عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_چهارم رضا سری به نشونه ی افسوس تکون داد، گفت:خوبی آفاق؟ بهتری؟ سری به نشونه ی مثبت تکون دادم،رضا به سمت آقاجون رفت:آقاجون، بیا بریم... به خدا واسه قلبت ضرر داره این همه حرص و جوش... فرامرز که خودش خبر فرستاد... گفت این قائله رو ختم بخیر میکنه، گفت نمیذاره برای کسی بد بشه، الان بلایی سر آفاق بیاد بهتره؟ آقاجون گفت:من اینقدر نیستم که بشینم تماشاش کنم... فردا روز همین مردم چی میگن بهم؟ هق هق کنان تو خودم جمع شدم، رضا بازوی آقاجون رو گرفت:شما قول دادی آقاجون... به فرامرز قول دادی کاری به آفاق نداشته باشی... بیا بریم... اذان صبح بلند شده، مردم عادت دارن شما رو سر صف نماز ببینن... با همین حرف ها به هر سختی بود آقاجون رو بیرون برد، با رفتنشون انگار تازه راه نفسم باز شد.... با حالی خراب دوباره دراز کشیدم، طولی نکشید که چشمم گرم شد و با گریه خوابم برد... با صدای داد و فریاد و لگد هایی که به در زیرزمین می‌خورد سراسیمه چشم باز کردم.... صدای فریاد رحیم رو شناختم، داشت به در لگد میزد و اسمم رو صدا میزد:بیا بیرون آفاق... بیا بیروم ببین چه بلایی سر من آوردی... نفسم به شماره افتاده بود، هیچ صدایی از آقاجون و رضا نمیومد، به بابا که امیدی نداشتم از همون اول... کمی بعد صدای بم و مردونه ای به گوشم رسید:بسه رحیم.. با جنگ و دعوا که چیزی درست نمیشه... اومدیم اینجا حرف بزنیم مشکل رو حل کنیم... آقا رضا، حاجی کجاست؟ صدای ضعیف رضا به گوشم رسید:آقاجون بیرونه... تشریف بیارید تو سالن، منم آفاق رو میارم... رحیم لگدی به در زد:تو میای بیرون دیگه... ببین من با تو چیکار میکنم... صداشون که دور شد تازه فهمیدم چقدر بدنم یک گوشه جمع شدم... چفت در زیرزمین باز شد و رضا با اخم هایی درهم سرکی به داخل کشید:بیا بیرون... اومدن تکلیف تو رو روشن کنن... ترسیده جلو رفتم:حالا چی میشه داداش؟ رضا نگاه تندی بهم انداخت و گفت:چی میشه؟ مگه دیشب نگفتم حقیقت رو بهم بگو تا برات یک کاری بکنم! الان چیکار میتونم بکنم وقتی حتی نمیتونم جلوی خشم قوم شوهرت رو بگیرم؟ زود باش آفاق... باید بریم تو سالن... با قدم هایی لرزون دنبالش راه افتادم، از زیر زمین که بیرون زدیم با ترس و لرز گفتم:آقاجونم هست؟ رضا به سردی گفت:اونم باید پیداش بشه کم کم... آفاق، اینا عین من  نیستن که تو سکوت کنی و اونام چیزی نگن! حقیقت رو نگی بیچاره ات میکنن... رسیدیم در سالن، چونه هم لرزید و با درموندگی گفتم:داداش... تو... هستی دیگه؟ دلخور نگاهم کرد، سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:اگر اصل ماجرا رو میدونستم آره... اما الان نمیدونم چطور میتونم ازت دفاع کنم.. اینو گفت و در سالن رو باز کرد و اشاره کرد داخل برم... تمام بدنم میلرزید، میدونستم این ماجرا برای هر کسی سنگینه.. حتی واسه رحیمی که تو کل اون یک سال نامزدی یکبار هم صدای بلندش رو نشنیده بودم... وارد سالن که شدم رحیم به محض دیدنم فریادی زد و حمله ور شد سمتم، نرسیده بهم صدای بم و مردونه ای متوقف‌ش کرد:رحیم... ترسیده به رضایی که پشت سرم بود پناه بردم و از پشت سرش خیره شدم به مردی که انگار حرفش عجیب خریدار داشت واسه رحیم... فرامرز بود، مرد قد