عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_نهم آفرین گفت حواست و جمع کن،باید کاری کنی که بیخیال زن دوم گرفتن واسه رحیم بشن... میشنوی چی میگم آفاق. سری به نشونه ی مثبت تکون دادم، بیزار بودم از این شرایط،ناپدید شدنم شب عروسی کم بود، کافی بود بفهمن..... اونوقت بلوایی به پا میشد که هیچکس جلو دارش نبود.... بدون لب زدن به اون غذای یخ زده برگشتیم سمت حیاط، طولی نکشید که رحیم و مادرش و خواهراش برای بردنم اومدن، از ترس رنگ به صورت نداشتم و تمام تنم میلرزید، آفرین ده بار اومده بود و حین مرتب کردن موها و لباسم بهم تشر زده بود که حق ندارم خودم رو ببازم، لااقل به خاطر آینده ی خودم و اون همه آدم .. رحیم حالش خوب نبود ... با همون حال جلو اومدن، رحیم با دیدنم با صدای بلندی خندید و اشاره ای بهم کرد‌. دیگه اختیار اشکم دست خودم نبود، درسته جز اقوام نزدیک کسی تو حیاط نمونده بود و اونام از ماجرای اصلی خبر داشتن، اما باز هم حالم بد میشد از توهین ها و تحقیر های رحیم.. ستاره خانم سراسیمه گفت:سریع خداحافظی کن، دیره... بعد کمی بهم نزدیک شد و با خشم گفت:حال رحیم رو که میبینی، زودترباید بریم... چشمی گفتم و به سمت آفرین رفتم،با صدای بلندی زدم زیر گریه، آفرین زیر گوشم گفت:مراقب خودت باش.. نگاهی به اطراف انداختم، نه خبری از بابا بود، نه آقاجون و نه حتی رضا... مامان هم که عین غریبه ها سرش رو پایین انداخته بود و انگار میلی برای خداحافظی با من نداشت... با غصه گفتم:رضا کجاست؟ آفرین گفت:برو آفاق...رضا نموند... حتی واسه مراسم عقد هم نموند.. حالش خوب نبود.... ستاره خانم سریع جلو اومد. گفت:باید بریم، رحیم حالش خوب نیست، همین دو تا در و همسایه ام وضعیتش رو ببینن فردا روز هزار جور حرف پشت سرمون میزنن... دستم از دست آفرین رها شد، باقی اهل خونه حتی حاضر نشدن نمایشی ازم خداحافظی کنن.. با دلی پرغصه از خونه ی آقاجون بیرون زدم، از خونه ای که روزی با هزار شور و شوق مشت به درش کوبیده بودم... وارد کوچه که شدیم یکدفعه رحیم عوق زد ،هرچند خودم رو عقب کشیدم اما لباس عروسم کثیف شد... ستاره خانم و دختر بزرگش مجبورش کردن عقب ماشین گل زده بشینه، منم کنارش نشستم و راحله هم پشت فرمون... ماشین خیلی زود بدون هیچ تشریفاتی به سمت خونه ی پدری رحیم حرکت کرد، روز اول قرار بود بعد عروسی به خونه ی خودم برم، حتی آقاجون جهاز سنگینی بهم داده بود و قرار بود مستقل زندگی کنیم، یه جهاز پر و پیمون از فرش و پرده و مبل و سرویس خواب گرفته. تا یخچال و گاز و لباسشویی و هرچی واسه شروع یک زندگی لازم بود!هرچند تو اون ده رسم بود تازه عروس چند سالی با مادرشوهر زندگی می‌کرد تا هم کمی دست و بالشون باز بشه هم راه و رسم زندگی رو یاد بگیرن! اما من فرق داشتم! من نوه ی حاج صابر بودم، قرار نبود جلوی قوم شوهر خم و راست بشم! آقاجون جهاز سنگین خریده بود تا از اول زندگی مستقل باشم، رحیمم گفته بود آفاق تو شهر بزرگ شده و من نمیخوام مجبورش کنم پیش مادرشوهر زندگی کنه! اما حالا چی؟ نه خبری از اون جهاز داشتم، نه اصلا اجازه ی رفتن به اون خونه که خودم چیده بودمش... با کمک آفرین که ذوق میکرد از دیدن جهازم و آسیه که غرولند میکرد که چرا ما همچین جهازی نداشتیم! ماشین گل زده جلوی در خونه ی پدری رحیم از حرکت ایستاد، یک خونه ی قدیمی که ارثیه ی پدری، پدر رحیم بود... قبل فوت پدرش و ازدواج مجدد مادرش با پدر آقا فرامرز این خونه رو به نام پسرش کرده بود... یک خونه ی خشتی قدیمی که حیاطش گلی بود و اتاق هاش بزرگ و نورگیر با وجود داشتن چندین اتاق بزرگ و نورگیر، اتاق ما شده بود نزدیکترین اتاق به در حیاط و البته کوچکترینش! یک اتاق که به زور دوازده متر میشد، با یک فرش قدیمی و یک دست لحاف و تشک! همین که وارد خونه شدیم داماد ها دست رحیم رو گرفتن و بردند.. منم تک و تنها با لباس عروس وسط حیاط حیرون و سرگردون مونده بودم، ستاره خانم با اکراه اشاره ای به یکی از اتاق ها کرد و گفت:اتاق تو اونجاست... حتی نگفت اتاق شما... گفت اتاق تو...انگار که قرار بود جای من و رحیم سوا باشه از هم! زیر لب تشکر کردم، وارد اتاق که شدم انگار غم عالم تلمبار شد رو دلم، چطور باور میکردم خونم قراره همچین اتاق دوده زده و زشتی باشه! اتاقی که حتی یک لامپ بیشتر رو بهش زیاد دیده بودن... یا حتی یک تشک نو با روکش سفید و کناره های گلدوزی شده رو... با همون لباس عروس بدقواره گوشه ی اتاق نشستم، اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم، کمی بعد در باز شد و ریحان با یک چمدون قهوه‌ای رنگ وارد اتاق شد، نگاه تندی به من انداخت و گفت:لباس هات ای توئه... بلند شو تا رحیم نیومده لباست رو عوض کن.... چمدون رو می‌شناختم، اینم کنار جهازم به خونه ام برده بودم، با صدای ضعیفی گفتم:باقی وسایلم چی؟ فقط سه تا چمدون لباس خونگی داشتم... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_دهم


