عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_ششم تا جلوی در رفت، به سمت برادرش برگشت و با جدیت گفت:اگر پسرت نمیتونه این قائله رو ختم کنه، خودم عقدش میکنم، منتهی بعدش دیگه هیچی اونجوری که تو میخوای نمیشه داداش! آقا فیروز، پدر رحیم بدون اینکه سرش رو بالا بگیره گفت:آخر همین هفته عقدش میکنه داداش، تو غمت نباشه... بعدم همه به جز رحیم از اتاق بیرون رفتند، رحیم با کینه نگاهم کرد و گفت:بدبختت میکنم افاق،خیال نکن با این عقد همه چی تموم میشه... اینجا تازه اولشه... اینو گفت که باعث شد رضا با خشم از جا بلند بشه و تو چشم بهم زدنی با رحیم دست به یقه بشن... رضا که تلاش می‌کرد صداش از چهاردیواری اتاق بیرون نره یقه ی رحیم رو گرفت و از لای دندون های کلید شده اش گفت:از خدات باشه خواهر من رو عقد کنی ... فکر کردی خبر ندارم از قِبَل این عقد چقدر جیبت پر میشه؟ اینو گفت و رحیم رو هول داد سمت در، رحیم اما تا لحظه ی آخر داشت جوری نگاهم میکرد که شک نداشتم بد بلایی سرم می‌آورد... رضا با خشم لگدی به در زد و محکم بهم کوبیدش...از ترس تو خود جمع شدم... چنگی به موهاش زد و با درموندگی گفت:چرا حقيقت رو نمیگی آفاق؟ چرا به من نمیگی چی شده؟ با هق هق سرم رو پایین انداختم، رضل با غصه گفت:اینجوری نمیتونم بهت کمک کنم آفاق... نمیتونم جلوی بقیه در بیام... اینجوری منم میشم یکی لنگه ی بقیه... که میگن آفاق شب عروسی رفته.. با من حرف بزن، بگو چی به سرت اومده تو اون سه روز ؟ با گریه گفتم:نمیدونم... من نمیدونم کی این بلا رو سرم آورده، نمیدونم کجا بودم... من هیچی نمیدونم... اینو گفتم و دوون دوون به سمت زیرزمین رفتم، چی میگفتم به رضا؟ چی داشتم بگم اصلا؟ برگشتم کنج زیرزمین و خیره شدم به یک نقطه، اشکی روی گونه ام نشست و به این فکر کردم که چی شد این بلا سرم اومد! با خودم گفتم آفاق بیچاره، ببین کارت به کجا رسیده که هنوز عقد نکرده میخوان سرت هوو بیارن و توام مجبوری ساکت باشی و دم نزنی... همه چیز خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم جفت و جور شد، اینبار مهمون ها خیلی کمتر بودن، نه ریسه بستن به حیاط و نه ساز و دهل به راه کردن، نه حتی من رو برای آرایش کردن از خونه بیرون بردن، آقاجون میگفت هرچی کم سر و صدا تر بهتر، هرچند فرامرز نظر دیگه ای داشت! رضا ریش گرو گذاشته بود و من رو از زیرزمین بیرون آورده بود، رفته بودم حمام و بعد چند روز انگار جون تازه ای گرفته بودم، تو اتاقم نشسته بودم و داشتم موهام رو شونه میزدم که مامان وارد اتاق شد، با رنگ و رویی پریده و چشم هایی که شده بود سرخ... با بغض نگاهش کردم، کل اون چند روزی که حبس بودم تو اون زیرزمین ، حتی یکبار نیومده بود حالم رو بپرسه.. هرچند باید بهش حق میدادم، چیکار داشت به دختر که درست شب عروسیش غیب شده بود! با بغض سرم رو پایین انداختم، مامان نزدیک شد... بی جون روی تختم نشست و بعد سکوتی کوتاه گفت:نمیخوای حرف بزنی؟ نمیخوای بگی چی شده؟ با صدای گرفته ای گفتم:دیر نیومدی واسه حرف زدن با دخترت؟ شاکی شد... +رضا نیومد؟ آفرین و آسیه نیومدن؟ اون داداش بیچاره ات کم جلوی این و اون در اومد؟ میخواستی حرف بزنی به اون ها میگفتی! دستم رو دور تنم حلقه کردم و از پنجره خیره شدم به حیاط... +پس وقتی میدونی نمیخوام حرف بزنم واسه چی اومدی مامان؟ از جا بلند شد، سری به نشونه ی افسوس تکون داد ... تا جلوی در رفت، مکثی کرد و به سمتم برگشت و با تردید گفت:نکنه... با بغض نگاهش کردم، مامان باید میفهمید، خیلی زودتر از این ها باید میفهمید... نگاه پر اشکم رو که دید آهی از ته دل کشید و بیرون رفت... فرامرز اومده بود،پنجره رو که باز کرده بودم صدای حرف زدنش با آقاجون رو از تو حیاط می‌شنیدم، داشت در مورد مراسم باهاش حرف می‌زد، میگفت اگر مراسم رو مختصر بگیریم، جواب مردم رو چی بدیم؟ میگفت باید جوری رفتار کنیم انگار نه خانی رفته نه خانی اومده، جوری که انگار اتفاق چند روز قبل از ذهنمون پاک شده... آقاجونم هرچند به قول خودش من ارزش ی هل پوکم نداشتم، اما اعتبارش دنیایی می ارزید... برای همین رو حرف فرامرز حرف نزد و نیم ساعت بعدش چند تا از جوون های فامیل برای دومین بار تو ده روز اخیر مشغول ریسه زدن تو حیاط شدن... آفرین و آسیه برای اجاره ی لباس عروس و دسته گل و سفره ی عقد رفته بودن شهر و راضیه خانم اومده بود خونه تا دستی به سر و صورت من بکشه، البته که نمیتونست جلوی کنجکاویش رو بگیره و دلش می‌خواست بفهمه چی به من گذشته که با صورتی بی روح جلوش نشستم ... تازه کار بند انداختن و ابرو برداشتن راضیه خانم تموم شده بود که آفرین لباس عروسم رو آورد، حتی فکرشم نمیکردم برای دومین بار تو کمتر از ده روز بخوام لباس عروس بپوشم، لباسی که اینبار برخلاف سری قبل تو انتخابش هیچ نقشی نداشتم! ادامه دارد....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتم


صدایی تو سرم گفت مگه تو انتخاب های دیگه ات نقشی داشتی؟ داری عروس میشی آفاق! عروسی که قراره خیلی زود هوو بیاد سرش... حتما واسه حفظ وجه ی آقا فرامرز واسه هووم هم یک مراسم بزرگ میگیرن... حتما اونم هفت قلم آرایش میکنن و دستش رو تو دست رحیم میذارن...
رحیم... آخ که دلم پرغصه بود. از دست خودم عصبانی بودم که چرا هنوز رحیم رو دوست دارم، یاد محبت های اون یک سال نامزدیش میفتادم و دلم رو خوش میکردم که اونم هنوز دوستم داره و منم میتونم با زبون نرم منصرفش کنم از زن دوم گرفتن... صدایی تو سرم گفت تاییدیه چیکار میکنی بیچاره؟
اینبار راضیه مستقیم از ستاره خانم دستور گرفته بود! قرار بود غلیظ تر آرایشم کنه تا کبودی های صورتم مخفی بشه، چشم هام رو جوری پر نقش و نگار کرده بود که هرکسی قرمزی چشم هام رو میدید ربطش میداد به آرایش سنگینم، نه گریه های گاه و بیگاهم... ناخن های مصنوعی بلند و قرمز رنگ رو با چسپ قطره چسپوند تا به قول خودش وسط مراسم کنده نشه...
با کمک آفرین لباس عروسم رو تنم کردم، انگار یک پرتقال گنده راه گلوم رو سد کرده بود جوری که حتی نمیتونستم آب دهنم رو قورت بدم...
لباس رو که پوشیدم راضیه خانم تند و فرز مشغول مرتب کردن موهام شد، چنگی به دست آفرین زدم و گفتم:میخوام باهات حرف بزنم..
در واقع میخواستم ازش کمک بگیرم، با خودم گفتم شاید آفرین تنها کسی باشه که دلش به حالم بسوزه و کمکم کنه... راضیه خانم که دید دارم خیره نگاهش میکنم اخم هاش درهم شد و گفت:من میرم آب بخورم، فقط زیاد طولش ندید، وقت کمه... بعدم غرغر کنان بیرون رفت، همینکه در رو بست با صدایی که نمیخواستم از چهاردیواری اون اتاق بیرون بره گفتم:یک کاری برام بکن آفرین... من..؟
آفرین اخمی کرد و گفت:یعنی چی... نکنه...
