#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_ششم
تا جلوی در رفت، به سمت برادرش برگشت و با جدیت گفت:اگر پسرت نمیتونه این قائله رو ختم کنه، خودم عقدش میکنم، منتهی بعدش دیگه هیچی اونجوری که تو میخوای نمیشه داداش!
آقا فیروز، پدر رحیم بدون اینکه سرش رو بالا بگیره گفت:آخر همین هفته عقدش میکنه داداش، تو غمت نباشه...
بعدم همه به جز رحیم از اتاق بیرون رفتند، رحیم با کینه نگاهم کرد و گفت:بدبختت میکنم افاق،خیال نکن با این عقد همه چی تموم میشه... اینجا تازه اولشه...
اینو گفت که باعث شد رضا با خشم از جا بلند بشه و تو چشم بهم زدنی با رحیم دست به یقه بشن...
رضا که تلاش میکرد صداش از چهاردیواری اتاق بیرون نره یقه ی رحیم رو گرفت و از لای دندون های کلید شده اش گفت:از خدات باشه خواهر من رو عقد کنی ... فکر کردی خبر ندارم از قِبَل این عقد چقدر جیبت پر میشه؟
اینو گفت و رحیم رو هول داد سمت در، رحیم اما تا لحظه ی آخر داشت جوری نگاهم میکرد که شک نداشتم بد بلایی سرم میآورد...
رضا با خشم لگدی به در زد و محکم بهم کوبیدش...از ترس تو خود جمع شدم... چنگی به موهاش زد و با درموندگی گفت:چرا حقيقت رو نمیگی آفاق؟ چرا به من نمیگی چی شده؟
با هق هق سرم رو پایین انداختم، رضل با غصه گفت:اینجوری نمیتونم بهت کمک کنم آفاق... نمیتونم جلوی بقیه در بیام... اینجوری منم میشم یکی لنگه ی بقیه... که میگن آفاق شب عروسی رفته.. با من حرف بزن، بگو چی به سرت اومده تو اون سه روز ؟
با گریه گفتم:نمیدونم... من نمیدونم کی این بلا رو سرم آورده، نمیدونم کجا بودم... من هیچی نمیدونم...
اینو گفتم و دوون دوون به سمت زیرزمین رفتم، چی میگفتم به رضا؟ چی داشتم بگم اصلا؟ برگشتم کنج زیرزمین و خیره شدم به یک نقطه، اشکی روی گونه ام نشست و به این فکر کردم که چی شد این بلا سرم اومد! با خودم گفتم آفاق بیچاره، ببین کارت به کجا رسیده که هنوز عقد نکرده میخوان سرت هوو بیارن و توام مجبوری ساکت باشی و دم نزنی...
همه چیز خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم جفت و جور شد، اینبار مهمون ها خیلی کمتر بودن، نه ریسه بستن به حیاط و نه ساز و دهل به راه کردن، نه حتی من رو برای آرایش کردن از خونه بیرون بردن، آقاجون میگفت هرچی کم سر و صدا تر بهتر، هرچند فرامرز نظر دیگه ای داشت!
رضا ریش گرو گذاشته بود و من رو از زیرزمین بیرون آورده بود، رفته بودم حمام و بعد چند روز انگار جون تازه ای گرفته بودم، تو اتاقم نشسته بودم و داشتم موهام رو شونه میزدم که مامان وارد اتاق شد، با رنگ و رویی پریده و چشم هایی که شده بود سرخ...
با بغض نگاهش کردم، کل اون چند روزی که حبس بودم تو اون زیرزمین ، حتی یکبار نیومده بود حالم رو بپرسه.. هرچند باید بهش حق میدادم، چیکار داشت به دختر که درست شب عروسیش غیب شده بود!
با بغض سرم رو پایین انداختم، مامان نزدیک شد... بی جون روی تختم نشست و بعد سکوتی کوتاه گفت:نمیخوای حرف بزنی؟ نمیخوای بگی چی شده؟
با صدای گرفته ای گفتم:دیر نیومدی واسه حرف زدن با دخترت؟
شاکی شد...
+رضا نیومد؟ آفرین و آسیه نیومدن؟ اون داداش بیچاره ات کم جلوی این و اون در اومد؟ میخواستی حرف بزنی به اون ها میگفتی!
