🍓🏡ܭܠܢ̣ܣࡅ࣪بߊࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊܝ̇و🏡🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هشتم با بغض سری تکون دادم، دلم به رفتن نبود اما مگه میتونستم به رضا نه بگم؟ تور سبز رنگی روی سرم انداخت، جوری که هیچ جا رو نمیدیدم.. گفت من راه رو بهشت نشون میدم.. بعد مدت ها انگار این حرف آبی شد رو آتیش درونم، با خودم گفتم تو رضا رو داری آفاق... پس غصه نخور، تا وقتی رضا هست کسی نمیتونه اذیتت کنه... صدای کل و سوت و دست زدن از هر گوشه ای به گوشم میرسید، شاید واسه همه سوال بود چرا خبری از رحیم نیست و داداشم داره من رو به جایگاه عروس میبره... شایدم همه ی مهمون ها میدونستن این یک مراسم سوری برای بستن دهن مردمه! شاید همه عین من داشتن نقش بازی میکردن.... از تخت آهنی بالا رفتم، با احتیاط از کنار سفرهی عقد گذشتم و روی مبل نشستم، رضا آروم گفت:نگران نباش، رحیم هم میاد الان.. زیر لب تشکر کردم و از زیر تو سبز رنگ خیره شدم به سفره ی عقدم... طولی نکشید که صدای عمه به گوشم رسید که با شوق گفت:خانم ها راه رو باز کنید آقای داماد اومده... دلهره افتاد به جونم... عرق سردی روی گردنم نشسته بود و شک نداشتم اگر تور از روی صورتم کنار میرفت رنگ پریدگی صورتم از زیر اون همه آرایش هم مشخص بود.... رحیم خودش رو روی مبل انداخت و نفس عمیقی کشید.... گفت:خدا بهت رحم کنه آفاق... فقط خدا بهت رحم کنه... عمه عشرت فرز از تخت بالا اومد، تشری به من زد و با صدای آرومی رو به رحیم گفت:میخوای آبروی ما رو ببری جوون؟ یادت رفته عموت چی گفت؟ مجبوری نقش بازی کنی... یالا... جمع کن خودت رو... رحیم چشمی گفت،حالش اصلا خوب نبود... عاقد مشغول خوندن خطبه ی عقد شد، عمه قرآن رو گذاشت تو دستم، هرچند من تمرکزی برای خوندن کلماتش نداشتم... فقط خیره بودم به نقش کلمات و به تک تک روزهای تلخ گذشته فکر میکردم... آفرین و آسیه پارچه گرفته بودن بالای سرم و ریحانه خواهر کوچیکه ی رحیم که فقط یکی دو سال ازم کوچکتر بود داشت قند میسابید بالای سرم... نفهمیدم چی شد که ستاره خانم جلو اومد، انگار طلب زیر لفظی کرده بودن برای عروسی که راهی جز بله گفتن نداشت.... ستاره خانم با اکراه نزدیک شد. گردنبند نازکی به گردنم انداخت و کنارم ایستاد، صدای آیا وکیلم عاقد برای آخرین بار به گوشم رسید، آسیه نیشگون سفتی از بازوم گرفت و من با دلی پرغصه بله گفتم به مردی که میدونستم قرار نیست خوشبختم کنه.... عقد رو به رحیم هم خوندن، اونم با صدای ضعیف و کش داری بله گفت و بعد به آرومی گفت:مهر نامردی رو تا ابد باید رو پیشونیم بزنم بابت زنی که گرفتم... اینو گفت و با اصرار خواهر بزرگترش راحله تور سبز رنگ رو از روی صورتم کنار زد، پوزخندی به صورت خیس اشکم زد و گفت:حالا مونده واسه گریه کردن عروس خانم... آفرین سریع تور رو برداشت و ست حلقه ها رو نزدیک آورد، میدونستم رحیم به زور و اجبار اونجا نشسته و اگر دست خودش بود ترجیح میداد لگدی به وسط اون سفره بزنه و خودش رو خلاص کنه... اما اینو نمیدونستم که فرامرز چه قدرتی داره که تونسته رحیم رو سر این سفره بیاره... حلقه رو نصفه دست هم انداختیم، آفرین خواست ظرف عسل رو بیاره که رحیم چشم غره ای بهش رفت و با صدای آرومی گفت:بسه... این مسخره بازی رو تمومش کنید... انگار جشن عزای ما دو نفر بود، ده روز قبل داشتم برای رسیدن به همچین لحظه ای