عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_دوم چقدر جلز ولز کردم گفتم برید پیگیر شید شاید این دختر رو دزدیدن! همتون مسخره ام کردید... والا که با بلاعایی که بابا سر زندگی ما اورده،بعید نیست این دخترو سر انتقام گرفته باشن... آسیه با حرص از جا بلند شد:همین تو و اون رضای نادون پروش کردید که انقدر پرو شده، وگرنه هرکی جاش بود یه بلایی سر خودش میاورد،ولی برنمیگشت خونه، فکر کردی بعد این چی میشه؟ حرف ما تو ده پیچیده... عالم و آدم فهمیدن این شب عروسیش رفته... جواب قوم شوهرت رو چی میدی آفرین؟ کم طعنه و کنایه شنیدیم این مدت! هق هق کنان تو خودم جمع شدم، آفرین با دلسوزی دستی به موهای پریشونم کشید و گفت:قربونت برم، بمون میرم واست لباس بیارم... از زیر زمین که بیرون رفتن نگاهی به لباسم انداختم، آستین لباسم پاره شده بود و رد زخمی که کمی عفونت کرده بود روی دستم باقی مونده بود و از شدت سوزشش آروم و قرار نداشتم. با دست دیگه ام آستین رو کامل پاره کردم و با همون پارچه ی آستین زخم دستم رو بستم... کمی بعد آفرین با یک دست از لباس های قدیمیم که گذاشته بودم تو خونه بمونه تا ننه ببخشه به فقیر و نیازمند،برگشت... یک آفتابه پر آب و یک لگن هم دستش بود، سریع به سمتم اومد و کمکم کرد ... چشمش که بهم جیغ خفه ای کشید:خدا مرگم بده... چی به سرت اومده آفاق؟اصلا چطور همچین اتفاقی افتاد؟ گفتم:رضا کجاست؟شب عروسی چه اتفاقی افتاد؟ +رفته با آقاجون حرف بزنه... میدونی که جز اون هیچکس حریف آقاجون نمیشه... به من بگو آفاق، چی به سرت اومده؟اون شب آقا رحیم که تنها برگشت ولوله ای به پا شد دیدنی! مردک نادون همون جلوی در جار زد که عروس رفته! آقاجون که حسابی عصبانی بود، فرداش آدم فرستاد سراغ رحیم، حسابی به خدمتش رسیدن...گفت این مرد از اولم میخواست آبروی ما رو ببره، تهشم این کار و کرد... همون شب من و رضا رفتیم در آرایشگاه راضیه خانم، رضا پریشون حال بود، به خدا کم مونده بود گریه اش بگیره... رفتیم راضیه رو سوال جواب کردیم، گفت سر ظهر یکی واسه آفاق غذا آورد، بعد اون غذا حال آفاق بهم ریخت... اول قرار بود هشت شب کارمون تموم شه، آفاق اصرار که هفت باید برم! منم تند تند کارا رو کردم تا سر ساعت بفرستمش...آفاق...دردت به جونم آبجی... با من حرف بزن، بگو واسه چی یک ساعت زودتر از قرارت با رحیم از اونجا بیرون زدی؟ چرا نذاشتی راضیه همراهیت کنه؟چرا گفتی خودت تنها میخوای بری؟اصلا اون ناهار رو کی واست آورده بود؟ رحیم میگفت اصلا واست غذا نیاورده! راضیه هم میگفت واسم سوال بوده چرا فقط داماد اومده دنبالش! نه سر و صدایی... نه کل و شاباشی...آفاق... تو... واقعا رفتی؟ تلخ گفتم:اگر رفته بودم اینجا چه میکنم آفرین؟ اگر رفته بودم این بلا سرم میومد؟ حال من رو نمیبینی؟توام شدی لنگه ی بقیه؟ آفرین آهی کشید و گفت:آخه درست حرف نمیزنی که من بدونم چی به سرت اومده... به خدا قسم تو حرف بزنی من و رضا تا تهش پشتت هستیم.. با غصه و گفتم:برو بگو رضا بیاد... آفرین سری تکون داد و گفت:فکر کردی رضا چه کاری ازش ساخته اس؟ اون بیچاره این سه روز خواب به چشمش نیومده، اول که شب عروسی یک دعوای مفصل با رحیم کرد، کار به زد و خورد هم کشید، رحیم هوار میکشید و میگفت خواهرتون رفته... رضا هم عصبی شد حمله کرد سمتش با مشت کوبید بهش..