عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_چهلوپنج اینجوری لااقل نصف روز درگیر درس میشدم و کمتر فکر و خیال بیخود میکردم.. یادمه دو روز بعد باز شدن مدارس بود که یک روز صبح زود وقتی داشتم کتاب های تو کیفم رو چک میکردم ،رضا رو دیدم که با اخم هایی درهم و یک ساک قهوه ای رنگ داشت از پله ها پایین میومد، از بعد مراسم نامزدی زیاد ندیده بودمش، بیشتر روز سرکار بود، صبح قبل بیدار شدن ما میرفت و شب بعد خوابیدن ما میومد... کنجکاو جلو رفتم و گفتم:داداش... سلام... خوبی؟جایی میری؟ برای لحظه ای نگاهم کرد، حالش خوب نبود انگار... با صدای ضعیفی گفت:دارم میرم شیراز.. با تعجب گفتم:شیراز؟ چرا؟ برای چند روز؟ ساکش رو زمین گذاشت، نفس عمیقی کشید و گفت:برای همیشه... نمیتونم اینجا بمونم... میخوام برم درس بخونم، کنکور بدم، دانشگاه برم... دلم پر از غصه شد، اگر رضا میرفت حسابی تنها میشدم، هرچند اون مدتی که اومده بودیم ده دیدارمون خیلی کمتر شده بود اما رضا همیشه حامی و پشتیبان من بود.... زدم زیر گریه و گفتم:کجا میری داداش؟ میخوای ما رو اینجا تنها بذاری؟ گفت:آفاق! بچه شدی؟ گریه میکنی؟ خیر سرت نامزد کردی، چهار روز دیگه شوهر میکنی... بعد واسه خاطر همچین چیزی گریه میکنی؟ پا به زمین کوبیدم:همینجا درس بخون، دیپلمت رو که میتونی اینجا بگیری! سرش رو پایین انداخت و گفت:باید برم آفاق... نمیتونم اینجا بمونم، دیوارهای اینجا بهم فشار میاره... شما ها یکی یکی دارید میرید و خونه داره سوت و کور میشه... گفت:همیشه فکر میکردم میتونم حرف دلم رو به زبون بیارم... بچه تر که بودم خیال میکردم بزرگ که بشم انقدر قوی میشم که میتونم به هرچی دوست دارم برسم... اما نشد، نتونستم... نذاشتن و شاید نخواستم... فقط میخوام این رو بدونی آفاق... حتی اگر آسمون به زمین بیاد، تو عزیز منی... هرچی بخوای، بهاش هرچی باشه من واست انجامش میدم.... گریه ام شدت گرفت... گفت:اگر رحیم اخمی به صورتت نشوند بدون من هستم، به محض اینکه برسم شیراز و یک جا و مکان دائم پیدا کنم بهت زنگ میزنم. شماره ام رو بهت میدم، دوست دارم هر هفته بهم زنگ بزنی... باشه؟ اخم کمی کرد و گفت:دم رفتن میخوای با این صورت بدرقه ام کنی؟ گفت:دوستت دارم آفاق... مراقب خودت باش... این رو گفت و سریع ازم جدا شد، کیفش رو برداشت و با عجله از خونه بیرون رفت با رفتنش گریه ام شدت گرفت...