دستم رو دور تنم حلقه کردم و از پنجره خیره شدم به حیاط...
+پس وقتی میدونی نمیخوام حرف بزنم واسه چی اومدی مامان؟
از جا بلند شد، سری به نشونه ی افسوس تکون داد ...
تا جلوی در رفت، مکثی کرد و به سمتم برگشت و با تردید گفت:نکنه...
با بغض نگاهش کردم، مامان باید میفهمید، خیلی زودتر از این ها باید میفهمید... نگاه پر اشکم رو که دید آهی از ته دل کشید و بیرون رفت...
فرامرز اومده بود،پنجره رو که باز کرده بودم صدای حرف زدنش با آقاجون رو از تو حیاط میشنیدم، داشت در مورد مراسم باهاش حرف میزد، میگفت اگر مراسم رو مختصر بگیریم، جواب مردم رو چی بدیم؟
میگفت باید جوری رفتار کنیم انگار نه خانی رفته نه خانی اومده، جوری که انگار اتفاق چند روز قبل از ذهنمون پاک شده...
آقاجونم هرچند به قول خودش من ارزش ی هل پوکم نداشتم، اما اعتبارش دنیایی می ارزید... برای همین رو حرف فرامرز حرف نزد و نیم ساعت بعدش چند تا از جوون های فامیل برای دومین بار تو ده روز اخیر مشغول ریسه زدن تو حیاط شدن...
آفرین و آسیه برای اجاره ی لباس عروس و دسته گل و سفره ی عقد رفته بودن شهر و راضیه خانم اومده بود خونه تا دستی به سر و صورت من بکشه، البته که نمیتونست جلوی کنجکاویش رو بگیره و دلش میخواست بفهمه چی به من گذشته که با صورتی بی روح جلوش نشستم ...
تازه کار بند انداختن و ابرو برداشتن راضیه خانم تموم شده بود که آفرین لباس عروسم رو آورد، حتی فکرشم نمیکردم برای دومین بار تو کمتر از ده روز بخوام لباس عروس بپوشم، لباسی که اینبار برخلاف سری قبل تو انتخابش هیچ نقشی نداشتم!
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_ششم
تا جلوی در رفت، به سمت برادرش برگشت و با جدیت گفت:اگر پسرت نمیتونه این قائله رو ختم کنه، خودم عقدش میکنم، منتهی بعدش دیگه هیچی اونجوری که تو میخوای نمیشه داداش!
آقا فیروز، پدر رحیم بدون اینکه سرش رو بالا بگیره گفت:آخر همین هفته عقدش میکنه داداش، تو غمت نباشه...
بعدم همه به جز رحیم از اتاق بیرون رفتند، رحیم با کینه نگاهم کرد و گفت:بدبختت میکنم افاق،خیال نکن با این عقد همه چی تموم میشه... اینجا تازه اولشه...
اینو گفت که باعث شد رضا با خشم از جا بلند بشه و تو چشم بهم زدنی با رحیم دست به یقه بشن...
رضا که تلاش میکرد صداش از چهاردیواری اتاق بیرون نره یقه ی رحیم رو گرفت و از لای دندون های کلید شده اش گفت:از خدات باشه خواهر من رو عقد کنی ... فکر کردی خبر ندارم از قِبَل این عقد چقدر جیبت پر میشه؟
اینو گفت و رحیم رو هول داد سمت در، رحیم اما تا لحظه ی آخر داشت جوری نگاهم میکرد که شک نداشتم بد بلایی سرم میآورد...
رضا با خشم لگدی به در زد و محکم بهم کوبیدش...از ترس تو خود جمع شدم... چنگی به موهاش زد و با درموندگی گفت:چرا حقيقت رو نمیگی آفاق؟ چرا به من نمیگی چی شده؟
با هق هق سرم رو پایین انداختم، رضل با غصه گفت:اینجوری نمیتونم بهت کمک کنم آفاق... نمیتونم جلوی بقیه در بیام... اینجوری منم میشم یکی لنگه ی بقیه... که میگن آفاق شب عروسی رفته.. با من حرف بزن، بگو چی به سرت اومده تو اون سه روز ؟
با گریه گفتم:نمیدونم... من نمیدونم کی این بلا رو سرم آورده، نمیدونم کجا بودم... من هیچی نمیدونم...
