عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_پنجم فرامرز نگاه تندی به زنداداشش انداخت و با حالت هشدار گفت:زنداداش...قرار شد بیاییم این مساله رو حل کنیم،با جنگ و دعوا هیچی حل نمیشه! مگه اینکه شما بخوایید این جنگ رو ادامه بدید،اونوقت من دیگه نیستم... خواست از جا بلند شه که رحیم و پدرش و حتی مادرش به هول و ولا افتادند و به سختی نگهش داشتند... برام سوال بود این مرد جوون که فقط چند سال از رحیم بزرگتر بود، چی داشت که انقدر ازش حرف شنوی داشتن! آقاجون حرفش رو یک کلام زد:عقدش کن جوون... به همه میگیم آفاق اون شب مریض احوال بوده... تو اتاقش از حال رفته بوده و ما خبر نداشتیم... ستاره خانم، مادر رحیم با طعنه گفت:مردم بلانسبت باید نادون باشن که همچین چیزی رو باور کنن! انگار ماجراهای اون شب رو یادتون رفته! آقاجون با تندی گفتدباور می‌کن، وقتی ما بگیم باور میکنن... وقتی پسرت با عزت و احترام بیاد و آفاق رو عقد کنه... همه باور میکنن هیچ چی این وسط نبوده... رحیم گردن صاف کرد و گفت:من باید بدونم دختری که قراره عقدش کنم این سه روز کجا بوده، چرا رفتا.. اصلا شما میگید دزدیدنش؟کی بوده؟ من باید بدونم زنی که قراره باهاش هم خونه بشم چرا من رو شب عروسی ول کرده! اونم زنی که ادعا می‌کرد دوستم داره... نمیشه هرکی هر کاری خواست بکنه و بعدم انگار نه خانی رفته و نه خانی اومده! اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، همه جوری به من نگاه می‌کردند که انگار راهی جز جواب دادن نداشتم... با صدای گرفته ای گفتم:نمیدونم... نمیشناختمش... صورتش رو پوشونده بود... من حتی صداش رو نشنیدم... آقاجون نگاهش رو ازم گرفت و گفت:میتونم حقیقت رو از زیر زبون نوه ام بیرون بکشم... اگر گفتم بیایید اینجا تا همه چیز رو تموم کنیم علتش آقا فرامرز بود که گفت بهتره هرچه زودتر این ماجرا تموم بشه... ستاره خانم گفت:اصلا پسر من چرا باید این دختر رو عقد کنه؟ همچین دختری برای خودتون... فرامرز مجدد با هشدار زنداداشش رو صدا زد تا زبون به دهن بگیره ... آقاجون به سردی گفت:عقدش کنه، دستش رو بگیره و ببره خونه اش.. بعد برید براش زن بگیرید... هر زنی رو که خواست... آفاق هم بیخود میکنه اعتراض کنه... با چشم های خیس از اشک به رضا نگاه کردم، رضا سری به نشونه ی افسوس تکون داد... میدونستم کاری ازش برنمیاد، خودمم که جرات اعتراض نداشتم،همینکه کتک نخورده بودم و کسی کاری به کارم نداشت باید شکر میکردم... فرامرز سری تکون داد و گفت:عقدش میکنه حاجی، عقدش میکنه... ما نمیخواییم اسممون بشه ورد زبون پیر و جوون این ده، عقدش که کنه مردم کم کم همه چی یادشون میره... ستاره خانم سریع گفت:باشه، عقدش کنه... اما به بچه ی منم حق بدید نتونه با این دختر زندگی کنه! بچه ی من انقدر ساده اس که باورش نمیشد عروسش ولش کرده... حقش نیست با همچین دختر حیله گری ازدواج کنه... میخوایید این ماجرا تموم شه؟ باشه... حرفی نیست، اما ضمانت بدید رحیم هروقت خواست میتونه بره زن بگیره... اسم این دختر که از سر زبون ها افتاد بچه ی منم بره ی زن آفتاب مهتاب ندیده بگیره ... برای چند لحظه ای همه سکوت کردن، قلبم تند تند میزد و از ترس اینکه آقاجون این شرط رو قبول کنه و من بیچاره تر از اونی که هستم بشم داشتم سکته میکردم... آقاجون با صدای گرفته ای گفت:عقدش کنه، بعدش با هرکی میخواد وصلت کنه... تیر خلاص رو آقاجون زد، فرامرز هم سری تکون داد و حرفش رو تایید کرد... هر دو انگار دست به دست هم داده بودن تا من رو بیچاره تر از چیزی که هستم بکنن و منم حق اعتراض نداشتم.... قرار مدار عقد گذاشته شد، اینبار قرار بود تو خلوت عقد کنیم و یک مراسم کوچیک بگیریم..رحیم که مشخص بود چشم دیدن من رو نداره با نفرت گفت:من دیگه واسه مراسم عروسی قرونی خرج نمیکنم! فرامرز با آرامش گفت:خرج عروسی با من... فقط خیلی زود همه چیز باید تموم بشه... رحیم دوباره سنگ انداخت:قرونی هم مهریه اش نمیکنم، که فردا روز همین مهریه رو نکنه زور دستش... آقاجون سرش رو پایین انداخت، تو دلم گفتم وای به تو آفاق که تو این مرد رو شرمنده و روسیاه کردی... +مهریه اش هم هرچی خواستید... اختیارش دست شماست... اینو گفت و از جا بلند شد... آقا فرامرز هم سریع بلند شد و دست آقاجون رو گرفت و با اطمینان گفت:همه چی به خیر و خوشی تموم میشه حاجی، خیالت راحت... آقاجون سری تکون داد و بی حرف بیرون رفت، با رفتنش ستاره خانم با نفرت گفت:من باید این دختر رو قبل عقد ببرم ! وگرنه... فرامرز حرفش رو قطع کرد، نگاه تندی به ستاره خانم انداخت و گفت:تمومش کن زنداداش،بهم گفتید باهاتون بیام این قائله رو ختم کنم، ما با هم حرف زدیم... حق ندارید این همه سنگ بندازید جلوی این وصلت... آخر همین هفته مراسم عقد به پا میشه.... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_ششم