لحظه شماری میکردم و حالا تو دلم گریه میکردم از بودن کنار مردی که مشخص بود ازم بیزاره.... خطبه ی عقد که خونده شد رحیم دیگه اونجا نموند، بی توجه به اصرار های خواهرش بدون اینکه نگاهی به صورت من بندازه از خونه بیرون رفت، صدای پچ پچ مهمون ها به گوشم میرسید، انگار همه میدونستن حرف های آقاجون و بهانه های عمه و باقی اهل خونه همه دروغ بوده و من همون عروس بودم که شب عروسیم داماد رو قال گذاشتم... از باقی مراسم هیچی نفهمیدم، کل مدت روی مبل نشسته بودم و در ظاهر با لبخندی مضحک به جمعیت نگاه میکردم و در اصل داشتم به لحظات سخت پیش روم فکر میکردم، به عروس شدنم .به هوو دار شدنم... یاد محبت های دوران نامزدی افتادم، رحیم نمیذاشت اخمی به صورتم بشینه، میگفت جوری خوشبختت میکنم که عالم و آدم انگشت به دهن بمونن! آخرهای شب بود .... رفته رفته از جمعیت تماشگرهای تو حیاط کاسته میشد، ساعت از دوازده که گذشت دیگه فقط ما موندیم و اقوام خیلی نزدیک،هنوز رحیم برای بردنم نیومده بود که آفرین سراسیمه بهم نزدیک شد و گفت:بیا بریم داخل یک چیزی بخور تا نیومدن دنبالت.... دنبالش راه افتادم، وارد اتاقم که شدم آفرین سینی برنج و خورشت یخ کرده رو گذاشت ادامه دارد..... ✾
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نهم
آفرین گفت حواست و جمع کن،باید کاری کنی که بیخیال زن دوم گرفتن واسه رحیم بشن... میشنوی چی میگم آفاق.
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم، بیزار بودم از این شرایط،ناپدید شدنم شب عروسی کم بود، کافی بود بفهمن..... اونوقت بلوایی به پا میشد که هیچکس جلو دارش نبود....
بدون لب زدن به اون غذای یخ زده برگشتیم سمت حیاط، طولی نکشید که رحیم و مادرش و خواهراش برای بردنم اومدن، از ترس رنگ به صورت نداشتم و تمام تنم میلرزید، آفرین ده بار اومده بود و حین مرتب کردن موها و لباسم بهم تشر زده بود که حق ندارم خودم رو ببازم، لااقل به خاطر آینده ی خودم و اون همه آدم ..
رحیم حالش خوب نبود ...
با همون حال جلو اومدن، رحیم با دیدنم با صدای بلندی خندید و اشاره ای بهم کرد.
دیگه اختیار اشکم دست خودم نبود، درسته جز اقوام نزدیک کسی تو حیاط نمونده بود و اونام از ماجرای اصلی خبر داشتن، اما باز هم حالم بد میشد از توهین ها و تحقیر های رحیم..
ستاره خانم سراسیمه گفت:سریع خداحافظی کن، دیره...
بعد کمی بهم نزدیک شد و با خشم گفت:حال رحیم رو که میبینی، زودترباید بریم...
چشمی گفتم و به سمت آفرین رفتم،با صدای بلندی زدم زیر گریه، آفرین زیر گوشم گفت:مراقب خودت باش..
نگاهی به اطراف انداختم، نه خبری از بابا بود، نه آقاجون و نه حتی رضا... مامان هم که عین غریبه ها سرش رو پایین انداخته بود و انگار میلی برای خداحافظی با من نداشت...
با غصه گفتم:رضا کجاست؟
آفرین گفت:برو آفاق...رضا نموند... حتی واسه مراسم عقد هم نموند.. حالش خوب نبود....
ستاره خانم سریع جلو اومد. گفت:باید بریم، رحیم حالش خوب نیست، همین دو تا در و همسایه ام وضعیتش رو ببینن فردا روز هزار جور حرف پشت سرمون میزنن...
دستم از دست آفرین رها شد، باقی اهل خونه حتی حاضر نشدن نمایشی ازم خداحافظی کنن..
با دلی پرغصه از خونه ی آقاجون بیرون زدم، از خونه ای که روزی با هزار شور و شوق مشت به درش کوبیده بودم...
وارد کوچه که شدیم یکدفعه رحیم عوق زد ،هرچند خودم رو عقب کشیدم اما لباس عروسم کثیف شد...