ریحان دست به کمر و حق به جانب گفت:ببخشید شاهزاده خانم، دستور بدید اون ها رو هم براتون میارن. چی فکر کردی با خودت؟ همینم از سرت زیاده بیچاره...
بعدم همونطور که بیرون میرفت غرغرکنان گفت:خیال کرده مردم نوکر کلفتشن...
چهار تا ناسزا هم نثارم کرد و در رو محکم بهم کوبید، تنها که شدم در چمدون رو باز کردم، برخلافِ انتظارم هیچکدوم از لباس هایی که خودم تو اون چمدون گذاشتم داخلش نبود! برعکس یه سری لباس کهنه توش بود! شک نداشتم لباس های قدیمی خود ریحان رو داخلش گذاشتن..
سرم پر سنجاق و گیره های ریز و درشتی بود که راضیه برای محکم نگه داشتن موهای پرم استفاده کرده بود، انقدر دلم پرعصه بود که بی توجه به کشیده شدن موهام همه رو از سرم بیرون کشیدم...
از تو چمدون یکی از لباس هایی که از بقیه بهتر بود رو بیرون کشیدم،در اتاق به ضرب باز شد و رحیم وارد اتاق شد...
رحیم در اتاق رو بست و جسم نیمه جونش رو تکیه داد به در و با خنده گفت:وای به ننم با این عروسی که برام گرفته...
انقدر آقاجون سفارش کرده بود که تو دوران نامزدی،..
رحیم قدمی به جلو برداشت..
با صدای بیجونی گفت:شدم نقل دهن پیر و جوون ده... میفهمی؟
محکم زمین افتاد، بلند و بی جون خندید:همه... آفاق همه، با انگشت نشونم میدن... تو فامیل سرم پایینه... زن داییم میگه دختر دسته گل و آفتاب مهتاب ندیده ی من رو ول کردی که بری این دختر رو عقد کنی؟
رحیم هنوز داشت حرف بیخود میزد که در اتاق باز شد و ستاره خانم شاکی وارد اتاق شد..
با حرص نگاهی به من انداخت و گفت:پاشو رحیم، امشب حق نداری اینجا باشی...
رحیم قاه قاه خندید:این همه خرج کردید و واسم زن گرفتید برای چی ننه؟
رحیم گفت:ننه میبینی چه زنی گرفتم؟
ستاره خانم با خشم ریحان رو صدا زد، هردو به زور از اتاق بیرون بردنش، قبل بسته شدن در ستاره خانم با نفرت نگاهم کرد و گفت:بخواب فردا قابله میاد...
اینو گفت و در رو جوری بهم کوبید که ترسیده از جا پریدم، با خودم گفتم آفاق بدبخت شدی...
از پنجره ی اتاق نگاهی به حیاط انداختم، ستاره خانم به زور آبی به سر و صورت رحیم زد و اون رو به سمت یکی دیگه از اتاق ها برد، خودشم در رو بست و همراه ریحان به سمت دیگه ی ساختمون رفتند، فکری به سرم زد، اینجوری ستاره خانم دیگه نمیتونست حرفی بزنه...
سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود، تو اون زمستون سرد هیچ وسیله ی گرمایشی تو اتاق نبود و من از شدت سرما چند دست لباس روی هم پوشیده بودم و عین بید میلرزیدم....
