عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_اول عقب یک وانت آبی رنگ افتاده بودم و با هر حرکت ماشین روی سنگلاخ ها به طرفی میفتادم .... چشم که باز کردم آسمون سیاه و پر ستاره رو جلوم دیدم... آسمون سیاه بود، سیاه عین بخت آفاق... آفاقی که درست شب عروسیش با لباس سفید عروس دزدیده شده بود و حالا با همون لباس به ناکجا آباد میرفت.. با کمک دستم نیم خیز شدم، نگاهی به اطراف انداختم... کمی چشم چرخوندم تا چشمم به تاریکی عادت کنه و تازه اونجا بود که فهمیدم تو جاده ای هستیم که به ده ختم میشه... مشتی به بدنه ی ماشین زدم و نالیدم:منو کجا میبری؟نگه دار... هق هق کنان دست دور تنم حلقه کردم.... طولی نکشید که ماشین جلوی در خونه ی آقاجون نگه داشت... جلوی در خونه ای که هنوز ریسه های عروسی رو از دیوارهاش باز نکرده بودن... ماشین کمی دورتر از در خونه نگه داشت و مردی که ازش وحشت داشتم از ماشین پیاده شد.. با دیدنش وحشت زده خودم رو عقب کشیدم...اصلا واسه چی من رو برگردونده بود ده؟ چفت در عقب وانت رو باز کرد و با یک حرکت بالا اومد، به سمتم خم شد و انگشت روی صورت پوشونده با پارچه ی سیاهش گذاشت و غرید:هیییس... صدات درنمیاد... داشتم از ترس پس می افتادم، سری تکون دادم و باشه ی ضعیفی گفتم... من رو از وانت بیرون انداخت، زمین خوردم و آخی از درد گفتم... مرد تو چشم بهم زدنی من رو همونجا وسط کوچه رها کرد، بعدم با صدایی که قرار بود کابوس شب های بعدم بشه گفت:اسمی از من ببری...میدونی که چه چیزایی ازت دارم!ساکت میشی... فهمیدی؟ اینو گفت و خودش به سرعت سوار ماشین شد و از اونجا دور شد... نیمه شب بود... انقدر هوا تاریک بود که هیچ جنبنده ای تو کوچه نبود... به سختی از جا بلند شدم، با همون پای لنگم خودم رو به سمت در خونه کشوندم... مشتی به در کوبیدم و چنگی به دیوار خشتی خونه زدم و سعی کردم مانع افتادنم بشم، ضعف کل بدنم رو گرفته بود... باز شدن در که طول کشید بی اختیار روی زمین نشستم و تو خودم جمع شدم.. دوباره مشتی به در کوبیدم و کمی بعد صدای قدم های بلندی به گوشم رسید و خیلی زود در چوبی خونه باز شد و صدای جیغ خفه ی آفرین پیچید تو گوشم... +آفاق... بیایید آفاق برگشته... جلوم زانو زد، با چشم هایی که انگار میخواست از حدقه بیرون بزنه دستی به صورت زخمیم کشید و نالید:خدا مرگم بده... چه بلایی سرت آوردن؟ چنگی به دستش زدم و با گریه ی ضعیفی گفتم:رضا... رضا کجاست؟ صدای قدم های بلندی به گوشم رسید و پشت بندش چندین زن و مرد دورم جمع شدن... صدای خفه ی مردی به گوشم رسید که با قاطعیت گفت:این دخترک رو رو بندازید تو زیرزمین... یکی زیر بازوم رو گرفت، نمیخواستم حتی سرم رو بالا بگیرم... وارد حیاط بزرگ خونه که شدیم کسی با عجله از پله ها پایین دوید... رضا بود... داداش رضام... تنها کسی که امید داشتم نجاتم بده.... از بین جمعیت گذشت و وحشت زده بهم نزدیک شد.. صدای هشدار آقاجون به گوشم رسید:رضا... بسه... بسه هرچی دل به دل این دختر دادی... ببرش زیرزمین... نمیخوام کسی بفهمه عروس ، به خونه برگشته... زدم زیر گریه، چشم چرخوندم دنبال مادرم، پشت جمعیت ایستاده بود و عمه عشرت زیر بازوش رو گرفته بود و ریز ریز زیر گوشش حرف می‌زد... حتی جلو نیومده بود تا ببینه کوچکترین دخترش چی به سرش اومده ... رضا محکم جلوم دراومد:بذارید حرف بزنه آقاجون... یک نگاه به سر و وضعش بندازید! این دختر شبیه کسیه که رفتا؟ یا کسی که دزدیده شده؟ آقاجون عصاش رو محکم به زمین کوبید و با تحکم گفتدبسه رضا... این همه از این دختر زبون دراز حمایت کردی، هر بار رو کار هاش سرپوش گذاشتی... دیگه بهت اجازه ی دخالت نمیدم... سریع... ببرینش زیرزمین... این ریسه ها رو هم جمع کنید، تموم شد...همه برن خونه هاشون.. رضا خواست مانع بشه که فشاری به دستش آوردم و بین گریه گفتم:نکن داداش... میرم... میرم زیرزمین تا آقاجون یکم آروم بشه.... رضا با غصه گفت:گریه نکنی ها... میارمت بیرون از اونجا... میرم با آقاجون حرف میزنم بعد میام پیشت... آفرین و آسیه خواهرام، زیر بازوم رو گرفتن و من رو به سمت زیرزمین بردن، از پله ها که پایین رفتم بوی ترشی و سرکه زد زیر دماغم، حالم داشت بهم می‌خورد، دو روز شاید هم سه روز تمام بود لب به غذا نزده بودم و بوی اون سرکه انگار داشت معده ام رو اذیت میکرد... روی گلیم زهوار در رفته ی کنج زیرزمین نشستم. آفرین که دلسوز تر بود جلوم زانو زد و با غصه نگاهی به صورتم انداخت:بمیرم برات... ببین چی به سرت آوردن! آسیه به تندی گفت:هر چی بوده اشتباه خودش بوده... بیخود واسه این وزه دل نسوزون... آفرین با خشم نگاهش کرد:عقل تو سرت هست آسیه؟ سر و وضع این دختر رو نمیبینی؟ کجاش شبیه کسیه که رفته؟ همون شب هم بهتون گفتم آفاق اهل اینکارا نیست...
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_دوم


