#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_دهم
ریحان دست به کمر و حق به جانب گفت:ببخشید شاهزاده خانم، دستور بدید اون ها رو هم براتون میارن. چی فکر کردی با خودت؟ همینم از سرت زیاده بیچاره...
بعدم همونطور که بیرون میرفت غرغرکنان گفت:خیال کرده مردم نوکر کلفتشن...
چهار تا ناسزا هم نثارم کرد و در رو محکم بهم کوبید، تنها که شدم در چمدون رو باز کردم، برخلافِ انتظارم هیچکدوم از لباس هایی که خودم تو اون چمدون گذاشتم داخلش نبود! برعکس یه سری لباس کهنه توش بود! شک نداشتم لباس های قدیمی خود ریحان رو داخلش گذاشتن..
سرم پر سنجاق و گیره های ریز و درشتی بود که راضیه برای محکم نگه داشتن موهای پرم استفاده کرده بود، انقدر دلم پرعصه بود که بی توجه به کشیده شدن موهام همه رو از سرم بیرون کشیدم...
از تو چمدون یکی از لباس هایی که از بقیه بهتر بود رو بیرون کشیدم،در اتاق به ضرب باز شد و رحیم وارد اتاق شد...
رحیم در اتاق رو بست و جسم نیمه جونش رو تکیه داد به در و با خنده گفت:وای به ننم با این عروسی که برام گرفته...
انقدر آقاجون سفارش کرده بود که تو دوران نامزدی،..
رحیم قدمی به جلو برداشت..
با صدای بیجونی گفت:شدم نقل دهن پیر و جوون ده... میفهمی؟
محکم زمین افتاد، بلند و بی جون خندید:همه... آفاق همه، با انگشت نشونم میدن... تو فامیل سرم پایینه... زن داییم میگه دختر دسته گل و آفتاب مهتاب ندیده ی من رو ول کردی که بری این دختر رو عقد کنی؟
رحیم هنوز داشت حرف بیخود میزد که در اتاق باز شد و ستاره خانم شاکی وارد اتاق شد..
با حرص نگاهی به من انداخت و گفت:پاشو رحیم، امشب حق نداری اینجا باشی...
رحیم قاه قاه خندید:این همه خرج کردید و واسم زن گرفتید برای چی ننه؟
رحیم گفت:ننه میبینی چه زنی گرفتم؟
ستاره خانم با خشم ریحان رو صدا زد، هردو به زور از اتاق بیرون بردنش، قبل بسته شدن در ستاره خانم با نفرت نگاهم کرد و گفت:بخواب فردا قابله میاد...
اینو گفت و در رو جوری بهم کوبید که ترسیده از جا پریدم، با خودم گفتم آفاق بدبخت شدی...
از پنجره ی اتاق نگاهی به حیاط انداختم، ستاره خانم به زور آبی به سر و صورت رحیم زد و اون رو به سمت یکی دیگه از اتاق ها برد، خودشم در رو بست و همراه ریحان به سمت دیگه ی ساختمون رفتند، فکری به سرم زد، اینجوری ستاره خانم دیگه نمیتونست حرفی بزنه...
سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود، تو اون زمستون سرد هیچ وسیله ی گرمایشی تو اتاق نبود و من از شدت سرما چند دست لباس روی هم پوشیده بودم و عین بید میلرزیدم....
صدای جیر جیرک ها تنها صدایی بود که سکوت خونه رو میشکست، ساعت از دو نصفه شب گذشته بود و یک ساعتی بود همه ی چراغ ها خاموش شده بود.
آهسته از جا بلند شدم، در اتاق رو باز کردم و سرکی به داخل حیاط کشیدم. هیچکس نبود... پاورچین پاورچین به سمت اتاق رحیم رفتم، دستگیره ی در رو به سمت پایین کشیدم و وارد اتاق شدم، کمی که چشمم به تاریکی عادت کرد رحیم رو دیدم که پیچیده تو پتوی ضخیمی روی تشک خوابیده بود...
تمام بدنم میلرزید.. اما فهمیدم این رحیم نیست...
سریع بیرون اومدم، قلبم داشت از حرکت می ایستاد....