بلند و چهارشونه ای که حتی نگاه کردن به صورتش دلهره به جون آدم مینداخت... صورت کشیده و استخونی داشت با بینی عقابی و چشم و ابروی تیره... یکبار دیده بودمش، همون سال اول یا دومی که اومده بودیم ده، تو یکی از مراسم های محلی از دور دیده بودمش که چطور مردم بهش احترام میذارن... فرامرز با اخم هایی درهم تشری به رحیم زد:برگرد سرجات رحیم، قرار بود بیاییم حرف بزنیم! قرار شد این ماجرا رو من حل کنم! رحیم به تندی گفت:حرف بزنیم فرامرز؟ با این دختر چه حرفی دارم بزنم من؟نمیبینی نگاه خیره در و همسایه رو؟ چی بگم بهشون؟ بگم عروسم بعد سه روز برگشته و منم دارم میرم با سلام و صلوات برش گردونم خونه ام... در سالن باز شد و اقاجون با اخم هایی درهم وارد شد، بدون اینکه نگاهی به من بندازه به سمت فرامرز رفت و با احترام باهاش احوالپرسی کرد، تا اون روز ندیده بودم آقاجون به یک نفر انقدر احترام بذاره! اونم به مردی با سن و سال فرامرز که جای بچه اش بود... فرامرز هم با احترام جوابش رو داد، آقاجون اشاره ای کرد تا همه بشینن، منم با ترس و لرز،نزدیک رضا کنج سالن نشستم... آقاجون داشت تسبیح مینداخت و رحیم آشکارا حرص می‌خورد، آقاش و مادرش هم همراهش بودن، با اخم هایی درهم کنار هم نشسته بودن و احتمالا به احترام آقاجون و فرامرز بود که حرفی بهم نمیزدن... بعد از سکوتی کوتاه فرامرز گلویی صاف کرد و گفت:حاجی ما اومدیم تا این قائله همینجا تموم بشه... مادر رحیم به تندی گفت:سه روزه دارم جواب فامیل و دوست و آشنا رو میدم! آب ریخته شده که به جوب برنمیگرده... ادامه دارد....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجم


فرامرز نگاه تندی به زنداداشش انداخت و با حالت هشدار گفت:زنداداش...قرار شد بیاییم این مساله رو حل کنیم،با جنگ و دعوا هیچی حل نمیشه! مگه اینکه شما بخوایید این جنگ رو ادامه بدید،اونوقت من دیگه نیستم...
خواست از جا بلند شه که رحیم و پدرش و حتی مادرش به هول و ولا افتادند و به سختی نگهش داشتند... برام سوال بود این مرد جوون که فقط چند سال از رحیم بزرگتر بود، چی داشت که انقدر ازش حرف شنوی داشتن!
آقاجون حرفش رو یک کلام زد:عقدش کن جوون... به همه میگیم آفاق اون شب مریض احوال بوده... تو اتاقش از حال رفته بوده و ما خبر نداشتیم...
ستاره خانم، مادر رحیم با طعنه گفت:مردم بلانسبت باید نادون باشن که همچین چیزی رو باور کنن! انگار ماجراهای اون شب رو یادتون رفته!
آقاجون با تندی گفتدباور می‌کن، وقتی ما بگیم باور میکنن... وقتی پسرت با عزت و احترام بیاد و آفاق رو عقد کنه... همه باور میکنن هیچ چی این وسط نبوده...
رحیم گردن صاف کرد و گفت:من باید بدونم دختری که قراره عقدش کنم این سه روز کجا بوده، چرا رفتا.. اصلا شما میگید دزدیدنش؟کی بوده؟ من باید بدونم زنی که قراره باهاش هم خونه بشم چرا من رو شب عروسی ول کرده! اونم زنی که ادعا می‌کرد دوستم داره... نمیشه هرکی هر کاری خواست بکنه و بعدم انگار نه خانی رفته و نه خانی اومده!
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، همه جوری به من نگاه می‌کردند که انگار راهی جز جواب دادن نداشتم...
با صدای گرفته ای گفتم:نمیدونم... نمیشناختمش... صورتش رو پوشونده بود... من حتی صداش رو نشنیدم...
