🍓🏡ܭܠܢ̣ܣࡅ࣪بߊࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊܝ̇و🏡🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_سوم با صدای ضعیفی گفتم:داداش... از قبل رحیم بهم گفته بود زودتر برم، گفته بود نمیخواد با ایل و طایفه بیاد دنبالم،میخواست تنهایی بیاد... منم هول کردم خواستم زودتر آماده شم... وقتی از در آرایشگاه زدم بیرون هوا تاریک بود... یه ماشین یکم جلوتر ایستاده بود، بوق که زد گفتم حتما رحیمه... سریع رفتم سوار شدم که کسی من رو با اون لباس نبینه... همینکه سوار شدم دیدم راننده صورتش رو پوشونده، تا خواستم پیاده شم یه دستمال جلو دهنم گذاشت و بیهوش شدم.. وقت بهوش اومدم تو یک اتاق تاریک و بدون پنجره بودم... به خاطر دروغ هایی که سرهم کرده بودم صدام میلرزید، اما خدا شاهد بود روی گفتن حقیقت رو نداشتم... رضا سری به نشونه ی افسوس تکون داد:خیال میکردم میخوای این مساله رو حل کنم... جلوی همه در اومدم گفتم آفاق محاله به من دروغ بگه! خواستم بهت کمک کنم... اما تو انگار کمک من رو نمیخوای... یالا آفرین... بریم... شوهرت منتظره...تکلیف آفاق هم بمونه واسه وقتی رحیم و خانواده اش اومدن... آفرین با غصه گفت:نکن آفاق... با زندگی خودت بازی نکن، راستش رو به ما بگو شاید بتونیم کمکت کنیم.... با تشر رضا، آفرین نگاهش رو ازم گرفت و جلوتر از رضا از پله ها بالا رفت، تنها که شدیم رضا به سمتم اومد و با صدای گرفته ای گفت:آفاق... خودت میدونی تو رو سوای باقی خواهر ها دوست دارم.. میدونی که هرجا به هرشکلی تونستم پشتت در اومدم... اما الان نمیتونم... انقدر شواهد و مدارک علیه تو هست که نمیتونم بزنم تو دهن دیگران.. با من حرف بزن آفاق، بهم بگو ... چند دقیقه ای منتظر موند و وقتی سکوت من رو دید سری تکون داد و گفت:خودت نمیخوای کسی کمکت کنه، بعد ازم گله نکن آفاق...من توانش رو ندارم جلوی قوم شوهرت ازت طرفداری کنم... اینو گفت و با قدم های بلند بیرون رفت و تنهام گذاشت... گوشه ای دراز کشیدم و تو خودم جمع شدم، گریه ام حتی لحظه ای بند نمیومد. نمیدونستم کار درست چیه، گفتن حقیقت اصلا میتونست دردی ازم دوا کنه، یا فقط برای من بدتر میشد؟ با بغض خیره شدم به سقف بالای سرم، میدونستم آقاجون از همچین خطایی به راحتی نمیگذره... مخصوصا که خودش رو صاحب اختیار ما میدونست... بعد تمام کارهایی که کرده بود، حق داشت خودش رو همه کاره ی زندگی ما بدونه... انقدر فکر و خیال کردم که بالاخره به هر سختی بود رو همون گلیم کهنه و زهوار در رفته خوابم برد، نمیدونم چند ساعت گذشت که با صدای جیر جیر باز شدن در هوشیار شدم، انگار تازه فهمیدم رو زمین خشک خوابم برده ... آخ خفه ای گفتم و تو جام کمی جابه جا شدم، هنوز چشم باز نکرده بودم که صدای عصای آقاجون به گوشم رسید، وقتی میکوبیدش زمین تن و بدن من میلرزید... به سختی از جا بلند شدم، آقاجون لامپ زرد رنگ زیرزمین رو روشن کرد و با چهره ای عصبانی خیره شد بهم... حدس میزدم اول صبح باشه، لب گزیدم و سلام کردم... با چند قدم بهم نزدیک شد، انگار فلج شده بودم...حق هم داشتم، بدون هیچ حامی جلوی مردی نشسته بودم که شک نداشتم اگر دست خودش بود یه بلایی سرم میاورد! حالا آقاجون جلوم ایستاده بود و من کم مونده بود سکته کنم از ترس... عصاش رو بلند کرد و گذاشت روی مچ پام..بعدم چنان فشاری به پام آورد که حس کردم جون از تنم رفت، آخ ضعیفی گفتم و چهره درهم کشیدم، آقاجون با صدایی که سعی میکرد از چهار دیواری اون زیرزمین بیرون نره گفت ،حقته همینجا یه بلایی سرت بیارم... دیگه نمیتونم تو این ده سرم رو بالا بگیرم... اشک نشست روی گونه ام،فشاری که به عصاش میآورد رو بیشتر کرد و صداش رو بالاتر برد:کی بوده؟ اسم...