#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتم
با بغض سری تکون دادم، دلم به رفتن نبود اما مگه میتونستم به رضا نه بگم؟
تور سبز رنگی روی سرم انداخت، جوری که هیچ جا رو نمیدیدم..
گفت من راه رو بهشت نشون میدم..
بعد مدت ها انگار این حرف آبی شد رو آتیش درونم، با خودم گفتم تو رضا رو داری آفاق... پس غصه نخور، تا وقتی رضا هست کسی نمیتونه اذیتت کنه...
صدای کل و سوت و دست زدن از هر گوشه ای به گوشم میرسید، شاید واسه همه سوال بود چرا خبری از رحیم نیست و داداشم داره من رو به جایگاه عروس میبره... شایدم همه ی مهمون ها میدونستن این یک مراسم سوری برای بستن دهن مردمه! شاید همه عین من داشتن نقش بازی میکردن....
از تخت آهنی بالا رفتم، با احتیاط از کنار سفرهی عقد گذشتم و روی مبل نشستم، رضا آروم گفت:نگران نباش، رحیم هم میاد الان..
زیر لب تشکر کردم و از زیر تو سبز رنگ خیره شدم به سفره ی عقدم... طولی نکشید که صدای عمه به گوشم رسید که با شوق گفت:خانم ها راه رو باز کنید آقای داماد اومده...
دلهره افتاد به جونم... عرق سردی روی گردنم نشسته بود و شک نداشتم اگر تور از روی صورتم کنار میرفت رنگ پریدگی صورتم از زیر اون همه آرایش هم مشخص بود....
رحیم خودش رو روی مبل انداخت و نفس عمیقی کشید....
گفت:خدا بهت رحم کنه آفاق... فقط خدا بهت رحم کنه...
عمه عشرت فرز از تخت بالا اومد، تشری به من زد و با صدای آرومی رو به رحیم گفت:میخوای آبروی ما رو ببری جوون؟ یادت رفته عموت چی گفت؟ مجبوری نقش بازی کنی... یالا... جمع کن خودت رو...
رحیم چشمی گفت،حالش اصلا خوب نبود...
عاقد مشغول خوندن خطبه ی عقد شد، عمه قرآن رو گذاشت تو دستم، هرچند من تمرکزی برای خوندن کلماتش نداشتم... فقط خیره بودم به نقش کلمات و به تک تک روزهای تلخ گذشته فکر میکردم...
آفرین و آسیه پارچه گرفته بودن بالای سرم و ریحانه خواهر کوچیکه ی رحیم که فقط یکی دو سال ازم کوچکتر بود داشت قند میسابید بالای سرم...
نفهمیدم چی شد که ستاره خانم جلو اومد، انگار طلب زیر لفظی کرده بودن برای عروسی که راهی جز بله گفتن نداشت....
ستاره خانم با اکراه نزدیک شد. گردنبند نازکی به گردنم انداخت و کنارم ایستاد، صدای آیا وکیلم عاقد برای آخرین بار به گوشم رسید، آسیه نیشگون سفتی از بازوم گرفت و من با دلی پرغصه بله گفتم به مردی که میدونستم قرار نیست خوشبختم کنه....
عقد رو به رحیم هم خوندن، اونم با صدای ضعیف و کش داری بله گفت و بعد به آرومی گفت:مهر نامردی رو تا ابد باید رو پیشونیم بزنم بابت زنی که گرفتم...
اینو گفت و با اصرار خواهر بزرگترش راحله تور سبز رنگ رو از روی صورتم کنار زد،
پوزخندی به صورت خیس اشکم زد و گفت:حالا مونده واسه گریه کردن عروس خانم...
آفرین سریع تور رو برداشت و ست حلقه ها رو نزدیک آورد، میدونستم رحیم به زور و اجبار اونجا نشسته و اگر دست خودش بود ترجیح میداد لگدی به وسط اون سفره بزنه و خودش رو خلاص کنه... اما اینو نمیدونستم که فرامرز چه قدرتی داره که تونسته رحیم رو سر این سفره بیاره...
