#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سوم
با صدای ضعیفی گفتم:داداش... از قبل رحیم بهم گفته بود زودتر برم، گفته بود نمیخواد با ایل و طایفه بیاد دنبالم،میخواست تنهایی بیاد... منم هول کردم خواستم زودتر آماده شم... وقتی از در آرایشگاه زدم بیرون هوا تاریک بود... یه ماشین یکم جلوتر ایستاده بود، بوق که زد گفتم حتما رحیمه... سریع رفتم سوار شدم که کسی من رو با اون لباس نبینه... همینکه سوار شدم دیدم راننده صورتش رو پوشونده، تا خواستم پیاده شم یه دستمال جلو دهنم گذاشت و بیهوش شدم.. وقت بهوش اومدم تو یک اتاق تاریک و بدون پنجره بودم...
به خاطر دروغ هایی که سرهم کرده بودم صدام میلرزید، اما خدا شاهد بود روی گفتن حقیقت رو نداشتم...
رضا سری به نشونه ی افسوس تکون داد:خیال میکردم میخوای این مساله رو حل کنم... جلوی همه در اومدم گفتم آفاق محاله به من دروغ بگه! خواستم بهت کمک کنم... اما تو انگار کمک من رو نمیخوای... یالا آفرین... بریم... شوهرت منتظره...تکلیف آفاق هم بمونه واسه وقتی رحیم و خانواده اش اومدن...
آفرین با غصه گفت:نکن آفاق... با زندگی خودت بازی نکن، راستش رو به ما بگو شاید بتونیم کمکت کنیم....
با تشر رضا، آفرین نگاهش رو ازم گرفت و جلوتر از رضا از پله ها بالا رفت، تنها که شدیم رضا به سمتم اومد و با صدای گرفته ای گفت:آفاق... خودت میدونی تو رو سوای باقی خواهر ها دوست دارم.. میدونی که هرجا به هرشکلی تونستم پشتت در اومدم... اما الان نمیتونم... انقدر شواهد و مدارک علیه تو هست که نمیتونم بزنم تو دهن دیگران.. با من حرف بزن آفاق، بهم بگو ...
چند دقیقه ای منتظر موند و وقتی سکوت من رو دید سری تکون داد و گفت:خودت نمیخوای کسی کمکت کنه، بعد ازم گله نکن آفاق...من توانش رو ندارم جلوی قوم شوهرت ازت طرفداری کنم...
اینو گفت و با قدم های بلند بیرون رفت و تنهام گذاشت...
گوشه ای دراز کشیدم و تو خودم جمع شدم، گریه ام حتی لحظه ای بند نمیومد. نمیدونستم کار درست چیه، گفتن حقیقت اصلا میتونست دردی ازم دوا کنه، یا فقط برای من بدتر میشد؟
با بغض خیره شدم به سقف بالای سرم، میدونستم آقاجون از همچین خطایی به راحتی نمیگذره... مخصوصا که خودش رو صاحب اختیار ما میدونست... بعد تمام کارهایی که کرده بود، حق داشت خودش رو همه کاره ی زندگی ما بدونه...
انقدر فکر و خیال کردم که بالاخره به هر سختی بود رو همون گلیم کهنه و زهوار در رفته خوابم برد، نمیدونم چند ساعت گذشت که با صدای جیر جیر باز شدن در هوشیار شدم، انگار تازه فهمیدم رو زمین خشک خوابم برده ... آخ خفه ای گفتم و تو جام کمی جابه جا شدم، هنوز چشم باز نکرده بودم که صدای عصای آقاجون به گوشم رسید، وقتی میکوبیدش زمین تن و بدن من میلرزید... به سختی از جا بلند شدم، آقاجون لامپ زرد رنگ زیرزمین رو روشن کرد و با چهره ای عصبانی خیره شد بهم... حدس میزدم اول صبح باشه، لب گزیدم و سلام کردم... با چند قدم بهم نزدیک شد، انگار فلج شده بودم...حق هم داشتم، بدون هیچ حامی جلوی مردی نشسته بودم که شک نداشتم اگر دست خودش بود یه بلایی سرم میاورد!