یک اسم به من بده... سکوتم رو که دید خم شد و دست رو گلوم گذاشت،حس میکردم هر لحظه ممکنه راه نفسم قطع بشه... +همینجا اگر بلایی سرت بیارم کسی جرات نمیکنه بگه چرا... همه حق رو به من میدن ... سنش بالا بود، اما انقدر از من خشمگین بود که شک نداشتم به راحتی میتونست یه بلایی سرم بیاره... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود.. درست لحظه ای که فکر میکردم دیگه همه چیز تموم شد و زندگی من قراره تو همون زیرزمینی که پر بود از آبغوره و ترشی تموم بشه، در زیرزمین با صدای ضربی بلند شد و صدای فریاد رضا به گوشم رسید:چیکار میکنی آقاجون! ولش کن... آقاجون با حرص رهام کرد، تو یک لحظه انگار اکسیژن با حجم زیادی وارد ریه ام شد و به سرفه افتادم... رضا سراسیمه به سمتم اومد، نگران گفت:آفاق... خوبی؟ نگاه تندی به آقاجون انداخت :چیکار میکنید آقاجون؟ قرار بود تا اومدن رحیم کاری به آفاق نداشته باشید... ما با هم حرف زده بودیم! آقاجون فریاد زد:باید حرف بزنه، باید قبل اومدن رحیم و خانواده اش زبون باز کنه و بگه چی شده، رضا من این آبرو رو ذره ذره جمع نکردم که این دختره یک دفعه به بادش بده... باید زبون باز کنه و حرف بزنه...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهارم
رضا سری به نشونه ی افسوس تکون داد، گفت:خوبی آفاق؟ بهتری؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم،رضا به سمت آقاجون رفت:آقاجون، بیا بریم... به خدا واسه قلبت ضرر داره این همه حرص و جوش... فرامرز که خودش خبر فرستاد... گفت این قائله رو ختم بخیر میکنه، گفت نمیذاره برای کسی بد بشه، الان بلایی سر آفاق بیاد بهتره؟
آقاجون گفت:من اینقدر نیستم که بشینم تماشاش کنم... فردا روز همین مردم چی میگن بهم؟
هق هق کنان تو خودم جمع شدم، رضا بازوی آقاجون رو گرفت:شما قول دادی آقاجون... به فرامرز قول دادی کاری به آفاق نداشته باشی... بیا بریم... اذان صبح بلند شده، مردم عادت دارن شما رو سر صف نماز ببینن...
با همین حرف ها به هر سختی بود آقاجون رو بیرون برد، با رفتنشون انگار تازه راه نفسم باز شد....
با حالی خراب دوباره دراز کشیدم، طولی نکشید که چشمم گرم شد و با گریه خوابم برد...
با صدای داد و فریاد و لگد هایی که به در زیرزمین میخورد سراسیمه چشم باز کردم....
صدای فریاد رحیم رو شناختم، داشت به در لگد میزد و اسمم رو صدا میزد:بیا بیرون آفاق... بیا بیروم ببین چه بلایی سر من آوردی...
نفسم به شماره افتاده بود، هیچ صدایی از آقاجون و رضا نمیومد، به بابا که امیدی نداشتم از همون اول...
کمی بعد صدای بم و مردونه ای به گوشم رسید:بسه رحیم.. با جنگ و دعوا که چیزی درست نمیشه... اومدیم اینجا حرف بزنیم مشکل رو حل کنیم... آقا رضا، حاجی کجاست؟
صدای ضعیف رضا به گوشم رسید:آقاجون بیرونه... تشریف بیارید تو سالن، منم آفاق رو میارم...
رحیم لگدی به در زد:تو میای بیرون دیگه... ببین من با تو چیکار میکنم...
صداشون که دور شد تازه فهمیدم چقدر بدنم یک گوشه جمع شدم...
چفت در زیرزمین باز شد و رضا با اخم هایی درهم سرکی به داخل کشید:بیا بیرون... اومدن تکلیف تو رو روشن کنن...
ترسیده جلو رفتم:حالا چی میشه داداش؟
رضا نگاه تندی بهم انداخت و گفت:چی میشه؟ مگه دیشب نگفتم حقیقت رو بهم بگو تا برات یک کاری بکنم! الان چیکار میتونم بکنم وقتی حتی نمیتونم جلوی خشم قوم شوهرت رو بگیرم؟ زود باش آفاق... باید بریم تو سالن...
با قدم هایی لرزون دنبالش راه افتادم، از زیر زمین که بیرون زدیم با ترس و لرز گفتم:آقاجونم هست؟
رضا به سردی گفت:اونم باید پیداش بشه کم کم... آفاق، اینا عین من نیستن که تو سکوت کنی و اونام چیزی نگن! حقیقت رو نگی بیچاره ات میکنن...