مرد که هنوز به درستی نمیدونستم کیه تو یک حرکت خودش رو به سمت دیوار کشوند و لامپ رو روشن کرد و تازه اونجا بود که فهمیدم مرد روبه روم فرامرز بود! عموی رحیم... مردی که ریش گرو گذاشته بود تا آبروی من رو حفظ کنه....
از ترس عین بید به خودم میلرزیدم، اتاق که روشن شد تازه فهمیدم رحیم کمی دورتر از فرامرز روی زمین خوابیده و صدای خر و پفش به هواست...
فرامرز با خشمی عجیب از جا بلند شد. با دو قدم بلند به سمتم اومد و گفت:چه میکنی دختر؟لینجا چه میکنی؟
رحیم تکونی به خودش داد، فرامرز که مشخص بود هیچ دلش نمیخواد کسی من رو اونجا ببینه ،سریع چراغ رو خاموش کرد و گفت:یالا... بیرون از اینجا... زود...
از ترس بیدار شدن اهل خونه ساکت بودم ، وگرنه خوب بلد بودم جواب این مرد خودخواه رو بدم...
رفتیم به اتاق من ...
پوزخندی زد زد و گفت: منو باش خواستم کمکت کنم.
گفتم:کمکت بخوره تو سرت،همین کمک هایی که تا حالا کردی بسمه، یه زنم واسه رحیم بگیری دیگه تا عمر دارم مدیون محبت هات هستم... نمیخوام ریخت هیچکس رو ببینم...
دلم میخواست جیغ بکشم و تمام خشمم رو سر این مرد مغرور خالی کنم ...
فرامرز سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت الحق که لیاقت نداری، هرکسی جای تو بود به جای زبون درازی از من تشکر میکرد که زندگیش رو نجات دادم..
رو ترش کردم:ممنون ارباب! دست شما درد نکنه آقا فرامرز، انشالله بتونم واستون جبران کنم... اصلا من از خوشی اینکه دارم هوو دار میشم تو پوست خودم نمیگنجم... تازه فردا صبح هم...
بغض گلوم رو گرفت و حرفم رو خوردم، شاید اگر بهش میگفتم زن داداشش قراره واسم کیو خبر کنه ، کاری برام میکرد، شاید میتونست جلوی ستاره خانم روبگیره...
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_دهم
ریحان دست به کمر و حق به جانب گفت:ببخشید شاهزاده خانم، دستور بدید اون ها رو هم براتون میارن. چی فکر کردی با خودت؟ همینم از سرت زیاده بیچاره...
بعدم همونطور که بیرون میرفت غرغرکنان گفت:خیال کرده مردم نوکر کلفتشن...
چهار تا ناسزا هم نثارم کرد و در رو محکم بهم کوبید، تنها که شدم در چمدون رو باز کردم، برخلافِ انتظارم هیچکدوم از لباس هایی که خودم تو اون چمدون گذاشتم داخلش نبود! برعکس یه سری لباس کهنه توش بود! شک نداشتم لباس های قدیمی خود ریحان رو داخلش گذاشتن..
سرم پر سنجاق و گیره های ریز و درشتی بود که راضیه برای محکم نگه داشتن موهای پرم استفاده کرده بود، انقدر دلم پرعصه بود که بی توجه به کشیده شدن موهام همه رو از سرم بیرون کشیدم...
از تو چمدون یکی از لباس هایی که از بقیه بهتر بود رو بیرون کشیدم،در اتاق به ضرب باز شد و رحیم وارد اتاق شد...
رحیم در اتاق رو بست و جسم نیمه جونش رو تکیه داد به در و با خنده گفت:وای به ننم با این عروسی که برام گرفته...
انقدر آقاجون سفارش کرده بود که تو دوران نامزدی،..
رحیم قدمی به جلو برداشت..
با صدای بیجونی گفت:شدم نقل دهن پیر و جوون ده... میفهمی؟
محکم زمین افتاد، بلند و بی جون خندید:همه... آفاق همه، با انگشت نشونم میدن... تو فامیل سرم پایینه... زن داییم میگه دختر دسته گل و آفتاب مهتاب ندیده ی من رو ول کردی که بری این دختر رو عقد کنی؟
رحیم هنوز داشت حرف بیخود میزد که در اتاق باز شد و ستاره خانم شاکی وارد اتاق شد..
با حرص نگاهی به من انداخت و گفت:پاشو رحیم، امشب حق نداری اینجا باشی...
