#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجم
فرامرز نگاه تندی به زنداداشش انداخت و با حالت هشدار گفت:زنداداش...قرار شد بیاییم این مساله رو حل کنیم،با جنگ و دعوا هیچی حل نمیشه! مگه اینکه شما بخوایید این جنگ رو ادامه بدید،اونوقت من دیگه نیستم...
خواست از جا بلند شه که رحیم و پدرش و حتی مادرش به هول و ولا افتادند و به سختی نگهش داشتند... برام سوال بود این مرد جوون که فقط چند سال از رحیم بزرگتر بود، چی داشت که انقدر ازش حرف شنوی داشتن!
آقاجون حرفش رو یک کلام زد:عقدش کن جوون... به همه میگیم آفاق اون شب مریض احوال بوده... تو اتاقش از حال رفته بوده و ما خبر نداشتیم...
ستاره خانم، مادر رحیم با طعنه گفت:مردم بلانسبت باید نادون باشن که همچین چیزی رو باور کنن! انگار ماجراهای اون شب رو یادتون رفته!
آقاجون با تندی گفتدباور میکن، وقتی ما بگیم باور میکنن... وقتی پسرت با عزت و احترام بیاد و آفاق رو عقد کنه... همه باور میکنن هیچ چی این وسط نبوده...
رحیم گردن صاف کرد و گفت:من باید بدونم دختری که قراره عقدش کنم این سه روز کجا بوده، چرا رفتا.. اصلا شما میگید دزدیدنش؟کی بوده؟ من باید بدونم زنی که قراره باهاش هم خونه بشم چرا من رو شب عروسی ول کرده! اونم زنی که ادعا میکرد دوستم داره... نمیشه هرکی هر کاری خواست بکنه و بعدم انگار نه خانی رفته و نه خانی اومده!
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، همه جوری به من نگاه میکردند که انگار راهی جز جواب دادن نداشتم...
با صدای گرفته ای گفتم:نمیدونم... نمیشناختمش... صورتش رو پوشونده بود... من حتی صداش رو نشنیدم...
آقاجون نگاهش رو ازم گرفت و گفت:میتونم حقیقت رو از زیر زبون نوه ام بیرون بکشم... اگر گفتم بیایید اینجا تا همه چیز رو تموم کنیم علتش آقا فرامرز بود که گفت بهتره هرچه زودتر این ماجرا تموم بشه...
ستاره خانم گفت:اصلا پسر من چرا باید این دختر رو عقد کنه؟ همچین دختری برای خودتون...
فرامرز مجدد با هشدار زنداداشش رو صدا زد تا زبون به دهن بگیره ...
آقاجون به سردی گفت:عقدش کنه، دستش رو بگیره و ببره خونه اش.. بعد برید براش زن بگیرید... هر زنی رو که خواست... آفاق هم بیخود میکنه اعتراض کنه...
با چشم های خیس از اشک به رضا نگاه کردم، رضا سری به نشونه ی افسوس تکون داد... میدونستم کاری ازش برنمیاد، خودمم که جرات اعتراض نداشتم،همینکه کتک نخورده بودم و کسی کاری به کارم نداشت باید شکر میکردم...
فرامرز سری تکون داد و گفت:عقدش میکنه حاجی، عقدش میکنه... ما نمیخواییم اسممون بشه ورد زبون پیر و جوون این ده، عقدش که کنه مردم کم کم همه چی یادشون میره...
ستاره خانم سریع گفت:باشه، عقدش کنه... اما به بچه ی منم حق بدید نتونه با این دختر زندگی کنه! بچه ی من انقدر ساده اس که باورش نمیشد عروسش ولش کرده... حقش نیست با همچین دختر حیله گری ازدواج کنه... میخوایید این ماجرا تموم شه؟ باشه... حرفی نیست، اما ضمانت بدید رحیم هروقت خواست میتونه بره زن بگیره... اسم این دختر که از سر زبون ها افتاد بچه ی منم بره ی زن آفتاب مهتاب ندیده بگیره ...
برای چند لحظه ای همه سکوت کردن، قلبم تند تند میزد و از ترس اینکه آقاجون این شرط رو قبول کنه و من بیچاره تر از اونی که هستم بشم داشتم سکته میکردم...
