تحقیر نگاهم کرد:الحق که بی لیاقتی، من نادون رو بگو که تو این ده کوره موندم تا چند روز هوای تو رو داشته باشم، بذار من همین فردا برم، اونوقت آرزوی داشتن همین اتاق خالی و سرد هم به دلت میمونه...
اینو گفت و با عصبانیت بیرون رفت... پشیمون بودم از زبون درازیم، گفتم وای به تو آفاق، جای اینکه ازش کمک بخوای ، کاری کردی کلا ول کنه و بره...
از پنجره دیدم که برگشت تو همون اتاقی که رحیم بود،با حرص روی زمین نشستم، نمیدونستم دیگه باید چیکار کنم...
ده دقیقه ای گذشته بود و من از سرما نمیتونستم چشم رو هم بذارم، با صدای تقه ای که به در خورد سریع از جا بلند شدم، با صدای لرزونی گفتم:کیه؟
صدای طلبکار فرامرز بود:باز کن ببینم...
لبخندی به لبم نشست، گفتم اینبار اگر پرسید و گفت فردا صبح چه خبره ؟بهش میگم زنداداشش میخواد چیکار کنه...
با دیدن دو پتوی سنگین تو دستش از رفتار خودم شرمنده شدم، پتو رو انداخت تو و غرغرکنان گفت:فردا روز سرما خوردگیت هم میندازی گردن ما، فعلا اینا رو داشته باش فردا میگم بخاری نصب کنن تو اتاق، صبح که بیدار شدی این پتو ها رو کسی نبینه، حوصله ی بلوا ندارم..
اینو گفت و حتی منتظر نموند ازش تشکر کنم، برگشت تو اتاق و احتمالا اینبار واقعا گرفت خوابید!
منم انقدر خسته بودم که پتو ها رو پیچیدم دور خودم و سعی کردم بخوابم، اما مگه فکر و خیال دست از سرم برمی‌داشت؟ با خودم گفتم حتما فرامرز فردا خونه اس و ستاره خانم جرات نمیکنه جلوی اون زنو بیاره...
صبح زود با صدای ضربه ای که به در اتاقم بود چشم باز کردم، هنوز چشمام پر خواب بود، اما اولین چیزی که به ذهنم رسید مخفی کردن پتو ها بود، سریع جفتش رو جمع کردم و پشت پرده مخفی کردم....
در اتاق باز شد و ستاره خانم با اخم هایی درهم وارد شد، انگار خودشم از سرمای اتاق تعجب کرد ،چون دستش رو دور بازوش حلقه کرد و غرغرکنان گفت:چقدر سرده...
بعدم تشری به من زد و گفت:یالا، آفتاب تا وسط اتاق اومده تو هنوز خوابیدی؟ خبر فرستادم دنبال قابله...
آهی کشیدم و اتاق رو جمع و جور کردم، ستاره خانم که بیرون رفت از پنجره نگاهی به حیاط انداختم، ساعت هشت صبح بود و سرمای هوا واقعا آزار دهنده بود، انقدر هوا خشک بود که پوست صورتم ترک خورده بود...
خواستم از کنار پنجره رد بشم که در اتاق باز شد و فرامرز بیرون اومد، دستی به موهای پریشونش کشید و به سمت شیر آب رفت...
جز اون کسی تو حیاط نبود، باید تمام جراتم رو جمع میکردم و میرفتم بهش میگفتم ستاره خانم قصد چه کاریو داره..
از ترس اینکه کسی بیاد تو حیاط و من به هدفم نرسم بی معطلی به سمت حیاط رفتم،با صدای بسته شدن در فرامرز به سمتم برگشت..
منو که دید ابرویی بالا انداخت و صورتش رو با حوله خشک کرد:چیه؟ چی میخوای؟
لب گزیدم و نگاهی به اطراف انداختم... برای لحظه ای پشیمون شدم از گفتنش، قدمی به عقب برداشتم و گفتم:هیچی... من... میخواستم... یعنی گفتم پتو ها رو چیکار کنم؟ یعنی کجا ببرم؟ گفتید کسی نبینه آخه...
از روی سکوی روشویی پایین اومد، چشم هاش رو ریز کرد و گفت:حرف اصلیت رو بزن...
به سختی لب باز کردم و گفتم:ستاره خانم... میخواد... یعنی دیشب گفت...
دیگه نتونستم ادامه بدم،از فکر حرف و حدیث بیشتر اشک تو چشمم جمع شده بود.
با بغض سرم رو پایین انداختم، فرامرز کلافه گفت:زنداداش؟
بی حرف سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و همزمان قطره اشکی روی صورتم نشست،فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت درستش میکنم، برو تو اتاقت...
بین گریه لبخندی زدم، سرم رو بالا گرفتم و گفتم:ممنونم...
سری تکون داد و اشاره کرد برم، منم بی معطلی به سمت اتاقم دویدم....
نیم ساعت بعد که ستاره خانم با قابله وارد حیاط شد فرامرز سریع از اتاق بیرون اومد، انگار گوش به زنگ اومدن ستاره خانم بود... سریع دویدم و یواشکی در اتاق رو باز کردم...
فرامرز با صدایی که سعی می‌کرد زیاد بالا نره به تندی گفت:چه خبره زنداداش؟ این خانم کیه سر صبحی آوردی اینجا؟
ستاره خانم دستپاچه شد، اما سریع خودش رو جمع کرد و گفت:یه موضوع زنونه اس فرامرز جان، شما دخالت نکنی بهتره...
فرامرز اما دست بردار نبوددچه موضوعی؟ واسه چی رحیم رو دیشب فرستادی اتاق من؟ مگه دیشب شب عروسیش نبود؟ چیکار داری میکنی زنداداش؟ میخوای ما رو انگشت نمای همه کنی؟ دیشب واسه چی این دختره رو فرستادی تو اون اتاقک سرد و دوده زده؟
ستاره خانم که دید نمیتونه به فرامرز دروغ بگه با قاطعیت گفت:این یه موضوع زنونه اس فرامرز خان،


ادامه دارد...
undefined۱۹

۳۸۱

۱۰:۴۷