حلقه رو نصفه دست هم انداختیم، آفرین خواست ظرف عسل رو بیاره که رحیم چشم غره ای بهش رفت و با صدای آرومی گفت:بسه... این مسخره بازی رو تمومش کنید...
انگار جشن عزای ما دو نفر بود، ده روز قبل داشتم برای رسیدن به همچین لحظه ای لحظه شماری میکردم و حالا تو دلم گریه میکردم از بودن کنار مردی که مشخص بود ازم بیزاره....
خطبه ی عقد که خونده شد رحیم دیگه اونجا نموند، بی توجه به اصرار های خواهرش بدون اینکه نگاهی به صورت من بندازه از خونه بیرون رفت، صدای پچ پچ مهمون ها به گوشم میرسید، انگار همه میدونستن حرف های آقاجون و بهانه های عمه و باقی اهل خونه همه دروغ بوده و من همون عروس بودم که شب عروسیم داماد رو قال گذاشتم...
از باقی مراسم هیچی نفهمیدم، کل مدت روی مبل نشسته بودم و در ظاهر با لبخندی مضحک به جمعیت نگاه میکردم و در اصل داشتم به لحظات سخت پیش روم فکر میکردم، به عروس شدنم .به هوو دار شدنم... یاد محبت های دوران نامزدی افتادم، رحیم نمیذاشت اخمی به صورتم بشینه، میگفت جوری خوشبختت میکنم که عالم و آدم انگشت به دهن بمونن!
آخرهای شب بود ....
رفته رفته از جمعیت تماشگرهای تو حیاط کاسته میشد، ساعت از دوازده که گذشت دیگه فقط ما موندیم و اقوام خیلی نزدیک،هنوز رحیم برای بردنم نیومده بود که آفرین سراسیمه بهم نزدیک شد و گفت:بیا بریم داخل یک چیزی بخور تا نیومدن دنبالت....
دنبالش راه افتادم، وارد اتاقم که شدم آفرین سینی برنج و خورشت یخ کرده رو گذاشت
ادامه دارد.....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتم
با بغض سری تکون دادم، دلم به رفتن نبود اما مگه میتونستم به رضا نه بگم؟
تور سبز رنگی روی سرم انداخت، جوری که هیچ جا رو نمیدیدم..
گفت من راه رو بهشت نشون میدم..
بعد مدت ها انگار این حرف آبی شد رو آتیش درونم، با خودم گفتم تو رضا رو داری آفاق... پس غصه نخور، تا وقتی رضا هست کسی نمیتونه اذیتت کنه...
صدای کل و سوت و دست زدن از هر گوشه ای به گوشم میرسید، شاید واسه همه سوال بود چرا خبری از رحیم نیست و داداشم داره من رو به جایگاه عروس میبره... شایدم همه ی مهمون ها میدونستن این یک مراسم سوری برای بستن دهن مردمه! شاید همه عین من داشتن نقش بازی میکردن....
از تخت آهنی بالا رفتم، با احتیاط از کنار سفرهی عقد گذشتم و روی مبل نشستم، رضا آروم گفت:نگران نباش، رحیم هم میاد الان..
زیر لب تشکر کردم و از زیر تو سبز رنگ خیره شدم به سفره ی عقدم... طولی نکشید که صدای عمه به گوشم رسید که با شوق گفت:خانم ها راه رو باز کنید آقای داماد اومده...
دلهره افتاد به جونم... عرق سردی روی گردنم نشسته بود و شک نداشتم اگر تور از روی صورتم کنار میرفت رنگ پریدگی صورتم از زیر اون همه آرایش هم مشخص بود....
رحیم خودش رو روی مبل انداخت و نفس عمیقی کشید....
گفت:خدا بهت رحم کنه آفاق... فقط خدا بهت رحم کنه...
عمه عشرت فرز از تخت بالا اومد، تشری به من زد و با صدای آرومی رو به رحیم گفت:میخوای آبروی ما رو ببری جوون؟ یادت رفته عموت چی گفت؟ مجبوری نقش بازی کنی... یالا... جمع کن خودت رو...