رسیدیم در سالن، چونه هم لرزید و با درموندگی گفتم:داداش... تو... هستی دیگه؟
دلخور نگاهم کرد، سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:اگر اصل ماجرا رو میدونستم آره... اما الان نمیدونم چطور میتونم ازت دفاع کنم..
اینو گفت و در سالن رو باز کرد و اشاره کرد داخل برم... تمام بدنم میلرزید، میدونستم این ماجرا برای هر کسی سنگینه.. حتی واسه رحیمی که تو کل اون یک سال نامزدی یکبار هم صدای بلندش رو نشنیده بودم...
وارد سالن که شدم رحیم به محض دیدنم فریادی زد و حمله ور شد سمتم، نرسیده بهم صدای بم و مردونه ای متوقفش کرد:رحیم...
ترسیده به رضایی که پشت سرم بود پناه بردم و از پشت سرش خیره شدم به مردی که انگار حرفش عجیب خریدار داشت واسه رحیم...
فرامرز بود، مرد قد بلند و چهارشونه ای که حتی نگاه کردن به صورتش دلهره به جون آدم مینداخت... صورت کشیده و استخونی داشت با بینی عقابی و چشم و ابروی تیره... یکبار دیده بودمش، همون سال اول یا دومی که اومده بودیم ده، تو یکی از مراسم های محلی از دور دیده بودمش که چطور مردم بهش احترام میذارن...
فرامرز با اخم هایی درهم تشری به رحیم زد:برگرد سرجات رحیم، قرار بود بیاییم حرف بزنیم! قرار شد این ماجرا رو من حل کنم!
رحیم به تندی گفت:حرف بزنیم فرامرز؟ با این دختر چه حرفی دارم بزنم من؟نمیبینی نگاه خیره در و همسایه رو؟ چی بگم بهشون؟ بگم عروسم بعد سه روز برگشته و منم دارم میرم با سلام و صلوات برش گردونم خونه ام...
در سالن باز شد و اقاجون با اخم هایی درهم وارد شد، بدون اینکه نگاهی به من بندازه به سمت فرامرز رفت و با احترام باهاش احوالپرسی کرد، تا اون روز ندیده بودم آقاجون به یک نفر انقدر احترام بذاره! اونم به مردی با سن و سال فرامرز که جای بچه اش بود...
فرامرز هم با احترام جوابش رو داد، آقاجون اشاره ای کرد تا همه بشینن، منم با ترس و لرز،نزدیک رضا کنج سالن نشستم... آقاجون داشت تسبیح مینداخت و رحیم آشکارا حرص میخورد، آقاش و مادرش هم همراهش بودن، با اخم هایی درهم کنار هم نشسته بودن و احتمالا به احترام آقاجون و فرامرز بود که حرفی بهم نمیزدن...
بعد از سکوتی کوتاه فرامرز گلویی صاف کرد و گفت:حاجی ما اومدیم تا این قائله همینجا تموم بشه...
مادر رحیم به تندی گفت:سه روزه دارم جواب فامیل و دوست و آشنا رو میدم! آب ریخته شده که به جوب برنمیگرده...
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهارم
رضا سری به نشونه ی افسوس تکون داد، گفت:خوبی آفاق؟ بهتری؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم،رضا به سمت آقاجون رفت:آقاجون، بیا بریم... به خدا واسه قلبت ضرر داره این همه حرص و جوش... فرامرز که خودش خبر فرستاد... گفت این قائله رو ختم بخیر میکنه، گفت نمیذاره برای کسی بد بشه، الان بلایی سر آفاق بیاد بهتره؟
آقاجون گفت:من اینقدر نیستم که بشینم تماشاش کنم... فردا روز همین مردم چی میگن بهم؟
هق هق کنان تو خودم جمع شدم، رضا بازوی آقاجون رو گرفت:شما قول دادی آقاجون... به فرامرز قول دادی کاری به آفاق نداشته باشی... بیا بریم... اذان صبح بلند شده، مردم عادت دارن شما رو سر صف نماز ببینن...
با همین حرف ها به هر سختی بود آقاجون رو بیرون برد، با رفتنشون انگار تازه راه نفسم باز شد....
با حالی خراب دوباره دراز کشیدم، طولی نکشید که چشمم گرم شد و با گریه خوابم برد...
با صدای داد و فریاد و لگد هایی که به در زیرزمین میخورد سراسیمه چشم باز کردم....
صدای فریاد رحیم رو شناختم، داشت به در لگد میزد و اسمم رو صدا میزد:بیا بیرون آفاق... بیا بیروم ببین چه بلایی سر من آوردی...
نفسم به شماره افتاده بود، هیچ صدایی از آقاجون و رضا نمیومد، به بابا که امیدی نداشتم از همون اول...