آقاجون نگاهش رو ازم گرفت و گفت:میتونم حقیقت رو از زیر زبون نوه ام بیرون بکشم... اگر گفتم بیایید اینجا تا همه چیز رو تموم کنیم علتش آقا فرامرز بود که گفت بهتره هرچه زودتر این ماجرا تموم بشه...
ستاره خانم گفت:اصلا پسر من چرا باید این دختر رو عقد کنه؟ همچین دختری برای خودتون...
فرامرز مجدد با هشدار زنداداشش رو صدا زد تا زبون به دهن بگیره ...
آقاجون به سردی گفت:عقدش کنه، دستش رو بگیره و ببره خونه اش.. بعد برید براش زن بگیرید... هر زنی رو که خواست... آفاق هم بیخود میکنه اعتراض کنه...
با چشم های خیس از اشک به رضا نگاه کردم، رضا سری به نشونه ی افسوس تکون داد... میدونستم کاری ازش برنمیاد، خودمم که جرات اعتراض نداشتم،همینکه کتک نخورده بودم و کسی کاری به کارم نداشت باید شکر میکردم...
فرامرز سری تکون داد و گفت:عقدش میکنه حاجی، عقدش میکنه... ما نمیخواییم اسممون بشه ورد زبون پیر و جوون این ده، عقدش که کنه مردم کم کم همه چی یادشون میره...
ستاره خانم سریع گفت:باشه، عقدش کنه... اما به بچه ی منم حق بدید نتونه با این دختر زندگی کنه! بچه ی من انقدر ساده اس که باورش نمیشد عروسش ولش کرده... حقش نیست با همچین دختر حیله گری ازدواج کنه... میخوایید این ماجرا تموم شه؟ باشه... حرفی نیست، اما ضمانت بدید رحیم هروقت خواست میتونه بره زن بگیره... اسم این دختر که از سر زبون ها افتاد بچه ی منم بره ی زن آفتاب مهتاب ندیده بگیره ...
برای چند لحظه ای همه سکوت کردن، قلبم تند تند میزد و از ترس اینکه آقاجون این شرط رو قبول کنه و من بیچاره تر از اونی که هستم بشم داشتم سکته میکردم...
آقاجون با صدای گرفته ای گفت:عقدش کنه، بعدش با هرکی میخواد وصلت کنه...
تیر خلاص رو آقاجون زد، فرامرز هم سری تکون داد و حرفش رو تایید کرد... هر دو انگار دست به دست هم داده بودن تا من رو بیچاره تر از چیزی که هستم بکنن و منم حق اعتراض نداشتم....
قرار مدار عقد گذاشته شد، اینبار قرار بود تو خلوت عقد کنیم و یک مراسم کوچیک بگیریم..رحیم که مشخص بود چشم دیدن من رو نداره با نفرت گفت:من دیگه واسه مراسم عروسی قرونی خرج نمیکنم!
فرامرز با آرامش گفت:خرج عروسی با من... فقط خیلی زود همه چیز باید تموم بشه...
رحیم دوباره سنگ انداخت:قرونی هم مهریه اش نمیکنم، که فردا روز همین مهریه رو نکنه زور دستش...
آقاجون سرش رو پایین انداخت، تو دلم گفتم وای به تو آفاق که تو این مرد رو شرمنده و روسیاه کردی...
+مهریه اش هم هرچی خواستید... اختیارش دست شماست...
اینو گفت و از جا بلند شد...
آقا فرامرز هم سریع بلند شد و دست آقاجون رو گرفت و با اطمینان گفت:همه چی به خیر و خوشی تموم میشه
حاجی، خیالت راحت...
آقاجون سری تکون داد و بی حرف بیرون رفت، با رفتنش ستاره خانم با نفرت گفت:من باید این دختر رو قبل عقد ببرم ! وگرنه...
فرامرز حرفش رو قطع کرد، نگاه تندی به ستاره خانم انداخت و گفت:تمومش کن زنداداش،بهم گفتید باهاتون بیام این قائله رو ختم کنم، ما با هم حرف زدیم... حق ندارید این همه سنگ بندازید جلوی این وصلت... آخر همین هفته مراسم عقد به پا میشه....



ادامه دارد...
undefined۱۷

۴۰۳

۷:۱۷