تا جلوی در رفت، به سمت برادرش برگشت و با جدیت گفت:اگر پسرت نمیتونه این قائله رو ختم کنه، خودم عقدش میکنم، منتهی بعدش دیگه هیچی اونجوری که تو میخوای نمیشه داداش!
آقا فیروز، پدر رحیم بدون اینکه سرش رو بالا بگیره گفت:آخر همین هفته عقدش میکنه داداش، تو غمت نباشه...
بعدم همه به جز رحیم از اتاق بیرون رفتند، رحیم با کینه نگاهم کرد و گفت:بدبختت میکنم افاق،خیال نکن با این عقد همه چی تموم میشه... اینجا تازه اولشه...
اینو گفت که باعث شد رضا با خشم از جا بلند بشه و تو چشم بهم زدنی با رحیم دست به یقه بشن...
رضا که تلاش می‌کرد صداش از چهاردیواری اتاق بیرون نره یقه ی رحیم رو گرفت و از لای دندون های کلید شده اش گفت:از خدات باشه خواهر من رو عقد کنی ... فکر کردی خبر ندارم از قِبَل این عقد چقدر جیبت پر میشه؟
اینو گفت و رحیم رو هول داد سمت در، رحیم اما تا لحظه ی آخر داشت جوری نگاهم میکرد که شک نداشتم بد بلایی سرم می‌آورد...
رضا با خشم لگدی به در زد و محکم بهم کوبیدش...از ترس تو خود جمع شدم... چنگی به موهاش زد و با درموندگی گفت:چرا حقيقت رو نمیگی آفاق؟ چرا به من نمیگی چی شده؟
با هق هق سرم رو پایین انداختم، رضل با غصه گفت:اینجوری نمیتونم بهت کمک کنم آفاق... نمیتونم جلوی بقیه در بیام... اینجوری منم میشم یکی لنگه ی بقیه... که میگن آفاق شب عروسی رفته.. با من حرف بزن، بگو چی به سرت اومده تو اون سه روز ؟
با گریه گفتم:نمیدونم... من نمیدونم کی این بلا رو سرم آورده، نمیدونم کجا بودم... من هیچی نمیدونم...
اینو گفتم و دوون دوون به سمت زیرزمین رفتم، چی میگفتم به رضا؟ چی داشتم بگم اصلا؟ برگشتم کنج زیرزمین و خیره شدم به یک نقطه، اشکی روی گونه ام نشست و به این فکر کردم که چی شد این بلا سرم اومد! با خودم گفتم آفاق بیچاره، ببین کارت به کجا رسیده که هنوز عقد نکرده میخوان سرت هوو بیارن و توام مجبوری ساکت باشی و دم نزنی...
همه چیز خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم جفت و جور شد، اینبار مهمون ها خیلی کمتر بودن، نه ریسه بستن به حیاط و نه ساز و دهل به راه کردن، نه حتی من رو برای آرایش کردن از خونه بیرون بردن، آقاجون میگفت هرچی کم سر و صدا تر بهتر، هرچند فرامرز نظر دیگه ای داشت!