چقدر جلز ولز کردم گفتم برید پیگیر شید شاید این دختر رو دزدیدن! همتون مسخره ام کردید...
والا که با بلاعایی که بابا سر زندگی ما اورده،بعید نیست این دخترو سر انتقام گرفته باشن...
آسیه با حرص از جا بلند شد:همین تو و اون رضای نادون پروش کردید که انقدر پرو شده، وگرنه هرکی جاش بود یه بلایی سر خودش میاورد،ولی برنمیگشت خونه، فکر کردی بعد این چی میشه؟ حرف ما تو ده پیچیده... عالم و آدم فهمیدن این شب عروسیش رفته... جواب قوم شوهرت رو چی میدی آفرین؟ کم طعنه و کنایه شنیدیم این مدت!
هق هق کنان تو خودم جمع شدم، آفرین با دلسوزی دستی به موهای پریشونم کشید و گفت:قربونت برم، بمون میرم واست لباس بیارم...
از زیر زمین که بیرون رفتن نگاهی به لباسم انداختم، آستین لباسم پاره شده بود و رد زخمی که کمی عفونت کرده بود روی دستم باقی مونده بود و از شدت سوزشش آروم و قرار نداشتم. با دست دیگه ام آستین رو کامل پاره کردم و با همون پارچه ی آستین زخم دستم رو بستم...
کمی بعد آفرین با یک دست از لباس های قدیمیم که گذاشته بودم تو خونه بمونه تا ننه ببخشه به فقیر و نیازمند،برگشت...
یک آفتابه پر آب و یک لگن هم دستش بود، سریع به سمتم اومد و کمکم کرد ...
چشمش که بهم جیغ خفه ای کشید:خدا مرگم بده... چی به سرت اومده آفاق؟اصلا چطور همچین اتفاقی افتاد؟
گفتم:رضا کجاست؟شب عروسی چه اتفاقی افتاد؟
+رفته با آقاجون حرف بزنه... میدونی که جز اون هیچکس حریف آقاجون نمیشه... به من بگو آفاق، چی به سرت اومده؟اون شب آقا رحیم که تنها برگشت ولوله ای به پا شد دیدنی! مردک نادون همون جلوی در جار زد که عروس رفته! آقاجون که حسابی عصبانی بود، فرداش آدم فرستاد سراغ رحیم، حسابی به خدمتش رسیدن...گفت این مرد از اولم میخواست آبروی ما رو ببره، تهشم این کار و کرد...
همون شب من و رضا رفتیم در آرایشگاه راضیه خانم، رضا پریشون حال بود، به خدا کم مونده بود گریه اش بگیره... رفتیم راضیه رو سوال جواب کردیم، گفت سر ظهر یکی واسه آفاق غذا آورد، بعد اون غذا حال آفاق بهم ریخت... اول قرار بود هشت شب کارمون تموم شه، آفاق اصرار که هفت باید برم! منم تند تند کارا رو کردم تا سر ساعت بفرستمش...آفاق...دردت به جونم آبجی... با من حرف بزن، بگو واسه چی یک ساعت زودتر از قرارت با رحیم از اونجا بیرون زدی؟ چرا نذاشتی راضیه همراهیت کنه؟چرا گفتی خودت تنها میخوای بری؟اصلا اون ناهار رو کی واست آورده بود؟ رحیم میگفت اصلا واست غذا نیاورده! راضیه هم میگفت واسم سوال بوده چرا فقط داماد اومده دنبالش! نه سر و صدایی... نه کل و شاباشی...آفاق... تو... واقعا رفتی؟