اگر عموی رحیم میونه رو نمی‌گرفت که این جنگ و دعوا تمومی نداشت! به ما حق بده آفاق... حرفمون همه جا پیچیده، شدیم نقل محافل پیر و جوون... این سه روز کسی پاش رو از این چهار دیواری بیرون نذاشته از ترس حرف مردم... حق داریم ازت جواب بخواییم... با غصه گفت:خدا رحم کرد آقا فرامرز بود، عموی رحیم رو میگم...همه ازش حساب میبردن، رحیم داشت سر و صدا میکرد، عموش یه دادی کشید سرش که ساکت شد، بعدم خودش رفت با آقاجون تنهایی حرف زد، گفت من نمیذارم آبروی نوه ات بره، به شرط اینکه توام بگردی و پیداش کنی ...خدا خودش رحم کنه، معلوم نبود پشت در های بسته چه قول و قراری باهم گذاشتن.. الانم نگاه نکن سراغت نیومده، فرامرز که بیاد اگر اونا نبرنت، آقاجون به حسابت میرسه... تا اون نیومده به ما بگو چی شده! چرا زودتر از آرایشگاه زدی بیرون؟ چرا راضیه میگه همش نگران بودی و بهش میگفتی کم آرایشت کنه؟ چرا حتی چادر سفیدت رو سر نکردی وقتی میخواستی بری بیرون؟ از ترس و دلهره تمام تنم میلرزید، انقدر اسم فرامرز رو برده بودن که ندیده ازش بیزار بودم، قبلا اسمش رو از رحیم زیاد شنیده بودم، عموش بود... عمویی که با پدر رحیم، از پدر سوا بودن، یه مرد سی و اندی ساله که کل اهل خونه اشون با احترام ازش حرف میزدن! فرامرزی که گویا تا اون لحظه جونم رو بهش مدیون بودم! اما تهش باید حقیقت رو میگفتم... ولی چی میگفتم بهشون؟ چطور باور میکردن همچین چیزی رو؟ اصلا چطور روم میشد حقیقت رو بگم! ادامه دارد....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سوم


با صدای ضعیفی گفتم:داداش... از قبل رحیم بهم گفته بود زودتر برم، گفته بود نمیخواد با ایل و طایفه بیاد دنبالم،میخواست تنهایی بیاد... منم هول کردم خواستم زودتر آماده شم... وقتی از در آرایشگاه زدم بیرون هوا تاریک بود... یه ماشین یکم جلوتر ایستاده بود، بوق که زد گفتم حتما رحیمه... سریع رفتم سوار شدم که کسی من رو با اون لباس نبینه... همینکه سوار شدم دیدم راننده صورتش رو پوشونده، تا خواستم پیاده شم یه دستمال جلو دهنم گذاشت و بیهوش شدم.. وقت بهوش اومدم تو یک اتاق تاریک و بدون پنجره بودم...
به خاطر دروغ هایی که سرهم کرده بودم صدام میلرزید، اما خدا شاهد بود روی گفتن حقیقت رو نداشتم...
رضا سری به نشونه ی افسوس تکون داد:خیال میکردم میخوای این مساله رو حل کنم... جلوی همه در اومدم گفتم آفاق محاله به من دروغ بگه! خواستم بهت کمک کنم... اما تو انگار کمک من رو نمیخوای... یالا آفرین... بریم... شوهرت منتظره...تکلیف آفاق هم بمونه واسه وقتی رحیم و خانواده اش اومدن...
آفرین با غصه گفت:نکن آفاق... با زندگی خودت بازی نکن، راستش رو به ما بگو شاید بتونیم کمکت کنیم....
با تشر رضا، آفرین نگاهش رو ازم گرفت و جلوتر از رضا از پله ها بالا رفت، تنها که شدیم رضا به سمتم اومد و با صدای گرفته ای گفت:آفاق... خودت میدونی تو رو سوای باقی خواهر ها دوست دارم.. میدونی که هرجا به هرشکلی تونستم پشتت در اومدم... اما الان نمیتونم... انقدر شواهد و مدارک علیه تو هست که نمیتونم بزنم تو دهن دیگران.. با من حرف بزن آفاق، بهم بگو ...
