#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتم
صدایی تو سرم گفت مگه تو انتخاب های دیگه ات نقشی داشتی؟ داری عروس میشی آفاق! عروسی که قراره خیلی زود هوو بیاد سرش... حتما واسه حفظ وجه ی آقا فرامرز واسه هووم هم یک مراسم بزرگ میگیرن... حتما اونم هفت قلم آرایش میکنن و دستش رو تو دست رحیم میذارن...
رحیم... آخ که دلم پرغصه بود. از دست خودم عصبانی بودم که چرا هنوز رحیم رو دوست دارم، یاد محبت های اون یک سال نامزدیش میفتادم و دلم رو خوش میکردم که اونم هنوز دوستم داره و منم میتونم با زبون نرم منصرفش کنم از زن دوم گرفتن... صدایی تو سرم گفت تاییدیه چیکار میکنی بیچاره؟
اینبار راضیه مستقیم از ستاره خانم دستور گرفته بود! قرار بود غلیظ تر آرایشم کنه تا کبودی های صورتم مخفی بشه، چشم هام رو جوری پر نقش و نگار کرده بود که هرکسی قرمزی چشم هام رو میدید ربطش میداد به آرایش سنگینم، نه گریه های گاه و بیگاهم... ناخن های مصنوعی بلند و قرمز رنگ رو با چسپ قطره چسپوند تا به قول خودش وسط مراسم کنده نشه...
با کمک آفرین لباس عروسم رو تنم کردم، انگار یک پرتقال گنده راه گلوم رو سد کرده بود جوری که حتی نمیتونستم آب دهنم رو قورت بدم...
لباس رو که پوشیدم راضیه خانم تند و فرز مشغول مرتب کردن موهام شد، چنگی به دست آفرین زدم و گفتم:میخوام باهات حرف بزنم..
در واقع میخواستم ازش کمک بگیرم، با خودم گفتم شاید آفرین تنها کسی باشه که دلش به حالم بسوزه و کمکم کنه... راضیه خانم که دید دارم خیره نگاهش میکنم اخم هاش درهم شد و گفت:من میرم آب بخورم، فقط زیاد طولش ندید، وقت کمه... بعدم غرغر کنان بیرون رفت، همینکه در رو بست با صدایی که نمیخواستم از چهاردیواری اون اتاق بیرون بره گفتم:یک کاری برام بکن آفرین... من..؟
آفرین اخمی کرد و گفت:یعنی چی... نکنه...
سیلی به صورتش کوبید و گفت: نکنه... آره آفاق؟
با بغض سری تکون دادم، آفرین دو دستی کوبید فرق سرش و با حرص و جوش گفت:الان اینو میگی؟این همه وقت اومدم از زیر زبونت حرف بکشم چرا حرفی نزدی؟
اشک نشست روی گونه ام،آفرین با حرص گفت:گریه نکن. ای خدا ... گریه نکن آرایشت خراب میشه...
چرخی تو اتاق زد، کلافه به سمتم اومد و گفت :منو ببین آفاق...فقط تو رو خدا خودت رو جمع کن... به خدا کاری کردی که زندگی ما رو هم نابود کرده... بعد این همه سال آبرو داری، زبون من و آسیه جلوی قوم شوهر کوتاه شده به خاطر تو...
سکوت و حال بدم رو که دید کمی ملایمتر گفت:بهش فکر نکن...
راضیه خانم با چهره ای درهم برگشته بود و داشت موهام رو با سنجاق بالای سرم فیکس میکرد، یه اسفنج هم گذاشته بود بین موهام تا مثلا پف بیشتری به موهام بده...
ساعت از هشت شب گذشته بود وقتی کارش تموم شد...
با دقت نگاهی به صورتم انداخت و گفت:خیلی خوب شدی... حواست باشه زیاد نخندی، خیلم حرف نزن کرم پودرت میماسه..
خبر نداشت از دل من انگار...
راضیه خانم بساطش رو جمع کرده بود و رفته بود و من منتظر بودم یکی بیاد و من رو به حیاط ببره، صدای آهنگ انقدر بلند بود که احتمالا تا هفت خونه اونورتر هم میرفت، اینجوری همه میفهمیدن نوه ی حاج صابر داره عروس میشه!