تلخ گفتم:اگر رفته بودم اینجا چه میکنم آفرین؟ اگر رفته بودم این بلا سرم میومد؟ حال من رو نمیبینی؟توام شدی لنگه ی بقیه؟
آفرین آهی کشید و گفت:آخه درست حرف نمیزنی که من بدونم چی به سرت اومده... به خدا قسم تو حرف بزنی من و رضا تا تهش پشتت هستیم..
با غصه و گفتم:برو بگو رضا بیاد...
آفرین سری تکون داد و گفت:فکر کردی رضا چه کاری ازش ساخته اس؟ اون بیچاره این سه روز خواب به چشمش نیومده، اول که شب عروسی یک دعوای مفصل با رحیم کرد، کار به زد و خورد هم کشید، رحیم هوار میکشید و میگفت خواهرتون رفته...
رضا هم عصبی شد حمله کرد سمتش با مشت کوبید بهش..اگر عموی رحیم میونه رو نمی‌گرفت که این جنگ و دعوا تمومی نداشت! به ما حق بده آفاق... حرفمون همه جا پیچیده، شدیم نقل محافل پیر و جوون... این سه روز کسی پاش رو از این چهار دیواری بیرون نذاشته از ترس حرف مردم... حق داریم ازت جواب بخواییم...
با غصه گفت:خدا رحم کرد آقا فرامرز بود، عموی رحیم رو میگم...همه ازش حساب میبردن، رحیم داشت سر و صدا میکرد، عموش یه دادی کشید سرش که ساکت شد، بعدم خودش رفت با آقاجون تنهایی حرف زد، گفت من نمیذارم آبروی نوه ات بره، به شرط اینکه توام بگردی و پیداش کنی ...خدا خودش رحم کنه، معلوم نبود پشت در های بسته چه قول و قراری باهم گذاشتن..
الانم نگاه نکن سراغت نیومده، فرامرز که بیاد اگر اونا نبرنت، آقاجون به حسابت میرسه... تا اون نیومده به ما بگو چی شده! چرا زودتر از آرایشگاه زدی بیرون؟ چرا راضیه میگه همش نگران بودی و بهش میگفتی کم آرایشت کنه؟ چرا حتی چادر سفیدت رو سر نکردی وقتی میخواستی بری بیرون؟
از ترس و دلهره تمام تنم میلرزید، انقدر اسم فرامرز رو برده بودن که ندیده ازش بیزار بودم، قبلا اسمش رو از رحیم زیاد شنیده بودم، عموش بود... عمویی که با پدر رحیم، از پدر سوا بودن، یه مرد سی و اندی ساله که کل اهل خونه اشون با احترام ازش حرف میزدن! فرامرزی که گویا تا اون لحظه جونم رو بهش مدیون بودم! اما تهش باید حقیقت رو میگفتم...
ولی چی میگفتم بهشون؟ چطور باور میکردن همچین چیزی رو؟ اصلا چطور روم میشد حقیقت رو بگم!



ادامه دارد....



undefined۱۵

۴۷۴

۱۰:۳۹