آقاجون با صدای گرفته ای گفت:عقدش کنه، بعدش با هرکی میخواد وصلت کنه...
تیر خلاص رو آقاجون زد، فرامرز هم سری تکون داد و حرفش رو تایید کرد... هر دو انگار دست به دست هم داده بودن تا من رو بیچاره تر از چیزی که هستم بکنن و منم حق اعتراض نداشتم....
قرار مدار عقد گذاشته شد، اینبار قرار بود تو خلوت عقد کنیم و یک مراسم کوچیک بگیریم..رحیم که مشخص بود چشم دیدن من رو نداره با نفرت گفت:من دیگه واسه مراسم عروسی قرونی خرج نمیکنم!
فرامرز با آرامش گفت:خرج عروسی با من... فقط خیلی زود همه چیز باید تموم بشه...
رحیم دوباره سنگ انداخت:قرونی هم مهریه اش نمیکنم، که فردا روز همین مهریه رو نکنه زور دستش...
آقاجون سرش رو پایین انداخت، تو دلم گفتم وای به تو آفاق که تو این مرد رو شرمنده و روسیاه کردی...
+مهریه اش هم هرچی خواستید... اختیارش دست شماست...
اینو گفت و از جا بلند شد...
آقا فرامرز هم سریع بلند شد و دست آقاجون رو گرفت و با اطمینان گفت:همه چی به خیر و خوشی تموم میشه
حاجی، خیالت راحت...
آقاجون سری تکون داد و بی حرف بیرون رفت، با رفتنش ستاره خانم با نفرت گفت:من باید این دختر رو قبل عقد ببرم ! وگرنه...
فرامرز حرفش رو قطع کرد، نگاه تندی به ستاره خانم انداخت و گفت:تمومش کن زنداداش،بهم گفتید باهاتون بیام این قائله رو ختم کنم، ما با هم حرف زدیم... حق ندارید این همه سنگ بندازید جلوی این وصلت... آخر همین هفته مراسم عقد به پا میشه....
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجم
فرامرز نگاه تندی به زنداداشش انداخت و با حالت هشدار گفت:زنداداش...قرار شد بیاییم این مساله رو حل کنیم،با جنگ و دعوا هیچی حل نمیشه! مگه اینکه شما بخوایید این جنگ رو ادامه بدید،اونوقت من دیگه نیستم...
خواست از جا بلند شه که رحیم و پدرش و حتی مادرش به هول و ولا افتادند و به سختی نگهش داشتند... برام سوال بود این مرد جوون که فقط چند سال از رحیم بزرگتر بود، چی داشت که انقدر ازش حرف شنوی داشتن!
آقاجون حرفش رو یک کلام زد:عقدش کن جوون... به همه میگیم آفاق اون شب مریض احوال بوده... تو اتاقش از حال رفته بوده و ما خبر نداشتیم...
ستاره خانم، مادر رحیم با طعنه گفت:مردم بلانسبت باید نادون باشن که همچین چیزی رو باور کنن! انگار ماجراهای اون شب رو یادتون رفته!
آقاجون با تندی گفتدباور میکن، وقتی ما بگیم باور میکنن... وقتی پسرت با عزت و احترام بیاد و آفاق رو عقد کنه... همه باور میکنن هیچ چی این وسط نبوده...
رحیم گردن صاف کرد و گفت:من باید بدونم دختری که قراره عقدش کنم این سه روز کجا بوده، چرا رفتا.. اصلا شما میگید دزدیدنش؟کی بوده؟ من باید بدونم زنی که قراره باهاش هم خونه بشم چرا من رو شب عروسی ول کرده! اونم زنی که ادعا میکرد دوستم داره... نمیشه هرکی هر کاری خواست بکنه و بعدم انگار نه خانی رفته و نه خانی اومده!
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، همه جوری به من نگاه میکردند که انگار راهی جز جواب دادن نداشتم...
با صدای گرفته ای گفتم:نمیدونم... نمیشناختمش... صورتش رو پوشونده بود... من حتی صداش رو نشنیدم...