سیلی به صورتش کوبید و گفت: نکنه... آره آفاق؟
با بغض سری تکون دادم، آفرین دو دستی کوبید فرق سرش و با حرص و جوش گفت:الان اینو میگی؟این همه وقت اومدم از زیر زبونت حرف بکشم چرا حرفی نزدی؟
اشک نشست روی گونه ام،آفرین با حرص گفت:گریه نکن. ای خدا ... گریه نکن آرایشت خراب میشه...
چرخی تو اتاق زد، کلافه به سمتم اومد و گفت :منو ببین آفاق...فقط تو رو خدا خودت رو جمع کن... به خدا کاری کردی که زندگی ما رو هم نابود کرده... بعد این همه سال آبرو داری، زبون من و آسیه جلوی قوم شوهر کوتاه شده به خاطر تو...
سکوت و حال بدم رو که دید کمی ملایم‌تر گفت:بهش فکر نکن...
راضیه خانم با چهره ای درهم برگشته بود و داشت موهام رو با سنجاق بالای سرم فیکس میکرد، یه اسفنج هم گذاشته بود بین موهام تا مثلا پف بیشتری به موهام بده...
ساعت از هشت شب گذشته بود وقتی کارش تموم شد...
با دقت نگاهی به صورتم انداخت و گفت:خیلی خوب شدی... حواست باشه زیاد نخندی، خیلم حرف نزن کرم پودرت میماسه..
خبر نداشت از دل من انگار...
راضیه خانم بساطش رو جمع کرده بود و رفته بود و من منتظر بودم یکی بیاد و من رو به حیاط ببره، صدای آهنگ انقدر بلند بود که احتمالا تا هفت خونه اونورتر هم میرفت، اینجوری همه می‌فهمیدن نوه ی حاج صابر داره عروس میشه!
در اتاق باز شد، رضا بود... با غمی عمیق وارد اتاق شد، چشمش که بهم افتاد سریع سرش رو پایین انداخت و با انگشت فشاری به چشم هاش آورد،مکث کوتاهی کرد و بعد با لبخندی غمگین سرش رو بالا گرفت... نزدیکم شد،تمام تنم داشت میلرزید... کاش چشم می‌بستم و زمان برمی‌گشت به چند سال قبل... به اولین روزی که جرقه ی بدبختیم زده شد... کاش میمردم و رضا رو اینجوری نمیدیدم....
آهی از ته دل کشید... چند بار بغضش رو قورت داد تا بالاخره تونست لب باز کنه. با صدای ضعیفی گفت:کاش قدرتش رو داشتم آفاق... کاش انقدر قدرت داشتم تا از اینجا ببرمت... ببرمت جایی که هیچکس نتونه عذابت بده... ...
مهم نبود که آرایشم خراب میشد، کجای اون مراسم شبیه یک عروسی واقعی بود که عروسش شبیه باشه؟
رضا با مکث کوتاهی و با صدای ضعیفی گفت:ببخش منو آفاق... ببخش که انقدر قوی نبودم که نجاتت بدم... ببخش که نخواستم و نتونستم حرف دلم رو بهت بزنم...
نمیفهمیدم چی میگه، اصلا دلیلی نداشت من رضا رو ببخشم، اون تمام تلاشش رو کرده بود تا من کمترین آسیب رو ببینم، آفرین میگفت اگر رضا نبود آقاجون زنده ات نمیذاشت! میگفت صدبار آقاجون خواسته بیاد تو زیرزمین و یه بلایی سرت بیاره، اما هربار رضا مانعش شده..
+چی میگی داداش... تو... تو تنها کسی که پشتم بودی... تو حلالم کن ... فقط... میخوام اینو بدونی من نخواستم اینجوری شرمنده بشی...
گفت:لبخند بزن آفاق... نمیخوام دشمن شاد بشیم... اومدم ببرمت...
با غصه گفتم :تو؟رحیم نمیاد؟
لبخند تلخی زد :همیشه آرزوم بود خودم تو رو تا جایگاه عروس ببرم... دوست نداری به آرزوم برسم؟


ادامه دارد...
undefined۱۳

۳۷۲

۱۲:۱۳