عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هفتم صدایی تو سرم گفت مگه تو انتخاب های دیگه ات نقشی داشتی؟ داری عروس میشی آفاق! عروسی که قراره خیلی زود هوو بیاد سرش... حتما واسه حفظ وجه ی آقا فرامرز واسه هووم هم یک مراسم بزرگ میگیرن... حتما اونم هفت قلم آرایش میکنن و دستش رو تو دست رحیم میذارن... رحیم... آخ که دلم پرغصه بود. از دست خودم عصبانی بودم که چرا هنوز رحیم رو دوست دارم، یاد محبت های اون یک سال نامزدیش میفتادم و دلم رو خوش میکردم که اونم هنوز دوستم داره و منم میتونم با زبون نرم منصرفش کنم از زن دوم گرفتن... صدایی تو سرم گفت تاییدیه چیکار میکنی بیچاره؟ اینبار راضیه مستقیم از ستاره خانم دستور گرفته بود! قرار بود غلیظ تر آرایشم کنه تا کبودی های صورتم مخفی بشه، چشم هام رو جوری پر نقش و نگار کرده بود که هرکسی قرمزی چشم هام رو میدید ربطش میداد به آرایش سنگینم، نه گریه های گاه و بیگاهم... ناخن های مصنوعی بلند و قرمز رنگ رو با چسپ قطره چسپوند تا به قول خودش وسط مراسم کنده نشه... با کمک آفرین لباس عروسم رو تنم کردم، انگار یک پرتقال گنده راه گلوم رو سد کرده بود جوری که حتی نمیتونستم آب دهنم رو قورت بدم... لباس رو که پوشیدم راضیه خانم تند و فرز مشغول مرتب کردن موهام شد، چنگی به دست آفرین زدم و گفتم:میخوام باهات حرف بزنم.. در واقع میخواستم ازش کمک بگیرم، با خودم گفتم شاید آفرین تنها کسی باشه که دلش به حالم بسوزه و کمکم کنه... راضیه خانم که دید دارم خیره نگاهش میکنم اخم هاش درهم شد و گفت:من میرم آب بخورم، فقط زیاد طولش ندید، وقت کمه... بعدم غرغر کنان بیرون رفت، همینکه در رو بست با صدایی که نمیخواستم از چهاردیواری اون اتاق بیرون بره گفتم:یک کاری برام بکن آفرین... من..؟ آفرین اخمی کرد و گفت:یعنی چی... نکنه... سیلی به صورتش کوبید و گفت: نکنه... آره آفاق؟ با بغض سری تکون دادم، آفرین دو دستی کوبید فرق سرش و با حرص و جوش گفت:الان اینو میگی؟این همه وقت اومدم از زیر زبونت حرف بکشم چرا حرفی نزدی؟ اشک نشست روی گونه ام،آفرین با حرص گفت:گریه نکن. ای خدا ... گریه نکن آرایشت خراب میشه... چرخی تو اتاق زد، کلافه به سمتم اومد و گفت :منو ببین آفاق...