حالا آقاجون جلوم ایستاده بود و من کم مونده بود سکته کنم از ترس... عصاش رو بلند کرد و گذاشت روی مچ پام..بعدم چنان فشاری به پام آورد که حس کردم جون از تنم رفت، آخ ضعیفی گفتم و چهره درهم کشیدم، آقاجون با صدایی که سعی میکرد از چهار دیواری اون زیرزمین بیرون نره گفت ،حقته همینجا یه بلایی سرت بیارم... دیگه نمیتونم تو این ده سرم رو بالا بگیرم...
اشک نشست روی گونه ام،فشاری که به عصاش میآورد رو بیشتر کرد و صداش رو بالاتر برد:کی بوده؟ اسم...یک اسم به من بده...
سکوتم رو که دید خم شد و دست رو گلوم گذاشت،حس میکردم هر لحظه ممکنه راه نفسم قطع بشه...
+همینجا اگر بلایی سرت بیارم کسی جرات نمیکنه بگه چرا... همه حق رو به من میدن ...
سنش بالا بود، اما انقدر از من خشمگین بود که شک نداشتم به راحتی میتونست یه بلایی سرم بیاره...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود.. درست لحظه ای که فکر میکردم دیگه همه چیز تموم شد و زندگی من قراره تو همون زیرزمینی که پر بود از آبغوره و ترشی تموم بشه، در زیرزمین با صدای ضربی بلند شد و صدای فریاد رضا به گوشم رسید:چیکار میکنی آقاجون! ولش کن...
آقاجون با حرص رهام کرد، تو یک لحظه انگار اکسیژن با حجم زیادی وارد ریه ام شد و به سرفه افتادم...
رضا سراسیمه به سمتم اومد، نگران گفت:آفاق... خوبی؟
نگاه تندی به آقاجون انداخت :چیکار میکنید آقاجون؟ قرار بود تا اومدن رحیم کاری به آفاق نداشته باشید... ما با هم حرف زده بودیم!
آقاجون فریاد زد:باید حرف بزنه، باید قبل اومدن رحیم و خانواده اش زبون باز کنه و بگه چی شده، رضا من این آبرو رو ذره ذره جمع نکردم که این دختره یک دفعه به بادش بده... باید زبون باز کنه و حرف بزنه...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_سوم
با صدای ضعیفی گفتم:داداش... از قبل رحیم بهم گفته بود زودتر برم، گفته بود نمیخواد با ایل و طایفه بیاد دنبالم،میخواست تنهایی بیاد... منم هول کردم خواستم زودتر آماده شم... وقتی از در آرایشگاه زدم بیرون هوا تاریک بود... یه ماشین یکم جلوتر ایستاده بود، بوق که زد گفتم حتما رحیمه... سریع رفتم سوار شدم که کسی من رو با اون لباس نبینه... همینکه سوار شدم دیدم راننده صورتش رو پوشونده، تا خواستم پیاده شم یه دستمال جلو دهنم گذاشت و بیهوش شدم.. وقت بهوش اومدم تو یک اتاق تاریک و بدون پنجره بودم...
به خاطر دروغ هایی که سرهم کرده بودم صدام میلرزید، اما خدا شاهد بود روی گفتن حقیقت رو نداشتم...
رضا سری به نشونه ی افسوس تکون داد:خیال میکردم میخوای این مساله رو حل کنم... جلوی همه در اومدم گفتم آفاق محاله به من دروغ بگه! خواستم بهت کمک کنم... اما تو انگار کمک من رو نمیخوای... یالا آفرین... بریم... شوهرت منتظره...تکلیف آفاق هم بمونه واسه وقتی رحیم و خانواده اش اومدن...
آفرین با غصه گفت:نکن آفاق... با زندگی خودت بازی نکن، راستش رو به ما بگو شاید بتونیم کمکت کنیم....
با تشر رضا، آفرین نگاهش رو ازم گرفت و جلوتر از رضا از پله ها بالا رفت، تنها که شدیم رضا به سمتم اومد و با صدای گرفته ای گفت:آفاق... خودت میدونی تو رو سوای باقی خواهر ها دوست دارم.. میدونی که هرجا به هرشکلی تونستم پشتت در اومدم... اما الان نمیتونم... انقدر شواهد و مدارک علیه تو هست که نمیتونم بزنم تو دهن دیگران.. با من حرف بزن آفاق، بهم بگو ...