آقاجون نگاهش رو ازم گرفت و گفت:میتونم حقیقت رو از زیر زبون نوه ام بیرون بکشم... اگر گفتم بیایید اینجا تا همه چیز رو تموم کنیم علتش آقا فرامرز بود که گفت بهتره هرچه زودتر این ماجرا تموم بشه...
ستاره خانم گفت:اصلا پسر من چرا باید این دختر رو عقد کنه؟ همچین دختری برای خودتون...
فرامرز مجدد با هشدار زنداداشش رو صدا زد تا زبون به دهن بگیره ...
آقاجون به سردی گفت:عقدش کنه، دستش رو بگیره و ببره خونه اش.. بعد برید براش زن بگیرید... هر زنی رو که خواست... آفاق هم بیخود میکنه اعتراض کنه...
با چشم های خیس از اشک به رضا نگاه کردم، رضا سری به نشونه ی افسوس تکون داد... میدونستم کاری ازش برنمیاد، خودمم که جرات اعتراض نداشتم،همینکه کتک نخورده بودم و کسی کاری به کارم نداشت باید شکر میکردم...
فرامرز سری تکون داد و گفت:عقدش میکنه حاجی، عقدش میکنه... ما نمیخواییم اسممون بشه ورد زبون پیر و جوون این ده، عقدش که کنه مردم کم کم همه چی یادشون میره...
ستاره خانم سریع گفت:باشه، عقدش کنه... اما به بچه ی منم حق بدید نتونه با این دختر زندگی کنه! بچه ی من انقدر ساده اس که باورش نمیشد عروسش ولش کرده... حقش نیست با همچین دختر حیله گری ازدواج کنه... میخوایید این ماجرا تموم شه؟ باشه... حرفی نیست، اما ضمانت بدید رحیم هروقت خواست میتونه بره زن بگیره... اسم این دختر که از سر زبون ها افتاد بچه ی منم بره ی زن آفتاب مهتاب ندیده بگیره ...
برای چند لحظه ای همه سکوت کردن، قلبم تند تند میزد و از ترس اینکه آقاجون این شرط رو قبول کنه و من بیچاره تر از اونی که هستم بشم داشتم سکته میکردم...
آقاجون با صدای گرفته ای گفت:عقدش کنه، بعدش با هرکی میخواد وصلت کنه...
تیر خلاص رو آقاجون زد، فرامرز هم سری تکون داد و حرفش رو تایید کرد... هر دو انگار دست به دست هم داده بودن تا من رو بیچاره تر از چیزی که هستم بکنن و منم حق اعتراض نداشتم....
قرار مدار عقد گذاشته شد، اینبار قرار بود تو خلوت عقد کنیم و یک مراسم کوچیک بگیریم..رحیم که مشخص بود چشم دیدن من رو نداره با نفرت گفت:من دیگه واسه مراسم عروسی قرونی خرج نمیکنم!
فرامرز با آرامش گفت:خرج عروسی با من... فقط خیلی زود همه چیز باید تموم بشه...
رحیم دوباره سنگ انداخت:قرونی هم مهریه اش نمیکنم، که فردا روز همین مهریه رو نکنه زور دستش...
آقاجون سرش رو پایین انداخت، تو دلم گفتم وای به تو آفاق که تو این مرد رو شرمنده و روسیاه کردی...
+مهریه اش هم هرچی خواستید... اختیارش دست شماست...
اینو گفت و از جا بلند شد...
آقا فرامرز هم سریع بلند شد و دست آقاجون رو گرفت و با اطمینان گفت:همه چی به خیر و خوشی تموم میشه
حاجی، خیالت راحت...
آقاجون سری تکون داد و بی حرف بیرون رفت، با رفتنش ستاره خانم با نفرت گفت:من باید این دختر رو قبل عقد ببرم ! وگرنه...
فرامرز حرفش رو قطع کرد، نگاه تندی به ستاره خانم انداخت و گفت:تمومش کن زنداداش،بهم گفتید باهاتون بیام این قائله رو ختم کنم، ما با هم حرف زدیم... حق ندارید این همه سنگ بندازید جلوی این وصلت... آخر همین هفته مراسم عقد به پا میشه....
ادامه دارد...
۴۰۳
۷:۱۷