فقط تو رو خدا خودت رو جمع کن... به خدا کاری کردی که زندگی ما رو هم نابود کرده... بعد این همه سال آبرو داری، زبون من و آسیه جلوی قوم شوهر کوتاه شده به خاطر تو... سکوت و حال بدم رو که دید کمی ملایم‌تر گفت:بهش فکر نکن... راضیه خانم با چهره ای درهم برگشته بود و داشت موهام رو با سنجاق بالای سرم فیکس میکرد، یه اسفنج هم گذاشته بود بین موهام تا مثلا پف بیشتری به موهام بده... ساعت از هشت شب گذشته بود وقتی کارش تموم شد... با دقت نگاهی به صورتم انداخت و گفت:خیلی خوب شدی... حواست باشه زیاد نخندی، خیلم حرف نزن کرم پودرت میماسه.. خبر نداشت از دل من انگار... راضیه خانم بساطش رو جمع کرده بود و رفته بود و من منتظر بودم یکی بیاد و من رو به حیاط ببره، صدای آهنگ انقدر بلند بود که احتمالا تا هفت خونه اونورتر هم میرفت، اینجوری همه می‌فهمیدن نوه ی حاج صابر داره عروس میشه! در اتاق باز شد، رضا بود... با غمی عمیق وارد اتاق شد، چشمش که بهم افتاد سریع سرش رو پایین انداخت و با انگشت فشاری به چشم هاش آورد،مکث کوتاهی کرد و بعد با لبخندی غمگین سرش رو بالا گرفت... نزدیکم شد،تمام تنم داشت میلرزید... کاش چشم می‌بستم و زمان برمی‌گشت به چند سال قبل... به اولین روزی که جرقه ی بدبختیم زده شد... کاش میمردم و رضا رو اینجوری نمیدیدم.... آهی از ته دل کشید... چند بار بغضش رو قورت داد تا بالاخره تونست لب باز کنه. با صدای ضعیفی گفت:کاش قدرتش رو داشتم آفاق... کاش انقدر قدرت داشتم تا از اینجا ببرمت... ببرمت جایی که هیچکس نتونه عذابت بده... ... مهم نبود که آرایشم خراب میشد، کجای اون مراسم شبیه یک عروسی واقعی بود که عروسش شبیه باشه؟ رضا با مکث کوتاهی و با صدای ضعیفی گفت:ببخش منو آفاق... ببخش که انقدر قوی نبودم که نجاتت بدم... ببخش که نخواستم و نتونستم حرف دلم رو بهت بزنم... نمیفهمیدم چی میگه، اصلا دلیلی نداشت من رضا رو ببخشم، اون تمام تلاشش رو کرده بود تا من کمترین آسیب رو ببینم، آفرین میگفت اگر رضا نبود آقاجون زنده ات نمیذاشت! میگفت صدبار آقاجون خواسته بیاد تو زیرزمین و یه بلایی سرت بیاره، اما هربار رضا مانعش شده.. +چی میگی داداش... تو... تو تنها کسی که پشتم بودی... تو حلالم کن ... فقط... میخوام اینو بدونی من نخواستم اینجوری شرمنده بشی... گفت:لبخند بزن آفاق... نمیخوام دشمن شاد بشیم... اومدم ببرمت... با غصه گفتم :تو؟رحیم نمیاد؟ لبخند تلخی زد :همیشه آرزوم بود خودم تو رو تا جایگاه عروس ببرم... دوست نداری به آرزوم برسم؟ ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتم


با بغض سری تکون دادم، دلم به رفتن نبود اما مگه میتونستم به رضا نه بگم؟
تور سبز رنگی روی سرم انداخت، جوری که هیچ جا رو نمیدیدم..
گفت من راه رو بهشت نشون میدم..
بعد مدت ها انگار این حرف آبی شد رو آتیش درونم، با خودم گفتم تو رضا رو داری آفاق... پس غصه نخور، تا وقتی رضا هست کسی نمیتونه اذیتت کنه...
صدای کل و سوت و دست زدن از هر گوشه ای به گوشم می‌رسید، شاید واسه همه سوال بود چرا خبری از رحیم نیست و داداشم داره من رو به جایگاه عروس میبره... شایدم همه ی مهمون ها می‌دونستن این یک مراسم سوری برای بستن دهن مردمه! شاید همه عین من داشتن نقش بازی میکردن....
از تخت آهنی بالا رفتم، با احتیاط از کنار سفره‌ی عقد گذشتم و روی مبل نشستم، رضا آروم گفت:نگران نباش، رحیم هم میاد الان..
زیر لب تشکر کردم و از زیر تو سبز رنگ خیره شدم به سفره ی عقدم... طولی نکشید که صدای عمه به گوشم رسید که با شوق گفت:خانم ها راه رو باز کنید آقای داماد اومده...
دلهره افتاد به جونم... عرق سردی روی گردنم نشسته بود و شک نداشتم اگر تور از روی صورتم کنار میرفت رنگ پریدگی صورتم از زیر اون همه آرایش هم مشخص بود....
رحیم خودش رو روی مبل انداخت و نفس عمیقی کشید....
گفت:خدا بهت رحم کنه آفاق... فقط خدا بهت رحم کنه...
عمه عشرت فرز از تخت بالا اومد، تشری به من زد و با صدای آرومی رو به رحیم گفت:میخوای آبروی ما رو ببری جوون؟ یادت رفته عموت چی گفت؟ مجبوری نقش بازی کنی... یالا... جمع کن خودت رو...
رحیم چشمی گفت،حالش اصلا خوب نبود...
عاقد مشغول خوندن خطبه ی عقد شد، عمه قرآن رو گذاشت تو دستم، هرچند من تمرکزی برای خوندن کلماتش نداشتم... فقط خیره بودم به نقش کلمات و به تک تک روزهای تلخ گذشته فکر میکردم...
آفرین و آسیه پارچه گرفته بودن بالای سرم و ریحانه خواهر کوچیکه ی رحیم که فقط یکی دو سال ازم کوچکتر بود داشت قند میسابید بالای سرم...
نفهمیدم چی شد که ستاره خانم جلو اومد، انگار طلب زیر لفظی کرده بودن برای عروسی که راهی جز بله گفتن نداشت....
ستاره خانم با اکراه نزدیک شد. گردنبند نازکی به گردنم انداخت و کنارم ایستاد، صدای آیا وکیلم عاقد برای آخرین بار به گوشم رسید، آسیه نیشگون سفتی از بازوم گرفت و من با دلی پرغصه بله گفتم به مردی که میدونستم قرار نیست خوشبختم کنه....
عقد رو به رحیم هم خوندن، اونم با صدای ضعیف و کش داری بله گفت و بعد به آرومی گفت:مهر نامردی رو تا ابد باید رو پیشونیم بزنم بابت زنی که گرفتم...
اینو گفت و با اصرار خواهر بزرگترش راحله تور سبز رنگ رو از روی صورتم کنار زد،
پوزخندی به صورت خیس اشکم زد و گفت:حالا مونده واسه گریه کردن عروس خانم...
آفرین سریع تور رو برداشت و ست حلقه ها رو نزدیک آورد، میدونستم رحیم به زور و اجبار اونجا نشسته و اگر دست خودش بود ترجیح میداد لگدی به وسط اون سفره بزنه و خودش رو خلاص کنه... اما اینو نمیدونستم که فرامرز چه قدرتی داره که تونسته رحیم رو سر این سفره بیاره...
حلقه رو نصفه دست هم انداختیم، آفرین خواست ظرف عسل رو بیاره که رحیم چشم غره ای بهش رفت و با صدای آرومی گفت:بسه... این مسخره بازی رو تمومش کنید...
انگار جشن عزای ما دو نفر بود، ده روز قبل داشتم برای رسیدن به همچین لحظه ای لحظه شماری میکردم و حالا تو دلم گریه میکردم از بودن کنار مردی که مشخص بود ازم بیزاره....
خطبه ی عقد که خونده شد رحیم دیگه اونجا نموند، بی توجه به اصرار های خواهرش بدون اینکه نگاهی به صورت من بندازه از خونه بیرون رفت، صدای پچ پچ مهمون ها به گوشم می‌رسید، انگار همه می‌دونستن حرف های آقاجون و بهانه های عمه و باقی اهل خونه همه دروغ بوده و من همون عروس بودم که شب عروسیم داماد رو قال گذاشتم...
از باقی مراسم هیچی نفهمیدم، کل مدت روی مبل نشسته بودم و در ظاهر با لبخندی مضحک به جمعیت نگاه میکردم و در اصل داشتم به لحظات سخت پیش روم فکر میکردم، به عروس شدنم .به هوو دار شدنم... یاد محبت های دوران نامزدی افتادم، رحیم نمیذاشت اخمی به صورتم بشینه، میگفت جوری خوشبختت میکنم که عالم و آدم انگشت به دهن بمونن!
آخرهای شب بود ....
رفته رفته از جمعیت تماشگرهای تو حیاط کاسته میشد، ساعت از دوازده که گذشت دیگه فقط ما موندیم و اقوام خیلی نزدیک،هنوز رحیم برای بردنم نیومده بود که آفرین سراسیمه بهم نزدیک شد و گفت:بیا بریم داخل یک چیزی بخور تا نیومدن دنبالت....
دنبالش راه افتادم، وارد اتاقم که شدم آفرین سینی برنج و خورشت یخ کرده رو گذاشت


ادامه دارد.....



undefined۱۵
undefined۲

۴۳۲

۱۸:۳۰