ستاره خانم و دختر بزرگش مجبورش کردن عقب ماشین گل زده بشینه، منم کنارش نشستم و راحله هم پشت فرمون... ماشین خیلی زود بدون هیچ تشریفاتی به سمت خونه ی پدری رحیم حرکت کرد، روز اول قرار بود بعد عروسی به خونه ی خودم برم، حتی آقاجون جهاز سنگینی بهم داده بود و قرار بود مستقل زندگی کنیم، یه جهاز پر و پیمون از فرش و پرده و مبل و سرویس خواب گرفته. تا یخچال و گاز و لباسشویی و هرچی واسه شروع یک زندگی لازم بود!هرچند تو اون ده رسم بود تازه عروس چند سالی با مادرشوهر زندگی میکرد تا هم کمی دست و بالشون باز بشه هم راه و رسم زندگی رو یاد بگیرن! اما من فرق داشتم! من نوه ی حاج صابر بودم، قرار نبود جلوی قوم شوهر خم و راست بشم! آقاجون جهاز سنگین خریده بود تا از اول زندگی مستقل باشم، رحیمم گفته بود آفاق تو شهر بزرگ شده و من نمیخوام مجبورش کنم پیش مادرشوهر زندگی کنه! اما حالا چی؟ نه خبری از اون جهاز داشتم، نه اصلا اجازه ی رفتن به اون خونه که خودم چیده بودمش... با کمک آفرین که ذوق میکرد از دیدن جهازم و آسیه که غرولند میکرد که چرا ما همچین جهازی نداشتیم!
ماشین گل زده جلوی در خونه ی پدری رحیم از حرکت ایستاد، یک خونه ی قدیمی که ارثیه ی پدری، پدر رحیم بود... قبل فوت پدرش و ازدواج مجدد مادرش با پدر آقا فرامرز این خونه رو به نام پسرش کرده بود...
یک خونه ی خشتی قدیمی که حیاطش گلی بود و اتاق هاش بزرگ و نورگیر
با وجود داشتن چندین اتاق بزرگ و نورگیر، اتاق ما شده بود نزدیکترین اتاق به در حیاط و البته کوچکترینش! یک اتاق که به زور دوازده متر میشد، با یک فرش قدیمی و یک دست لحاف و تشک!
همین که وارد خونه شدیم داماد ها دست رحیم رو گرفتن و بردند..
منم تک و تنها با لباس عروس وسط حیاط حیرون و سرگردون مونده بودم، ستاره خانم با اکراه اشاره ای به یکی از اتاق ها کرد و گفت:اتاق تو اونجاست...
حتی نگفت اتاق شما... گفت اتاق تو...انگار که قرار بود جای من و رحیم سوا باشه از هم! زیر لب تشکر کردم، وارد اتاق که شدم انگار غم عالم تلمبار شد رو دلم، چطور باور میکردم خونم قراره همچین اتاق دوده زده و زشتی باشه! اتاقی که حتی یک لامپ بیشتر رو بهش زیاد دیده بودن... یا حتی یک تشک نو با روکش سفید و کناره های گلدوزی شده رو...
با همون لباس عروس بدقواره گوشه ی اتاق نشستم، اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم، کمی بعد در باز شد و ریحان با یک چمدون قهوهای رنگ وارد اتاق شد، نگاه تندی به من انداخت و گفت:لباس هات ای توئه... بلند شو تا رحیم نیومده لباست رو عوض کن....
چمدون رو میشناختم، اینم کنار جهازم به خونه ام برده بودم، با صدای ضعیفی گفتم:باقی وسایلم چی؟ فقط سه تا چمدون لباس خونگی داشتم...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نهم
آفرین گفت حواست و جمع کن،باید کاری کنی که بیخیال زن دوم گرفتن واسه رحیم بشن... میشنوی چی میگم آفاق.
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم، بیزار بودم از این شرایط،ناپدید شدنم شب عروسی کم بود، کافی بود بفهمن..... اونوقت بلوایی به پا میشد که هیچکس جلو دارش نبود....
بدون لب زدن به اون غذای یخ زده برگشتیم سمت حیاط، طولی نکشید که رحیم و مادرش و خواهراش برای بردنم اومدن، از ترس رنگ به صورت نداشتم و تمام تنم میلرزید، آفرین ده بار اومده بود و حین مرتب کردن موها و لباسم بهم تشر زده بود که حق ندارم خودم رو ببازم، لااقل به خاطر آینده ی خودم و اون همه آدم ..
رحیم حالش خوب نبود ...
با همون حال جلو اومدن، رحیم با دیدنم با صدای بلندی خندید و اشاره ای بهم کرد.
دیگه اختیار اشکم دست خودم نبود، درسته جز اقوام نزدیک کسی تو حیاط نمونده بود و اونام از ماجرای اصلی خبر داشتن، اما باز هم حالم بد میشد از توهین ها و تحقیر های رحیم..
ستاره خانم سراسیمه گفت:سریع خداحافظی کن، دیره...
بعد کمی بهم نزدیک شد و با خشم گفت:حال رحیم رو که میبینی، زودترباید بریم...
چشمی گفتم و به سمت آفرین رفتم،با صدای بلندی زدم زیر گریه، آفرین زیر گوشم گفت:مراقب خودت باش..