رحیم قاه قاه خندید:این همه خرج کردید و واسم زن گرفتید برای چی ننه؟
رحیم گفت:ننه میبینی چه زنی گرفتم؟
ستاره خانم با خشم ریحان رو صدا زد، هردو به زور از اتاق بیرون بردنش، قبل بسته شدن در ستاره خانم با نفرت نگاهم کرد و گفت:بخواب فردا قابله میاد...
اینو گفت و در رو جوری بهم کوبید که ترسیده از جا پریدم، با خودم گفتم آفاق بدبخت شدی...
از پنجره ی اتاق نگاهی به حیاط انداختم، ستاره خانم به زور آبی به سر و صورت رحیم زد و اون رو به سمت یکی دیگه از اتاق ها برد، خودشم در رو بست و همراه ریحان به سمت دیگه ی ساختمون رفتند، فکری به سرم زد، اینجوری ستاره خانم دیگه نمیتونست حرفی بزنه...
سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود، تو اون زمستون سرد هیچ وسیله ی گرمایشی تو اتاق نبود و من از شدت سرما چند دست لباس روی هم پوشیده بودم و عین بید میلرزیدم....
صدای جیر جیرک ها تنها صدایی بود که سکوت خونه رو میشکست، ساعت از دو نصفه شب گذشته بود و یک ساعتی بود همه ی چراغ ها خاموش شده بود.
آهسته از جا بلند شدم، در اتاق رو باز کردم و سرکی به داخل حیاط کشیدم. هیچکس نبود... پاورچین پاورچین به سمت اتاق رحیم رفتم، دستگیره ی در رو به سمت پایین کشیدم و وارد اتاق شدم، کمی که چشمم به تاریکی عادت کرد رحیم رو دیدم که پیچیده تو پتوی ضخیمی روی تشک خوابیده بود...
تمام بدنم میلرزید.. اما فهمیدم این رحیم نیست...
سریع بیرون اومدم، قلبم داشت از حرکت می ایستاد....
مرد که هنوز به درستی نمیدونستم کیه تو یک حرکت خودش رو به سمت دیوار کشوند و لامپ رو روشن کرد و تازه اونجا بود که فهمیدم مرد روبه روم فرامرز بود! عموی رحیم... مردی که ریش گرو گذاشته بود تا آبروی من رو حفظ کنه....
از ترس عین بید به خودم میلرزیدم، اتاق که روشن شد تازه فهمیدم رحیم کمی دورتر از فرامرز روی زمین خوابیده و صدای خر و پفش به هواست...
فرامرز با خشمی عجیب از جا بلند شد. با دو قدم بلند به سمتم اومد و گفت:چه میکنی دختر؟لینجا چه میکنی؟
رحیم تکونی به خودش داد، فرامرز که مشخص بود هیچ دلش نمیخواد کسی من رو اونجا ببینه ،سریع چراغ رو خاموش کرد و گفت:یالا... بیرون از اینجا... زود...
از ترس بیدار شدن اهل خونه ساکت بودم ، وگرنه خوب بلد بودم جواب این مرد خودخواه رو بدم...
رفتیم به اتاق من ...
پوزخندی زد زد و گفت: منو باش خواستم کمکت کنم.
گفتم:کمکت بخوره تو سرت،همین کمک هایی که تا حالا کردی بسمه، یه زنم واسه رحیم بگیری دیگه تا عمر دارم مدیون محبت هات هستم... نمیخوام ریخت هیچکس رو ببینم...
دلم میخواست جیغ بکشم و تمام خشمم رو سر این مرد مغرور خالی کنم ...
فرامرز سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت الحق که لیاقت نداری، هرکسی جای تو بود به جای زبون درازی از من تشکر میکرد که زندگیش رو نجات دادم..
رو ترش کردم:ممنون ارباب! دست شما درد نکنه آقا فرامرز، انشالله بتونم واستون جبران کنم... اصلا من از خوشی اینکه دارم هوو دار میشم تو پوست خودم نمیگنجم... تازه فردا صبح هم...
بغض گلوم رو گرفت و حرفم رو خوردم، شاید اگر بهش میگفتم زن داداشش قراره واسم کیو خبر کنه ، کاری برام میکرد، شاید میتونست جلوی ستاره خانم روبگیره...
ادامه دارد....
✾
۴۴۶
۷:۴۷