چند دقیقه ای منتظر موند و وقتی سکوت من رو دید سری تکون داد و گفت:خودت نمیخوای کسی کمکت کنه، بعد ازم گله نکن آفاق...من توانش رو ندارم جلوی قوم شوهرت ازت طرفداری کنم...
اینو گفت و با قدم های بلند بیرون رفت و تنهام گذاشت...
گوشه ای دراز کشیدم و تو خودم جمع شدم، گریه ام حتی لحظه ای بند نمیومد. نمیدونستم کار درست چیه، گفتن حقیقت اصلا میتونست دردی ازم دوا کنه، یا فقط برای من بدتر میشد؟
با بغض خیره شدم به سقف بالای سرم، میدونستم آقاجون از همچین خطایی به راحتی نمیگذره... مخصوصا که خودش رو صاحب اختیار ما میدونست... بعد تمام کارهایی که کرده بود، حق داشت خودش رو همه کاره ی زندگی ما بدونه...
انقدر فکر و خیال کردم که بالاخره به هر سختی بود رو همون گلیم کهنه و زهوار در رفته خوابم برد، نمیدونم چند ساعت گذشت که با صدای جیر جیر باز شدن در هوشیار شدم، انگار تازه فهمیدم رو زمین خشک خوابم برده ... آخ خفه ای گفتم و تو جام کمی جابه جا شدم، هنوز چشم باز نکرده بودم که صدای عصای آقاجون به گوشم رسید، وقتی میکوبیدش زمین تن و بدن من میلرزید... به سختی از جا بلند شدم، آقاجون لامپ زرد رنگ زیرزمین رو روشن کرد و با چهره ای عصبانی خیره شد بهم... حدس میزدم اول صبح باشه، لب گزیدم و سلام کردم... با چند قدم بهم نزدیک شد، انگار فلج شده بودم...حق هم داشتم، بدون هیچ حامی جلوی مردی نشسته بودم که شک نداشتم اگر دست خودش بود یه بلایی سرم میاورد!
حالا آقاجون جلوم ایستاده بود و من کم مونده بود سکته کنم از ترس... عصاش رو بلند کرد و گذاشت روی مچ پام..بعدم چنان فشاری به پام آورد که حس کردم جون از تنم رفت، آخ ضعیفی گفتم و چهره درهم کشیدم، آقاجون با صدایی که سعی میکرد از چهار دیواری اون زیرزمین بیرون نره گفت ،حقته همینجا یه بلایی سرت بیارم... دیگه نمیتونم تو این ده سرم رو بالا بگیرم...
اشک نشست روی گونه ام،فشاری که به عصاش میآورد رو بیشتر کرد و صداش رو بالاتر برد:کی بوده؟ اسم...یک اسم به من بده...
سکوتم رو که دید خم شد و دست رو گلوم گذاشت،حس میکردم هر لحظه ممکنه راه نفسم قطع بشه...
+همینجا اگر بلایی سرت بیارم کسی جرات نمیکنه بگه چرا... همه حق رو به من میدن ...
سنش بالا بود، اما انقدر از من خشمگین بود که شک نداشتم به راحتی میتونست یه بلایی سرم بیاره...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود.. درست لحظه ای که فکر میکردم دیگه همه چیز تموم شد و زندگی من قراره تو همون زیرزمینی که پر بود از آبغوره و ترشی تموم بشه، در زیرزمین با صدای ضربی بلند شد و صدای فریاد رضا به گوشم رسید:چیکار میکنی آقاجون! ولش کن...
آقاجون با حرص رهام کرد، تو یک لحظه انگار اکسیژن با حجم زیادی وارد ریه ام شد و به سرفه افتادم...
رضا سراسیمه به سمتم اومد، نگران گفت:آفاق... خوبی؟
نگاه تندی به آقاجون انداخت :چیکار میکنید آقاجون؟ قرار بود تا اومدن رحیم کاری به آفاق نداشته باشید... ما با هم حرف زده بودیم!
آقاجون فریاد زد:باید حرف بزنه، باید قبل اومدن رحیم و خانواده اش زبون باز کنه و بگه چی شده، رضا من این آبرو رو ذره ذره جمع نکردم که این دختره یک دفعه به بادش بده... باید زبون باز کنه و حرف بزنه...
۴۶۵
۱۸:۲۵