در اتاق باز شد، رضا بود... با غمی عمیق وارد اتاق شد، چشمش که بهم افتاد سریع سرش رو پایین انداخت و با انگشت فشاری به چشم هاش آورد،مکث کوتاهی کرد و بعد با لبخندی غمگین سرش رو بالا گرفت... نزدیکم شد،تمام تنم داشت میلرزید... کاش چشم میبستم و زمان برمیگشت به چند سال قبل... به اولین روزی که جرقه ی بدبختیم زده شد... کاش میمردم و رضا رو اینجوری نمیدیدم....
آهی از ته دل کشید... چند بار بغضش رو قورت داد تا بالاخره تونست لب باز کنه. با صدای ضعیفی گفت:کاش قدرتش رو داشتم آفاق... کاش انقدر قدرت داشتم تا از اینجا ببرمت... ببرمت جایی که هیچکس نتونه عذابت بده... ...
مهم نبود که آرایشم خراب میشد، کجای اون مراسم شبیه یک عروسی واقعی بود که عروسش شبیه باشه؟
رضا با مکث کوتاهی و با صدای ضعیفی گفت:ببخش منو آفاق... ببخش که انقدر قوی نبودم که نجاتت بدم... ببخش که نخواستم و نتونستم حرف دلم رو بهت بزنم...
نمیفهمیدم چی میگه، اصلا دلیلی نداشت من رضا رو ببخشم، اون تمام تلاشش رو کرده بود تا من کمترین آسیب رو ببینم، آفرین میگفت اگر رضا نبود آقاجون زنده ات نمیذاشت! میگفت صدبار آقاجون خواسته بیاد تو زیرزمین و یه بلایی سرت بیاره، اما هربار رضا مانعش شده..
+چی میگی داداش... تو... تو تنها کسی که پشتم بودی... تو حلالم کن ... فقط... میخوام اینو بدونی من نخواستم اینجوری شرمنده بشی...
گفت:لبخند بزن آفاق... نمیخوام دشمن شاد بشیم... اومدم ببرمت...
با غصه گفتم :تو؟رحیم نمیاد؟
لبخند تلخی زد :همیشه آرزوم بود خودم تو رو تا جایگاه عروس ببرم... دوست نداری به آرزوم برسم؟
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتم
صدایی تو سرم گفت مگه تو انتخاب های دیگه ات نقشی داشتی؟ داری عروس میشی آفاق! عروسی که قراره خیلی زود هوو بیاد سرش... حتما واسه حفظ وجه ی آقا فرامرز واسه هووم هم یک مراسم بزرگ میگیرن... حتما اونم هفت قلم آرایش میکنن و دستش رو تو دست رحیم میذارن...
رحیم... آخ که دلم پرغصه بود. از دست خودم عصبانی بودم که چرا هنوز رحیم رو دوست دارم، یاد محبت های اون یک سال نامزدیش میفتادم و دلم رو خوش میکردم که اونم هنوز دوستم داره و منم میتونم با زبون نرم منصرفش کنم از زن دوم گرفتن... صدایی تو سرم گفت تاییدیه چیکار میکنی بیچاره؟
اینبار راضیه مستقیم از ستاره خانم دستور گرفته بود! قرار بود غلیظ تر آرایشم کنه تا کبودی های صورتم مخفی بشه، چشم هام رو جوری پر نقش و نگار کرده بود که هرکسی قرمزی چشم هام رو میدید ربطش میداد به آرایش سنگینم، نه گریه های گاه و بیگاهم... ناخن های مصنوعی بلند و قرمز رنگ رو با چسپ قطره چسپوند تا به قول خودش وسط مراسم کنده نشه...
با کمک آفرین لباس عروسم رو تنم کردم، انگار یک پرتقال گنده راه گلوم رو سد کرده بود جوری که حتی نمیتونستم آب دهنم رو قورت بدم...
لباس رو که پوشیدم راضیه خانم تند و فرز مشغول مرتب کردن موهام شد، چنگی به دست آفرین زدم و گفتم:میخوام باهات حرف بزنم..
در واقع میخواستم ازش کمک بگیرم، با خودم گفتم شاید آفرین تنها کسی باشه که دلش به حالم بسوزه و کمکم کنه... راضیه خانم که دید دارم خیره نگاهش میکنم اخم هاش درهم شد و گفت:من میرم آب بخورم، فقط زیاد طولش ندید، وقت کمه... بعدم غرغر کنان بیرون رفت، همینکه در رو بست با صدایی که نمیخواستم از چهاردیواری اون اتاق بیرون بره گفتم:یک کاری برام بکن آفرین... من..؟
آفرین اخمی کرد و گفت:یعنی چی... نکنه...