رضا ریش گرو گذاشته بود و من رو از زیرزمین بیرون آورده بود، رفته بودم حمام و بعد چند روز انگار جون تازه ای گرفته بودم، تو اتاقم نشسته بودم و داشتم موهام رو شونه میزدم که مامان وارد اتاق شد، با رنگ و رویی پریده و چشم هایی که شده بود سرخ...
با بغض نگاهش کردم، کل اون چند روزی که حبس بودم تو اون زیرزمین ، حتی یکبار نیومده بود حالم رو بپرسه.. هرچند باید بهش حق میدادم، چیکار داشت به دختر که درست شب عروسیش غیب شده بود!
با بغض سرم رو پایین انداختم، مامان نزدیک شد... بی جون روی تختم نشست و بعد سکوتی کوتاه گفت:نمیخوای حرف بزنی؟ نمیخوای بگی چی شده؟
با صدای گرفته ای گفتم:دیر نیومدی واسه حرف زدن با دخترت؟
شاکی شد...
+رضا نیومد؟ آفرین و آسیه نیومدن؟ اون داداش بیچاره ات کم جلوی این و اون در اومد؟ میخواستی حرف بزنی به اون ها میگفتی!
دستم رو دور تنم حلقه کردم و از پنجره خیره شدم به حیاط...
+پس وقتی میدونی نمیخوام حرف بزنم واسه چی اومدی مامان؟
از جا بلند شد، سری به نشونه ی افسوس تکون داد ...
تا جلوی در رفت، مکثی کرد و به سمتم برگشت و با تردید گفت:نکنه...
با بغض نگاهش کردم، مامان باید میفهمید، خیلی زودتر از این ها باید میفهمید... نگاه پر اشکم رو که دید آهی از ته دل کشید و بیرون رفت...
فرامرز اومده بود،پنجره رو که باز کرده بودم صدای حرف زدنش با آقاجون رو از تو حیاط می‌شنیدم، داشت در مورد مراسم باهاش حرف می‌زد، میگفت اگر مراسم رو مختصر بگیریم، جواب مردم رو چی بدیم؟
میگفت باید جوری رفتار کنیم انگار نه خانی رفته نه خانی اومده، جوری که انگار اتفاق چند روز قبل از ذهنمون پاک شده...
آقاجونم هرچند به قول خودش من ارزش ی هل پوکم نداشتم، اما اعتبارش دنیایی می ارزید... برای همین رو حرف فرامرز حرف نزد و نیم ساعت بعدش چند تا از جوون های فامیل برای دومین بار تو ده روز اخیر مشغول ریسه زدن تو حیاط شدن...
آفرین و آسیه برای اجاره ی لباس عروس و دسته گل و سفره ی عقد رفته بودن شهر و راضیه خانم اومده بود خونه تا دستی به سر و صورت من بکشه، البته که نمیتونست جلوی کنجکاویش رو بگیره و دلش می‌خواست بفهمه چی به من گذشته که با صورتی بی روح جلوش نشستم ...
تازه کار بند انداختن و ابرو برداشتن راضیه خانم تموم شده بود که آفرین لباس عروسم رو آورد، حتی فکرشم نمیکردم برای دومین بار تو کمتر از ده روز بخوام لباس عروس بپوشم، لباسی که اینبار برخلاف سری قبل تو انتخابش هیچ نقشی نداشتم!


ادامه دارد....


undefined۱۰
undefined۷

۳۴۶

۱۰:۰۵