نمیدونستم چطور رضا یکدفعه همچین تصمیمی گرفت، اونم وسط سال تحصیلی! اصلا کجا میخواست بره، چطور مامان مانعش نشد! یا حتی آقاجون که خیلی رضا رو دوست داشت و روش حساب دیگه ای باز کرده بود... اون روز از درس و کلاس هیچی نفهمیدم، وقتی برگشتم خونه مامان داشت تو حیاط لباس ها رو روی بند مینداخت، غرغرکنان نزدیکش شدم و بی سلام گفتم:رضا واسه چی رفت مامان؟ چرا انقدر بی خبر رفت؟ مامان نگاه تندی بهم انداخت و گفت:مگه باید از تو اجازه می‌گرفت؟ تو سرت به درس و زندگی خودت گرم باشه، به فکر جهازت باش که باید کم کم جفت و جورش کنم... لب گزیدم و گفتم:رضا داداشمه ها! خب دلم واسش تنگ میشه.. مامان کلافه آخرین لباس رو روی بند انداخت:رضا بیست و یک سالشه، خودش صلاح دیده بره شیراز، آقا بزرگ هم حمایتش میکنه، توام نمیخواد شور بقیه رو بزنی،به فکر اون عکس ها باش... ترسیده گفتم:چیزی شده مگه؟ مامان با عصبانیت گفت:این پسره، شاگرد عباس... واقعا رفته... عباس به آسيه گفته شاگردم ناپدید شده! گفته وسط روز وسایلش رو جمع کرده و انگار آب شده و رفته تو زمین... این یعنی هیچ جوره نمیشه پیداش کرد،من میخواستم از آسيه بخوام یه جوری آدرسش رو واسمون پیدا کنه، اما میگفت خود عباس تا شیراز دنبالش رفته، ولی پیداش نکرده.. اشک نشست روی گونه ام:حالا چی میشه؟ مامان با حرص گفت"نمیدونم، برو خداروشکر کن فعلا کاری به کارت ندارن، خدا رو چه دیدی. شاید فقط خواسته تو رو بترسونه.... آهی کشیدم و باشه ای گفتم و رفتم تو اتاقم....اما مزاحمت های ناصر تمومی نداشت، چند روز بعد تو راه مدرسه یک موتوری به سرعت بهم نزدیک شد و تا بخوام به خودم بیام کیفم رو از روی شونه ام کشید و به شدت پرتم کرد روی زمین، جیغی از ترس کشیدم و کمک خواستم، مرد موتوری کلاه سرش بود و اصلا معلوم نبود کیه، به سرعت ازم دور شد و هرچی جیغ زدم فایده ای نداشت.... به سختی از جا بلند شدم، چند تا از بچه ها کمکم کردن، لباسم رو تکوندم و با پشت دست اشک صورتم رو پاک کردم.. یکی از بچه ها با تعجب گفت:این کی بود دیگه؟ سابقه نداشته کسی تو ده دزدی کنه! اونم کیف یک دختر مدرسه ای! بعدم نگاه مشکوکی به من انداخت و گفت:چی داشتی تو کیفت مگه؟ با فکر کردن به ناصر گفتم:چی داشتم تو کیفم؟ جز دفتر و کتاب... اما صدای پچ پچ بچه ها قطع نمیشد،برای همه جای سوال داشت جوون موتور سواری که کیف یک دختر مدرسه ای رو زده کی بوده! ادامه دارد...
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهلوشش


البته که تا قبل فهمیدن اصل ماجرا، برای خود منم سوال بود...
اما وقتی رسیدم خونه و دیدم کیفم تو حیاطه فهمیدم ماجرا چیه...
از شانس خوبم کسی تو حیاط نبود، کیفم خاکی با دسته ی پاره شده کنار یکی از درخت ها افتاده بود، مشخص بود یکی از تو کوچه کیف رو پرت کرده داخل....
با عجله به سمت کیف رفتم، درش رو که باز کردم دوباره چشمم به یک پاکت زرد رنگ افتاد، از ترس داشتم پس میفتادم، هیچ نمیفهمیدم ناصر از اینکار چه هدفی داره! ترسوندن من چه نفعی به حالش داشت اصلا... با عجله به سمت دستشویی رفتم و تند تند عکس ها رو ریز ریز کردم و تو چاه دستشویی ریختم، از ترس تمام بدنم میلرزید، اگر یکی دیگه کیفم رو دیده بود و برش داشته بود،معلوم نبود چی به سرم میومد....
حالم بد بود، فرستادن عکس ها به خونه تمومی نداشت و من حتی از سایه ی خودمم میترسیدم....
شب ها تا صبح کابوس میدیدم، به شدت لاغر شده بودم و در جواب نگرانی های رحیم سنگین بودن درس هام رو بهانه میکردم....
ناصر جوری زندگیم رو بهم ریخته بود که حتی یادم رفته بود رضا مدت زیادیه رفته شیراز و هیچ خبری ازش نیست، هر ازگاهی آفرین که سراغش رو می‌گرفت تازه یادم میومد رضا چند ماهه رفته و اصلا سری به ده نزده و من انقدر غرق مشکلات خودم بودم که به کل همه چیز رو یادم رفته بود...
با صدای لگدی که به در خورد وحشت زده از جا بلند شدم و نشستم، انقدر غرق گذشته شده بودم که برای لحظه ای فراموش کردم اون آفاق چهارده پونزده ساله نیستم، یادم رفته بود بعد چهار سال نامزدی و عذاب کشیدن از دست ناصر و نابود کردن عکس هایی که بارها و بارها به دستم می‌رسید ...حالا تو مرز بیست سالگی شدم زن مردی که چهار سال تمام تو گوشم از دوست داشتن گفته بود! عین اون چهار سال چند بار تا مرز عروسی رفته بودیم، اما هربار مشکلی پیش اومده بود و مراسم بهم خورده بود، انگار قرار بود کینه و نفرت ناصر به آخرین حد خودش برسه و درست شب عروسی ،بدبختم کنه....
ستاره خانم با توپ پر اومده بود تا دوباره کار بریزه سرم، منم که مجبور بودم زبونم رو کوتاه کنم، بلکه کم کم خودشون خسته بشن از آزار دادنم...
داشتم لباس های خیس خورده رو با دست میشستم، رحیم هم با فاصله ازم تکیه داده بود به دیوار ...
همونطور که داشتم به لباس ها چنگ میزدم بهم نزدیک شد، از ترس تو خودم جمع شدم، رحیم لگدی به لگن لباس ها زد و با خشم گفت:بلند شو...
ترسیده نگاهش کردم، قرمز شده بود از عصبانیت ...
با خشم گفت:یه اسم بهم بگو آفاق، وگرنه به خدا قسم یه بلایی سرت میارم...
زدم به سیم آخر، بالاتر از سیاهی که رنگی نبود، تهش ناصر میخواست چیکار کنه؟انگار با مرور گذشته تازه فهمیده بودم من همه چیم رو باختم..!تا اون روزم اگر ساکت مونده بودم فقط به خاطر این بود که امید داشتم رحیم نفهمه چی شده.. با خودم میگفتم رحیم دوستم داره، کم کم دلش باهام صاف میشه و از صرافت زن گرفتن هم میفته، اما ستاره خانم همه چیز رو خراب کرده بود و سکوت منم دیگه معنایی نداشت...
بی فکر گفتم:ناصر... اسمش ناصره...
برای لحظه ای شوکه شد، شاید فکرش رو نمی‌کرد من به این راحتی اسم اون آدم رو بهش بگم! حق هم داشت... بعد اون همه کتکی که خورده بودم و زبون باز نکرده بودم، حالا یک راست اسم اون آدم رو بهش داده بودم...
رحیم چشم هاش رو ریز کرد و گفت:دروغ میگی؟ میخوای از سر خودت بازم کنی؟ چیه؟ فکر کردی ی اسم بگی و خلاص؟
دستم رو مشت کردم و با بغضی که داشت خفه ام میکرد گفتم:اسمش ناصره،پنج سال تموم عذابم داده، از موقعی که هنوز رحیم نامی رو نمی‌شناختم... پنج ساله از دستش نه خواب راحت دارم نه آسایش...یه مشت عکس ازم داشت که باهاش تهدیدم میکرد، مجبورم میکرد هرچی ازم میخواد بگم چشم! منم هیچی ازش نمیدونم جز یک اسم... میتونی؟برو پیداش کن... هر بلایی میخوای سرش بیار.فقط دست از سرم بردار...
با تردید گفت:چرا تا الان نگفتی؟ چرا این همه وقت ازت سوال کردن ساکت بودی؟ واسه چی به داداش و خواهرت حرف نزدی؟
با گریه گفتم:چون خیال میکردم اگر ساکت بمونم میتونم این زندگی رو سر و سامون بدم، چون فکر میکردم تو هنوز انقدر دوستم داری که به خاطر علاقه ات بگذری از ماجرای اون شب...اما علاقه تو فقط حرف بود، که اگر حرف نبود بعد چهار سال نامزدی لااقل من رو می‌شناختی و میفهمیدی من آدمی نیستم که شب عروسی ولت کنم!
رحیم کلافه ازم فاصله گرفت، چنگی به موهاش زد و گفت:بیا تو اتاق، حرف دارم باهات...
دستم رو با گوشه ی دامنم پاک کردم و دنبالش راه افتادم، ازبرملا کردن حقیقت تمام بدنم میلرزید،...از ناصر میترسیدم.. ... گفته بود عکس هام رو دم در تک تک خونه های ده میذاره اگر اسمی ازش ببرم...
تازه هول افتاده بود به دلم بابت اشتباهی که کردم، زندگی من که نابود شده بود،


ادامه دارد ‌....


undefined۱۸

۴۰۲

۱۸:۵۳