صدای جیر جیرک ها تنها صدایی بود که سکوت خونه رو میشکست، ساعت از دو نصفه شب گذشته بود و یک ساعتی بود همه ی چراغ ها خاموش شده بود.
آهسته از جا بلند شدم، در اتاق رو باز کردم و سرکی به داخل حیاط کشیدم. هیچکس نبود... پاورچین پاورچین به سمت اتاق رحیم رفتم، دستگیره ی در رو به سمت پایین کشیدم و وارد اتاق شدم، کمی که چشمم به تاریکی عادت کرد رحیم رو دیدم که پیچیده تو پتوی ضخیمی روی تشک خوابیده بود...
تمام بدنم میلرزید.. اما فهمیدم این رحیم نیست...
سریع بیرون اومدم، قلبم داشت از حرکت می ایستاد....
مرد که هنوز به درستی نمیدونستم کیه تو یک حرکت خودش رو به سمت دیوار کشوند و لامپ رو روشن کرد و تازه اونجا بود که فهمیدم مرد روبه روم فرامرز بود! عموی رحیم... مردی که ریش گرو گذاشته بود تا آبروی من رو حفظ کنه....
از ترس عین بید به خودم میلرزیدم، اتاق که روشن شد تازه فهمیدم رحیم کمی دورتر از فرامرز روی زمین خوابیده و صدای خر و پفش به هواست...
فرامرز با خشمی عجیب از جا بلند شد. با دو قدم بلند به سمتم اومد و گفت:چه میکنی دختر؟لینجا چه میکنی؟
رحیم تکونی به خودش داد، فرامرز که مشخص بود هیچ دلش نمیخواد کسی من رو اونجا ببینه ،سریع چراغ رو خاموش کرد و گفت:یالا... بیرون از اینجا... زود...
از ترس بیدار شدن اهل خونه ساکت بودم ، وگرنه خوب بلد بودم جواب این مرد خودخواه رو بدم...
رفتیم به اتاق من ...
پوزخندی زد زد و گفت: منو باش خواستم کمکت کنم.
گفتم:کمکت بخوره تو سرت،همین کمک هایی که تا حالا کردی بسمه، یه زنم واسه رحیم بگیری دیگه تا عمر دارم مدیون محبت هات هستم... نمیخوام ریخت هیچکس رو ببینم...
دلم میخواست جیغ بکشم و تمام خشمم رو سر این مرد مغرور خالی کنم ...
فرامرز سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت الحق که لیاقت نداری، هرکسی جای تو بود به جای زبون درازی از من تشکر میکرد که زندگیش رو نجات دادم..
رو ترش کردم:ممنون ارباب! دست شما درد نکنه آقا فرامرز، انشالله بتونم واستون جبران کنم... اصلا من از خوشی اینکه دارم هوو دار میشم تو پوست خودم نمیگنجم... تازه فردا صبح هم...
بغض گلوم رو گرفت و حرفم رو خوردم، شاید اگر بهش میگفتم زن داداشش قراره واسم کیو خبر کنه ، کاری برام میکرد، شاید میتونست جلوی ستاره خانم روبگیره...


ادامه دارد....



undefined۱۵

۴۴۶

۷:۴۷