نگاهی به اطراف انداختم، نه خبری از بابا بود، نه آقاجون و نه حتی رضا... مامان هم که عین غریبه ها سرش رو پایین انداخته بود و انگار میلی برای خداحافظی با من نداشت...
با غصه گفتم:رضا کجاست؟
آفرین گفت:برو آفاق...رضا نموند... حتی واسه مراسم عقد هم نموند.. حالش خوب نبود....
ستاره خانم سریع جلو اومد. گفت:باید بریم، رحیم حالش خوب نیست، همین دو تا در و همسایه ام وضعیتش رو ببینن فردا روز هزار جور حرف پشت سرمون میزنن...
دستم از دست آفرین رها شد، باقی اهل خونه حتی حاضر نشدن نمایشی ازم خداحافظی کنن..
با دلی پرغصه از خونه ی آقاجون بیرون زدم، از خونه ای که روزی با هزار شور و شوق مشت به درش کوبیده بودم...
وارد کوچه که شدیم یکدفعه رحیم عوق زد ،هرچند خودم رو عقب کشیدم اما لباس عروسم کثیف شد...
ستاره خانم و دختر بزرگش مجبورش کردن عقب ماشین گل زده بشینه، منم کنارش نشستم و راحله هم پشت فرمون... ماشین خیلی زود بدون هیچ تشریفاتی به سمت خونه ی پدری رحیم حرکت کرد، روز اول قرار بود بعد عروسی به خونه ی خودم برم، حتی آقاجون جهاز سنگینی بهم داده بود و قرار بود مستقل زندگی کنیم، یه جهاز پر و پیمون از فرش و پرده و مبل و سرویس خواب گرفته. تا یخچال و گاز و لباسشویی و هرچی واسه شروع یک زندگی لازم بود!هرچند تو اون ده رسم بود تازه عروس چند سالی با مادرشوهر زندگی میکرد تا هم کمی دست و بالشون باز بشه هم راه و رسم زندگی رو یاد بگیرن! اما من فرق داشتم! من نوه ی حاج صابر بودم، قرار نبود جلوی قوم شوهر خم و راست بشم! آقاجون جهاز سنگین خریده بود تا از اول زندگی مستقل باشم، رحیمم گفته بود آفاق تو شهر بزرگ شده و من نمیخوام مجبورش کنم پیش مادرشوهر زندگی کنه! اما حالا چی؟ نه خبری از اون جهاز داشتم، نه اصلا اجازه ی رفتن به اون خونه که خودم چیده بودمش... با کمک آفرین که ذوق میکرد از دیدن جهازم و آسیه که غرولند میکرد که چرا ما همچین جهازی نداشتیم!
ماشین گل زده جلوی در خونه ی پدری رحیم از حرکت ایستاد، یک خونه ی قدیمی که ارثیه ی پدری، پدر رحیم بود... قبل فوت پدرش و ازدواج مجدد مادرش با پدر آقا فرامرز این خونه رو به نام پسرش کرده بود...
یک خونه ی خشتی قدیمی که حیاطش گلی بود و اتاق هاش بزرگ و نورگیر
با وجود داشتن چندین اتاق بزرگ و نورگیر، اتاق ما شده بود نزدیکترین اتاق به در حیاط و البته کوچکترینش! یک اتاق که به زور دوازده متر میشد، با یک فرش قدیمی و یک دست لحاف و تشک!
همین که وارد خونه شدیم داماد ها دست رحیم رو گرفتن و بردند..
منم تک و تنها با لباس عروس وسط حیاط حیرون و سرگردون مونده بودم، ستاره خانم با اکراه اشاره ای به یکی از اتاق ها کرد و گفت:اتاق تو اونجاست...
حتی نگفت اتاق شما... گفت اتاق تو...انگار که قرار بود جای من و رحیم سوا باشه از هم! زیر لب تشکر کردم، وارد اتاق که شدم انگار غم عالم تلمبار شد رو دلم، چطور باور میکردم خونم قراره همچین اتاق دوده زده و زشتی باشه! اتاقی که حتی یک لامپ بیشتر رو بهش زیاد دیده بودن... یا حتی یک تشک نو با روکش سفید و کناره های گلدوزی شده رو...
با همون لباس عروس بدقواره گوشه ی اتاق نشستم، اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم، کمی بعد در باز شد و ریحان با یک چمدون قهوهای رنگ وارد اتاق شد، نگاه تندی به من انداخت و گفت:لباس هات ای توئه... بلند شو تا رحیم نیومده لباست رو عوض کن....
چمدون رو میشناختم، اینم کنار جهازم به خونه ام برده بودم، با صدای ضعیفی گفتم:باقی وسایلم چی؟ فقط سه تا چمدون لباس خونگی داشتم...
ادامه دارد...
۴۱۸
۱۸:۳۰