سیلی به صورتش کوبید و گفت: نکنه... آره آفاق؟
با بغض سری تکون دادم، آفرین دو دستی کوبید فرق سرش و با حرص و جوش گفت:الان اینو میگی؟این همه وقت اومدم از زیر زبونت حرف بکشم چرا حرفی نزدی؟
اشک نشست روی گونه ام،آفرین با حرص گفت:گریه نکن. ای خدا ... گریه نکن آرایشت خراب میشه...
چرخی تو اتاق زد، کلافه به سمتم اومد و گفت :منو ببین آفاق...فقط تو رو خدا خودت رو جمع کن... به خدا کاری کردی که زندگی ما رو هم نابود کرده... بعد این همه سال آبرو داری، زبون من و آسیه جلوی قوم شوهر کوتاه شده به خاطر تو...
سکوت و حال بدم رو که دید کمی ملایمتر گفت:بهش فکر نکن...
راضیه خانم با چهره ای درهم برگشته بود و داشت موهام رو با سنجاق بالای سرم فیکس میکرد، یه اسفنج هم گذاشته بود بین موهام تا مثلا پف بیشتری به موهام بده...
ساعت از هشت شب گذشته بود وقتی کارش تموم شد...
با دقت نگاهی به صورتم انداخت و گفت:خیلی خوب شدی... حواست باشه زیاد نخندی، خیلم حرف نزن کرم پودرت میماسه..
خبر نداشت از دل من انگار...
راضیه خانم بساطش رو جمع کرده بود و رفته بود و من منتظر بودم یکی بیاد و من رو به حیاط ببره، صدای آهنگ انقدر بلند بود که احتمالا تا هفت خونه اونورتر هم میرفت، اینجوری همه میفهمیدن نوه ی حاج صابر داره عروس میشه!
در اتاق باز شد، رضا بود... با غمی عمیق وارد اتاق شد، چشمش که بهم افتاد سریع سرش رو پایین انداخت و با انگشت فشاری به چشم هاش آورد،مکث کوتاهی کرد و بعد با لبخندی غمگین سرش رو بالا گرفت... نزدیکم شد،تمام تنم داشت میلرزید... کاش چشم میبستم و زمان برمیگشت به چند سال قبل... به اولین روزی که جرقه ی بدبختیم زده شد... کاش میمردم و رضا رو اینجوری نمیدیدم....
آهی از ته دل کشید... چند بار بغضش رو قورت داد تا بالاخره تونست لب باز کنه. با صدای ضعیفی گفت:کاش قدرتش رو داشتم آفاق... کاش انقدر قدرت داشتم تا از اینجا ببرمت... ببرمت جایی که هیچکس نتونه عذابت بده... ...
مهم نبود که آرایشم خراب میشد، کجای اون مراسم شبیه یک عروسی واقعی بود که عروسش شبیه باشه؟
رضا با مکث کوتاهی و با صدای ضعیفی گفت:ببخش منو آفاق... ببخش که انقدر قوی نبودم که نجاتت بدم... ببخش که نخواستم و نتونستم حرف دلم رو بهت بزنم...
نمیفهمیدم چی میگه، اصلا دلیلی نداشت من رضا رو ببخشم، اون تمام تلاشش رو کرده بود تا من کمترین آسیب رو ببینم، آفرین میگفت اگر رضا نبود آقاجون زنده ات نمیذاشت! میگفت صدبار آقاجون خواسته بیاد تو زیرزمین و یه بلایی سرت بیاره، اما هربار رضا مانعش شده..
+چی میگی داداش... تو... تو تنها کسی که پشتم بودی... تو حلالم کن ... فقط... میخوام اینو بدونی من نخواستم اینجوری شرمنده بشی...
گفت:لبخند بزن آفاق... نمیخوام دشمن شاد بشیم... اومدم ببرمت...
با غصه گفتم :تو؟رحیم نمیاد؟
لبخند تلخی زد :همیشه آرزوم بود خودم تو رو تا جایگاه عروس ببرم... دوست نداری به آرزوم برسم؟
ادامه دارد...
۳۷۲
۱۲:۱۳