اینو گفتم و دوون دوون به سمت زیرزمین رفتم، چی میگفتم به رضا؟ چی داشتم بگم اصلا؟ برگشتم کنج زیرزمین و خیره شدم به یک نقطه، اشکی روی گونه ام نشست و به این فکر کردم که چی شد این بلا سرم اومد! با خودم گفتم آفاق بیچاره، ببین کارت به کجا رسیده که هنوز عقد نکرده میخوان سرت هوو بیارن و توام مجبوری ساکت باشی و دم نزنی...
همه چیز خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم جفت و جور شد، اینبار مهمون ها خیلی کمتر بودن، نه ریسه بستن به حیاط و نه ساز و دهل به راه کردن، نه حتی من رو برای آرایش کردن از خونه بیرون بردن، آقاجون میگفت هرچی کم سر و صدا تر بهتر، هرچند فرامرز نظر دیگه ای داشت!
رضا ریش گرو گذاشته بود و من رو از زیرزمین بیرون آورده بود، رفته بودم حمام و بعد چند روز انگار جون تازه ای گرفته بودم، تو اتاقم نشسته بودم و داشتم موهام رو شونه میزدم که مامان وارد اتاق شد، با رنگ و رویی پریده و چشم هایی که شده بود سرخ...
با بغض نگاهش کردم، کل اون چند روزی که حبس بودم تو اون زیرزمین ، حتی یکبار نیومده بود حالم رو بپرسه.. هرچند باید بهش حق میدادم، چیکار داشت به دختر که درست شب عروسیش غیب شده بود!
با بغض سرم رو پایین انداختم، مامان نزدیک شد... بی جون روی تختم نشست و بعد سکوتی کوتاه گفت:نمیخوای حرف بزنی؟ نمیخوای بگی چی شده؟
با صدای گرفته ای گفتم:دیر نیومدی واسه حرف زدن با دخترت؟
شاکی شد...
+رضا نیومد؟ آفرین و آسیه نیومدن؟ اون داداش بیچاره ات کم جلوی این و اون در اومد؟ میخواستی حرف بزنی به اون ها میگفتی!
دستم رو دور تنم حلقه کردم و از پنجره خیره شدم به حیاط...
+پس وقتی میدونی نمیخوام حرف بزنم واسه چی اومدی مامان؟
از جا بلند شد، سری به نشونه ی افسوس تکون داد ...
تا جلوی در رفت، مکثی کرد و به سمتم برگشت و با تردید گفت:نکنه...
با بغض نگاهش کردم، مامان باید میفهمید، خیلی زودتر از این ها باید میفهمید... نگاه پر اشکم رو که دید آهی از ته دل کشید و بیرون رفت...
فرامرز اومده بود،پنجره رو که باز کرده بودم صدای حرف زدنش با آقاجون رو از تو حیاط میشنیدم، داشت در مورد مراسم باهاش حرف میزد، میگفت اگر مراسم رو مختصر بگیریم، جواب مردم رو چی بدیم؟
میگفت باید جوری رفتار کنیم انگار نه خانی رفته نه خانی اومده، جوری که انگار اتفاق چند روز قبل از ذهنمون پاک شده...
آقاجونم هرچند به قول خودش من ارزش ی هل پوکم نداشتم، اما اعتبارش دنیایی می ارزید... برای همین رو حرف فرامرز حرف نزد و نیم ساعت بعدش چند تا از جوون های فامیل برای دومین بار تو ده روز اخیر مشغول ریسه زدن تو حیاط شدن...
آفرین و آسیه برای اجاره ی لباس عروس و دسته گل و سفره ی عقد رفته بودن شهر و راضیه خانم اومده بود خونه تا دستی به سر و صورت من بکشه، البته که نمیتونست جلوی کنجکاویش رو بگیره و دلش میخواست بفهمه چی به من گذشته که با صورتی بی روح جلوش نشستم ...
تازه کار بند انداختن و ابرو برداشتن راضیه خانم تموم شده بود که آفرین لباس عروسم رو آورد، حتی فکرشم نمیکردم برای دومین بار تو کمتر از ده روز بخوام لباس عروس بپوشم، لباسی که اینبار برخلاف سری قبل تو انتخابش هیچ نقشی نداشتم!
ادامه دارد....
۳۴۶
۱۰:۰۵