چند دقیقه ای منتظر موند و وقتی سکوت من رو دید سری تکون داد و گفت:خودت نمیخوای کسی کمکت کنه، بعد ازم گله نکن آفاق...من توانش رو ندارم جلوی قوم شوهرت ازت طرفداری کنم...
اینو گفت و با قدم های بلند بیرون رفت و تنهام گذاشت...
گوشه ای دراز کشیدم و تو خودم جمع شدم، گریه ام حتی لحظه ای بند نمیومد. نمیدونستم کار درست چیه، گفتن حقیقت اصلا میتونست دردی ازم دوا کنه، یا فقط برای من بدتر میشد؟
با بغض خیره شدم به سقف بالای سرم، میدونستم آقاجون از همچین خطایی به راحتی نمیگذره... مخصوصا که خودش رو صاحب اختیار ما میدونست... بعد تمام کارهایی که کرده بود، حق داشت خودش رو همه کاره ی زندگی ما بدونه...
انقدر فکر و خیال کردم که بالاخره به هر سختی بود رو همون گلیم کهنه و زهوار در رفته خوابم برد، نمیدونم چند ساعت گذشت که با صدای جیر جیر باز شدن در هوشیار شدم، انگار تازه فهمیدم رو زمین خشک خوابم برده ... آخ خفه ای گفتم و تو جام کمی جابه جا شدم، هنوز چشم باز نکرده بودم که صدای عصای آقاجون به گوشم رسید، وقتی میکوبیدش زمین تن و بدن من میلرزید... به سختی از جا بلند شدم، آقاجون لامپ زرد رنگ زیرزمین رو روشن کرد و با چهره ای عصبانی خیره شد بهم... حدس میزدم اول صبح باشه، لب گزیدم و سلام کردم... با چند قدم بهم نزدیک شد، انگار فلج شده بودم...حق هم داشتم، بدون هیچ حامی جلوی مردی نشسته بودم که شک نداشتم اگر دست خودش بود یه بلایی سرم میاورد!
حالا آقاجون جلوم ایستاده بود و من کم مونده بود سکته کنم از ترس... عصاش رو بلند کرد و گذاشت روی مچ پام..بعدم چنان فشاری به پام آورد که حس کردم جون از تنم رفت، آخ ضعیفی گفتم و چهره درهم کشیدم، آقاجون با صدایی که سعی می‌کرد از چهار دیواری اون زیرزمین بیرون نره گفت ،حقته همینجا یه بلایی سرت بیارم... دیگه نمیتونم تو این ده سرم رو بالا بگیرم...
اشک نشست روی گونه ام،فشاری که به عصاش می‌آورد رو بیشتر کرد و صداش رو بالاتر برد:کی بوده؟ اسم...یک اسم به من بده...
سکوتم رو که دید خم شد و دست رو گلوم گذاشت،حس میکردم هر لحظه ممکنه راه نفسم قطع بشه...
+همینجا اگر بلایی سرت بیارم کسی جرات نمیکنه بگه چرا... همه حق رو به من میدن ...
سنش بالا بود، اما انقدر از من خشمگین بود که شک نداشتم به راحتی میتونست یه بلایی سرم بیاره...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود.. درست لحظه ای که فکر میکردم دیگه همه چیز تموم شد و زندگی من قراره تو همون زیرزمینی که پر بود از آبغوره و ترشی تموم بشه، در زیرزمین با صدای ضربی بلند شد و صدای فریاد رضا به گوشم رسید:چیکار میکنی آقاجون! ولش کن...
آقاجون با حرص رهام کرد، تو یک لحظه انگار اکسیژن با حجم زیادی وارد ریه ام شد و به سرفه افتادم...
رضا سراسیمه به سمتم اومد، نگران گفت:آفاق... خوبی؟
نگاه تندی به آقاجون انداخت :چیکار میکنید آقاجون؟ قرار بود تا اومدن رحیم کاری به آفاق نداشته باشید... ما با هم حرف زده بودیم!
آقاجون فریاد زد:باید حرف بزنه، باید قبل اومدن رحیم و خانواده اش زبون باز کنه و بگه چی شده، رضا من این آبرو رو ذره ذره جمع نکردم که این دختره یک دفعه به بادش بده... باید زبون باز کنه و حرف بزنه...


undefined۲۴

۴۶۵

۱۸:۲۵