رحیم چشمی گفت،حالش اصلا خوب نبود...
عاقد مشغول خوندن خطبه ی عقد شد، عمه قرآن رو گذاشت تو دستم، هرچند من تمرکزی برای خوندن کلماتش نداشتم... فقط خیره بودم به نقش کلمات و به تک تک روزهای تلخ گذشته فکر میکردم...
آفرین و آسیه پارچه گرفته بودن بالای سرم و ریحانه خواهر کوچیکه ی رحیم که فقط یکی دو سال ازم کوچکتر بود داشت قند میسابید بالای سرم...
نفهمیدم چی شد که ستاره خانم جلو اومد، انگار طلب زیر لفظی کرده بودن برای عروسی که راهی جز بله گفتن نداشت....
ستاره خانم با اکراه نزدیک شد. گردنبند نازکی به گردنم انداخت و کنارم ایستاد، صدای آیا وکیلم عاقد برای آخرین بار به گوشم رسید، آسیه نیشگون سفتی از بازوم گرفت و من با دلی پرغصه بله گفتم به مردی که میدونستم قرار نیست خوشبختم کنه....
عقد رو به رحیم هم خوندن، اونم با صدای ضعیف و کش داری بله گفت و بعد به آرومی گفت:مهر نامردی رو تا ابد باید رو پیشونیم بزنم بابت زنی که گرفتم...
اینو گفت و با اصرار خواهر بزرگترش راحله تور سبز رنگ رو از روی صورتم کنار زد،
پوزخندی به صورت خیس اشکم زد و گفت:حالا مونده واسه گریه کردن عروس خانم...
آفرین سریع تور رو برداشت و ست حلقه ها رو نزدیک آورد، میدونستم رحیم به زور و اجبار اونجا نشسته و اگر دست خودش بود ترجیح میداد لگدی به وسط اون سفره بزنه و خودش رو خلاص کنه... اما اینو نمیدونستم که فرامرز چه قدرتی داره که تونسته رحیم رو سر این سفره بیاره...
حلقه رو نصفه دست هم انداختیم، آفرین خواست ظرف عسل رو بیاره که رحیم چشم غره ای بهش رفت و با صدای آرومی گفت:بسه... این مسخره بازی رو تمومش کنید...
انگار جشن عزای ما دو نفر بود، ده روز قبل داشتم برای رسیدن به همچین لحظه ای لحظه شماری میکردم و حالا تو دلم گریه میکردم از بودن کنار مردی که مشخص بود ازم بیزاره....
خطبه ی عقد که خونده شد رحیم دیگه اونجا نموند، بی توجه به اصرار های خواهرش بدون اینکه نگاهی به صورت من بندازه از خونه بیرون رفت، صدای پچ پچ مهمون ها به گوشم میرسید، انگار همه میدونستن حرف های آقاجون و بهانه های عمه و باقی اهل خونه همه دروغ بوده و من همون عروس بودم که شب عروسیم داماد رو قال گذاشتم...
از باقی مراسم هیچی نفهمیدم، کل مدت روی مبل نشسته بودم و در ظاهر با لبخندی مضحک به جمعیت نگاه میکردم و در اصل داشتم به لحظات سخت پیش روم فکر میکردم، به عروس شدنم .به هوو دار شدنم... یاد محبت های دوران نامزدی افتادم، رحیم نمیذاشت اخمی به صورتم بشینه، میگفت جوری خوشبختت میکنم که عالم و آدم انگشت به دهن بمونن!
آخرهای شب بود ....
رفته رفته از جمعیت تماشگرهای تو حیاط کاسته میشد، ساعت از دوازده که گذشت دیگه فقط ما موندیم و اقوام خیلی نزدیک،هنوز رحیم برای بردنم نیومده بود که آفرین سراسیمه بهم نزدیک شد و گفت:بیا بریم داخل یک چیزی بخور تا نیومدن دنبالت....
دنبالش راه افتادم، وارد اتاقم که شدم آفرین سینی برنج و خورشت یخ کرده رو گذاشت
ادامه دارد.....
✾
۴۳۲
۱۸:۳۰