کمی بعد صدای بم و مردونه ای به گوشم رسید:بسه رحیم.. با جنگ و دعوا که چیزی درست نمیشه... اومدیم اینجا حرف بزنیم مشکل رو حل کنیم... آقا رضا، حاجی کجاست؟
صدای ضعیف رضا به گوشم رسید:آقاجون بیرونه... تشریف بیارید تو سالن، منم آفاق رو میارم...
رحیم لگدی به در زد:تو میای بیرون دیگه... ببین من با تو چیکار میکنم...
صداشون که دور شد تازه فهمیدم چقدر بدنم یک گوشه جمع شدم...
چفت در زیرزمین باز شد و رضا با اخم هایی درهم سرکی به داخل کشید:بیا بیرون... اومدن تکلیف تو رو روشن کنن...
ترسیده جلو رفتم:حالا چی میشه داداش؟
رضا نگاه تندی بهم انداخت و گفت:چی میشه؟ مگه دیشب نگفتم حقیقت رو بهم بگو تا برات یک کاری بکنم! الان چیکار میتونم بکنم وقتی حتی نمیتونم جلوی خشم قوم شوهرت رو بگیرم؟ زود باش آفاق... باید بریم تو سالن...
با قدم هایی لرزون دنبالش راه افتادم، از زیر زمین که بیرون زدیم با ترس و لرز گفتم:آقاجونم هست؟
رضا به سردی گفت:اونم باید پیداش بشه کم کم... آفاق، اینا عین من نیستن که تو سکوت کنی و اونام چیزی نگن! حقیقت رو نگی بیچاره ات میکنن...
رسیدیم در سالن، چونه هم لرزید و با درموندگی گفتم:داداش... تو... هستی دیگه؟
دلخور نگاهم کرد، سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:اگر اصل ماجرا رو میدونستم آره... اما الان نمیدونم چطور میتونم ازت دفاع کنم..
اینو گفت و در سالن رو باز کرد و اشاره کرد داخل برم... تمام بدنم میلرزید، میدونستم این ماجرا برای هر کسی سنگینه.. حتی واسه رحیمی که تو کل اون یک سال نامزدی یکبار هم صدای بلندش رو نشنیده بودم...
وارد سالن که شدم رحیم به محض دیدنم فریادی زد و حمله ور شد سمتم، نرسیده بهم صدای بم و مردونه ای متوقفش کرد:رحیم...
ترسیده به رضایی که پشت سرم بود پناه بردم و از پشت سرش خیره شدم به مردی که انگار حرفش عجیب خریدار داشت واسه رحیم...
فرامرز بود، مرد قد بلند و چهارشونه ای که حتی نگاه کردن به صورتش دلهره به جون آدم مینداخت... صورت کشیده و استخونی داشت با بینی عقابی و چشم و ابروی تیره... یکبار دیده بودمش، همون سال اول یا دومی که اومده بودیم ده، تو یکی از مراسم های محلی از دور دیده بودمش که چطور مردم بهش احترام میذارن...
فرامرز با اخم هایی درهم تشری به رحیم زد:برگرد سرجات رحیم، قرار بود بیاییم حرف بزنیم! قرار شد این ماجرا رو من حل کنم!
رحیم به تندی گفت:حرف بزنیم فرامرز؟ با این دختر چه حرفی دارم بزنم من؟نمیبینی نگاه خیره در و همسایه رو؟ چی بگم بهشون؟ بگم عروسم بعد سه روز برگشته و منم دارم میرم با سلام و صلوات برش گردونم خونه ام...
در سالن باز شد و اقاجون با اخم هایی درهم وارد شد، بدون اینکه نگاهی به من بندازه به سمت فرامرز رفت و با احترام باهاش احوالپرسی کرد، تا اون روز ندیده بودم آقاجون به یک نفر انقدر احترام بذاره! اونم به مردی با سن و سال فرامرز که جای بچه اش بود...
فرامرز هم با احترام جوابش رو داد، آقاجون اشاره ای کرد تا همه بشینن، منم با ترس و لرز،نزدیک رضا کنج سالن نشستم... آقاجون داشت تسبیح مینداخت و رحیم آشکارا حرص میخورد، آقاش و مادرش هم همراهش بودن، با اخم هایی درهم کنار هم نشسته بودن و احتمالا به احترام آقاجون و فرامرز بود که حرفی بهم نمیزدن...
بعد از سکوتی کوتاه فرامرز گلویی صاف کرد و گفت:حاجی ما اومدیم تا این قائله همینجا تموم بشه...
مادر رحیم به تندی گفت:سه روزه دارم جواب فامیل و دوست و آشنا رو میدم! آب ریخته شده که به جوب برنمیگرده...
ادامه دارد....
۴۶۸
۱۸:۲۵